۲۱-سروش صلواتیان

سروش صلواتیان

شنیده بود که اونجا فقر بیداد میکنه. اما تا با چشم خودش نمیدید باورش نمیشد. پرتقالای تو ماشینشو خرد بین بچه ها تقسیم کرد تا بخورن. خودشم سرگرم بازی کردن با سامیه شد که خودشو رو زمین کشیده بود تا بهش برسه. پرتقال رو که به سامیه داد دید داره با پوست اونو میخوره. سرشو چرخوند و دید همشون دارن پرتقال رو با پوست میخورن. اونا حتی نمیدونستن میوه چیه و اونجا بود که با گوشت و خونش فهمید چقدر این آدما محروم بودن.

 

وقتتون بخیر

این قسمت بیست و یکم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود ۷ام اسفند ماه ۹۹ منتشر شده

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث میشه قصه زندگیشون شنیدنی تر کرده. قصه هایی که درس هاشون تلنگر هایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر بشنوید

پادکست راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادگیر از جمله کست باکس و اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. اگه میخواید راوی رو به کسی معرفی کنید که اهل پادگیر نصب کردن نیست میتونید بات تلگرام پادکست راوی رو بهشون معرفی کنید.

کافیه توی تلگرام سرچ کنن @ravipodcastbot

از طریق اینستاگرام ما هم میتونید خبرهای تکمیلی در مورد قصه هارو ببینید و بخونید.

پادکست راوی رایگانه اما راه هایی واسه حمایت مالی از ما وجود داره. با اینکه هیچ الزامی برای حمایت مالی نیست اما خیلی ها از ما توی سایت حامی باش حمایت کردن. این لطفشون باعث میشه که متوجه بشیم مسیرمون رو داریم درست میریم و بفهمیم که کارمون ارزشمنده. البته که یه بخشی از هزینه های پادکست رو هم پوشش میده. واقعا ممنونیم از شمایی که با حمایت مالیتون از ما حمایت میکنید و به تداوم تولید پادکست اهمیت میدید.

اگه شما هم دوست دارید از پادکست راوی حمایت مالی کنید میتونید به صفحه حامی باش ما یا سایت راوی که توی توضیحات اپیزود هست سر بزنید.

راستی. اگه دوست دارید اسپانسر پادکست راوی بشید و محصول و خدماتتون رو توی پادکست راوی تبلیغ کنید حتما از طریق شبکه های اجتماعیمون مثل اینستاگرام و توییتر یا ایمیل podcastravi@gmail.com باهامون در تماس باشید.

تو این اپیزود قراره قصه زندگی کسی رو تعریف کنم که احتمال داره اسمشو شنیده باشید.  یا اسمشو شنیدید یا هشتگ جازموریان تنها نیست رو دیدید. ولی هیچ وقت با این جزئیاتی که قراره تعریف کنم باهاش آشنا نشدید. کسی که مهاجرت رو انتخاب نکرد و موند تا یه گوشه ای از کشورمون رو آباد کنه. کاری کنه که آدمای بیشتری طعم سلامتی رو بچشن و نماد محبت بدون چشم داشته. سروش صلواتیان کسیه که من خیلی سخت تونستم پیداش کنم. نه اینکه ادا در بیاره. واقعا کار داشت و میدیدم که برای زندگی و سلامت بخشی از مردم کشورمون داره میجنگه. همصحبتی باهاش برای من افتخار بود و هست. خیلی چیزا تو همون مدتی که پیشش بودم ازش یاد گرفتم و واقعا تاثیر زیادی روی نگاهم به زندگی داشت. این که این آدم چقدر خاکی هست رو توی اپیزود متوجه میشید. من قراره بخش های از ویدیو مصاحبم با سروش عزیز رو توی پیج اینستاگرام راوی هم بزارم پس حتما از طریق اینستا هم مارو دنبال کنید تا بیشتر از این قصه مطلع بشید و لذت ببرید.

خب قبل از شروع قصه بگم. اگه دارید از طریق اپلیکیشن اپل پادکست مارو میشنوید ممنون میشم برای پادکست راوی یه ریویو یا نظر بنویسید و بهمون امتیاز بدید. این کار کمک میکنه که پادکست راوی به افراد بیشتری پیشنهاد بشه و ما بیشتر شنیده بشیم. همینطور تو اپلیکیشن های دیگه مثل کست باکس یا پادبین.

از هر اپ پادگیری که مارو میشنوید ممنون میشم حداقل برامون یه کامنت بزارید. حتی اگه نمیدونید چی بنویسید فقط بنویسید هشتگ راوی ـ باش . پیشاپیش از این زحمتی که میکشید ممنونیم.

خیلی خب

بریم قصمونو شروع کنیم.

شروع داستان

سروش قصه ما متولد آخرین روز بهار ۶۵ هستش. ۳۱ خرداد

اسپانسر

ماه سنگ سپاهان اسپانسر و حامی مالی این اپیزوده. ماه سنگ تولیدکننده و صادرکننده انواع سنگ هست. توی ساختمون هایی که ساخته میشه وقتی میخوان یه عنصر زیبا یادآور طبیعت باشه رو استفاده کنن میرن سراغ سنگ. اغلب سنگ ها از لحاظ کارایی، انرژی بهترین متریالی هستن که میشه ازشون توی ساختمون استفاده کرد. سنگ بیشتر برای ساختمون های لوکسه ولی تو کشور ما بخاطر قیمت پایین تموم شدش تو اغلب خونه ها ازش استفاده میشه.

شرکت ماهسنگ با تکنولوژی به روزشون میتونن سنگ رو تو ابعاد مختلف تولید کنن و به دست شما برسونن. من عاشق آشپزی عم و به شخصه تجربه خرد کردن مواد غذایی روی سنگ آشپزخونه رو با هیچی عوض نمیکنم. اگه شما هم دوست دارید از سنگ روی کابینت هاتون یا روی دیوار یا هرجای دیگه استفاده کنید، ماهسنگ سپاهان یه گزینه قابل اعتماده.

برخورد محترمانه و حرفه ای و کیفیت عالی و قیمت قابل رقابت و خوش قولیشون، مهم ترین دلایلی هستش که ماهسنگ سپاهانت رو به یه برند درجه یک ایرانی تبدیل کرده. برای دیدن مدل هاشون میتونید به سایت و پیج اینستاگرامشون سر بزنید که توی توضیحات پادکست گذاشتم. با ماهسنگ، روی ماه سنگ رو ببینید.

اون توی همدان به دنیا اومده و بزرگ شده. توی دوران جنگ سروش و مادر و پدرش و برادر بزرگش وقتایی که شهر تو وضعیت قرمز بوده از خونشون میومدن بیرون و به همراه باقی مردم شهر میرفتن توی روستاهای اطراف که اگه شهر بمبارون شد آدما سالم بمونن.

پدرش توی کادر درمانی بوده و مادر هم پرستار بودن

سروش یه برادر بزرگتر از خودش داره به اسم سیاوش که ۲سال ازش بزرگتره

پدر سروش جدا از کار پرستاری کوهنورد حرفه ای هم بوده. به قول خودش تنها چیزی که تو استان همدان در دسترس و زیاده طبیعت و کوه هستش و اکثر همدانی ها هم کوهنورد و طبیعت گرد هستن. مثه جنوبیا که خیلی به سمت دریا و قایق رانی و ماهیگیری سوق دارن همدانی ها هم اکثرا کوهنورد و طبیعت گرد هستن.

پدرش مربی کوهنوردی و سنگ نوردی بوده و اسکی هم میکرده و مربی اونم بوده. این اون ژنیه که سروش خیلی تو خودش داره. حالا تو قصه کم کم متوجه میشید.

پدر سروش تو اون دوران دوچرخه سواری هم میکرده و حتی دوتا پسرش رو صبح ها با دوچرخه میرسونده مدرسه. در مورد اینکه ایشون دوچرخه سوار حرفه ای هم هستن همین بس که بعد از بازنشستگی یکبار از برج میلاد تهران تا برج ایفل فرانسه برای شرکت درکمپین تبلیغاتی  اهدای خون که به مناسبت روز جهانی اهدا کنندگان خون در فرانسه بود به همراه یکی از دوستاشون رکاب زدن و رفتن فقط هم همین نبوده. از موزه المپیک تهران تا موزه المپیک سوییس هم رفتن. خلاصه که کارای خاص تو ژنشونه

خب از افتخارات پدرشون بگذریم و برگردیم به بچگی سروش

خونه ای که سروش و خانوادش توش زندگی میکردن توی یه آپارتمان بود که همسایه های جالبی داشتن.

سروش و برادرش بخاطر شرایط کاری پدر و مادرش توی بچگی مهد کودک و آمادگی میرفتن و وقتی هم برمیگشتن تنها بودن. کلا با همسایه هاشون خوب بودن و با بچه های اون ها هم بازی میکردن. اما همسایه پایینیشون که خانواده آقای حاجیلو بودن با کل همسایه هاشون فرق داشتن.

آقای حاجیلو تحصیل کرده فرانسه بودن و تو اون دوران یه مسئولیتی تو فرودگاه همدان داشتن. بچه های  آقای حاجیلو همبازی های دوران دبستان سروش و سیاوش بودن. البته که بجز بچه ها خود آقای حاجیلو هم همبازی و معلمشون بود. وقتی سروش و سیاوش میرفتن خونه آقای حاجیلو مدام در حال درست کردن کاردستی های جدید و جذاب بودن.

