۲۶-افسون

افسون

زندگی قابل برنامه ریزی نیست.

چندروز پیش داشتم فصل دوم سریال مدرن لاو رو میدیدم. اگه ندیدید بهتون پیشنهادش میکنم.

قصه یکی از قسمت هاش راجع به این جمله بود که زندگی قابل برنامه ریزی نیست.

از همون اول که ساخت پادکست رو شروع کردم یکی از چیزایی که خیلی بهش دقت میکردم این بود خوش قول باشم و سر وقت اپیزود های جدید رو منتشر کنم.

تمام تلاشمم کردم اما یه جاهایی یه مشکلایی پیش میومد که واقعا قابل برنامه ریزی نبود.

یه بار صدام گرفت. یه بار همسایمون ساخت و ساز داشت نمیتونستم صدا ضبط کنم. اکثر موقع ها دیر قصه پیدا میکردم و خیلی چیزای دیگه. با همه این مسائل تلاش میکردم که به موقع اپیزود جدید رو منتشر کنم.

اما واقعیت اینه که زندگی قابل برنامه ریزی نیست. کلی حساب کتاب کرده بودم به ساعت و دقیقه و گفتم این اپیزود رو اینجوری میرسونم تا در نهایت یه اتفاقی افتاد که صبح روز بعد بخاطر بدن درد عزیزترین آدم زندگیم تو اورژانس بیمارستان بودم. خداروشکر به خیر گذشت و مشکلی نبود اما این اتفاق، قشنگ این درسو برام جا انداخت که زندگی قابل برنامه ریزی نیست.

نه که نقشه و برنامه ای نداشته باشیما نه. فقط نباید روش قول بدیم و صد درصد حساب باز کنیم.

باور کنید خوشحال میشم وقتی میبینم از ۴ام ۵ام هر ماه بهم پیغام میدید و یادآوری میکنید برای اپیزود و باور کنید برای هیچ کسی مهم تر از خود من نیست که بتونم سر تعهدی که به خودم و شما دادم وایسم ولی بعضی موقع ها نمیشه. پس همینجا این قرار رو باهاتون آپدیت میکنم.

تمام تلاش من اینه که اپیزود های راوی ۷ام به ۷ام هر ماه منتشر بشه و اگه نشد بدونید دیر و زود داره. تو شبکه های اجتماعیمون در مورد انتشارش اطلاع رسانی میکنم.

این خاصیت زندگیه. یه اتفاقاتی میوفته که کنترلش دست ما نیست. و ما فقط باید این حقیقت رو بپذیریم که زندگی قابل برنامه ریزی نیست.

برای اسم این اپیزود بین مهاجرت عاطفی. رابطه یکطرفه. طلاق عاطفی و چند تا اسم دیگه دو دل بودم ولی بعد این اتفاقا با آگاهی از ماهیت قصه دیدم هیچی بیشتر از این اسم بهش نمیاد.

خوش اومدید به اپیزود افسون، زندگی، قابل برنامه ریزی نیست.

 

وقتتون بخیر

این قسمت بیست و ششم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود ۷ام شهریور ماه دو صفر منتشر شده.

قبل همه چیز بگم که آخرای این اپیزود قراره یه سورپرایز هیجان انگیز رو بهتون معرفی کنم که خودم براش خیلی ذوق زده هستم. حتما تا انتهای این اپیزود با من همراه باشید تا از این سورپرایز بی نصیب نشید.

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. قصه هایی که درس هاشون تلنگر هایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم.

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر مثل کست باکس و اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. اگه میخواید راوی رو به کسی معرفی کنید که اهل پادگیر نصب کردن نیست میتونید کانال تلگرام پادکست راوی به آدرس @ravipodcasts رو بهشون معرفی کنید

از طریق اینستاگرام و سایت ما هم میتونید خبرهای تکمیلی در مورد قصه هارو ببینید و بخونید.

بابت همه حمایت هاتونم صمیمانه ازتون تشکر میکنم. حمایت های مالی از طریق حامی باش و حمایت معنویتون از طریق معرفی ما به روش های مختلف به دوست ها و آشناهاتون.

خیلی خب.

شروع داستان

بریم سراغ قصه. اسم مستعار دختر قصه ما افسون هستش

افسون قصه ما متولد سال ۶۹ تویه نیشابور و فرزند اول خانوادشونه.

پدر و مادرش ۴ سال با هم اختلاف سنی داشتن و هر دو شغلشون آزاد بود.

مادر آرایشگر و پدر هم یه سوپر مارکت داشت و تو کار ساخت و ساز هم بود.

وقتی به دنیا میاد خیلی کوچیک و ضعیف بود.تا حدی که تا ۶ ماهگی هنوز نمیتونست گردنش رو نگه داره و برای بقل کردنش همچنان باید سرش رو هم میگرفتن. خیلی از اقوام میگفتن این بچه بنیش ضعیفه و عمرش به دنیا نیست. دکتر تشخیص میده شیری که مادرش بهش میده براش کافی نیست و باید یکیو پیدا کنن که به افسون هم شیر بده.

یکی از اقوامشون پیدا میشه و به افسون شیر میده. برای وقتایی هم که پیشش نبوده شیر میدوشیده و شیشه میکرده تا بهش بدن و بچه جون بگیره. جون گرفتن در حدی که یه بچه تپل سفید میشه. بچه تپلارو هم که همه دوسشون دارن.

مامانش لباس گل گلی تنش میکرد موهاشو خرگوشی میبست و وقتی از خونه میرفت بیرون یا میبردش با خودش سر کار اونقدر همه لپشو میکشیدن که با لپای قرمز برمیگشت خونه.

از یه سنی به بعد هم چون مادرش هم درس میخوند و هم کار میکرد پدرشم دائم سر کار بود خیلی با پدربزرگ مادر بزرگش وقت میگذروند و وقتایی هم که اونا نبودن خودش تنها بود و کاراشو میکرد و این باعث شد یه جورایی شخصیت مستقل بودن توش شکل بگیره.

افسون تو خانواده ای بود که از بچگی از لحاظ مالی تامین بودن. مخصوصا از طرف خانواده مادریش.

غیر ممکن بود یه اسباب بازی رو بخواد و براش نخرن. اگر هم خیلی گرون بود و پدر مادرش براش نمیخریدن، میرفت به پدربزرگش میگفت و اون شب نشده براش هرچی میخواستو تهیه میکرد.

کلا هم خانوادشون اینجوری بود که عمو و عمه و خاله و دایی همه همیشه هوای همدیگرو داشتن و خیلی ارتباط خوبی با هم داشتن.

قبل سال اول دبستان به خاطر گسترش کسب و کار پدرش میرن مشهد خونه میخرن و افسون سال اول دبستاشو میره یه مدرسه توی مشهد. خیلی خاطره خوبی از اون مدرسه براش شکل نمیگیره چون معلمشون خیلی بد اخلاق بوده و کل توجهش به بچه برادش بوده که توی کلاس خودش بود. اما یه اتفاق خوبی براشون میوفته و برادرش هم توی مشهد به دنیا میاد. البته که تا یه مدتی به دنیا اومدن برادرش باعث میشه توجه به افسون کم و کم تر بشه ولی مقطعی بود

سال اول که تموم میشه پدرش میبینه نه ،اوضاع تو مشهد خیلی بهتر نیست و همسرش هم برای بزرگ کردن پسرشون دست تنهاست واسه همین دوباره برمیگردن نیشابور و افسون هم سال دوم تحصیلشو در شرایطی شروع میکنه که با دختر خالش با هم یه مدرسه میرفتن و اونقدر هم مدرسه نزدیک خونشون بوده که با هم پیاده میرفتن و پیاده برمیگشتن.

کل بچه های مدرسه هم دوسش داشتن، یا بخاطر اینکه تپل بود یا چون خیلی آروم بوده و کلا اهل دعوا و شیطونی و نبوده.

سال چهارم و پنجم دبستان میره یه مدرسه غیر انتفاعی و یه سری دوست پیدا میکنه که با همون دوستاش تا سال ها همکلاس میمونه و دوستای صمیمی میشن.

زمان میگذره و افسون با ورود به اول دبیرستان انگار به کل روحیاتش عوض شد.

هرچقدر تا اون موقع آروم و ساکت بود شد شر و شیطون.

دوستاش دیگه همشون به قول آدمای اونموقع گوششون میجنبید و  این آشنایی باعث شده بود همزمان دنبال یه سری آزادی ها هم باشه.

حالا این آزادی ها به کنار. شرایط نیشابور اونجوری نبود که خانواده ها به بچه هاشون اون آزادی هارو بدن. از اون طرف کل شهر هم داشت خودشو آپدیت میکرد.

دانشگاه ها رونق گرفته بودن و از کلان شهر ها داشتن دانشجوها میومدن به شهر های دیگه. بعد خب این دانشجوها یه سری کسب و کار هم با خودشون میاوردن دیگه. یه نمونه از این کسب و کارها کافه ها بودن که دانشجوها میرفتن.

افسون و دوستاش هم دوست داشتن برن کافه و ببینن چه خبره و بشینن حرف بزنن. یا برن خرید با دوستاش. اما شرایط نیشابور جوری بود که کلا خانواده ها گارد داشتن نسبت به این موضوع. حتی اگه خودشون هم گارد نداشتن بقیه مردم یه کاری میکردن خانواده ها اینجوری باشن.

نیشابور شهر کوچیکی بود و بیشتر آدما یا به طور مستقیم یا با واسطه همدیگه رو میشناختن. این شناخت یه جاهایی خیلی خوب بود و اگه اتفاق بدی برای کسی میوفتاد همه حالشو درک میکردن و باهاش همدردی میکردن یا اگه کمک لازم داشتن برای انجام کاری ممکن بود یه محل بیان کمکش و خیلی چیزای دیگه.

از اون طرف برای جوون تر ها خوب نبود چون خیلی سرک تو زندگی هم میکشیدن.

یادتونه گفتم که افسون اینا تو کل خانوادشون خیلی با هم خوب بودن و ارتباطی که همه با هم داشتن خیلی صمیمانه و  عالی بود. یه بار افسون با پسر داییش تو قطار بودن و داشتن برمیگشن نیشابور که یه آقا و خانومی هم تو همون کوپه قطار بودن.

روز بعد که افسون رفته بود کمک مامانش تو آرایشگاه، اون خانمی که تو کوپه قطار بود میاد آرایشگاه و اون خانم میفهمه که افسون دختر آرایشگرش هست. افسون که از اون دوروبر میره اون خانم به مامان افسون میگه خانم شما میدونی دخترت دیروز با یه پسر تو کوپه قطار بودن؟

مامانشم میگه آره میدونم پسر برادرم بوده.

حالا شما تصور کنید خانواده ها با رفت و آمد دخترشون با دوستاشون به کافه و سینما و پاساژ و بقیه جاها اکی بودن. این سیستم اطلاعاتی و حرف بردن و آوردن بقیه مخصوصا وقتی جامعه کوچیکه نمیزاشت که این جریان اتفاق بیوفته.

به همین خاطر خانواده افسون هم خیلی نمیزاشتن که اون تنها یا با دوستاش بیرون بره.

خلافاشون پیچوندن زنگای آخر مدرسه و بیرون رفتن و گشتن بود یا یکی از دوستاش بدون گواهینامه ماشین مامانشو بر میداشت و میرفتن تو شهر میچرخیدن.

آشنایی با یاهومسنجر و دوست های جدید

کم کم هم با کافی نت و یاهو مسنجر آشنا شدن و پاتوق بیکاریاشون یاهو مسنجر و چت کردن با بقیه بود و هیچ موقع هم نمیدونستن طرفشون پسره یا دختر و فقط بخاطر اینکه کار خلاف ارف بود بهشون کیف میداد انجامش بدن.

یه بار زنگ آخر مدرسه تشکیل نمیشه و افسون میره کافی نت و یه جوری تنظیم میکنه برگرده خونه که متوجه نشن کلاس آخرش تشکیل نشده وقتی بر میگرده مامانش بهش میگه تو چرا تنها اومدی خونه؟ بابات اومده بود دنبالت. افسون هم میگه ندیدم بابارو. بعد چند دیقه باباش میرسه خونه و از عصبانیت چشاش قرمز بود.

به افسون میگه کجا بودی؟ من یکساعت دم مدرسه منتظرت بودم. افسون میگه خب مدرسه که تعطیل شد مستقیم اومدم خونه

باباش میگه چرا دروغ میگی رفتم پرسیدم گفتن کلاست تشکیل نشده .

افسون هم شاکی طور میگه ای بابا چرا اینقد گیر میدید بهم. رفتم کافی نت .

مامانش میگه چشمم روشن بیا توضیح بده کافی نت جریانش چیه ؟ افسون هم ول میکنه میره طبقه بالا تو اتاقش. مامانش بعد چند دیقه میاد دنبالش و بهش میگه تو کافی نت چیکار میکردی .

میگه با یکی از دوستاش رفته بوده چت کنن. مامانش میگه خب چرا دروغ میگی. افسون هم میگه باشه از این به بعد دروغ نمیگم بهتون. مامانش میگه بابات خیلی عصبانیه . اونم میگه خودت برو آرومش کن دیگه. بابا هر وقت عصبانی میشه تو بلدی آرومش کنی. یه خورده ناز مامانشو میخره و اونو میفرسته تا باباشو آروم کنه.

این چت کردن ها ادامه پیدا میکنه تا با یه پسر دوست میشه به اسم وحید و کم کم صمیمی میشن.

تابستون خانواده خاله و داییش میان نیشابور و یکی دوباری که افسون با دختر دایی و دختر خالش میرن بیرون دختر داییش بهش تیکه میندازه که آره افسون دیگه پر کشیده.