مثلا میرفتن جعبه های چوبی میوه میخریدن و میومدن بعد چوبارو جدا میکردن و میخاشونو در میاوردن و آقای حاجیلو نقاشی شمشیر روی چوب میکشید. بعد وسایل نجاری بهشون میداد و اونا هم این چوبارو میبریدن و از توشون یه شمشیر در میاوردن و بعد با سمباده تمیزش میکردن که تیکه چوبی توی دستشون نره و بعدشم بهشون رنگ میداد شمشیراشونو رنگ میکردن و در نهایت با شمشیرایی که خودشون درست میکردن شمشیر بازی میکردن.

کلا در حال کاردستی درست کردن بودن.

یا یکی از کاردستی های مورد علاقشون بادبادک بود. چون آقای حاجیلو هم توی فرودگاه کار میکرد و اطلاعات خوبی در مورد هواپیما و پرواز داشت مدام راهنماییشون میکرد که چه نکاتی توی پرواز مهمه و اونا هم سعی میکردن بادبادکشونو بر اساس نکاتی که آقای حاجیلو در مورد پرواز بهشون یاد میداد بسازن و همین دقت توی ساختن بادبادک بر اساس نکات پروازشون کاری کرده بود که بادبادکاشون از همه بادبادکای هم محلیاشون بهتر پرواز کنه. حتی یه کارای جالبی هم میکردن. مثلا با یه سری وسایل برای بادبادکشون جای شمع درست میکردن که اکثرا همون بالا کل بادبادکشون بخاطر حرکت میسوخت و جنازش به زمین میرسید.

آقای حاجیلو بهشون یاد داده بود که تو جعبه کیوی کیسه پهن و کفشو سوراخش کنن و خاک بریزن توش و سبزی بکارن. سروش و سیاوش هم روی کل دیواره بالکن خونشون سبزی کاری راه انداخته بودن. و این سبزی کاری براشون خیلی لذت بخش بود. از وقتی سبزی کاشتن یاد گرفته بودن دوست داشتن دیگه همه چی بکارن.

اون موقع ها شهرداری توی خیابون گل ناز میکاشت. سروش با راهنمایی آقای حاجیلو میرفت از این گل نازها،  تخم هاشونو بر میداشت و میکاشت تا رشد کنن. بعد بیشتر که میشد قلمه میزدن و بیشترش میکردن. بجز گل ناز هر گلی که تو خیابون میدید رو یه نسخه کپی پیست میکرد تو خونشون و تو این مدت کلا خیلی رو کشاورزی تمرکز داشت و یاد گرفت.

پدر سروش روی تحصیل بچه هاش خیلی تاکید داشت. اونا هر سال یه جا درس میخوندن

مثلا معلم اول ابتدایی فلانی خوبه تو فلان مدرسه.پدرش بچه هاشو میفرستاد اونجا. یا معلم سوم ابتدایی آقای فلانی تو فلان مدرسه خوبه. اول سیاوش و بعد هم سروش میرفتن تو اون مدرسه و زیر نظر اون معلم.

تا پنجم دبستان اوضاع اینجوری بود که بعدش سیاوش رفت تیزهوشان ولی سروش نرفت و اینجوری بود که راه تحصیلشون جدا شد و هر جایی که سیاوش میرفت دیگه سروش نمیرفت.

سروش تو بچگیش دوچرخه سواری هم میکرد و از پله های خونشون با دوچرخه میومد پایین. وقتی سوار دوچرخه بود خیلی بی پروا بود و اصلا به این فکر نمیکرد که احتمال داره بیوفته و زخمی بشه. به خاطر همین یا دو شاخ دوچرخش همیشه شکسته بود یا دست و پا و انگشت و سر و دماغش.

همه جور شکستگی ای توی بدنش داره.

یکی دیگه از تفریحات مفرحشون این بود که باباش براشون جوجه رسمی میخرید و سروش و برادرش ازشون نگهداری میکردن.

گوشه بالکن خونشون رو فنس کشیده بودن و اونجا برای جوجه هاشون خونه ساخته بودن و از جوجه ها نگهداری میکردن.

سروش واسه اینکه بیشتر سرگرم بشه برای جوجه های خودش به کمک نجاری ای که از آقای حاجیلو یاد گرفته بود آیتم های ورزشی درست میکرد.

اول از همه جوجه هارو گرسنه نگه میداشت و بعد میبردشون سر این آیتم های ورزشیش.

مثلا یه الاکلنگ براشون درست کرده بود و اگه سریع از رو الاکلنگه رد میشدن میتونستن برسن به یه نردبونی و بالای اون نردبون براشون به یه نخ گوشت آویزون میکرد که برن اون گوشت رو بخورن. من وقتی شنیدم گوشت گفتم جوجه مگه گوشت میخوره؟ گفت خب کرم میخوره گوشت هم میخوره دیگه. و من قانع شدم.:دی

به واسطه همین آیتم های ورزشی که مدام سروش برای جوجه هاش درست میکرد و باهاشون جوجه هاش رو تمرین میداد، همیشه جوجه های سروش از جوجه های سیاوش زبر و زرنگ تر بودن.

کلا دنبال این بود بتونه کاری بکنه که جوجه هاش با جوجه های سیاوش بجنگن و اونارو شکست بدن.

تو بچگیش سعی میکرد از وسایل دوروبرش بیشترین استفاده رو بکنه. مثلا با ساقه گندم و تیغ جراحی اتاق عمل و خودکار چسب قطره ای میومد برای آدمک های اسباب بازیاش تفنگ درست میکرد و تمام اسباب بازیاشو تجهیز به اسلحه میکرد.

پدرش همیشه براشون مهران کیت میگرفت و به این واسطه ترسش از سیستم های برقی و الکتریکی تو بچگی میریزه.

بزرگتر که شد و تو خونه دیگه بند نمیشد. یا داشت از کوه و سنگ بالا میرفت یا سوار دوچرخه بود.

معمولا پیکنیک رفتناشون هم اینجوری بود که با ماشین خودشون میرفتن تو طبیعت و یه جایی که نزدیک کوه باشه تا سروش و باباش بتونن سنگ نوردی کنن.

سروش عاشق کارکردن و تجربه کردن چیزای جدید بود. دوست داشت مهارت های مختلف رو یاد بگیره. تابستون سال اول راهنماییش رفت پیش یکی از دوستای باباش که کار نجاری میکرد. تو اونجا نجار نشد ولی شد بزرگترین متخصص میخ صاف کردن عالم بشریت.

چون اوستاش کلا یه تیر آهن و چکش بهش داده بود با دوتا قوطی شیر خشک پر میخ کج و کوله.

سروش هم با دقت و وسواسی مثال زدنی اون میخارو مثل روز اولشون صاف میکرد.

تابستون تموم میشه و میره دوم راهنمایی.

سروش توی دوران راهنمایی درسش خوب بود و به هوای درسخون بودنش کسی فکر نمیکرد که عامل شیطنت ها اون باشه.

یکی از کارایی که تو راهنماییش انجام داد سر بازی ایران با استرالیا بود . اون بازی قرار بود ساعت ۱ ظهر برگزار بشه .

بازی حساسی هم بود. مسابقه رفت رو ایران با استرالیا ۱-۱ کرده بود و نتیجه این بازی مشخص میکرد ایران به جام جهانی میره یا نه.

سروش و دوستاش هم مثه همه مردم ایران دوست داشتن اون بازی رو زنده ببینن. به همین خاطر میرن حضوری به مدیر مدرسه میگن که آقا امروز رو لطفا زودتر تعطیل کنید بریم بازی ایران رو ببینیم مدیر هم بهشون میگن نمیشه برید سر کلاستون.

سروش میره یه دفتر ۴۰برگ نو که هیچی هم توش ننوشته بود رو از کیفش در میاره و ورق ورقش میکنه همه کاغذارم نصف میکنه که تعدادش بیشتر بشه و میده به بچه ها و بهشون میگه روشون شعار بنویسید. هر چی به ذهنتون اومد. یا تعطیل یا شیشه. یا تعطیل یا خط رو ماشین مدیر. یا تعطیل یا شکستن پنجره و از این حرفا.

یه عالمه از این برگه ها نوشتن و آماده کردن. اما این پلن بیشون بود.

پلن ای اشون این بود که یه نامه بنویسن و ببرن دم دفتر معلما که اونا با بچه ها همکاری کنن.

واسه همین به حالت جاسوسای روسی به نامه شروع میکنن نوشتن. متن رو انتخاب کرده بودن و هر کلمشو یکی مینوشت که معلوم نشه کی این نامه رو نوشته.

بلاخره نامه رو مینویسن و میبرن دم دفتر معلما و از زیر در نامه رو انداختن تو. محتوای نامه هم این بود که اگه تعطیلمون نکنید ماشین فلان معلم که این شکلیه و اونجا پارکه رو خط میندازیم. شیشه فلان اتاق رو میشکونیم و یه عالمه نشونی دقیق دیگه از وسایلی که مربوط به معلما بود رو داده بودن که اگه با بچه ها همکاری نکنن کلاس تعطیل بشه اونهارو منهدم میکنن.

زنگ تفریح مدیرشون میره سر کلاسشون و داد و بیداد که آره کی این نامه رو نوشته و نمیزارم برید از مدرسه بیرون و یه سری حرفای دیگه.

اما سروش اینا هنوز امیدشونو از دست نداده بودن. اون دفتر ۴ برگی رو که خورد کرده بودن و روش شعار نوشته بودن رو از پنجره کلاس ها وقتی زنگ تفریح میخوره پرت میکنن بیرون و این کاغذا کل حیات رو میگیره.

کفر مدیر مدرسه رو درآورده بودن. آقای مدیر هم میره در مدرسه رو قفل میکنه که کسی نتونه از مدرسه بره بیرون.

در نهایت هم ۲۰-۳۰ نفر با پلن سی از دیوار مدرسه فرار میکنن و میرن که بازی فوتبال ایران رو ببینن

میگذره و تابستون اون سال باز هم به خاطر علاقش به کار کردن میره نقاشی ساختمون یاد بگیره. اینبار میره پیش یه گروهی که رفته بودن تو بیمارستانی که پدرش کار میکرد کار نقاشی بیمارستان رو انجام بدن.

البته که اون موقع هم از نقاشی خبری نبود و فقط بتونه هارو سمباده میکشید. به زور آخرای تابستون خودش رفت کاردک و ماله گرفت که بتونه، بَتونه زدن رو هم یاد بگیره و اوستاش میزاشت یه ذره جاهای بیرون از دید رو بتونه بزنه.

سنگ نوردی

از همون سال سنگ نوردی حرفه ای تو سالن رو با مربی گری پدرش شروع میکنه و پیش میره البته که پدرش مدام بهش میگفت نباید ورزشش رو به صورت طولانی مدت حرفه ای دنبال بکنه. چون به نظرش ورزش حرفه ای آسیبش بیشتر از سلامتیشه. اما سروش عاشق هیجان رقابت بود بدجوری سنگ نوردی رو دوست داشت و دوست داشت واقعا تو سنگ نوردی حرفه ای بشه. البته که این رشته براش سختی هایی رو هم داشت. نه فقط برای اون که برای همه همدوره ای هاش.

اون زمانا تجهیزات و امکانات نداشتن. کفش مخصوص سنگ نوردی نبود که بخرن! اگرم بود اونقدر قیمتش بالا بود که کسی نمیتونست بخره.

مثلا وقتی میخواستن مسابقه بدن هموشون از یکی که همه وسایل استاندارد رو داشت نوبتی وسایل قرض میگرفتن و میرفتن مسابقه میدادن. و وقتی بر میگشتن میدادن به رفیق بعدیشون که مسابقات داشت.

تونسته بودن با وسایل مختلف مشابه برای خودشون یه سری از چیزایی که نیاز داشتن رو درست کنن اما با اون وسایل دست ساز بهشون اجازه مسابقه نمیدادن و میگفتن خطرناکه.

یعنی مسئله اصلی، نبود امکانات بود. یا اگه بود چجوری بود. یکی که رفته بود خارج ۲تا دونه خریده بود آورده بود یکی برای خودش و یکی هم برای فروش. به خاطر همین قیمت وسایلشون عجیب غریب بالا بود. چون اون زمان اصلا سنگ نوردی مد نبود و کسی نگاه ویژه ای بهش نمیکرد. نگاه ویژه که خوبه. کلا کاسبا بهش نگاهی نمیکردن.

سروش سال اول دبیرستانش تو مسابقات استانی اول شد و مسابقات کشوری رفت ۶ام شد. وقتی برگشت مدرسه رفت پیش مدیرشون که بگه چرا غیبت کرده وقتی گفت بهشون که مسابقات کشوری بوده. مدیرشون بهش گفته این میمون بازیا چیه بابا سنگ نوردی که ورزش نیست بچسب به درس ات. حالا مدیرشون خودشم کوه نوردی میکردااا ! با این اوصاف سنگ نوردی رو ورزش نمیدید.

تابستون بعدیش هم دوباره پیش همون گروه نقاش رفت و تو ساختمون بیمارستان به کار کردن ادامه داد به امید یادگرفتن نقاشی و کار با قلمو اما باز هم به نقاشی دیوار نرسید.

اون زمان قلتک نبود و رنگ رو با قلمو میزدن. با قلمو رنگ زدن کار سختیه و اگه وارد نباشی رو دیوار رد رنگ زدن میمونه واسه همین به سروش نمیسپردن این کار رو و نهایتا تونست تا در و پنجره رنگ زدن پیش بره.

حواستون باشه اینکه از آیتم های ورزشی برای جوجه هاش دیگه حرفی نزدم به این معنی نیست که شر و شوریش کم شده ها.

اون زمانا سروش و سیاوش زنبور گاوی های بزرگ که میرفت تو حیاط خونشون رو با مقوا میزدن رو سرشون که بخورن زمین و منگ بشن.

بعد مینداختنشون تو یه قوطی که خودشون درست کرده بودن و یه سوراخ داشت. از اون سوراخ تو قوطی فوت میکردن. اون زنبور هم که تقریبا از منگی در اومده بود میفهمید این راه خروجه و  میومد سرشو میکرد بیرون که فرار کنه بدنش رد نمیشد.

بعد سروش و برادرش دور گردنشون نخ مینداختن و گره میزدن و یه جورایی غلاده واسش درست میکردن.

ما تو بچگی از این زنبورا فرار میکردیم! سروش و داداشش اینارو حیوون خونگیشون میکردن. پتشون بود. البته که بعد یکی دو روز که تو قوطی بودن میمردن.

سوم دبیرستان سروش درگیر تمرین سنگ نوردی برای مسابقات کشوری شده بود و دوست داشت بتونه تو کشور مقام بالایی کسب کنه و واقعا هم کیفیت سنگنوردیش بالا رفته بود. حتی توی تمرینات اردوی تیم ملی سنگ نوردی هم دعوت شده بود و شرکت میکرد.

همزمان با سنگ نوردیش هم بدون اطلاع مادر و پدرش رفته بود از تیم جاینت همدان یه دوچرخه دانهیل گرفته بود و خرد خرد داشت پولشو میداد و خیلی حرفه ای داشت تو اون رشته هم جلو میرفت و واسه اینکه مادر پدرش هم نفهمن دوچرخشو میرفت تو انباری خونه مادربزرگش میزاشت. پولشو از کجا میاورد. رفته بود تو یه طلا فروشی کار میکرد.

مسابقات دانهیل به طور ساده بخوام بهتون بگم چیه همین مسابقات دوچرخه سواری هستش که از کوه با دوچرخه میان پایین.

اون سال قرار بود مسابقات دانهیل کشوری توی همدان برگزار بشه بخاطر همین با دوستاش و بچه های تیم خیلی شدید درگیر درست کردن جاده این مسابقات و تمرین توی اون بودن.

بخاطر اینکه هم درگیر دوچرخه سواری هم اردوی تیم سنگ نوردی بود، چندتا از امتحان های سال سوم دبیرستانشو نداد و مجبور شد به صورت مردودی توی تابستون امتحان بده و قبول هم شد.

اما سر یه اتفاق که مچ پاش روی لبه تشک سنگنوردی چرخید و کشیدگی تاندون شدید پیدا کرد، پاش رفت تو گچ و هم از سنگ نوردی هم از دوچرخه سواری جا موند.

مربی سنگ نوردیش برای اینکه سروش خیلی ناراحت بود اون رو میبرد به عنوان کمک مربی با همون پای گچ گرفته سر تمرین که یه مقدار روحیش برگرده اما سروش با وجود همه آمادگیش تو هر دو اون رشته ها از مسابقات حرفه ایش جا موند و کم کم تب این دوتا ورزش از سرش افتاد.

آخر تابستونی که مهر ماهش باید میرفت پیش دانشگاهی به خانوادش گفت که من نمیخوام دیگه درس بخونم و میخوام برم کار کنم.

با اینکه برای پدر و مادرش خیلی سخت بود و ناراحت بودن رضایت میدن و سروش میره تو کار طلا فروشی. یادتونه دیگه. پدر سروش اونقدر درس خوندن سروش و سیاوش براش مهم بود که مدرسشون رو بر اساس معلم خوب برای هر پایه که تو کدوم مدرسه هست تغییر میداد و برای درس خوندنشونم وقت میزاشت و کمکشون میکرد. مادرشونم همینقدر روی تحصیلشون حساس بود.

اما سروش تصمیم گرفته بود که درس نخونه. و اون سال رو درس نخوند.

#نظر سروش درباره درس خوندن

من الان خودم اگه بچه داشتم میگفتم هرکار دوست داری بکن. آینده اصلا به درس خوندن ربط نداره. الان خیلی آدم تحصیل کرده داریم که کار ندارن، عرضه ندارن. بیشتر بنظر من توانمند شدن میتونه به آدم کمک کنه تا درس خوندن. شاید حالا درس خوندن بتونه به توانمند شدن آدم کمک کنه ولی بیس توانمند شدنه. موفقیت حاصل توانمندیه نه درس خوندن.

تو کمتر از یکسال اونقدر توی کسب و کار طلافروشی حرفه ای و مورد اعتماد میشه که صاحب مغازه اونجارو میسپرد به سروش و میرفت بیرون به کارای دیگش میرسید.