سرش شلوغ شده با ماها نمیپره با از ما بهترون صحبت میکنه. افسون هم میگه چی میگی بابا این مدتی که شما اومدید من همش پیش شما بودم چرا این حرفو میزنی؟

دو سه روزی میگذره که پسر داییش میاد بهش میگه وحید کیه؟ وحید اسم همون پسری بود که تو یاهو مسنجر افسون باهاش صمیمی شده بود.

افسون که یه درصد فکرشم نمیکرد پسر داییش بدونه اون با کسی چت میکنه میگه نمیدونم.

پسر داییش میگه میدونم باهاش چت میکنی. وحید دوست منه. خودت میری به مامانت میگی یا من بگم.

افسون میگه منو از چی میترسونی خب برو بگو.

کل کلشون به دعوا تبدیل میشه و یدفعه پسر داییش مامان افسونو صدا میزنه و میگه عمه بیا کارت دارم.

مامانش که میاد افسون پسر داییشو هل میده میگه برو کنار خودم به مامانم میگم.

دست مامانشو میگیره میره یه گوشه و کل داستانو میگه. مامانشم میگه من الان باید بفهمم؟ یه مدتی مامانش با افسون قهر میکنه و بعدشم با شرط اینکه ارتباطشو تموم بکنه باهاش آشتی میکنه

اسپانسر

معمولا وقتی میخوام یه برند خوب رو معرفی کنم نگاه میکنم که آیا این برند هیچ نوآوری خاصی تو محصولاتش داره یا نه. ب آ، اسپانسر این اپیزود، از همه لحاظ بنظرم یه سیستم نوآوره. چه تو سیستم پختشون که از کمترین مقدار روغن استفاده میکنن، چه تو سیستم بسته بندیشون که یه سر وگردن از بقیه رقباشون بالاترن و چه توی تنوع محصولاتشون.

فلافل بادمجون، محصول جدیدیه که ب آ جدیدا به سبد محصولاتش اضافه کرده. یه محصول کاملا گیاهی که برای تولیدش از بامجون و مقداری نخود استفاده شده تا بافت و طعم همیشگی فلافل رو خیلی خوشمزه تر زیر دندوناتون حس کنید. فلافل بادمجون ب آ رو میتونید از تموم فروشگاه های معتبر کشور بخرید و از خوردن یه غذای خوش طعم جدید لذت ببرید. ب آ، یه غذای خوشمزه، سریع و سالم

ادامه داستان

با یه سری داستان ها افسون ارتباطش با وحید قطع میشه و وارد پیش دانشگاهی میشه. دو سه ماه از پیش دانشگاهیش که میگذره پدرش یه دردی تو کمرش میپیچه و کم کم همه بدنش رو درگیر میکنه. از عوارض دردش همینو بگم تو که ۲ماه ۲۰ کیلو وزنش میاد پایین و حتی راه رفتن هم براش سخت میشه.

درد امونشو میبره و برای اینکه دردش کم بشه بهش مورفین های قوی میزدن و اونم همش خواب بود.

یه جاهایی از بدنش یه سری گلوله های چربی مانند زده بود بیرون. اول همه دکترا میگفتن چیز مهمی نیست. اما یکی از دکتر گفت باید یدونشو در بیاریم آزمایش کنیم ببینیم چیه. جراحی انجام میشه و یه نمونه غده رو خارج میکنن و بعد آزمایش متوجه میشن غده سرطانی هستش.

به خودش هیچی نمیگن و میگن آزمایشات رو بردار برو مشهد.
هیچ کس تو مخیلش نمیگنجید که پدر افسون سرطان بگیره چون حتی تک و توک سرما هم میخورد و خیلی بدن قوی ای داشت.

بیماری پدر افسون

خلاصه پدرش با همسر و دوتا از خواهراش پا میشن میرن پیش دکتر.

اون دکتر هم آب پاکی رو میریزه رو دستشون و میگه شما سرطان داری از نوع غدد لنفاوی و باید هرچه زودتر شیمی درمانی بشی چون سرعت پخش شدن سرطان تو بدنت خیلی زیاده و اگه دیر بجنبی ممکنه اصلا خوب نشی.

بر میگردن نیشابور و تو راه عمه هاش مدام گریه میکردن و مامان بابای افسون اونارو دلداری میدادن که بابا چیزی نیست ما از پسش بر میایم شما گریه نکنید و این حرفا. برعکس شده بود داستان.

پدر افسون از این آدما بود که هرکسی مشکلی براش پیش میومد میرفت بهشون روحیه میداد و کمکشون میکرد و اینبار باید به خودش کمک میکرد.

شروع کرد به ۳بار در ماه رفتن مشهد برای شیمی درمانی و چون بعد شیمی درمانی بخاطر سرگیجه و حالت تهوع نمیتونست رانندگی کنه هر سری یکی از فامیلاشون باهاش میرفته تا بتونن برگردن نیشابور.

روز به روز لاغر تر و لاغر تر میشد. با وجود اینکه کار آزاد داشت و درآمدشم خوب بود ولی هزینه های بالای درمان خیلی بهشون فشار میاورد و بیمه هم تقریبا خیلی از پول رو نمیداد.

از اون طرف افسون و برادرش هم مدام تو فکر پدرشون بودن و نمیتونستن اونجوری که باید درس بخونن.

هر بار که پدرش از شیمی درمانی بر میگشت امید اینو داشتن بگه یه مقدار اوضاعش بهتر شده اما شیمی درمانی هیچ تاثیری روی سلامتیش نذاشته بود.

بعد تقریبا یکسال دکترا میگن شیمی درمانی تاثیری که باید رو نداشته و باید شروع کنن بهش برق وصل کردن. منظور از برق وصل کردن پروسه پرتو درمانی بوده

این روش درمانی هم شروع شد و از لحاظ مالی بیشتر تحت فشار قرار گرفتن.

موهای پدرش که تو شیمی درمانی نریخته بود تو این مدت ریخت و روز به روز بدنش ضعیف تر میشد. اما همچنان روحیه اش مثل قبل بود و به جای اینکه بقیه دلداریش بدن، اون بقیه رو دلداری میداد. به همه میگفت من تلاشمو برای زندگی میکنم نهایتا تهش مرگه دیگه. ته زندگی هممون مرگه. دنیارو خوش باش.

تو این هاگیر واگیر افسون کنکور داد و نتونست جای خوبی قبول بشه. واسه همین گفت میخونه و سال بعدش کنکور میده. بعد این داستانا هم با یه پسری آشنا شد و دیگه با موبایل و اس ام اس باهاش ارتباط گرفت. از قضا این پسر دوست پسر داییش بود و تو عروسی دختر داییش همدیگه رو دیده بودن و شماره رد و بدل کرده  بودن.

پروسه پرتو درمانی پدرش بعد ۱ سال تقریبا جواب داد و حالش روز به روز به بهبودی سیر کرد. بهش هم گفته بودن هر ۴ ماه برای چکاپ باید بره دکتر.

بار روانی مریضی پدرش که از رو خانوادشون برداشته شد افسون هم تونست بهتر درس بخونه و اینبار رشته راهنمایی و مشاوره تو شاهرود قبول شد و چون دوست داشت تجربه زندگی مستقل رو کسب کنه تصمیم گرفت بره به شاهرود و درس بخونه.

بعد از کنکور

افسون با مادرش راه میوفتن میرن شاهرود و اونجا شروع میکنن کارای ثبت نامشو انجام دادن . میرن خابگاه دانشگاه رو میبینن. دانشگاه چون غیر انتفاعی بوده خوابگاه دانشگاه تحت نظر دانشگاه نبود و یه جورایی خودگردان بود همه مدل آدمی هم تو خوابگاه بوده.

مامانش که شرایط رو میبینه میگه نمیخواد خوابگاه بمونی. برات خونه دانشجویی میگیریم.

تو دانشگاه یه دختری رو دیده بود که دنبال همخونه میگشت میره پیداش میکنه و خونه اونو که میبینن مامانش اکی میده و افسون با ۲نفر دیگه همخونه میشه.

البته تو کل این مدت دوست پسرش بهش میگفت خوابگاه بهتره خونه دانشجویی امنیتش پایین تره و این حرفا. مامانشم به افسون گفته بود به اون ربطی نداره ما والدینتیم.

دور شدن فیزیکی از دوست پسرش باعث شد گیروگوراشون بیشتر و بیشتر بشه

همخونه ای هاش دونفر بودن که یکیشون مدام سر ناسازگاری باهاشون میزاشت و بخاطر برخورد اون شخص افسون و اون همخونه ای دیگه تصمیم میگیرن برای ترم بعد هرکدوم بگردن دنبال یه خونه و همخونه دیگه.

وسطای امتحانای میان ترمش بود یه روز زنگ میزنه مامانش جواب نمیده. زنگ باباش میزنه اونم جواب نمیده.

زنگ میزنه برادرش که حدس میزد مدرسه باشه و نباید جواب میداد اون جواب میده. همونجا میفهمه یه اتفاقی افتاده که برادرش جواب داده.

به داداشش میگه چی شده کجایید میگه بابا قلبش درد گرفته بود آوردیمش بیمارستان.

افسون از ترس وا میره و همونجایی که بود میشینه زمین و شروع میکنه گریه کردن.

عمه اش بعد چند دقیقه زنگش میزنه که دختر نگران نباش اتفاقی نیوفتاده. این اتفاق بخاطر زیاد سیگار کشیدن اخیر باباته الان هم تو بخشه حالش خوبه ولی نمیتونه حرف بزنه باهات.

گفته بهت بگم هیچیش نیست بمون امتحاناتو بده بعدش بیا. با اعصاب خوردی و استرس امتحانشو هر جوری که بود میگذرونه و برای تعطیلی آخر هفته راه میوفته بره نیشابور تا باباشو ببینه شبش برگرده شاهرود که دوباره ادامه امتحاناشو بده.

برمیگرده باباشو میبینه و از این که به هوش بوده و میتونسته حرف بزنه خوشحال میشه. البته که بعدش متوجه میشه دوروز بیهوش بوده و واسه اینکه نگران نشه بهش نگفته بودن.

بخاطر این شرایط افسون هر هفته برمیگشت نیشابور و این قصه باعث شد ترم اول مشروط بشه.

ترکش های ترم اول و مریضی باباش که ادامه دار شده بود به ترم دوم افسون هم میخوره و ترم دوم هم مشروط میشه.

با تموم شدن ترم دوم پروسه درمان پدرش هم تموم شد و به یه حالت پایدار سالم رسید و ذهن افسون آروم شد و تونست ترم سوم تحصیلشو با نمره بالا به خوبی بگذرونه.

البته که تو ترم سوم با اون پسری هم که دوست بود ارتباطشو قطع کرد. این قطع کردن ارتباط یه مدتی اذیتش میکرد و به خاطر همین سعی میکرد کمتر بره نیشابور تا خاطرات دوستیش اذیتش نکنه. گشت یه کار تو یه کافی نت پیدا کرد تو شاهرود و اونجا مشغول شد. کار تایپ و درست کردن پاورپوینت هم برای بقیه انجام میداد.

تو ترم چهارم از بس افسون دختر فعال و پر جنب و جوشی شده بود که کل دانشگاه دیگه میشناختنش.

یه درسی داشت تو ترم چهارم که باید یه نفر رو به عنوان مراجع کننده خودش میاورده دانشگاه.

حضور مادر افسون در دانشگاه

افسون به دختر عمش میگه و با مامان افسون پا میشن میان دانشگاه.

بعد یکی دو ساعت مامان افسون خسته میشه از اون کلاس میاد بیرون و شروع میکنه یه چرخی تو محیط دانشگاه زدن.

حراست دانشگاه میاد بهش گیر میده میگه خانم شما اینجا چیکار میکنید؟

اون بنده خدا هم میگه من مامان افسون ام برای درس این اومدم خسته شدم تو کلاس اومدم هوا بخورم.

حراست میگههه عخیییی شما مامان افسونید؟ تشریف بیاری دیگه کار کوچیک باهاتون داریم.

میرن تو اتاق حراست و میشینن به صحبت میگن خانم شما خبر دارید دخترتون ۲ترم پشت هم مشروط شده؟

مامانش اولش چشاش گرد میشه از تعجب ولی خودشو جمع و جور میکنه و میگه بله در جریان هستم برای پدرش یه سری مشکلات پیش اومد و اونا تو درس افسون تاثیر داشته. چطور؟

مسئول حراست که فکر میکرد گل رو زده یهو جا میخوره و میگه هیچی ما میخواستیم بهتون اطلاع بدیم تا یه فکری به حال دخترتون بکنید.

مامانش از حراست میاد بیرون و کلاس افسون تموم میشه و بر میگردن خونه و اونجاست که دعواهاشون شروع میشه. مامانش داد میزنه میگه تو دو ترم مشروط شدی هیچی به ما نگفتی؟

افسون اولش انکار میکنه میگه مشروط؟ من؟

بعد مامانش میگه حراست دانشگاهتون خواستنم و توضیح دادن.

بعد افسون شروع میکنه میگه من ترم اول نمیدونستم چطوری باید درس بخونم. ترم دوم هم حال بابا اونجوری شد وگرنه ترم ۳ که اکی بودم و الانم اکی ام.

مامانش هم میگه باشه ولی از این به بعد کارنامتو بهم نشون میدی.

حراست دانشگاه که انگار تو یه تقابل با افسون بود روز بعد که افسونو میبینه صداش میکنه و بهش میگه میخواستیم به مادرت بگیم که بیرون دانشگاه بدحجابی و اوضاع لباس پوشیدنت خوب نیست.

افسون میگه خب چرا نگفتید؟

مسئول حراست میگه نمیخواستیم تو دردسر بندازیمت. خودت حواست رو جمع کن.

افسون راهشو میگیره و میره عصر که مامانش میاد دانشگاه افسون دست مامانشو میگیره میره دم حراست میگه آقای فلانی میخواستید در مورد حجابم یه صحبتی با مادرم انجام بدید گفتم بیارمشون پیشتون.

اون آقا که فکر میکرد اینبار دیگه حداقل گل و زده دوباره ضایع میشه و میگه نه حل شد مسئله خاصی نبود راحت باشید.

ترم چهارم دانشگاه هم داشت به خوبی و خوشی میگذشت فقط گهگداری مادرش بهش زنگ میزد میگفت برات خواستگار اومده. افسون که میدید دوستای دانشگاهش که ازدواج کردن مجبورن هر هفته برن شهرشون و از اون طرف از دوری غمگین باشن و کلی گیرو گور دیگه دارن. برای همین به مامانش میگفت نه من تا درس میخونم خواستگارارو رد کنید.

بعد یه خوبی دیگه ای تو ارتباط با مادرش داشت این بود که همه چیزایی ک در مورد این مسائل بود رو با مامانش در میون میزاشت و اونم بجای سرکوب کردن و رفتارایی که بچشو از خودش دور کنه راهنماییش میکرد.

با شروع ترم پنجم دوباره خونشو عوض کرد و با ۴ نفر دیگه همخونه شد که اونا همشون دوست پسر داشتن و افسون شد جاسوییچیشون.

این اصطلاح رو هم من خودم تازه از افسون یاد گرفتم.

هر کدوم اونا میخواست برن بیرون، افسونم بر میداشتن با خودشون میبردن که نه خودشون تنها باشن نه افسون

به صاحب خونشون گفته بودن ۴نفرن ولی برای اینکه بتونن هزینه خونه رو پرداخت کنن خودشون ۱نفر دیگه اضافه کرده بودن و ۵نفر بودن و همیشه واسه تو اومدن و بیرون رفتن باید کشیک میدادن که صابخونشون نبینتشون.

اواخر ترم هشتم بود که به سرش میوفته از ایران مهاجرت کنه.

کلی پرس و جو میکنه و اطلاعات جمع میکنه اما بعد یه مدت که خانوادش جدی نمیگیرنش فس میشه و بیخیال این موضوع میشه.

تابستون اون سال چندتا درس بر میداره تا مشروطی ترم ۱-۲رو جبران کنه. همزمان برای ارشد هم میخونه و یه رشته ای قبول میشه که دوست نداشته. با تموم شدن درسش برمیگرده نیشابور و تو یه مرکز مشاوره مربوط به کودکان شروع به کار میکنه. همزمان تو یه مهد کودک که بچگیش خودشم اونجا میرفته کار پیدا میکنه.

بعد دانشگاه

تو همین جریانا دوباره براش یه خواستگار میاد.داستانشم خیلی باحال بوده.

یه خانواده ای میخواستن برای پسرشون زن بگیرن. زنگ میزن به یه خانواده ای میگن میشه بیایم خواستگاری دخترتون. اونا ای وای پیش پا شما یکی اومد برد دخترمونه. ما دیگه دختر نداریم ولی یه خانواده ای هست یه دختر دسته گل داره میخواید به اونا زنگ بزنید.

زنگ میزنن خونه افسون اینا و مامان افسون گوشیو بر میداره و همصحبت میشن قرار یه خواستگاری زنونه رو میزارن.

یعنی فقط میخواستن برم خواستگاری. اینکه طرف کی بوده و اینا براشون مهم نبوده.

شروع آشنایی با خواستگار

یعنی اول مادر و خواهر و زن عمو دوماد میان ببینن و آشنا شن که اصلا دختر کی هست، اصلا طایفشون کیه و این حرفا.

تو قرار اول متوجه میشن مثی که آشنا هم بودن خبر نداشتن. پدر بزرگ افسون و اون پسر که از این به بعد علی صداش میکنم چون اسم کوتاهی، با هم رفیق جینگ بودن و کاروان مکه داشتن مردم رو میبردن مکه و برمیگردوندن.

خلاصه این قرار باب آشنایی میشه.

سری دوم خواستگاری دومادو هم با خودشون آوردن و افسون هم اون روز دومادو میبینه و افسون که با علی هم صحبت میشن میبینن بدشون نمیاد از هم.

این دو نفر با آگاهی خانواده ها با هم آشنا میشن و یه ۶ ماهی  وقت میزارن تا با هم بیشتر آشنا بشن.

علی یه کار خوب داشت که حتی با خارجیا کار میکرد و درآمدشم به نسبت متوسط جامعه بیشتر بودو خوب پول خرج میکرد. از اون طرف افسون از رویاهاش میگفت از سفر هایی که دوست داشت بره و پیشرفت هایی که میخواست برای زندگیش اتفاق بیوفته و علی هم خیلی خودشو مشتاق نشون میداد.

اما یه اتفاقایی میوفتاد که یهو عجیب به نظر افسون میرسید. مثلا قرار میزاشتن برن تئاتر بعد خبری از علی نمیشد و تلفنشم جواب نمیداد بعد میگفت ببخشید یادم رفت.

یا اگه با دوستاشون قرار میزاشتن افسون میگفت پاشو بریم قرار داریم، دیر میشه ها. علی میگفت ولشون کن بزار منتظر بمونن.

افسون با خودش میگفت این زیادی مجرد بوده وقتی رفتار افسون و خانوادشو ببینه درست میشه.

میگذره و صمیمیتشون روز به روز بیشتر میشد تا روز عقد میرسه.

بعد از عقد و شروع رفتار عجیب علی

پدر افسون از چند روز قبل هی به افسون میگفت دختر مطمئنی؟ اگه نمیخوای دیر نشده ها. تو فقط بگو نه من همه چیو بهم میزنم کاری هم ندارم چرا. اگه دلت نیست این کارو نکن.

افسون هم که یه جورایی شعله عشق تو وجودش داشت افروخته میشد به باباش میگه نه همه چی خوبه من هم اکی ام.

اسفند ماه عقد میکنن و عید همون سال یه اتفاقی میوفته.

یادتونه گفتم ارتباطات تو اقوامشون خیلی صمیمانه بود دیگه؟

نوه خالش پسری بود که از بچگی با هم همبازی بودن و ارتباط نزدیکی هم داشتن. بعد عقد افسون یه پیغام تبریک بهش میده و میگه از وقتی تو و دختر خالم عقد کردید احساس میکنم تنها شدم ولی خیلی برات خوشحالم و امیدوارم خوشبخت بشید.

افسون چون جنس ارتباطشونو میدونست این پیغامو پاک نکرد و تو گوشیش نگهش داشت.

قبل سال تحویل علی شروع میکنه پیغام های تبریک سال نو تو گوشی افسون رو کمکش جواب میداده که پیغام این فامیلشونو میبینه و اوضاع کاملا عوض میشه.

علی میگه آره شما با هم رابطه داشتید این هنوز عاشقته. تو هم دوسش داری که پیغامشو پاک نکردی چرا کس دیگه ای رو دوست داری به من بله دادی و جر و بحثشون تا حدی بالا میگیره که مامان افسون میاد وسط و میگه بابا جان این دوتا از بچگی با هم بزرگ شدن فامیلمونن، جای برادرش میمونه ما ارتباطاتمون با فامیلامون نزدیکه این صحبتا عادیه چه حرفیه میزنی خجالت بکش و این حرفا.

خلاصه که افسون اون روز با گریه و چشمای پف کرده میشینه پای سفره هفت سین برای سال تحویل.

قرار بود ۶ام فروردین مراسم نامزدی بگیرن. ۵ام دایی افسون حالش بد میشه میره بیمارستان ولی پیغام میدن که مراسمو کنسل نکنن.

مراسم برگزار میشه ولی کل فامیل دمق بودن که دایی تو بیمارستانه.

میگذره و چند روز بعد تو عید دیدنی ها داستان هاشون دوباره شروع میشه.

که چرا فلانی اینطوری باهات حرف میزنه. چرا اون پسره اینجوری نگات میکنه. چرا خالت اینو گفت. چرا عمت اینو نگفت. اکثرا گیر و گورایی بود که افسون متعجب میموند از کجا داره این حرفو میزنه و حرفاش چیزایی بود که تو جمع خانوادگیشون اصلا نشنیده بود. چون کل خانواده همیشه با هم خوب بودن و هیچ کس هم دنبال حاشیه نبود.

خانواده افسون که فکر کردن شاید اگه علی بیشتر تو خونشون باشه و ارتباطشونو با اقوامشون ببینه این شک و تردید از سرش میره بیرون یه اتاقی رو تو خونشون برای علی در نظر میگیرن تا تو طول هفته اگه با افسون اگه دیر برگشتن خونه بتونه اونجا بمونه و هیچ محدودیتی برای بیرون رفتن و گشتن براشون نزاشتن.

یه اتفاقا و شک و تردیدایی برای علی به وجود میاد که افسون تصمیم میگیره از مهد کودک و مرکز مشاوره که نسبت به هردو این کارا عشق و علاقه داشت بیاد بیرون و بره پیش مامانش آرایشگری کنه.

کار جدید افسون

اونجا تتو و کاشت ناخن و کلی کار دیگه از مادرش یاد میگیره. چون مادرش هم تو این کار با سابقه بوده همه به اطمینان مادرش زیر دست افسون هم میشستن و اکی هم بودن و با وجود اینکه هیچ علاقه ای به این حرفه نداشت روز به روز توش بیشتر پیشرفت میکرد.

یکی از دلایل گیر های علی به افسون عدم اعتماد بهش بود. هی زنگش میزد و کافی بود چند دقیقه افسون نتونه تلفنش جواب بده تا علی آسمون و زمینو به هم میدوخت و پشت بندش دعوا و قهر داشتن.

یکی از چیزایی که خیلی افسونو شاکی میکرد این بود که علی قهر میکرد جا میزاشت میرفت جواب تلفن و هیچکس هم نمیداده.

نمیرفت خونه مامانش یا دوستاش. کلا از دیدرس همه آشنا ها محو میشد و هیچکس از جاش خبر نداشت.

حتی یه بار بخاطر اینکه فکر میکرد افسون رو گوشیش تلگرام داره و به اون نگفته فکر میکرد بهش خیانت کرده و وسط اتوبان خودش از ماشین پیاده میشه و جا میزاره میره. افسون هم رانندگی بلد نبود زنگ میزنه مامانش بیاد دنبالش.

یا چندباری که قهر کردن علی به افسون میگفته مدارکمو بدید من برم. از ترس و ناراحتی مربوط به این قضیه قهر کردن چندباری افسون راهی اورژانس شد و با زور سرم حالش بهتر شد.

این دعواها ادامه داشت تا یه بار اوضاع فرق کرد.

تو خیابون داشتن راه میرفتن با هم علی به افسون میگه من که با فامیلاتون رفت و آمد میکنم ازشون حس بد میگیرم حالم بدم میشه. افسون میگه خب عادیه که حس بد بگیری. مگه ما چقدر اونارو میبینیم مهم خودمون دوتاییم نباید بزرگشون کنی.

این آدما آدمای عزیزی برای من هستن و تو شرایط خیلی سخت کنار من و خانوادم بودن نمیتونم بزارمشون کنار و مطمئنم کنار من و تو هم هستن و هوامونو دارن.

علی میگه چرا سعی میکنی از فامیلت طرفداری کنی تو اونارو بیشتر از من دوست داری و براشون ارزش قائلی.

افسون میگه بابا جان من حرفم اینه شاید منم با فامیلای تو اکی نباشم ولی ازشون بد نمیگم. از تو هم میخوام در مورد فامیل من بد نگی.

با این حرف افسون بحثشون بالا میگیره و کار به کتک کاری میکشه و علی حسابی از خجالت افسون در میاد و میزنتش تا حدی که کار از کبودی میگذره و گردن و صورت افسون زخم میشه و علی افسونو همونجا وسط خیابون جا میزاره و میره.

افسون برمیگرده خونه و میبینه کسی خونه نیست. نمیخواسته اوضاع رو خراب بکنه و همش فکر میکرده باید یه کاری بکنه که اوضاع رو درست کنه.

افسون زنگ زن عمو علی که باهاش صمیمی شده بود میزنه و قضیه رو تعریف میکنه. عمو و زن عمو شوهرش میان دنبال افسون و میبرنش خونه خودشون.

یه مقدار به زخمای گردن و صورتش رسیدگی میکنن و میگن به مامانت اینا چیزی نگو تا ما پیداش کنیم بیاد.

عموش زمین و زمانو زیرو رو میکنه ولی علی رو پیدا نمیکنه و صبح که دیگه طاقت افسون طاق میشه میگه من میرم خونه خودمون.

میره خونه خودشون و دیگه افسون بود که شاکی بود و میخواست علی رو ادب کنه.

روسریشو در میاره و سر و گردنشو نشون مامان باباش میده و میگه علی اینکارو کرده. من میخوام ازش شکایت کنم و کل داستان رو تعریف میکنه.

پدر مادرش که این صحنه رو میبینن خیلی عصبانی میشن ولی پدرش میگه الان وقت شکایت نیست شما دوتا به هم محرمید. بیا بریم خونه مامان باباش.

راه میوفتن میرن خونه پدر مادر علی و افسونو بهشون نشون میده و میگه من دخترمو اینجوری به شما تحویل ندادم که اینجوری بهم تحویل دادید. من تا حالا رو دخترم دست بلند نکردم که پسر شما این جراتو کرده. پدر علی جا خورده بود و میگه بزارید افسون بمونه اینجا من خودم ادب میکنم پسرمو.

بابای افسون میگه لازم نکرده. من فعلا قصد شکایت ندارم. ولی اگه بخواد این کارارو بکنه کاری میکنم جرات نکنه نزدیک خونه ما پیداش بشه. به گوشش برسونید. اگه حرفی هم داره بگید بیاد به خودم بگه.