سروش دید مادرش از اینکه اون ادامه تحصیل نداده، ناراحته و بخاطر ناراحتی مادرش بعد چندماه شروع میکنه به درس خوندن ولی قوانین آموزشی نمیزارن دیگه به صورت عادی به مدرسه بره و بهش میگن شما دانش آموز بزرگسال به حساب میای و باید پیش دانشگاهی بزرگسال بری درس بخونی.

با هر راهی که میتونست پیش دانشگاهی رو خوند و مدرک دیپلم رو گرفت و برای کنکور هم تلاشش رو کرد.

یه مدت با دوستاش میرفت کتابخونه درس میخوند که بتونه رشته معماری که دوست داشت قبول بشه. تنها دلیل درس خوندنشم ناراحتی مادرش بود و به همین خاطر سعیشو میکرد با چیزی که دوست نداره مقابله کنه و درس بخونه.

سروش خیلی طراحی کردن و ایده پردازی رو دوست داشت طبق تحقیقای خودش قرار بود بره رشته معماری. دوروبریا و معلما بهش گفتن برو رشته عمران خیلی بهتره و جفتشونم یکین. سروش هم رو حرفشون حساب کرد و فکر کرد تو جفتش بلاخره قراره ساختمون بسازن رفت عمران. یعنی بر اساس اشتباه شباهتی بین عمران و معماری توی انتخاب رشتش عمران رو انتخاب میکنه و قبول میشه.

عمران به گفته سروش بخش بزرگیش ریاضیه و سروش هم اصلا ریاضی رو دوست نداشت.

یه دانشگاه تو ساوه قبول شد و از طلافروشی با همه اعتباری که به دست آورده بود و شرایط خوبی که داشت اومد بیرون و رفت دانشگاه که درس بخونه.

فامیلاشون تهران بودن واسه همین اکثر اوغات میرفت تهران پیششون و خونه مادر بزرگش میموند.

تو ساوه هم ترم اول خابگاه بود و ترم های بعد هم با دوستاش خونه دانشجویی گرفتن.

سروش تقریبا از همون ترم اول دانشگاه شروع کرد تو تهران کار کردن.

#یاد گرفتن کار از زبون خود سروش

من شوهرخاله م پیمانکار بانک ملت بود و کارهای مختلف داشت. از بانک میگرفت، تابلو زدن مثلا من میرفتم تو ارتفاع تابلو میزدم. مثلا نرده زدن، بنر عوض کردن. پارکت کردن. خیلی کارها میکردم. با وجود اینکه بلد هم نبودم ولی میگفتم همه کارارو میکنم. ریسک کار کردن رو شاید از همون بچگی که دلم هرکار میخواست کردم رو دارم.

همین الانش هم هرکاری بهم بگی میرم انجام میدم و سر از تو کارش درمیارم. با نگاه کردن خیلی یاد میگیرم. مثلا بیای جلوم کاشی کاری کنی من نیم ساعت بعدش کل این اتاقو کاشی میکنم. چون کار سختی نیستش. سیمان میریزی صافش میکنی. بند به بند میای جلو. چند تا ضربه میزنی که این سیمانه کل کف رو بگیره و صاف بشه. این خیلی کار عجیبی نیست.

خیلی از آدما بخاطر اینکه دقت نمیکنن یاد نمیگیرن. مثلا میبینی یارو بیست ساله کارگر ساده ست. بیست ساله سیمان درست میکنه میده دست اوستا، اوستا درست میکنه. بابا نگاه کن یاد بگیر دیگه. تو مثلا نمیخوای از این بیشتر پیشرفت کنی؟

سال دوم دانشگاهش دیگه فقط پدر مادرش همدان بودن و اونا هم تصمیم گرفتن بیان تهران که پیش دوتا پسراشون باشن. چون سیاوش هم تو یه دانشگاه توی تهران درس میخوند.

سروش که با شوهر خالش کار میکرد با داییش هم یه جورایی همکار بود و از همونجا با داییش خیلی صمیمی و جیک تو جیک شدن. یه جوری بود که همیشه از همه چیز همدیگه خبر داشتن.

دوباره جمع خوانوادگیشون تو تهران جمع شده بود. تازه سختی های رشته ای که توش درس میخوند هم داشت خودشو نشون میداد و هر چی میرفت جلو تر سروش میدید عمران اصلا رشته ای نیست که دوست داشته باشه و انگار داشت توش تقلا میکرد. بعد از یه طرف دیگه هم درس خوندن داشت کارکردنشو هم تحت الشعاع قرار میداد و این همزمانی و بی علاقگی به درس و دانشگاه داشت تقریبا تا سال چهارم دانشگاهش همراهش بود و فقط روزارو میگذروند و هدف خاصی تو اون مدت نداشت و چیزیرو جدی دنبال نمیکرد

کم کار میکرد و کم درس میخوند و کلا به همریخته بود.

سال چهارم تحصیلش تو دانشگاه میگن ثبت نام دانشجویی برای مکه انجام میدن و میتونه بره مکه.

سروش هم ثبت نام میکنه و بعد یه مدتی اسمش در میاد و با خوشحالی تمام راه میوفته و میره مکه.

#داستان مکه رفتن

جای جذاب و باحالی بود برام. از بعد مذهبیش کاری نداریم البته اونجا پر انرژی بود. من بنظرم هرجایی که آدما خالصانه ترین حالت ممکنه شون رو بروز میدن جای جالبیه. حالا مسجد باشه، مکه باشه، کلیسا باشه، قبرستون باشه. هرجا باشه چون یه بعد مذهبی داره و آدما تصورشون اینه که خدا اینجا هست پس سعی کنیم دروغ نگیم و فلان کار کنیم، انرژی آدما و اون محیط خیلی بیشتره.

من بنظرم کلیسا هم یه آدم مذهبی مقدس و اسلامی هم بره حالش بهتر میشه اگه اون نگاه مبارزه ای رو بزاره کنار، حس بهتری داره. بعد مکه هم یکی از مهم ترین نکات انرژی عه چون جدا از اینکه میلیون ها نفر میان اونجا عبادت میکنن در طول سال ها. میلیون ها نفر هم دارن به اون سمت نماز میخونن. اون سمت رو هدف گرفتن و انرژی میفرستن. حالا درست یا غلطش کاری ندارم از لحاظ دینی و مذهبی. کلا جای باحالیه.

خوشحالم که رفتم مکه. اگه نرفته بودم همین الان بهم میگفتن بیا فردا برو میرفتم چون تجربه کردن این جاها حتی اگه اعتقادات مذهبی هم نداشته بشای جالبه چون باید ببینی که بتونی قضاوت کنی. هرچقدم من بگم مکه جای خوبیه تا نری باور نمیکنی. هرچقدم بگم جای بدیه تا نری ببینی قبول نمیکنی برای همینه خوبه که آدم تستش بکنه. چون مهم ترین چیزی که میشه بهش باور داشت چشم و گوش آدمه. بقیش میتونه الکی باشه.

آشنایی با کره ای ها

وقتی بر میگرده حس و حالش خیلی بهتر شده بود و تصمیم میگیره دوباره تمرکزش رو بزاره روی علاقش که کار کردن هستش و ازش لذت میبره.

یه پراید قسطی با قرض و قوله میخره و شروع باهاش کار کردن و مسافر کشی.

همسایه یکی از همدانشگاهیاشون یه مسافرخونه کره ای زده بود. سروش به واسطه این آشناییش میره تو اون مسافر خونه با رانندگی شروع میکنه. یعنی مسافرای اونجا که میخواستن جایی برن رو سروش میرسوند.

مثلا کره ای هارو میبرد فرودگاه و میاورد. غذاهایی که آشپز مسافرخونه برای شرکت های کره ای میپخت رو میبرد بهشون میداد. و اینجور کارها.

کار میکرد و از درس فرار میکرد. ۱۰۸ واحد گذرونده بود و مصمم شده بود که رشتشو دوست نداره.

بلاخره تصمیم میگیره درسایی که خونده رو با فوق دیپلم معادل سازی کنه و درس خوندن رو بزاره کنار.

کم کم اون مسافرخونه ای که توش کار میکرد بزرگتر شد و سروش هم که خیلی کاری و منظبط بود تونست بشه مسئول خرید و مسئول رستوران اونجا. تقریبا تو رستوران اونجا همه کاره شد و همچنان هم مسافر هارو میبرد فرودگاه و میاورد و با اون کره ای ها ارتباط صمیمانه تری گرفت.

باهاشون خرید و فروش میکرد. میرفت سر کارخونه هاشون کاراشونو راه مینداخت و شکل پول درآوردن رو یاد گرفته بود. توی اون مسافرخونه و رستوران، هر کاری بهش ربط نداشت رو هم انجام میداد.

اگه لازم بود آشپزی میکرد. مسافر میومد اون پذیرایی میکرد تا بقیه به خودشون بجنبن. اگه سر کارگرا شلوغ بود کمکشون میکرد ظرف میشست .

همه کار میکرد و براش مهم نبود چه کاری باشه. چون کار کردن رو دوست داشت. از اینکه بیکار بشینه یه جا لذت نمیبرد.