پیدا شدن علی

بعد دو روز سر و کله علی پیدا میشه و میاد خونه افسون اینا برای عذر خواهی و پدر افسون میگه اینبار بخاطر خانوادت کاری باهات ندارم و میبخشمت و اجازه میدم با دخترم در ارتباط باشی. بلف میزنه که نامه پزشکی قانونی گرفتم و اگه از گل نازک تر به دختر من بگی میندازمت زندان.

افسون تا مدت ها با علی سر سنگین بود. یکی بخاطر اینکه ادب بشه و کارشو دیگه تکرار نکنه، دومی که اصلی تر هم بود بخاطر اینکه میترسید دیگه ازش. هر آن احتمالشو داشت دوباره همون بلارو بخواد سر افسون بیاره. البته که دیگه اون کار رو نکرد اما موقع هایی که بحثشون بالا میگرفت میزد قهر میکرد و میزاشت میرفت. بعد وقتی میخواست برگرده و آشتی کنه یه چیزی برای افسون میخرید و برمیگشت.

یا مدام بهش میگفت من چشمم رو روی رفتارهای زشت و اشتباه تو بستم و بخشیدمت. افسون هم بهش میگفت خب کدوم رفتار زشت و اشتباه بگو که بدونم کدوم کارم اشتباه بوده. علی هم فقط میگفت خودت میدونی دیگه نمیخوام به روت بیارم.

هیچ جایی نبود که افسون بدون دونستن علی بتونه بره. حتی وقتی میخواست سورپرایزش کنه باید با هزار نفر هماهنگ میکرد تا دروغ بگن و علی رو بپیچونن تا افسون بتونه مثلا براش یه کادو بخره.

مثلا یه بار که خونه مادربزرگش بوده با مامانش. برای تولد علی میخواد بره یه ریش تراش بخره و این ریش تراش رو تو کمتر از ده دقیقه میخره تا علی شک نکنه. البته که تو همون ده دیقه دوبار زنگ خودش میزنه و یه بار هم زنگ مامان افسون میزنه که افسون کجاست اونم دروغ میگه تو دستشوییه.

این ریش تراش رو یادتون باشه بعدا باهاش کار دارم.

تازه بعد این اتفاق و تولد و انجام سورپرایز تولد افسون بهش میگفته که اینجوری شده تا سؤ تفاهم پیش نیاد.

ارتباطشون از نظر خانواده ها هم دیگه معنی دار داشت به مشکل میخورد تا مادر علی به افسون میگه بره خونشون.

افسون میره اونجا و اون خانم میگه رفتم پیش دعا نویس و اون گفته برای پسرت دعا گرفتن که اینقدر عصبیه. منم ازش دعاهایی گرفتم که اون دعاهارو خنثی کنه.

از تو یه کیسه چندتا شیشه آب در میاره به افسون میده میگه دعا نویس گفته این آب رو یه جوری بخورونید به علی یا با چایی یا غذا یا آب خوردن. یه مقدارشم جلوی در خونه هایی که علی توش میخوابه، بریزید. بعد دو سه روز مشکلشون حل میشه.

بعد این داستان افسون میگه یه مقدار علی آروم تر شده بود و دیگه بد و بیراه نمیگفت.

افسون کلا آدم منعطفی بود و با همه این داستانا تصمیمشون این بود که ازدواج کنن. علی دوست داشت مو بکاره و تقریبا ۷ماه مونده بود به تاریخی که برای عروسی انتخاب کرده بودن و دوتایی راه میوفتن میرن مشهد خونه یکی از فامیلاشون که علی مو بکاره.

قرار بود ۴روز صبح تا شب بره برای این کار و روز اول چون ترس داشته افسون باهاش میره که تنها نباشه.

اکثر کسایی که به اون کلینیک مراجعه کرده بودن مهاجرای ایرانی موفق به کشورهای دیگه بودن.

به فکر مهاجرت افتادن علی و افسون

یکی موسسه ساخت و ساز داشت. یکی یه برندی داشت که کیک یخچالی درست میکرد و هرکدوم یه کسب و کار خوبی داشتن. روز اول تو راه برگشت در مورد این آدما علی با افسون صحبت میکنه.

فرداش که خودش تنها میره و برمیگرده به افسون میگه اینا همشون میگن پاشو بیا خارج اینجا زندگیتو داری هدر میدی و این حرفا. افسون خیلی حرفاشو جدی نمیگیره و روز بعد که علی برمیگرده خیلی جدی تر شده بود و میگفت ازشون پرسیدم چجوری رفتن و همشون اکثرا از صفر شروع کردن و الان وضعشون خیلی خوب شده. افسون بیا بریم از ایران اینجا نمونیم.

میریم اونجا اولش سختی میکشیم ولی بعدش شرایطمون خیلی بهتر میشه.

افسون هم چون خودش دوست داشت که مهاجرت کنه بدش نمیاد از این ایده ولی فکر میکنه علی هنوز تو جوه واسه همین چیزی نمیگه.

دعواهاشون همچنان ادامه داشت و حتی افسون فکرش افتاد بره مشاوره ولی یه بار علی اومد وسط جلسه مشاوره با داد وهوار تو دفتر مشاور و حسابی آبروشونو برد و جا گذاشت رفت.

یه مدتی میگذره تا علی میاد پیش افسون و میگه ببین از این فامیلاتون که خارج هستن یه پرس و جویی بکن ببین چجوریه اوضاع اونجا.

افسون میگه خب چه کشوری مد نظرته؟

علی میگه نمیدونم فقط بریم یه جایی که جای پیشرفت داشته باشه.

افسون هم که میبینه علی جدیه. انگار که کارش این باشه هر روز فول تایم میشینه پای تلفن و اینترنت به فامیلا و موسسه های مهاجرتی و سوال پرسیدن در مورد مهاجرت.

از کانادا شروع میکنه یه چرخی تو اروپا میزنه کشور های آسیایی رو میبینه و دونه دونه مزایا و معایبشونو در میاره.

اونقدر زنگ جاهای مختلف میزنه راجع به همه کشورا میپرسه که یکی از اون موسسه ها میگه خانم شما میخوای موسسه مهاجرتی بزنی که راجع به همه کشورا با جزئیات داری از ما اطلاعات میگیری و سوالاتتم تموم نمیشه؟

افسون هم میگه نه فقط چون کشوری رو انتخاب نکردیم داریم راجع به همه کشورا اطلاعات میگیریم تا ببینیم کجا به شرایطمون میخوره.

خانمه میگه خب دختر جان شرایطت چیه ؟

افسون هم شرایطشونو میگه و اون خانم هم میگه من پیشنهادم بهت اتریشه. اولش لازم نداری زبان رو فول بلد باشی تمکن مالیش ۱۲هزار یورو هست. یکی باید باشه که ملک و املاک داشته باشه ساپورتت کنه و هزینه دانشگاهتم ترمی ۴۲۰ یوروئه که اگه اونجا شاغل بشی انگار که برات رایگان میوفته.

اون موقع یورو ۴تومن بود و هزینه دانشگاهش چیزی بیشتر از هزینه دانشگاه اینجا نمیشد.

اینجوری میشه که جرقه اتریش میوفته تو سرش.

به علی که میگه اونم میگه بیوفت دنبالش من حمایتت میکنم که بریم. اینبار دوباره شروع میکنه زنگ همه اون موسسه ها میزنه در مورد اتریش میپرسه و اطلاعات میگیره.

در نهایت هم با چندتا از این موسسه ها که فکر میکنه بهتر و کامل تر بهش توضیح دادن قرار میزاره و میگه میره تهران تا کارای لازم رو انجام بده.

تو مدتی که درگیر کارهای مهاجرت بود یه مقدار آزادی پیدا کرده بود و هی چک نمیشد که کجایی کجای میری از کجا اومدی با کیایی کیارو میبینی و این حرفا.

از همون زمان عقد تاریخ ازدواج مشخص کرده بودن ولی با این داستان مهاجرت نمیخواستن مراسم عروسی بگیرن و برن سر خونه زندگی چون میخواستن برن.

تو اون بازه زمانی مادر افسون دیسک کمرش اود میکنه و همین موضوع رو بهانه میکنن که مامان افسون به کمک نیاز داره اونا مراسم میگیرن ولی خونه خودشون نمیرن.

این یه چیزی هست که تو زندگی ما ایرانیا خیلی مهمه. یه موضوعی واسه خودمون و خانوادمون خیلی شفاف و واضح هست و همه هم باهاش اکی هستیم اما مدام به این موضوع فکر میکنیم خب برای بقیه چه دلیلی بیاریم که بپذیرن این موضوع رو.

خلاصه.
خودش تحقیق میکنه در مورد مهاجرت دانشجویی با اون موسسه ها هم قرار میزاره و با مامانش به بهونه خرید وسایل عروسی ولی به هدف هماهنگی با موسسه های مهاجرتی راه میوفتن میرن تهران.

علی به افسون گفته بود حلقه و باقی چیزا هر چی با سلیقه خودت اکی بود بخر.

بعد کلی قرار ملاقات بلاخره هزینه لازم برای اینکه تو پروسه مهاجرت قرار بگیره رو پرداخت میکنه و خریداش رو هم انجام میده. دوست نداشت تا وقتی قطعی نشده پروسه رفتنشون این موضوع رو به بقیه بگه.

نمیدونم چقدر به نشونه اعتقاد دارید. اصلا بعضی مواقع خودم نمیدونم آیا این نشونست یا جاییه که باید ایستادگی کنی و تو هدفت محکم تر قدم برداری ولی یه چیزهایی تو این قصه بدجوری برای من نشونه بود.

مشکلات محتلف پیش اومده قبل ازدواج

تقریبا یکماه قبل عروسیشون اون یکی مادربزرگ افسون فوت میکنه و عذادار اون بنده خدا میشن.

همه فامیل میگن عروسی رو کنسل نکنید بزارید برقرار باشه اون زن هم خوشحال میشه این دوتا جوون به هم برسن.

میگذره و یک هفته قبل عروسی عموی علی سکته قلبی میکنه میره تو کما. روز بعد که به هوش میاد میفرستنش مشهد برای آنژیو و کل فامیل میرن اونجا عیادتش.

بعد همه فامیل برای عیادتش میرن مشهد. علی و افسون هم با ماشین خودشون که تازه خریده بودن میرن عیادت و اونجا هم عموش بهش میگه به هیچ عنوان عروسی رو کنسل نکنید من خودم نتونم بیام، بچه ها میان.

خیلی خوشحال بودن از اینکه حال عمو علی خوب شده و اتفاقی براش نیوفتاده

قرار بود برگردن نیشابور و برن پیش فیلمبردار و افسون هم بره پرو لباس عروس.

زن عمو علی دعوتشون میکنه خونشون که تو مشهد بود علی میگه بریم یه ساعت بشینیم ناراحت میشن افسون میگه نه خیلی کار داریم بریم اونجا دیر میشه به کارای خودمون نمیرسیم.

علی ناراحت میشه ولی جلو عمش هیچی نمیگه و راه میوفتن به سمت نیشابور و تو ماشین شروع میکنه دعوا کردن که تو با فامیلای من مشکل داری اصلا بهشون احترام نمیزاری برگردیم نیشابور عروسی رو کنسل میکنم. هرچی خرج کردم فدای سرم من اصلا تورو نمیخوام و این حرفا.

البته که این حرفا نقل و نبات بود تو دهنش و همیشه میگفت دفعه اولش نبود بعد دو ساعتم میرفت یه گل میخرید و معذرت خواهی میکرد.

اما این سری فکر نکرد که سوار ماشین واقعیه و وسط اتوبان با سرعت ۱۲۰ تا میگفت بیا فرمونو بگیر خودت برو اصلا من نمیام

افسون کمربندشو باز میکنه تا از عقب فلاسک چایی بیاره و برای علی یه چایی بریزه تا آروم بشه.

علی در حال همین تهدید کردن ها بود که یهو فرمونو چرخوند و خوردن به گارد ریل بتونی وسط اتوبان

تصادف کردن علی و افسون

ساعت حول و حوس ۵-۶ عصر بود و تاریک شده بود.

ماشینشون شروع میکنه به چرخیدن و در نهایت توی لاین سرعت دوباره به کمک گارد ریل وای میسته.

لاستیکاشون ترکیده بود و در شاگرد چسبیده بود به گارد ریل.

هر دوشون به هوش بودن ولی افسون سرش خورده بود به شیشه جلو ماشین و خیلی درد میکرد.

از در سمت خودشم نمیتونست پیاده بشه.

علی پیاده میشه به افسون هم میگه بیا از اینور پیاده شو ولی نمیتونست خودشو جم بده افسون.

علی سریع پیاده میشه و چراغ قوه گوشیشو روشن میکنه میره جلو تا ماشینای دیگه ببینن و نیان سمتشون تا تصادف کنن. کم کم افسون خودشو از ماشین میکشه بیرون و زنگ میزنن پلیس و جرثقیل میاد.

خداروشکر جفتشون سالم بودن ولی بدنه ماشینشون که میخواستن برای عروسی گل بزنن کامل داغون شده بود.

زنگ میزنن به خانواده هاشون خبر میدن و اونا هم ترس وجودشونو میگیره تا وقتی که علی و افسون میرسن نیشابور.

مامان افسون تا افسونو میبینه بقلش میکنه و زانوهاش شل میشه و روی دوتا زانوش میوفته.

افسون بهش میگه ما خوبیم فقط ماشین داغون شد نگران نباش.

سر مراسم با اینک طبق رسوم و توافقشون همه کارهای عروسی با خانواده داماد بود اما هیچکس بهشون کمک نمیکنه و همه خانواده افسون میرن کمک داماد برای کمک تو کارهای اجرای عروسی.

کلا عروسی خیلی سختی بود.

فوت مادربزرگش. سکته کردن عموش، تصادف خودشون.