زیاد کار میکرد و درآمدشم خوب شده بود

کره ای هایی که میومدن ایران خیلی براشون مهم بود بتونن یه کسی رو پیدا کنن که مطمئن و معتبر و همه کاره باشه.

سروش براشون تبدیل شده بود به اون آچار فرانسه ای که هر کاری میگفتن انجام میداد و نه نمیاورد. علاوه بر آچارفرانسه بودن سروش، این براشون مهم بود که اون خیلی سالم کار میکرد و دروغ و دغل تو کارش نبود.

مثلا روزای اول که مسافر میبرد کرایش اگه میشد ۲۵ هزار تومن اونا ده دلار به سروش کرایه میدادن چون دلار ۳تومن بود، سروش ۵هزارتومن باقی پولشونو بهشون پس میداد.

یا پیششون خیلی خوش قول بود و اگه میگفت صبح ساعت ۷ دم گست هاوس پیششونه که ببرتشون به کارخونه برسونتشون. ساعت ۶:۳۰ سروش صبحونشونو جلوشون میزاشت.

کره ای ها آدمایی هستن که ادعاشون میشه خیلی کار کن هستن و واقعا هم خیلی کار میکنن. همه این کره ایهایی که خیلی کار میکردن به سروش میگفتن تو چرا اینقدر کار میکنی چرا نمیری خونتون؟

با همین کار کردنا تونست پرایدشو بفروشه ماشین بهتر بخره.

کاهو چینی یه چیزیه که کره ای ها تو غذاهاشون خیلی استفاده میکردن. سروش هم چون این موضوع رو میدونست میرفت از تره بار کرج که کیفیت کاهو چینیش از بقیه جاها بیشتر بود تو فصلش کاهو میگرفت و بار ماشینش میزد.کاهوهارو هم برای گست هاوسشون میبرد هم میبرد دم خونه کره ای هایی که میشناختشون و باهاشون کار میکرد همونجا دم خونشون با ترازو کاهورو وزن میکرد و بهشون میفروخت.

تابستون که میشد کیفیت کاهو چینی میومد پایین و معمولا وسط کاهو ها میپوسید. گشته بود یه گلخونه پیدا کرده بود و تخم کاهو چینی بهشون داده بود براش کاهو چینی بکارن. به کمک این فکر سروش تو تابستون کاهو چینی خیلی با کیفیت تازه، حتی بهتر از چیزی که تو فصلشم گیر نمیومد تولید میکرد و به کره ای ها میفروخت.

همین فروش مواد غذایی به گست هاوسا و کره ای هارو در مورد خرچنگ و مرکب ماهی هم داشت.

از جنوب خرچنگ و مرکب ماهی میخرید و میگفت براش بفرستن و تو ترمینال جنوب تحویل میگرفت و خودش میبرد به مشتری هاش میفروخت.

مسئول رستوران شده بود و درآمدشم خوب بود ولی چیزی که برای سروش خیلی مهم بود کار کردن بود نه در آمد بالا. برای همین از کارکردنش خسته نمیشد و واسش مهم نبود ماشینش و لباسش چیه؟ یا مسئولیتش تو اون رستوران چیه و چیکارست؟ هر کاری که دم دستش میومد رو انجام میداد بخاطر همین کره ای ها خیلی از سروش خوششون میومد و مدام همکاریشونو باهاش بیشتر میکردن.

کره ای ها خیلی آب انار دوست داشتن و فکر میکردن با آب انار زردی پوستشون تبدیل میشه به قرمزی.

سروش هم یه کارخونه تو ساوه پیدا کرده بود که کنستانتره انار تو حجم بالا میخرید و میاورد تهران بطری میکرد و به کره ای ها میفروخت و اونا هم به عنوان سوغاتی با خودشون میبردن کره.

وقتی میگم هر کاری گیر میکردن به سروش رو مینداختن واقعا منظورم هر کاریه هااا

#داستان نصب دستگاه و کارخونه

کره ای ها میدونستن که خب من خیلی پیگیرم حتی مثلا تعمیرکار میومد دستگاه تعمیر کنه، به من زنگ میزد میگفت سروشی به منم میگفتن سروشی. میگفت میای این کارو انجام بدی و این رو از اینجا ببری اونجا. چون اون کره ایه میدونست که این یارو کسی عه که خودش نمیتونه کارو انجام بده. یعنی مثلا ما قراره اسمبل کنیم باهم دیگه و بعدش بریم. حالا یارو دستگاه رو گذاشته بود و میگفت نه دستگاه کجه. منم هی میگفتم بابا میشه، به هر راهی بود راضیش کردم که اقا شده نیم درصد جابه جا میکنیم پایه ها رو و درست میشه.

حالا با هر زور و بلایی بود من درستش کردم حالا هیچ کدوم هم به من رلطی نداشت ولی نمیزاشتم کار نصفه کاره بمونه. حالا این صاحب کارخونه که داشتم کارشو میکردم داشت حال میکرد ولی اونن کره ای حرص میخورد که خب نمیتونه دیگه غر بزنه. خلاصه بعد از اون من شده بودم یکی از نماینده های شرکت ال اس و میرفتم ماشین براشون نصب میکردم. یا مثلا یه کارشناس کمکم میفرستادن حالا بعدش دیگه کم کم خودم تنهایی میرفتم.

اینجوری هم نبود که فقط اگه بهش میگفتن و تاکید میکردن کار رو پیگیرانه و درست انجام بده. کلا تو مرامش این بود که کاری رو بی کیفیت و شل و ول انجام نده و تمام توانشو برای بهترین حالت انجام شدن اون کار بزاره.

#داستان تیم سامسونگ و ذوب آهن و رانندگی

بازی ذوب آهن بود با سامسونگ. بعد ما آشپزمون کره ای بود چون من خیلی کار میکردم بعد زندگی شخصیم هم اون کاره بود. اونا هم کل زندگیشون کار بود برای همین منو نزدیک به خودشون میدیدن. مثلا این آشپزه پیش میومد بگه اه برو دیگه بعد من میگفتم نه نمیرم کار دارم.

هرکاری هم بود میکردم. مثلا اون موقع که من راننده بودم و فقط باید رانندگی میکردم میومدم میز تمیز میکردم یا ظرف میشستم. مسئول خرید بودم همین کارو میکردم. ذوب آهنیا زنگ زدن به آشپز ما، آشپز هم خیلی با من دوست بود. خب بدبخت تنها بود، گناه داشت. میبردمش اینور اونور. کوه مسافرت یه روزه. روزهای اول نمیفهمید دارم بهش حال میدم و رفیقیم باهمدیگه. میگفت بیا مثلا این پولشو بگیر. پول رانندگی که کردی بعد میگفتم چی میگی راننده چیه.

بعد انقدر خلاصه با من دوست بودن که مثلا یکیشون میگفت تو باید به من بگی آبانی یعنی بابا. نباید بگی مستر فلان. حالا اینا زنگ زدن مترجم هم دیر اومده بود خلاصه آشپزه برداشت و بهش گفتن برای اون کره ای هایی که اومدن برای بازی ذوب آهن ما دورچین میخوایم. کره ای ها دور غذاشون ترشی و چیزای مختلف میچینن و بهش میگن پنچن. اون دورچینه خیلی مهمه یعنی مثلا اگه غذای ایرانی جلوش بزاری با دورچین میخوره ولی وقتی حتی غذای کره ای بزاری جلوش ولی پنچن نباشه به سختی میخوره چون جزو اصلی غذاشونه.

رستورانا هم باید زیاد داشته باشن از اینا. اینا زنگ زدن گفتن ما یه سری دورچین میخوایم بفرستیم اصفهان حالا منم مسئول خرید و راننده و… بعد رفتم یخدون خریدم و آشپزه شروع کرد و گفت زنگ بزن اینو تاکسی ببره. زنگ زدم بعد دیدم زیاده حالا یادم نیست. بعد هم قیمتش زیاد بود هم از طرفی خب درست نبود و بهتر بود باید به یه آدم معتبر بدیم ببره چون غذای یه تیم بود دیگه. من به این گفتم اینو میبرم دیگه. خلاصه رفتم اصفهان

رفتم اصفهان و دادم به این کره ای ها و دیگه کاری نداشتم دیگه. بعد برگشتم تهران دو سه صبح رسیدم تهران. رفتم تو اتاق پیش این کارگرها تو اتاق خوابیدم. ساعت ۹ صبح بود فکر کنم. بعد آشپزه اومد گفت سروشی اصفهان چی شد؟ گفتم دیروز رفتم دیگه. پاشدم شلوار پوشیدم گفتم چی میگی من دیشب این همه رانندگی کردم.

اومدم بیرون دیدم یه مشت چیز چیده بیرون یه مشت هم چیده تو ماشینم. گفت برو اصفهان. گفتم فک کردی کرجه بابا اصفهانه. گفت این سری سامسونگ زنگ زده گفته بهم غذا بدین. مواد غذایی رو آماده کرده بود و منم بیدار نکرده بود که بخوابم. بعد گفت اینو ببر اصفهان. سوار ماشین شدم رفتم اصفهان.

من الان رشته درست کردن و با ماهیتابه کار کردن و کیمچی درست کردن و همه اینارو ازشون یاد گرفتم چون دیدم. بعد خلاصه رفتیم اصفهان، شروع کردم آشپزی کردن برای اون تیمی که رفته بود مسابقه و میخواستیم بهش غذای داغ بدیم. خب این آشپزای توی هتل فکر میکردن من آشپزم. هی ازم سوال میپرسیدن. آشپزای ایرانی خب با چاقو کار کردن مث کره ایا با ساطور کار نکردن. من خودم از اینا با ساطور هم یاد گرفته بودم. فقط سنگینه. بلندکردن و صاف پایین آوردنش سخته. من داشتم به اینا با ساطور کار کردن یاد میدادم.

حالا وسطای فوتبال بودیم دیدیم اینا دارن میبرن. چون بازی اونور تو کره رو برده بودن توی ایران هم اگه مساوی میکردن برده بودن و مساوی هم کردن و برنده این رفت و برگشت شدن و اومدن خوشحال و مسئولشون اومد و منو دید کره ای بود ولی ساکن ایران بود. منو دید و گفت تو اینجایی دوباره گفتم آره. گفت تو دیروز اینجا بودی. گفت اصفهان بودی مگه. گفتم نه رفتم برگشتم ساعتشو نگاه کرد گفت یعنی تو ۷ ۸ ساعت رفتی تهران برگشتی؟ گفتم اره دیگه.

بعد اینا انقد خبیلی حال کرده بودن رفت برای کاپیتانشون چون اینا یه فضای خصوصی برای خودشون دارن و هی فکر میکنن ایرانی ها میخوان سرشون کلاه بزارن، رفت برای کاپیتانشون برای همدیگه تعریف کردن که آره این یه دور رفته دوباره برگشته غذا آورده. کاپیتانشون اومد تی شرتش رو داد به من انفدر که حال کرده بد که رفتم و برگشتم.

بعد غذارو که دادیم تموم شد کاری نداشتیم خوب. دوباره برگشتیم تهران. من دوباره کل این مسیر رو مسیج میدادم به رفیقام که خوابم نبره چون خیلی خسته بودم. صبح رسیدیم تهران.. بعد از اون آشپزمون پیش هر کدوم از این کره ای ها که میرفت میگفت این آیرون منه. این نمیخوابه.

و واقعا سروش تو زمینه خواب و کار کردن آیرون منه. واسه اینکه درک کنید این موضوع رو فقط کافیه به پیج اینستاگرامش سر بزنید ببینید از کی تا کی بیداره و داره کار میکنه.

سروش چند سال غیبت سربازی داشت و سربازی نرفته بود منتظر بود تا بتونه سربازیشو بخره.

خیلیم میخواست این کارو بکنه و از ایران بره. تقریبا اکثر دوستای هم سن و سالش از ایران رفته بودن و اونم دوست داشت بره یه جای دیگه و یه زندگی جدید برای خودش بسازه

یه پیک موتوری تو رستوران داشتن که اونم همش میگفت میخواد از ایران و لنگ سربازیه نمیدونه بره نره کجا بیوفته و این حرفا. سروش هم هی بهش میگفت بابا تو که اینجا درآمد عجیب غریبی نداری پاشو برو سربازی. این سربازیتو تموم کن که اگه خواستی جایی بری راحت بتونی بری و نخواستی هم بتونی درست و بدون ترس کارتو بکنی.

بلاخره سروش اون پسر رو راضی میکنه و میفرستتش سربازی. اون رفت سربازی،‌ وسطای سربازیش برگشت نشست زیر پای سروش که تو هم بیا سربازی من جایی که هستم خوبه با فرمانده هامم آشنا شدم میتونم معرفی کنم بیارنت پیش خودمون و اونجا صبح تا ظهر سربازی بعدشم میتونی به کارات برسی. پاشو دفترچه بفرست.

سروش فقط رو اون پیک موتوریشون که الان سرباز سرباز بود و گفته بود بیا من برات جور میکنم پادگان ما بیوفتی و راحتی و این حرفا با کلی فکر و خیال و ترس اینکه میشه یا نمیشه از جایی که اون پیک موتوریشون خدمت میکرد پذیرش میگیره و با ریسک اینکه دفترچه پست کنه دردسر میشه براش و حتما باید بره خدمت بلاخره دفترچه سربازیشو پست میکنه.

یه پنجشنبه ای نامه اعزام میاد دم خونشون و میبینه اونجایی که باید نیوفتاده. تا شنبه که نمیتونست بره جایی و دستش جایی بند نبود زندگیش شد جهنم. فکر اینکه چرا خریت کرد و اگه وایمیستاد میتونست سربازیشو بخره داشت وجودشو میخورد. در نهایت شنبه رفت جایی که پذیرش گرفته بود و گفت قضیه چیه گفتن اونا چون چاپ قدیم بوده توش امریه ها زده نشده بورو یه چاپ جدید بگیر.

میره یه چاپ جدید میگیره و میبینه بعله امریه اش دقیقا همون جاییه که باید باشه و میفهمه الکی حرص خورده.

پادگان آموزشیش مشخص میشه و آموزشیشو میره مشهد و بعدش که بر میگرده میره همون جایی که اون پیک موتوریشونم بود.

به قول خودش بعضی وقتا یه سرباز ساده یه کاری میکنه که سردار و سرتیپشم نمیتونن بکنن.

افتاد اونجا و صبح۷ میرفت تا ۲ ظهر اونجا بود و تو راه لباسشو عوض میکرد و میرفت سر کار.

دو سه ماه از سربازیش که گذشت برای خودش خونه گرفت که مستقل بشه از خانواده و تو همین زمانا بود که داشت با ماشین میرفت محل کارش و خیابون هم خلوت بود.

سروش هم خیلی آروم داشت رانندگی میکرد. سرعتش نزدیک ۲۰ تا بود که یه عابر پیاده خودشو پرت میکنه جلو ماشینش و با سروش تصادف میکنه. سروش که هنوز تو ماشین بود همون لحظه تصادف خدارو شکر میکنه که آروم داشته راننندگی میکرده و آروم خورده به اون عابر پیاده و احتمالا اتفاقی براش نیوفتاده. البته اینا تو فکرش بود.

کمربندشو که باز میکنه و پیاده میشه میبینه یا خدا. این عابر جوری صدمه دیده که انگار تو ۷-۸ تا تصادف سنگین همزمان حضور داشته.

ابروش پاره شده بود و دوتا دندونش شیکسته بود و دماغش باد داشت انگار که شکسته، دستشو نمیتونست جم بده و کل بدنشم زخم شده بودو اصن یه اوضاع عجیب غریب. خیلی سریع هم یه سری آدمم اومدن دور ماشین جمع شدن و شروع کردن به سر و صدا کردن که آی جوون مردمو کشتی چرا اینقدر تند رانندگی میکنی حواست کجاست و این حرفا.

سروش مات و مبهوت بود. با خودش میگفت این تصادف ساختگیه. با ۲۰تا سرعت زدم بهش ماشین من خط نیوفتاده روش این چرا اینقدر ترکیده؟

پلیس میاد و تصادفش چون منجر به جرح یا جراحت بوده ماشین رو میبره پارکینگ و میگه از طریق دادگاه باید رسیدگی کنن و عابر هم باید بره بیمارستان.

دردسرتون ندم. بعد چند روز تو دادگاه معلوم میشه این تصادف صحنه سازی بوده و اون عابر برای اینکه از بیمه پول بگیره خودشو زخمی کرده و پرت کرده جلوی ماشین سروش.

چند روزی سروش درگیر دادگاه میشه. تو دادگاه میگفتن که شما تبانی کردید و سروش رو هم متهم کرده بودن که تو هم دست داشتی تو این تبانی. سروش میگفت آقا مگه من دیوونم با ماشینم بیام بزنم به این عابر به خاطر پول بیمش؟ من خودم گفتم این تصادف ساختگیه و اصلا این آقا تو تصادف با ماشین من اینجوری نشده بعد خودم بیام سود ببرم ازش؟
چند روزه منو از کار و زندگیم انداختن شما میگی تبانی کردی؟

دادگاه تموم میشه و سروش با اعصاب خراب از دادگاه میاد بیرون. وقتی میخواسته بره، گوشیشو که دم در دادگاه تحویل میگیره میبینه یه عالمه میس کال افتاده رو گوشیش. حالا کیا زنگ زده بودن.

باباش و دایی بزرگش. همزمانی تماس این دو نفر اونم به دفعات مطمئنا چیز جالبی نبود. سروش زنگ باباش میزنه میگه چی شده بابا چه خبره چیزی شده؟

باباش میگه هیچی بیا بیمارستان آتیه دایی کوچیکت پاش شکسته. دایی کوچیکش کی بود. همونی که خیلی با سروش جور بود و همه جیک و پوک همدیگرو میدونستن. رفیق گرمابه و گلستان سروش.

اون زمان دانشجوییش، سروش با شوهر خالش و دایی کوچیکش کار میکرد و سروش با داییش خیلی رفیق بود و ارتباطشون خیلی نزدیک بود.جدا از نسبت فامیلی با همدیگه خیلی رفیق بودن و مدام از حال همدیگه خبر داشتن. یه جورایی شبیه برادر همدیگه بودن.

پشت بند باباش زنگ دایی بزرگش میزنه که از اونم بپرسه چیکارش داشته اونم بهش میگه که هیچی پاشو بیا بیمارستان آتیه.