هر جوری بود عروسی برگزار شد اما همه بیشتر بجای اینکه بخندن گریه میکردن.

یک هفته بعد عروسی هم دیسک کمر مامانش داستان میشه و اورژانسی عملش میکنن و دکتر بهش ۳ماه استراحت مطلق میده.

اون بهونه ای که برای نرفتن سر خونه زندگیشون سراغش بودن واقعا اتفاق افتاد.

تا اون موقع که اقدام کرده بودن قانون اتریش اینجوری بود که اگه یک نفر پذیرش دانشگاه بگیره هر دو نفر میتونن با هم برن.

اما تو همون بازه قانون عوض شد و اینجوری شد که اول دانشجو میاد یه مدت میمونه تا کارت اقامت بگیره بعد میتونه برای همسرش اقدام کنه تا بیاد.

وقتی از اون موسسه مهاجرتی زنگ افسون میزنن این موضوع رو بهش اطلاع میدن افسون با مشورت مامانش تصمیم میگیره موضوع رو به علی بگه تا با هم تصمیم بگیرن.

افسون به علی میگه ببین ما هنوز اول راهیم هزینه چندانی هم نکردیم میتونیم همینجا اتریشو بیخیال شیم برای یه کشور دیگه اقدام کنیم.
اگه دوست نداری من تنها برم و بعد تو بیای همینجا باید تصمیم بگیریم تا بیشتر ضرر نکنیم.

در کمال ناباوری افسون، علی میگه اکیه مشکلی ندارم تو برو اونجا شروع کن اقامت بگیر برای منم دعوت نامه بفرست میام. برگاش از این حرف علی ریخته بود.

افسون تا سوپر مارکت سر کوچه میخواست بره، علی میگفت وایسا خودم بیام باهات یا با مامانت برو.

حالا اکی بود که افسون بره یه کشور دیگه و پایه های زندگی مشترکشونو اونجا تنها بسازه.

در کمال ناباوری کارهای مهاجرت رو ادامه میده و جواب دانشگاه میاد که اکی دادن و وقت سفارت میگیره.

شروع انجام کارهای مهاجرت

ماشینشونو میفروشن طلاهاشونو میفروشن از پدر افسون هم پول قرض میگیرن تا بتونن تمکل مالی مورد نیاز رو فراهم کنن.

دعواهاشون خیلی کم شده بود. البته یه دلیلش هم این بود که دیگه کمتر پیش هم بودن

نوبت مصاحبه بهش میدن و مدارک رو طبق چیزی که بهش گفتن آماده میکنه و راه میوفتن میرن تهران خونه عمش ولی همچنان چیزی نمیگن که برای چی اومدن افسون صبحش میره سفارت و بهش میگن سه تا کپی پاسپورت میخوایم دوتا آوردی برو یه دونه دیگه بگیر بیا ما تا ۱۲ هستیم.

یه کاغذ مینویسه میده دست افسون ولی روش نوشته بود تا ۱۱:۳۰ بتونه افسون برگرده تو ولی افسون برگه رو ندید.

حالا ساعت چند بود؟ ۱۱:۱۵

افسون بدون دیدن برگه بودو اومد بیرون تاکسی گرفت تا یه دفتر فنی و کپی گرفت و برگشت ساعت شد ۱۱:۴۵ گفتن راهش نمیدن.

میگفت بابا به من گفتن تا ۱۲ میشه یه زنگ اون مسئولش بزنید خودش بهم اینو گفت.

نگهبان دم در میگفت اگه گفته ۱۲ چرا نوشته ۱۱:۳۰؟

افسون عین مرغ پر کنده میگفت آقا من تا آخر این ماه باید کارامو نهایی کنم. اگه نکنم نمیتونم برم. سفارت هم زودتر ۶ ماه به من وقت نمیده توروخدا بزار برم اینو بدم بیام بیرون کار دیگه ای ندارم.

اما اون نگهبان میگفت نه.

یه سربازی اونجا بود به افسون گفت خانم بیا یه دیقه.

به افسون میگه ببین این بنده خدا مرغش یه پا داره هیچ جوره رات نمیده.

تنها راهت اینه بری ایمیل بزنی به سفارت بگی کارمندتون منو بخاطر یه کپی بیرون کرد رفتم گرفتم اومدم نگهبان دم در رام نداد لطفا یه وقت بدید من باید برگردم شهرستان.

یه دونه هم ندیااا

روزی ۵-۶تا تو ساعتای مختلف بفرست که حتما ببینن.

افسون هم همونجا میشینه ایمیل رو مینویسه و هر یه ساعت متن رو کپی میکرده و میرستاده

بعد دوروز ایمیل میدن که هفته دیگه بهت نوبت میدیم اگه نیای دیگه بهت نوبت نمیدیم.

افسونم میره از همه مدارک ۲تا کپی اضافه تر میگیره تا براش داستان نشه و راه میوفته میره اونجا کاراشو میکنه و تمام.

دیگه فقط باید نتیجه میومد که مدارکش قبول شده یا ریجکت.

هر کی هم ازش میپرسید اومده تهران چیکار میگفت اومده دوره آرایشگری.

۶ماه بعد بهش ایمیل میزنن که شما یه نامه دارید و تا ۲هفته فرصت دارید بیاید تحویل بگیریدش.

با کلی استرس به علی میگه که باید بره نامه رو بگیره قلبش تو دهنشه و این حرفا. علی میگه تنها نرو با مامانت برو.

واسه افسون جالب بود علی حاضر بود افسون تنها خارج بره ولی تا تهران نمیزاشت تنها بره.

مادر افسون خیلی وقت نشده بود که خوب شده بود و بخاطر این قضیه مجبور میشه با افسون راه بیوفته بره تهران تا نامه رو بگیرن.

تو نامه یه گیری بهش داده بودن اونو رفع میکنه و تاییدیشو میفرسته و چند روز بعد جواب سفارت میاد و ویزاش صادر میشه و حالا نوبت این بود که پاسپورتشو ببره سفارت تا لیبل سفارت روی ویزا بخوره و بتونه از کشور خارج بشه.

دوباره سر تحویل دادن پاسپورتم مجبور میشه با مادرش بیاد تهران چون همسرش با تنها اومدنش موافق نبوده.

با یه سری داستان اقوامش میفهمن و خیلی هاشون غمگین میشن و کلی براش آرزوی موفقیت میکنن و افسون شروع میکنه به جمع کردن بار و بندیلش و بلیط هواپیمارو که میخواد بگیره به علی میگه ببین هنوز دیر نشده اگه اذیت میشی و فکر میکنی من نرم بهتره بگو هنوز وقت داریم. علی هم میگه نه بابا تو داری اینکارو برای جفتمون میکنی برو.

بلیطشو میگیره و تو تایمی که بهش گفته بودن بره پاسپورتشو بگیره میره ولی میگن چون آقای ظریف و هیئت همراهشون برای مذاکرات دارن میرن اتریش اونارو تو اولویت گذاشتن کار شما طول میکشه. برو زنگت میزنیم.

هیچی دیگه اونقدر طول میکشه که مجبور میشه با یه ضرر زیاد بلیطشو کنسل کنه و یکماه بعد از کنسلی بلیط بهش زنگ میزنن که بیا پاسپورتت آمادست.

توی عروسی یکی از اقوامشون با همه فامیل خدافظی میکنه و جالبیش اینه که همه ازش میپرسن علی چی پس؟

افسونم توضیح میده که من باید برم کاراشو بکنم تا اونم بیاد. همه فامیلشونم تعجب کرده بودن که علی گذاشته افسون تنها بره اتریش.

تقریبا تو هیچ کاری علی کمکش نبود. حتی وقتی داشت چمدون میبست علی با دوستاش سالن فوتسال گرفته بودن بازی کنن.

از طریق یه گروهی تو تلگرام تونسته بود تو اتریش آشنا ایرانی پیدا کنه و اطلاعات بگیره و با یکی دیگه که دانشجو بود هماهنگ کنه تا با هم برن و تنها نباشن و هزینه های رفتن تا خوابگاهشون نصف بشه.

روز پرواز میرسه و با کلی گریه و ترس از خانوادش جدا میشه و سوار هواپیما میشه هیچ حدسی نداشت که دیگه کی میتونه از نزدیک ببینتشون و نمیدونست چه اتفاقایی در ادامه راه قراره براش اتفاق بیوفته که اگه میدونست هیچوقت پاشو تو هواپیما نمیزاشت.

بعد از سفر افسون به اتریش

با خودش فکر میکرد که چه اتفاقی در راهه و چی قراره براش اتفاق بیوفته.

تو فرودگاه وین با اون دانشجویی که قرار بود با هم برن تا خوابگاه همصحبت میشن و تاکسی ایرانی که از قبل از طریق گروه تلگرامی ایرانیان مقیم اتریش هماهنگ کرده بودن رو میبینن و سوار ماشین اون آقا میشن تا برن به سمت خوابگاه.

از همون لحظه اول که ماشین که حرکت میکنه هم خیابونا و هم آدمای توش برای افسون جذاب به نظر میرسید. خوشحال بود از کشوری که انتخاب کرده برای مقصد مهاجرتش. پنجره ماشین رو که باز کرد نسیم ملایمی به صورتش خورد که انگار اون هوا هم براش جدید بود. یه چیزی که تا حالا تجربش نکرده بود.

وسط این احساسات جدید، دوستش که کنارش بود میگه عه ما که تو ایران هم همین زندگی رو داشتیم. وین مثله شمال خودمونه. بخدا تو ایران وضعمون بهتر بود. الکی این همه زور زدیم پاشیم بیایم.

افسون بهش میگه خب چرا بر نمیگردی ایران؟

اون دختر هم میگه این همه تلاش کردم برگردم چیکار؟

تقریبا عصر بود که میرسن خوابگاه و چون آلمانی هم بلد نبودن راننده کمکشون میکنه تا کارای خوابگاه رو انجام بدن و هر کدوم وسایلشونو میبرن تو اتاق خودشون و همین که در اتاقو پشت خودش میبنده یهو یه بغضی گلوشو میگیره و میخواست همون لحظه مادرش رو بغل کنه.

حس تنهایی اینکه تو یه زندانی گیر افتاده که الان دیگه نمیتونه بره پیش خانوادش، هیچ کسی رو نمیشناخت، آینده چی میشه؟ اگه اتفاقی براش بیوفته کی هست که کمکش کنه و کلی فکر و خیال دیگه.

از همه بدتر اینترنتی هم نداشت که بتونه با خانوادش صحبت بکنه و صداشونو بشنوه و بگه رسیده.

حتی نگران نگران بودن خانوادشم بود.

سنگینی اتاقو طاقت نیاورد و برگشت تو راهرو خوابگاه که پر اتاق های پر و خالی از دانشجوهای کشور های مختلف بود.

آشنایی با همخوابگاهی های جدید

همخوابگاهی های ایرانیشون که از قبل افسون تو تلگرام باهاشون ارتباط گرفته بود و فهمیده بودن این دوتا اومدن از اتاقاشون میان بیرون و میان پیش افسون و اون دوست تازه واردش.

براشون خوراکی و میوه و نون و پنیر برای صبحانه و چیزای دیگه میارن. چون وسایلشون که فریت کرده بودن هنوز نرسیده بود.

یه چیزی با هم یاد بگیریم منم تا قبلش نمیدونستم. برای اینکه توی مسافرت اضافه بار نخورید و بتونید با قیمت کمتر وسایل حجیم و سنگین مورد نیازتون رو بفرستید به کشور مقصد یه امکانی هست به اسم فریت که قبل از سفر وسایلتون رو فریت میکنید و بعد از اینکه رسیدید وسایلتونو تحویلتون میدن.

خلاصه که افسون کلی وسایل و مواد غذایی از ایران فریت کرده بود و تقریبا هیچی نداشت و این چیزایی که دوستاش آوردن یه جورایی نجاتش داد.

از همه مهمتر اونا اینترنتاشونم شیر کردن براشون تا بتونن با خانواده هاشون تماس بگیرن و صحبت کنن.

افسون اتاقشو نشون خانوادش داد و سراغ علی رو گرفت گفتن سر کاره.

یادتونه گفتم خانواده افسون برای علی یه اتاق در نظر گرفته بودن؟

بعد از ازدواج افسون و علی اون دوتا تقریبا تو همون اتاق ساکن شدن و بعد رفتن افسون هم علی اونجا موند و با خانواده افسون اینا زندگی میکرد.

افسون بهشون گفت به همه سلام برسونن و اگه زنگ زدن جواب نداد بدونن که اینترنت ندارن و روز بعد هم تعطیله احتمالا از دوروز بعد اینترنت دار میشن.

اون شب اون دوستاشون پیششون بودن و یه مقدار هواشونو داشتن و از راه و چاه و چیزای مختلف بهشون اطلاعات دادن و همین موضوع باعث شد کمتر غربت و دوری از خانواده روشون تاثیر بزاره.

روز بعد با همون راننده ایرانی رفتن بارهاشونو تحویل گرفتن.

افسون همه چی با خودش برده بود. از لباس و پتو و بالش تا قند و شکر و برنج و سبزی قرمه و وسایل شستشو مثه پودر لباسشویی و حتی وسایل کار تتو.

تو فکرش بود که اونجا بتونه با کار کردن هزینه های خودش رو پوشش بده و علی تو ایران برای اینکه بتونه استتطاعت مالی برای مهاجرت جمع کنه پولاشو پس انداز کنه.

احتمال داره براتون سوال شده باشه که چطوری بدون اینکه زبان اتریش که آلمانی هست رو بلد باشه دانشجویی رفته.

اگه قبل رفتن دانشگاه موافقت کنه بهتون ۲سال وقت میده تا زبان آلمانی رو تو همون کشور یاد بگیرید و بعد به تحصیل دانشگاهی بپردازید.