راه میوفته میره بیمارستان آتیه و وقتی میرسه میبینه هر کسی از آشناهاش اونجا هست داره یه بند گریه میکنه. میفهمه داستان خیلی بدتر از یه شکستگی پا هستش.

بلاخره بعد چند دقیقه که هی میپرسه چی شده به منم بگیرد میفهمه دایی و شوهر خالش با هم رفته بودن بیمارستان آتیه که یه تابلویی رو روی پشت بوم بیمارستان اندازه بگیرن داییش بدون خود حمایت (همون طنابی که به خودشون میبندن تا از خطر سقوط جلوگیری کنن) رفته روی سقف یه پاسیویی که زیر تابلو بوده و پاسیو زیر پای داییش شیکسته و داییش از پشت بوم پرت شده پایین و درجا فوت کرده. روحشون شاد

بعد مرگ داییش

از دست دادن داییش نه فقط برای سروش برای کل خانوادشون خیلی سخت بود. داییش یه جوون ورزشکار و سالم بود که هیچ کسی یک درصد هم احتمال نمیداد که داییش تو اون سن فوت کنه.

کل خانوادشون تو بهت بودن و تو چند ماه همشون اندازه چندین سال پیر شدن و اوضاع روحیشون خراب شد.

این اتفاق خیلی ناراحت کننده بود برای همشون. اما میشد جور دیگه این اتفاق رو نگاه کرد.

سروش از این اتفاق خیلی تلخی که افتاده بود یه درس گرفت و اون درس زندگی داییش بود.

اینکه هر لحظه ممکنه اونم بمیره. فردا ممکنه از خواب بیدار نشه. نه فقط اون که همه. پس هر کاری که دوست داره رو باید انجام بده و هی همه چیزو به آینده موکول نکنه.

این اتفاق براش جا انداخت که نمیتونه برنامه ریزی بلند مدت بکنه. چون اصلا نمیدونه تا کی زنده است. دایی سروش هم برنامه ریزی داشت. همش تو فکر این بود که بچش بزرگ بشه و هزاران چیز دیگه. اما نشد. هیچکس فکر نمیکرد که اون فوت کنه. اما رفت و تنهاشون گذاشت. و با رفتنش این درس رو به سروش یاد داد.

سروش یه مدتی رفت تو انزوا و ناراحتی.

عملکردهای قبلی زندگیشو هم چنان انجام میداد. هم سربازی میرفت هم رستوران. اما فکر و دلش اونجا نبودن. تو این مدت دیگه مثل قبل از کار کردن لذت نمیبرد و سرگرمم نمیشد. با خودش میگفت این همه کار کنم که ندونم کی میمیرم؟
چرا آخه؟

آروم آروم تصمیم گرفت سبک زندگیشو عوض کنه و از خونه ای که توش بود شروع کرد. وسایل و ظاهر خونشو  نونوار کرد و سعی میکرد با سرگرم کردن خودش با کارای اینجوری فکرشو از اون اتفاق تلخ دور کنه.

بیشتر با رفیقاش برنامه میزاشت و خوش میگذروند. میرفت مسافرت و آسته آسته دوستای بیشتری پیدا کرد.

یواش یواش اون مدل کارکردنی که انجام میداد براش سرد شد. اینکه همش کار کنه برای یه آینده ای که معلوم نیست وجود داره یا نه.

کار کردن رو دوست داشتا. ولی اینکه فقط کار کنه و پول در بیاره دیگه براش لذت بخش نبود.

همچنان با تاجرهای کره ای و چینی در ارتباط بود و باهاشون کار میکرد و درآمدشم خیلی خوب بود و اونا هم راضی بودن.

یکی دو سالی به همین منوال گذشت و سروش سعی کرده بود تو این مدت بیشتر خوش بگذرونه.

سربازیش چند وقتی بود تموم شده بود و سروش بهمن ۹۳ یه خونه جدید نزدیک محل کارش میگیره و میره اونجا.

یک ماه نگذشته بود که یکی از دوستاش زنگش میزنه برای ساختن یه اسکله دریایی تو کیش.که سروش بیا برو اونجارو بساز و کاراشو بکن و بالا سر کار باش.

سروشم با فکر اینکه میره اونجا زندگیشو عوض میکنه و از این کار کردن مداوم میاد بیرون قبول میکنه و خودشو آماده میکنه واسه اینکه اینکار رو انجام بده.

به صاحب خونش که تازه یکماه شده بود رفته بود اونجا میگه میخواد بلند شه و اگه لازمه یکیو جام میارم میزارم که راضی باشی. همون روز که دنبال یه نفر بود بیاره به جای خودش بزاره شبش صابخونش زنگ میزنه میگه من راضیم آقا، مستجر قبلیم جای خوبی پیدا نکرده و میخواد برگرده تو همین خونه تو برو هیچ مشکلی هم نیست. سروش هم همون شب میره خونش و تا ۴ صبح همه وسایل خودش از جمله همه لباساشو و ساعت کیف و کفش و هر چیزی که داشت رو جمع میکنه میچینه تو ماشینش که صبح میخواد بره خونه مامانش اینا و باربری میاد وسایل بزرگ رو ببره دیگه معطل نشه.

ماشینو که از وسایل خودش پر میکنه بر میگرده بالا میخوابه و ساعت ۸ صبح باربری میاد که وسایلشو ببره میره پایین میبینه در ماشینش بازه و کل وسایلشو بردن.

بجز شلوار ورزشی و تیشرتی که تنش بود همه چیزشو برده بودن. حتی جوراب و لباس زیر.

فردای اون روز هم با اون رفیقش که باید میرفت کیش براشون کار کنه قرار داشت و باید باهاشون قرارداد میبست.

با یه داستانی اون روز رو میگذرونه و برای جلسه فرداش میره از یکی از دوستاش لباس قرض میگیره واسه قرار روز بعد و صبح که قرارداد رو میبنده عصرش یکی دیگه از دوستاشو همراه میکنه و میره ترکیه که لباس بخره. هیچی لباس نداشت. علنا کمد لباساشو دزدیده بودن. از لباس زیر گرفته تا لباس خونه و مهمونی و کار. همه چی باید میخرید واسه همین براش به صرفه تر بود که میرفت از ترکیه میخرید.

تقریبا دوماه تهران میمونه و کاراشو با کره ای ها و اون رستوران جمع و جور میکنه و میبنده و اردیبهشت ۹۴ راه میوفته میره کیش برای اینکه زندگی جدیدشو بسازه و اونجا بتونه از زندگیش بیشتر لذت ببره و تفریح کنه.

شروع زندگی در کیش

سروش از بچگی، قواصی و شنا و تنیس رو دوست داشت برای همین تا رسید شروع کرد تو تایم خالیش به یادگیری همه ورزش هایی که دوروبرش بودن.

قواصی رو تا مربی گری گذروند.اما براش کافی نبود. دوره ملوانی دید و کارتشو گرفت. بازم وقت خالی داشت. دوره آتش نشانی دید، بازم وقت خالی داشت، رفت دوره ناخدایی دید. مدرک قایق رانی گرفت و هر مدرک و کاری که میشد تو کیش انجام داد رو درو کرد و همه چیز رو گرفت.

تو این مدت کارشم که واقعا تو هوای شرجی کیش سخت بود رو خوب انجام میداد و حتی بیشتر از کارفرماها برای کار دل میسوزوند. شرایطش اونجا آسون نبود و گرما هوا کلافش کرده بود ولی سروش دیگه یاد گرفته بود خوش بگذرونه.در کنار کار و خوشگذرونی مهارت هاشو عجیب افزایش داد. تقریبا هر مدرکی که یه دریانورد لازم داشت رو داره.

به قول خودش خیلی از کلوب دار های کیش که مجری عرضه ورزش های تفریحی آبی هستن و تو کارشونم خیلی حرفه ای ان، همه این مدارک رو یکجا ندارن.

از اون طرف هم جوری بالا سر کاری هم که بهش سپرده بودن بود که خیلیها فکر میکردن اون کار برای خود سروشه و پیمانکار انجام اون کار نیست.

سروش هر جوری تونسته بود کار رو پیش برده بود ولی کم کم حس میکرد که اون شرکت اونجوری که باید به سروش بها نمیدن و انگار نمیخوان کار خودشون پیش بره و هرچقدرم سروش پیگیری میکرد به نتیجه ای نمیرسید.

از اونجایی که خیلی براش مهم بود که مفید کار کنه وقتی دید اون شرکت قدر نمیدونه و برای انجام کار حمایتش نمیکنه از اونجا اومد بیرون و برگشت تهران

وقتی برگشت دوباره شروع کرد به کار کردن با کره ای ها. اول میخواست با یه کره ای رستوران بزنه ولی دید آدم زرنگیه بیخیال شد و کوردینیت میکرد

کوردینتور کسیه که از صفر اومدن یه مسافر یا گروه تا ۱۰۰ رفتن اونا رو اون آدم هماهنگ میکنه.