بخاطر همین افسون قرار بود دو سال اول، آلمانی یاد بگیره.

افسون دو سه هفته ای زودتر از موعد شروع ترم زبان آلمانی رسیده بود و از روز سوم شروع میکنه کار پیدا کردن. چون هنوز کارت اقامت نداشت نمیتونست قانونی کار کنه و باید سیاه کار میکرد.

تو همون گروه تلگرامی اطلاعیه میزنه که چه نشسته اید من یه آرایشگرم و همه کار هم انجام میدم وسایلشم دارم. قیمتمم مفته. هرکسی تو وین کاری داشت بهم پیغام بده. از همون روز شروع میکنن بهش پیغام دادن. بعد وقتی کارشو میدیدن برا دوستاشونم تعریف میکردن و اونا هم باهاش تماس میگرفتن.

بزرگترین مشکلش رفتن به محل مشتری بود که باید براش از خوابگاه کروکی رفت و آمد میکشیدن چون بلد نبود چجوری باید بره.

با پولی که همراه خودش آورده بود هزینه ترخیص بار و تاکسی و خوابگاه و ۴ماه اول کلاس زبانش رو میتونست پرداخت کنه و یه مقداری هم برای خورد و خوراک و برای باقی هزینه هاش باید کار میکرد.

اون اوایل افسون هر روز زنگ میزد به خانوادش و علی. علی اوایل که یه خط در میون جواب میداد

وقتایی هم که افسون سر کار یا کلاس بود علی زنگ میزد و افسون نمیتونست جواب بده و بعد یه مدت هم علی کلا جواب افسون رو نمیداد.

تا حدی که افسون زنگ میزد به خواهر علی میگفت بهش بگو زنگش زدم جواب نداده حداقل زنگم بزنه.

چندباری هم اینجوری جواب داد و بعد یه مدت این سیستمم دیگه کار نکرد.

تقریبا دو سه هفته ای کار میکنه تا نوبت ثبت نامش میرسه وهمزمان میتونه کارت اقامت بگیره. چون پاسپورتش ۴ماه اعتبار داشته کارت اقامت رو ۴ ماهه صادر میکنن و نمیتونسته برای علی اقدام کنه و باید این ۴ ماه میگذشت تا اقامت با مدت طولانی تر براش صادر کنن.

علی هم میگه اشکال نداره منم تو این مدت کار میکنم پول پس انداز میکنم.

افسون هم چون دیگه میتونست سفید کار کنه و پول به حسابش بیاد تصمیم میگیره یه جایی کار کنه که بیمه هم بشه.

شروع کار بعد از اقامت گرفتن

چون زبانش خوب نبوده پیش کسب و کارهایی میرفت که صاحبش ایرانی بود. مهم هم نبود براش چه کاری باشه.

آرایشگاه،‌ رستوران، مشاغل خدماتی هرجایی که به شرایطش میخورد میرفت برای استخدام.

مصاحبه اول رستورانشو چون گوگل بهش درست آدرس نمیداده هی از جلو رستوران رد میشد و نمیفهمید رستوران اونجاست و با ۱۰ دقیقه تاخیر میرسه صاحب اونجا هم میگه دیر رسیدی بورو فردا بیا افسون هم فرداشت کلاس داشت میگه نمیتونم فردا بیام بخاطره میگه برو نیاز به نیرو نداریم.

تقریبا ۱۰ تا رستوران میره چیزی عایدش نمیشه.

شرکت های خدماتی و هتل ها میره کاری گیرش نمیاد.

هر جایی میره یا میگفتن نیرو نمیخوایم یا میگفتن نیرو خانم نمیخوایم.

تصمیم میگیره تو فیس بود که بنر درست کنه بگه من دانشجو ام و ۲۰ ساعت اجازه کار دارم این کارهارم بلدم اگه جایی رو میشناسید بهم معرفی کنید.

داستان ۲۰ ساعت اجازه کار چیه؟ دانشجوهای کارشناسی و ارشد فقط ۲۰ ساعت اجازه کار در هفته دارن و بیشتر کار کردنشون یه جورایی سیاه محسوب میشه و پول نمیشه به حسابشون ریخت و باید دستی بهشون بدن.

با اینکه اکثر همخوابگاهی هاش بخاطر بنر فیس بوک مسخرش میکنن ولی چندتا کار خوب پیدا میکنه و یکیش که پرستار بچه بوده رو انتخاب میکنه چون یه مقداری مربوط به رشته تحصیلیش بوده و میتونسته دانششو استفاده کنه.

البته که پیش اون خانواده سیاه کار میکرد و به نفع هر دو طرف هم بود.
اون ها بیمه و مالیات پرداخت نمیکردن افسون هم مالیات نمیداد و بیشتر پول میگرفت و با اون کار راحت میتونست خرجاشو پوشش بده و هزینه دانشگاهشو هم پس انداز کنه.

بعد یه مدت یه کار جدید هم بهش پیشنهاد میشه.

یه مادر و پسری که هر دو روی ویلچر بودن و پسر از گردن به پایین فلج شده بود و فقط میتونست کنترلر حرکت ویلچر برقیشو جم بده و مادر هم شرایط مشابهی داشت و تنها زندگی میکردن.

حقوق این کار خیلی خوب بود و بیمه هم میشد برای همین قبول کرد ولی خیلی براش سخت بود.

هفته اول هر روز که از اونجا میومد بیرون از شرایط سخت اون مادر و پسر دلش به درد میومد و تا خوابگاه گریه میکرد و فشار کاری هم براش خیلی زیاد بود و مدام این فکر میومد تو سرش که بیاد بیرون از این کار.

تو بهبهه گرون شدن دلار و یورو تو ایران بود که یورو از ۴-۵تومن به ۱۹-۲۰ تومن رسید.

با خودش میگفت اگه از این کار بیاد بیرون برای تامین هزینه هاش باید از شوهرش پول بگیره و اون هم داره تمکن مالی جمع میکنه که بتونه بیاد و همه هدفش این بود بتونه کاری کنه همسرش زودتر بیاد پیشش تا یه همصحبت و پشتیبان اونجا داشته باشه.

البته که این همصحبت نهایتا هفته ای یه روز ۴-۵دقیقه باهاش حرف میزد.

انجام کارهای مهاجرت علی

۴ماه میگذره و با تمدید گذرنامش کارت اقامت جدید هم براش صادر میشه و اقدامات لازم برای اومدن علی رو شروع میکنه انجام دادن و وقتی به علی میگه اون میگه یورو بالا رفته پولمون به اونقدر نمیرسه بزار چند وقت دیگه اینکارو بکنیم.

افسون میگه نگران نباش خودت کار میکنی منم یه مقداری پول پس انداز کردم، خانواده هامونم هستن جور میشه.

کارارو انجام میده و برای علی وقت سفارت میگیره.

چند ماه بعد به علی وقت سفارت میدن.

افسون زنگ علی میزد جواب نمیداد و وقتی زنگ خونه خودشون میزد با مامان باباش صحبت میکرد و میگفت از علی خبر دارین میگفتن آره اینجاست داره تلویزیون میبینه وایسا گوشیو بدیم بهش.

تا این حد بگم براتون که همه کارهای مربوط به تمکن مالی و فرستادن مدارک و همه چیز رو افسون با مامانش انجام میدن و علی هیچ کاری نمیکنه.

تقریبا ۸ماه از اومدن افسون گذشته بود که علی بهش زنگ میزنه میگه اسون شرایط خیلی سخت شده و من نمیدونم بتونم بیام یا نه بیا از هم جدا شیم.

افسون کپ میکنه.

اوضاع کارش یه طرف سختی درس و غربت یه طرف حالا کسی که همه امیدته و تلاشتو کردی که بیاریش پیش خودت میگه اصلا دیگه نمیخوامت.

با خودش فکر میکنه استرس گرفته و سعی میکنه آرومش کنه و بهش روحیه بده و میگه نگران نباش درست میشه ما با هم درستش میکنیم و این حرفا

خلاصه راضیش میکنه تنبلی رو بزاره کنار و کارهایی که باید انجام میداد رو انجام بده تا بتونن باهم به هدف مهاجرتشون برسن.

افسون هم حواسش بوده باهاش کل کل نکنه تا استرس بیشتر نگیره.
حتی تصمیم میگیره برای مصاحبه سفارت خودشو برسونه ایران تا علی استرس نداشته باشه و قوت قلب بگیره.

با کلی خوشحالی تصمیمشو به علی میگه اونم میگه ااا میخوای بیای؟ خب بیا خوش اومدی

نه پرسیده کی میای؟ چقدر میمونی ؟ کی میخوای برگردی؟ پول بلیط از کجا میاری از تهران چجوری میای نیشابور هیچی.

همه کاراشو میکنه و تو فرودگاه زنگ مامانش میزنه که من دارم میام.

اول باورش نمیشه و ویدیو کال میزنه بهش و فرودگاه و ساکش رو نشون میده شروع میکنه بال بال زدن و میگه پول داری میخوای بریزم برات؟ افسون هم میگه فقط بلیط هواپیما از تهران تا مشهد برام بگیر پول تاکسی دارم.

به کسی هم نگو دارم میام میخوام سورپرایزشون کنم.

با خوشحالی راه میوفته و بی توجهی علی رو هم میزاره رو حساب استرش و کلی برنامه تو سرش میچینه که هرکسی رو چجوری سورپرایز کنه. وقتی میرسه تهران سیمکارتشو میزاره تو گوشیش و اینترنتشو وصل میکنه و داشت استوری هارو میدید که یه اعلامیه فوت میبینه. اعلامیه فوتی که به اسم عمش بود.

چون عکس نداشت اول فکر کرد تشابه اسمیه اما بعد دید همه خانواده های وابسته خانواده خودشونن.کپ میکنه.

زنگ مامانش میزنه جواب نمیده. زنگ باباش میزنه جواب نمیده. تنها کسی که جواب میده خالش بوده و اونم اول حاشا میکنه که افسون استرس نگیره و بعد که افسون میگه اعلامیه رو دیدم میگه آره ۳ماه بود که سرطان داشت و هیچی بهت نگفته بودیم که نگران نشی. دیشب عمت فوت کرد. روحشون شاد

فوت عمه افسون و آمدن افسون به ایران

افسون تا خود مشهد گریه میکنه و اونجا چون همه درگیر بودن علی با دوستاش و با خاله های افسون میان دنبالش.

وقتی میخوان از فرودگاه مشهد برن نیشابور علی به افسون میگه تو با خالت اینا برو خونه عمت من وسایلت رو میبرم خونه و بعدشم میرم سر کار.

اینکه علی شوهرش بود و تو این شرایط سخت انتظار داشت که کنارش باشه واقعا چیز زیادی نبود ولی علی نموند پیشش و رفت و باز هم افسون این رفتارو به حساب استرسش گذاشت و چیزی نگفت.

وقتی وارد خونه عمش میشه همه با لباس مشکی بودن و برای اون هم لباس مشکی میارن و هیچ چیز اونجوری که افسون تو هواپیما برنامه ریزی کرده بود پیش نمیره.

آخرای شب برمیگردن خونه و افسون چمدونشو باز میکنه و سوغاتی هایی که برای علی آورده بود رو بهش میده و خیلی بیتفاوت ازش تشکر میکنه و اونارو میزاره کنار.

واقعا نمیدونست که قضیه چیه و اونی که باید حالش بد باشه تو این شرایط منطقا علی نبود.

تقریبا یک هفته ای عزاداری بود و اون و علی مجبور میشن وسط مراسم بلیط قطار بگیرن تا بیان تهران برای تحویل مدارک به سفارت.

تو راه ترمینال قطار بودن که با افسون سر شلواری که پوشیده بود دعواشون میشه که چرا از این شلوار پاره ها پوشیدی مگه اینجا اتریشه و این حرفا.

بخاطر همین موضوع ساده از قطار جا میمونن و مجبور میشن با اتوبوس برن تهران. تو اتوبوس هم بخاطر دعواشون هر کدوم یه جایی از اتوبوس میشینن.

رسیدن تهران مدارک رو تحویل دادن و دوباره میخواستن برگردن مشهد که چون شهادت امام رضا بود نه بلیط قطار بود نه هواپیما و دوباره هلک هلک با اتوبوس بر میگردن مشهد. مسیر تهران تا مشهد تقریبا با اتوبوس ۱۲ ساعته. افسون هم خسته بود هم غم داشت هم عصبانی بود و هر حس دردناک دیگه ای که حس کنید.

وقتی هم بر میگردن علی تو هیچ مراسمی برای عمه افسون شرکت نمیکنه و میگه بهشون بگو من سر کارم.

هفته دوم، همه سعی میکنن جو رو عوض کنن و یه مقدار حواسشون به افسون باشه.

حتی زن عمو علی بیشتر از خود علی به افسون توجه میکنه و میاد بهش سر میزنه و با هم میرن بیرون.

علی تو مهمونی هایی هم که خانواده افسون برای اومدنش گرفته بودن شرکت نمیکنه.

هفته ی آخری که افسون ایران بود قرار بود بیان تهران تا برای تایم مصاحبه علی با هم تهران باشن و روز بعد هم اون پرواز کنه برگرده اتریش.

از نیشابور میان تهران و تو کل مسیر افسون به علی میگفت بیا راهنماییت کنم چی باید بگی چی نباید بگی که برات مشکلی پیش نیاد و این حرفا. علی هم میگه استرس نداشته باش ولش کن یه چیزی میشه دیگه.

یعنی اوقندری که افسون استرس داشت علی نداشت.

در صورتی که اینجا هم باید برعکس میبود.

از سفارت که اومدن بیرون بلاخره بعد یکماه یه تایم دونفره میرن تجریش رو میگردن و همصحبت میشن و آخر شب هم دایی افسون میاد دنبالشون و با خانوادشون میرن بیرون شام میخورن.

صبح روز بعد هم تا شب تایم داشتن بگردن و افسون آخر شب مسافر بود.

افسون به علی میگه امروز روز آخریه که پیش همیم پاشو بریم بیرون بگردیم. علی میگه من حوصله بیرون ندارم با فامیلات برو.
افسون میگه بابا تو شوهر منی من میخوام تورو ببینم. با تو برم بیرون. اونم میگه من حالم خوب نیست بیرون نمیام.

خلاصه افسون با اقوامش میره بیرون و وقتی بر میگرده میبینه علی تنها رفته بیرون.

حسابی کفری شده بود.

وقتی علی برمیگرده افسون میگه تو که میخواستی بری بیرون با ما میومدی. علی میگه نه یهو تصمیم گرفتم برم.

حالش بد بود به چند دلیل. از اینکه داشت دوباره خانوادشو تنها میزاشت و برمیگشت اتریش. از اینکه اومدنش با مرگ یکی از عزیزانش مواجه شده بود. از اینکه بخاطر کسی اومده بود که اون واسش اصلا مهم نبود افسون اومده یا داره میره و

تو کل مدتی هم که افسون اومده بود شوهرش یا همش سرش تو گوشیش بود یا با دوستاش فوتبال بودن. یا سر کار بود یا میگفت خستم میخوام استراحت کنم.

خیلی خودشو کنترل کرد که واکنش نشون نده.

با هر سختی ای که بود راه افتاد و رفت و زندگی میگذشت و بعد ۲ماه  نامه اومد که مدارک علی نقصی داره و نقصش هم مشخص نبودن منبع پول هست.

دوباره علی دست به سیاه و سفید نمیزنه و هیچ خرجی نمیکنه و مادر افسون کارهای لازم رو میکنه و افسون هم با یه وکیل صحبت میکنه تا کارهای لازم رو انجام بده.

بعد یکماه وکیل به افسون میگه سفارت دلیلتون رو قبول نکرده و علی ریجکت شده.

افسون داغون میشه. خودش حالش بد بود و نمیدونست چجوری این خبر رو به علی بده.

وقتی این موضوع رو به علی میگه اونم میگه من که گفتم نمیشه بیا از هم جدا شیم خودت گوش نکردی.

افسون جا میخوره باز میگه نه میشه یه کاری میکنیم نهایتا مسافری میای اینجا پناهندگی میگیری.

علی میگه خب بگرد یه آژانس پیدا کن که این کار رو انجام بده. دوباره افسون و مامانش میگردن پیدا میکنن. یکی بود میگفت ۱۰۰تومن میگیره علی رو میبره اتریش. علی میگه نه زیاده.

چندین راه مختلف رو تست میکنن یا باید پول خرج میکردن که علی میگفت زیاده یا باید خود علی پیگیری و رفت و آمد میکرد و سختی میکشید که میگفت نه ولش کن.

یه بار که افسون میگه بابا من این همه دارم زور میزنم تو بیای خودت عین خیالت نیست علی میگه یا برگرد ایران زندگی کنیم یا از هم جدا شیم.

افسون میگه باشه یه خونه بگیر وسایل زندگی بگیریم بزاریم توش من برمیگردم این همه سختی هم که کشیدم هیچ.

علی میگه من پول ندارم خونه بگیرم.

افسون دیگه شاکی شده بود. نمیخواست کوتاه بیاد.

میگه تو کارت که خوبه، درآمد خوب که داری. خرج خونه و خورد و خوراک هم نمیدی که. پول نتونستی پس انداز کنی؟ برگردم بخاطر چیت؟ تو هنوز تو خونه زندگی بابا مامان منی. این مدت یه خونه نتونستی اجاره کنی. خودت برا خودت غذا درست نمیکنی مامان من میپزه میزاره جلوت.

برگردم بیام با این سنم با شوهرم خونه مامان بابام زندگی کنم؟

کل پول تمکن مالیتو مامان بابا من دادن هر کار کردیم که بیای اتریش تو یه خورده حاضر نیستی سختی بکشی.

بحثشون بالا میگیره و تلفنو قطع میکنن.

روز بعد خانواده علی زنگش میزنن میگن تو که میخواستی بری خارج چرا وقتی مجرد بودی نرفتی؟ پسر مارو تلکه کردی با پول پسر ما رفتی حالا طلاق میخوای؟

افسون میگه اولا که خارج رفتن پیشنهاد پسر شما بود خودش حاضر نبود سختیشو تحمل کنه منو جلو کرد. دوما که از وقتی من اومدم پسر شما یه قرون هم به من نداده و همشو خرج خودش کرده. خرجی هم نداشته والا خونه مامان بابا من میخورده و میخوابیده.

الان هم که حرف اشتباهی نمیزنم. میگم یه خونه بگیره وسایل بچینه من میام ایران.

دو سال اینجا سختی کشیدم برای اینکه از پسر شما پول نگیرم بتونه برای زندگیمون پول پس انداز کنه روز و شب کار کردم که الان این حرفارو از شما بشنوم؟

خانواده علی ساکت شدن و دیگه حرفی نداشتن بزنن. اما همون شب علی پیغام میده به خانوادت بگو یکیو رو بفرستن سراغ کارهای طلاق.

افسون هنوز عصبانی بود و واسش مهم نبود چه اتفاقی بیوفته.

زنگ بابا مامانش میزنه داستانو میگه اونا هم میگن اگه برگردی قدمت رو چشم حمایتت میکنیم. اگه بمونی اونجا هم بازم حمایتت میکنیم.

خانواده شوهرش بهش میگن برگرد اینجا کمکتون میکنیم.

افسون بهشون میگه شما به بچتون سر مراسم عروسی کمک نکردید الان میخواید به ما کمک کنید. حالا گیریم که شما کمک میکنید. پسر شما از وقتی من اومدم یه بار نپرسیده من پول از کجا میارم خرجامو میدم حالا میخواد برای من زندگی مدیریت کنه؟

تا پسرتون خونه نگیره و وسایل نچینه پدر مادر من تایید نکنن من نمیام.

از اون طرف علی هم بهش پیغام میده میگه من خونه نمیگیرم تو هم بر نگرد.

تو همین هاگیر واگیر باباش یه مشکلی براش پیش میاد و دکتر که میره میگن مثانش غده داره و باید اونو بردارن.

اول دورانی بود که کرونا داشت تو ایران همه گیر میشد.

چون زود متوجه شده بودن عمل با موفقیت انجام میشه ولی افسون دل تو دلش نبود که برگرده بیاد باباشو ببینه.

به باباش میگه من مهریه نمیخوام فقط برید طلاق منو بگیرید من راحت بتونم بیام ایران. میترسم بیام علی ممنوع الخروجم کنه.

بعد از همه گیری کرونا

اونقدر این مشکلات و کش مکش ها ادامه پیدا میکنه که کرونا تو ایران شدت پیدا میکنه و مرزها بسته میشه و افسون دیگه کلا نمیتونسته بیاد.

از اون طرف بخاطر کرونا کار افسون هم به مشکل خورد و یه مدتی کار نداشت و مجبور میشه از مادرش پول قرض بگیره تا بتونه خرجاشو بگذرونه و آروم آروم پولو پس بده.

سر این پول گرفتن هم یه داستانی داشت که خوبه بدونید.

صرافیا یه درصدی پول میگیرن برای انتقال پول اما اگه کسیو پیدا کنه که اینجا بهش تومن بدن اونجا  یکی از اقوامش یورو تحویل بده دیگه پول اضافه ای پرداخت نمیکنه.

افسونم گشت و یه اینجور آدمی پیدا کرد گفت تو وین نیست یه شهر دیگست پول رو براش واریز میکنه که اون پولو تو تهران براش واریز کنه.

هر وقت اکی شد بگه تا واریز رو همزمان انجام بدن.

یه شماره کارت هم تو ایران داد که پولو واریز کنن.

توی اتریش انتقال پول بین بانکی ۳ روز طول میکشه.

اون خانم فیش واریز پول رو برای افسون فرستاد و وقتی چک کرد دید همه چیز اکیه به مامانش گفت پول رو بریزه.

مامانش پول رو ریخت و بعد ۳روز هیچ خبری از پول نشد.

زنگ اون خانم میزنه از همه جا بلاکش کرده بودن و دسترسی ای بهش نداشتن.

زنگ میزنه مامانش میگه چیکار کنم مامانش میره پیش وکیل اونم بهش میگه برو بانک بگو پول رو اشتباه زدم شمارشو بهت میدن اگه جواب نداد و پول رو پس نداد میتونی شکایت کنی.

خلاصه با کلی دردسر و داستان و میتونن پول رو پس بگیرن.

اینو گفتم که حواستون باشه اینجوری بازی نخورید یه موقع.

دو هفته ای از عمل باباش گذشته بود سر دلتنگی زنگ عمش میزنه صحبت کنه میبینه عمش نیشابوره.

عمش آدمی نبود که بی دلیل بره نیشابور. اونم تو این شرایط کرونا.

دلش شور میوفته میگه عمه چیزی شده؟ اونم میگه نه چی شده دلم تنگ شده اومدم نیشابور.

هی افسون میگه و هی عمه میگه تا در نهایت عمه کوتاه میاد و میگه چیزی نیست بابات مغازه بوده داشته چایی میخورده یهو لیوان از دستش میوفته و سرش میخوره به میز و از هوش میره.

برادرت همون موقع میرسه مغازه و احیاش میکنه زنگ آمبولانس میزنه میارنش بیمارستان علائمش خوبه اما الان بیهوشه.

افسون با بغض تلفن رو قطع میکنه زنگ علی میزنه میگه ببین من بابا حالش خوب نیست تو کماست میخوام بیام ایران خواهش میکنم برو تعهد بده که اگه بیام ممنوع الخروحم نمیکنی. علی میگه من کاری باهات ندارم میخوای بیا میخوای نیا.

نمیتونست رو حرفش حساب کنه بارها شده بود که حرفشو عوض کنه و با شناختی که ازش داشت حدس میزد کافیه بفهمه اومده تا این کار رو انجام بده.

زنگ زن عمو شوهرش میزنه میگه من پدرم مریضه تو خودت زنی میفهمی توروخدا برو علی رو راضی کن اونم که باهاش حرف میزنه علی دوباره همون حرفو میزنه.

زنگ خواهر شوهرش میزنه و همین حرفارو میزنه اون میگه تو دیگه واسه ما ارزشی نداری هیچ کاری باهات نداریم.

هیچ جوره حاضر نبودن تعهد بدن. از طرفی پدرش هم به خاطر کرونا ممنوع الملاقات بود.

یکی از اقوامشون که تو اون بیمارستان کار میکرد یه روز ویدیو کال میزنه به افسون که بابات به هوشه گوشی دستت باشه زنگت میزنم باهاش صحبت کنی.

یکی دو ساعت بعد میره گوشی میده به پدرش اونم ماسک اکسیژن رو صورتش بود و خوب نمیتونست صحبت کنه و میگه من حالم خوبه قراره انتقالم بدن به بخش نگران نباش.

همین خبر کلی افسون رو خوشحال و آروم میکنه و به کل فامیل خبر میده که حال بابام خوب شده نگران نباشید.

دوروزی میگذره و عمش زنگش میزنه میگه افسون میتونی بیای ایران؟

افسون میگه بابام چیزیش شده؟ عمش میگه نه ولی بهتره بیای ایران.

افسون میگه خب بگید چی شده؟

عمش میگه بابات دوتا کلیه هاش از کار افتاده باید دیالیزش کنن امشب هم اولین بارشه.

افسون میگه باشه خودمو میرسونم.

حالا پول نداشت که بتونه برگرده. بخاطر محدودیت پرواز کرونایی اکثر پروازا بسته بود و تقریبا با ۳تا پرواز مختلف عین تاکسی خطی باید میرفت تا میومد ایران و براش نزدیک ۲هزار یورو میشد.

با فکر اینکه میتونه پولو قرض بگیره شروع میکنه به پیدا کردن بلیط و میبینه هیچی گیرش نمیاد و حتی دوستاش هم نمیتونن براش بلیط به هیچ روشی پیدا کنن.

پروازای به سمت ایران اکثرا بسته بودن اونایی هم که بسته نبودن تا مدت ها بعد پر بودن.

حتی تو فکرش بود بره ترکیه زمینی بیاد ایران ولی بهش گفتن احتمال داره اونجا قرنطینه بشه و اوضاعش بدتر بشه.

همینجوری گوشی به دست و دنبال پرواز به سمت ایران خوابش میبره و وقتی بیدار میشه میبینه یه میس کال از برادرش داره.

هرچی زنگ به هر کسی تو ایران میزنه هیچ کس جواب نمیداده. به بیشتر از ۲۰ نفر زنگ زد تا آخر ویدیوکال به پسر خالش میزنه و میبینه پسر خالش لباس مشکی پوشیده تو خونه اوناست و لابلای گریه های مامانش داره صدای قرآن میاد.

بعد از فوت پدر افسون

تو اون مدتی که پدرش تو آی سی یو بوده چندتا بیمار کرونایی هم اونجا بودن و کرونا گرفته بود. بخاطر ضعیف شدن بدنش سر این اتفاقا دووم نمیاره و فوت میکنه.

روحشون شاد.

مادر افسون گوشی رو میگیره میگه فقط آروم باش.نمیخواد بیای. برو پیش کسی که تنها نباشی و منم گوشی رو میدم یکی دیگه باهات صحبت کنه. دختر خالش گوشی رو میگیره و بعد کلی گریه واسه اینکه افسونو آروم کنه میگه بابات اصلا حالش خوب نبود و اینجوری دیگه حداقل درد نمیکشه.

افسون نمیتوست صحبت کنه. تلفن رو قطع میکنه و زنگ دوستش میزنه میگه توروخدا الان بیا پیشم بابام فوت کرد حالم اصلا خوب نیست و دوستش میاد و کلی گریه میکنه. بعد دو ساعت مسئول خوابگاه میاد میگه شما خیلی دارید سر صدا میکنید اتاق بقلیتون شکایت کرده آروم باشید. وگرنه باید اتاقتونو عوض کنم.

دوست افسون میگه این بنده خدا پدرش فوت کرده گریه نکنه چیکار کنه؟

مسئول خوابگاه عذرخواهی میکنه و میره.

بخاطر کرونا تقریبا هیچ مراسمی رو نتونستن برگزار کنن و افسون هر اتفاقی که بود رو ویدیویی میدید.

یه رسمی تو نیشابور هست.

قبل اینکه جسد فردی که فوت کرده رو بخوان توی قبر بزارن باید یه نفر بره جاش بخوابه که یه موقع جاش بد نباشه و چیزی به بدنش فرو نره.

پدر افسون تا وقتی زنده بود برای فامیل و دوست و آشنا این کار رو میکرد.

و حالا قرار بود پسر برای پدر این کار رو بکنه.

قبرها توی نیشابور با جاهای دیگه فرق دارن.

اول اینکه قبر ها خانوادگی هستن و روی قبر باز نیست.

از یه دالونی میرن تو یه زیر زمین و میرن میرسن به اون محدوده ای که وجود داره و جسد رو به صورت کشویی سر جاش قرار میدن.

توی خاکسپاری علی که هنوز شوهر افسون بود فقط میاد به مادر افسون تسلیت میگه و میره و تو هیچ مراسم دیگه ای نمیره.

اوضاع افسون اصلا روبراه نبود مدام تو اتاقش گریه میکرد و بخاط شکایت های مداوم اتاق بغلیش مجبور میشه اتاقشو عوض کنه.

چند وقتی میگذره و به مامانش میگه برو در خواست طلاق رو پیگیری کن همه هزینه هاشم خودم میدم فقط طلاقمو بگیر میخوام بیام ببینمتون.

مادرش وکیل میگیره و اون میوفته دنبال کاراش. به علی زنگ میزنه میگه افسون اگه توافقی طلاق بگیرید مهریه اش رو میبخشه. علی هم اول میگه اکی بعد با زن عمو صحبت میکنه و زن عمو همونی که خیلی با افسون خوب بود زنگ وکیل میزنه میگه ما غیابی طلاق نمیدیم بیاد ایران خودش پیگیر طلاق باشه مهریه اش رو هم میدیم. اگه میخواد غیابی طلاق بگیره ما ۲۰۰ میلیون خسارت میخوایم.

مامان افسون زنگ علی میزنه میگه تو خودت گفتی بیاید بی سر و صدا طلاق بگیریم حالا رفتی به زن عموت گفتی اونم همچین حرفی زده؟ تکلیفتو مشخص کن اگه خسارت میخواید ما مهریه رو بزاریم اجرا.

روز بعد علی بی سر و صدا میره برگه رضایت طلاق توافقی رو امضا میکنه.

انجام داستان های طلاق

بعد این تازه کلی داستان داشتن. میگن باید برید جلسه مشاوره. خود افسون نبوده میگن مامانش باید بیاد. علی میگه من با مامانش نمیخوام زندگی کنم که اون بیاد. بعد میگن مدرک بیار که خیلی وقته با هم زندگی نمیکنید. مدرک بردن نامه عدم بارداری بیار. مادر افسون میگفت لامصب دوساله دخترم ایران نیست با گرده افشانی باردار نمیشه که.

تقریبا ۵۰ روز از فوت بابای افسون گذشته بود که پدر علی هم بخاطر کرونا فوت میکنه و افسون زنگ میزنه تسلیت میگه و به علی میگه حالا میفهمی من چه حسی داشتن و چقدر سخت ترش کردی بخاطر اینکه نزاشتی بیام ایران پیش خانوادم باشم. یه جورایی زنگ میزنه تلافی کنه.

پروسه طلاقش که شروع شده بود و میدونست رابطش با علی تموم شدست دیگه با همخوابگاهی های پسر ایرانیش هم صمیمی تر شد و اکیپی با هم میرفتن بیرون و یه بار که با یکیشون تنهایی رفته بودن بیرون و اسکوتر سوار بودن میوفته و پاش میشکنه. اون پسر چون فکر میکرد مسئولیت اون بوده که مراقب افسون باشه کل پروسه درمان افسون رو کنارش بوده براش غذا درست میکرده و تو رفت و آمدش به بیمارستان هم کمکش بود. افسون داشت از یه پسر دیگه رفتاری رو میدید که هیچوقت از علی ندیده بود. اینکه حمایتش کنه و براش وقت بزاره و غر غر و دعوا نکنه.

یه نکته جالب هم این بود که بیمه اش کل پول درمانش رو میده و فقط ۲۰ یورو بابت ۶۰ روز کرایه ویلچر ازش میگیرن. درمانشم عادی نبود و هرشب باید یه آمپول میزد هر دو هفته هم دکتر گچ پاش رو عوض میکرد.

تو همین شرایط با کمک اون پسر کلی پزشک و سفارت میره تا نامه های لازم برای طلاقش رو بگیره و وقتی میفرسته مسئول پزشک قانونی میگه نه پزشک خارجی قبول نیست باید بیاد نامه پزشک معتمد ایرانی باشه.

وکیل بشه میگه آقا بیاد ایران ممنوع الخروج میشه.

اون آقا میگه چه بهتر. بیاد این دوتا جوون دوباره برگردن به هم با هم زندگی کنن.

یعنی وقتی جادی میگه رئیس آسایشگاه بیراه نمیگه.

با یه عالمه اعصاب خوردی وقتی میرن خطبه طلاق رو جاری کنن میگن نصف هزینه رو داماد باید پرداخت کنه. علی میگه من پول نمیدم اینا میخوان طلاق بگیرن خودشون هم بدن. مامان افسون شاکی میشه و وکیل میگه تا اینجاشو که شما هزینه کردید اینم بدید تموم بشه بره.

بعد از طلاق

کار که تموم میشه افسون میفهمه فکر مامانش آزاد شده داستان شکستگی پاش رو میگه و خاطره هایی که از شکستگی تعریف میکنه بعد مدت ها خنده روی لبای جفتشون میاره.

افسون احساس میکرد رها شده و بینهایت خوشحال بود که میتونست برگرده ایران پیش خانوادش بعد از فوت پدرش.

گچ پاش رو که باز میکنه از سلامتیش که مطمئن میشه اولین بلیطی که گیرش میاد برای دو هفته بعد به سمت ایران میگیره.

وقتی برمیگرده ایران حال دلش هم خوب بود هم بد. خوشحال بود که از یه رابطه یکطرفه اومده بیرون ولی ناراحت بود بخاطر نبودن پدرش. حضور خانوادش پیشش خیلی آرومش میکرد.

وقتی رسید پیش مادرش چندساعتی تو بقل هم گریه کردن و غم دوریشونو شستن.

مدتی که ایران بود سعی کرد هیچکس از فامیل علی نفهمه ایرانه. یه بار یکی از استوریهاش رو که رفته بود سر خاک پدرش رو زن عمو علی دید و به افسون پیغام داد که اومدی ایران؟

روز بعد علی به مامان افسون پیغام میده من لباسا و ریش تراشم رو خونتون جا گذاشتم میام بگیرمشون.

یادتونه ریش تراشی رو که افسون قایمکی رفت برای علی خرید؟

گفتم باهاش کار دارم. علی میخواست بیاد اونو پس بگیره.

افسون هم از حرص اینکه علی هیچ پولی برای پروسه طلاق خرج نکرده بود به مامانش گفت بگه همه وسایلتو بخشیدم به نمکی. چیزی اینجا نداری.

چند روز بعد زن عموش زنگ میزنه به افسون و اونم اشتباهی جواب میده و میگه علی خیلی ضعیف شده بعد فوت باباش اصلا حالش خوب نیست. افسون نمیزاره صحبتش تموم میگه اون موقع که من بال بال میزدم توروخدا تعهد بدید من بیام پیش بابام حال من براتون مهم نبود رو یادتونه؟

الانم حال هیچ کدومتون برام مهم نیست.

و تمام میشه.

چند وقتی اونجا میمونه و برمیگرده اتریش اما حال روحیش خوب نبود و شبایی بود که با گریه از خواب بیدار میشد تا تصمیم میگیره یه مشاور پیدا کنه و تحت درمان باشه.

پایان داستان

الان که دارم باهاتون صحبت میکنم افسون داره تو یه دانشگاه، رشته ای که دوست داشت رو میخونه و با اون پسری هم که دوست شده بود رابطه جدیشو ادامه میده.

به کمک مشاور تونسته حال روحیشو هم بهبود بده دوری خانواده و نبود پدرش رو هم بپذیره و الان از شرایطی که داره خوشحاله.

قصه مهاجرت برای آدمای مختلف همیشه یکسان نیست. اگه قصد مهاجرت دارید باید پی خیلی چیزارو از قبل به تنتون بزنید تا اگه خدایی نکرده اتفاق بدی افتاد اوضاع از کنترلتون خارج نشه. یادتونه دیگه؟ زندگی قابل پیش بینی نیست.

به قول افسون مهاجرت خیلی سخته. تو کشور غریب بودن و ندونستن زبانشون خیلی سخته. نداشتن عزیزانت کنارت خیلی سخته. همه اینا وقتی سخت تر میشه که بدونی حمایتگری داری ولی هیچ حمایتی ازت نکنه.

اگه بدونی کسی نیست خودت اوضاع رو جمع میکنی ولی امید واهی داشتن خیلی سخته. نه تنها کمکی نمیکنه بلکه تاثیر منفی هم داره.

همه اینارو گفتم ولی اینم بدونید که مهاجرت میتونه خیلی هم مفید باشه اگه آگاهانه و با همراهی انجام بشه. اگه هدف داشته باشی و براش تلاش کنی.

خیلی خب

امیدوارم از شنیدن این اپیزود لذت برده باشید

توی نوشتن خط سیر قصه این اپیزود بهار لاوی عزیز به من کمک کرد.

پارمیدا شاه بهرامی هم کارهای مربوط به شبکه های اجتماعی مارو انجام میده.

از هردوتون ممنونم

هوشنگ، غزل، آترا، نازنین، شهرزاد، یاسی، مهنوش، آتنا، عزیز، مهدی، محدثه، دانیال، لیلا، مینا، نرگس، محسن، طلائی، فائزه، الهام و همه کسایی که بی نام از ما تو سایت حامی باش حمایت کردید از همتون ممنونم

خوشحالیم که به کمک شما چرخ پادکست میچرخه.

دم شماهایی هم که برامون کامنت میزارید، بهمون تو اپ های مختلف امتیاز میدید و مارو به دوستاتون معرفی میکنید حسابی گرم. خیلی مخلصیم.

راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادگیر بشنوید.

اینی که میگم اون سورپرایزه نیست ولی دست کمی هم نداره.

کانال یوتوب پادکست راوی هم شروع به فعالیت کرده و چندتایی اونجا ویدیو در مورد آموزش ساخت پادکست گذاشتم و قراره در آینده به موضوعات دیگه هم بپردازم. ممنون میشم اونجا هم از ما با دیدن ویدیو ها و سابسکرایب کردنتون از ما حمایت کنید .

و اما سورپرایزی که ازش حرف زدم.

ای شمایی که دارید مارو از طریق اپلیکیشن های پادگیر گوش میدید.

گوشیتونو در بیارید. نرم افزار پادگیرتونو باز کنید.

منتظرما. آهان باریکلا.

سرچ کنید شیوانا.

ش ی واو الف نون الف.

شیوانا اسم پادکست جدیدی هست که من گویندش هستم و یه سری از شنونده های راوی به صورت داوطلبانه توی تولیدش به من کمک میکنن.

تو شیوانا قراره هر روز یک اپیزود جدید منتشر بشه.

همه توضیحات در مورد موضوع و چی شد که شد شیوانا و این چیزارو تو اپیزود اولش گفتم.

دانلودش کنید و بشنوید و حالشو ببرید.

امیدوارم که غافلگیر شده باشید.

ممنونم از برند ب آ که اسپانسر این اپیزود پادکست راوی بودن.

قرارهای اپیزود

قرار اول

درد و دوری و مرگ جزعی از زندگیه که بهمون یاد آوری میکنن زندگی چیزی نیست که بتونی ۱۰۰درصد براش برنامه ریزی کنی.

حالا با توجه به این موضوع میتونیم انتخاب کنیم تو اون تایمی که داریم غمگین باشیم و جایی نریم و کاری نکنیم یا خوشحال باشیم و یک دم عمر را غنیمت شمریم.

قرار دوم

اگه کسی از خانوادش دور بود و برای کسی از اعضای خانوادش اتفاقی افتاد من به هیچ عنوان اجازه ندارم انتخاب کنم که چی به صلاحه اون فرده. باید تو سریع ترین تایم ممکن خبر رو به گوشش برسونم تا خودش تصمیم بگیره.

قرار آخر

اینکه آدما با گریه خودشونو خالی کنن اصلا چیز بدی نیست و خیلی خوبه و بهتره که اتفاق بیوفته. نباید جلوشونو بگیریم و مانع از این برون ریزیشون بشیم. حواسم باشه برای عزیزانم تو این مسیر فقط بکنارشون باشم و از گریه کردن منعنشون نکنم. کنارشون باشم تا بدونن دنیا تموم نشده و هنوز آدمایی هستن که اونارو دوست دارن و براشون مهمن.

 

و مثل همیشه

آخر قصه اینجاست

اما

قصه آخرم این نیست

 

 

 

۰ ۰ votes
رأی دهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x