#داستان کوردینیت از زبون خود سروش

من کوردینتور بودم اون موقع. نه برای یه نفر، برای گروه هایی که میومدن ایران. خونه گرفتم تو میرداماد یه چندتا. اجاره کرده بودم ماهانه و به اینا روزانه اجاره میدادم مثل گست هاوسی که بود. هندل کردن اینا هم خیلی سخت بود بعد مثلا سی نفر بودن باید صبحونه شون سر وقت میرفت، شامشون سر وقت میرفت. اینا چون میومدن پیش ما که بهشون صبحونه و غذای کره ای بهشون میدادیم.

همه سرویساشون با ما بود. غذا، لباس شستن، اتو کردن و همه اینا همش با ما بود از روزی که میومدن تا وقتی برن ولی پول هتل استقلال ازشون میگرفتیم. پس باید این نیازها باید برطرف میشد و هندل کردنش خیلی سخت بود و از اون ور هم اوایل تحریم ها بود و کره ای خیلی زیاد بود تو ایران درحدی که هتل ها جایی نداشتن چون اولین کشوری که ایران رو تحریم نکرد، کره بود چون کلی منافع داشت. این همه ماشین داشت این هم وسیله داشت. تمام تجهیزات ماشین ها مال کره ست.

سر همین حساب خیلی مشتری داشتم، چون بین کره ای ها خیلی خوشنام بود سر اینکه خیلی کار رو تمیز انجام میدم. تایمم مرتبه و هرچیزی رو مهیا میکنم. میگه جلسه دارم مهیا میکنم میگه بنز میخوام مهیا میکنم. میگه راننده نیومده خودم میرم دنبالش. میگه غذا میخوام بعد جلوشه. من حتی یادمه انقد جا نداشتم و مشتری داشتم که به مامان بابام گفتم یه دو ماه برین شمال من به اینا قول دادم نمیشه بپیچونم.

کارشون رو راه مینداختم تا این حد که جا نبود میگم بیان خونه خودمون. براشون این خفن بود دیگه که هیچ وقت با سروش گیر نمیکنیم. سروشی نو پرابلم. بعد دیگه برای اونا پول مهم نبود. اونا براشون مهم بود کارشون راه بیوفته سر راحت همه کارا درست انجام شه. پس پول رو میدادن راحت.

تو اون تایم خوب پول درآورد و مدام تو فکر رفتن از ایران بود و هی میگفت باشه یه خورده بیشتر پول در بیارم بعد میرم.

کم کم تحریما بیشتر شد و کره ایا هم دیگه نمیومدن و بازار این کار شل شد و سروش هم بیخیال کار کردن شد و شروع کرد به مسافرت رفتن. البته که تو یکی دو جا سرمایه گذاری کرده بود و شریک شده بود که بتونه همچنان درآمد داشته باشه.

با خودش گفت من که میخوام برم از ایران بهتره یه خورده بگردم ایرانو. مسافرت رفت و با خودش گفت خوبه که مناظر ایرانو ثبت کنه و خاطره بسازه واسه خودش و به بقیه.

دوست داشت طبیعتی که میدید رو به همه مردم ایران بتونه نشون بده. واسه همین رفت دوربین و هلی شات گرفت و شروع کرد به سفر رفتن. همزمان کلاس تدوین هم رفت و ادیت فیلم هاشو یاد گرفت. تو فکرش بود وقتی بخواد مهاجرت کنه یکی دو سال اولش صد در صد تحمل دوری سخته و دلتنگی داره. واسه خودش برنامه ریخت که تو اون یکی دوسال اول این فیمایی که میگیررو ادیت کنه و سرگرم بشه و در نهایت هم منتشرشون کنه. میخواست اسم مجموعه ویدیوهاشو بزاره ایران از چشم پرندگان. بعد با خودش گفت پرندگان که نمیشه باید یه پرنده خاص انتخاب کنه.

تحقیق کرد و فهمید یکی از عجیب ترین پرندگان دنیا یه پرندست به اسم دلیجه

دلیجه به این خاطر معروف بود که بر خلافه خانواده خودش که از شاهین ها و عقاب ها هست مثه اونا شکار نمیکنه.

شاهین ها و عقاب ها تو آسمون میچرخن و بعد شیرجه میزنن و شکار میکنن.

اما دلیجه مثل جغد شکار میکنه.

توی آسمون درجا بال میزنه و مثل هلیکوپتر یه جا وایمیسته و با چشم ماورای بنفشش نگاه میکنه و رد حرکت و ادرار موش هارو میبینه و بعد از اینکه پیداشون میکنه شیرجه میزنه و به سمتشون و شکارشون میکنه. به خاطر این خاص بودن و چون اسم جذابی هم داشت دلیجه رو انتخاب میکنه.

همه کارهاشو میکنه و دامینشو میگیره و پیج اینستاگرامشو و فکر همه چیشو میکنه واسه بعدا که میخواد این ویدیو هارو ادیت و منتشر بکنه.

بعد یکی دوتا سفر میبینه ماشینش جواب نمیده واسه سفر هایی که میره و لازمه یه ماشین قوی تر و شاسی بلند بگیره که باهاش تو جاده های سنگلاخی هم بتونه رفت و آمد کنه.

بین دوتا ماشین تصمیم میگیره اونی که ارزون تر هستش رو بگیره که وقتی خواست بره هم بتونه راحت بفروشتش و واسش دردسر نشه.

یه رونیز میگیره که الان به سامورایی معروفه.

و شروع میکنه آفرود و مسافرت های سنگین رفتن و خورد خورد خودش ماشینشو بهینه میکنه. آخرین بهینه سازی که رو ماشینش انجام میده این بود که باربند براش نصب میکنه و پشت بندش کرمانشاه زلزله میاد.

همزمان با اینکه کرمانشاه زلزله میاد آدمای زیادی برای کمک دست به کار میشن و خیلی ها با ماشین خودشون مواد غذایی و چیزای دیگه میبردن کرمانشاه. یه سری از دوستاش بهش میگن آقا تو که ماشینت آفروده یه گروه آفرود دارن میرن کرمانشاه بیا راه بیوفت تو هم باهاشون برو بار ببر و کمک کن.

سروشم میگه باشه.

از به اشتراک گذاشتن ویدیو های سفرهاش یه تعدادی فالوئر تو اینستاگرام داشت. تو همون پیج اینستاگرامش میگه داره میره کرمانشاه برای کمک اگه کسی میخواد کمک کنه بهش اعلام بکنه که اون داره میره با خودش ببره

یه مقداری پول جمع میشه و خودشم یه مقدار میزاره روش و خرید میکنه و میره پیش اون ماشین های آفرود دیگه و اونا هم یه عالمه بار میزنن رو ماشینشو راه میوفتن میرن کرمانشاه

#خاطره زلزله کرمانشاه

دو سه روز کرمانشاه بودیم و خیلی خراب بود. جدا از اینکه مردمش آسیب دیده بودن، اینکه این مدلی داشتن مدیریت میکردن سیستم رو واقعا حال به هم زن بود. چهار تا آدم باهوش تو اون سیستم بود میشد راحت این کمکارو مدیریت کرد و نیوروک کردش راحت.

چون میدونی خیلی بده که هرکسی هرکار دلش میخواد بکنه. این خیلی بده. دقیقا اون کاری که ستاد بحران باید بکنه همینه. مدیریت کردن اتفاقات. مثلا ۱۰۰ تا روستا خراب شد آقا باشه ۱۰۰ تا سروش صلواتیان بود که بیاد کمک کنه. هزار تا ماشین آفرود رفت هزار تا تریلی رفت. صد تا از این سروش ها تو ۱۰۰ تا روستا میزاشتن. دورشو فنس میکشیدن و یه دفتریچه میدادن میگفتن سروش این ۵۰ تا خانواده برای تو. روستای بعدی روستای بعدی. بیا حالا همه اسماشون رو بنویسید، کمبوداشون رو هم بنویسید.

همه اینارو لیست کنید و نیازهاشون رو هم بهشون برسونید و تموم شد اینا بسته شدن و هرکدوم یه منیجر دارن. هرکدومشون یه مدیر دارن که اون روستا رو کنترل میکنه. حالا نه کسی میتونه به اون روستا وارد شه نه ازشون دزدی کنه و کسی هم نمیاد ماشینارو غارت کنه. چون هر چی میاد اینجا رو حساب میاد و کسی حق نداره کاروان برای خودش بیاره.

کلا این داستان همش از دلخوری ما از دولته. ما هممون میدونیم که نباید آشغال بریزیم ولی چون دلخوریم فکر میکنیم با آشغال انداختن ما روی زمین، به دولت ضربه زدیم نه بابا ما الان به یه پیرمردی صدمه زدیم. اونجا اگه یه سیستمی نشون بدی و مردم بهت اعتماد کنن مثل من که الان مردم بهم یه نفری اعتماد میکنن، میتونی کلی کمک جذب کنی و مدیریتش کنی و به موفقیت برسونی.

ببین راحت تو یک سال میشد بخش خیلی مهمی از کرمانشاه حل بشه نه اینکه الان ۵ ۶ سال گذشته هنوز هیچی به هیچی. بعد درحدی بود که مردم ازمون کنسرو نمیگرفتن. پتو و چادر میگرفتن میرفتن اونور به عراقیا میفروختن. وقتی تو آسیب دیدی نمیتونی فکر کنی یکی باید برات فکر کنه. اونم آسیب دیده ست پس یکی باید جاش فکر کنه. منم خیلی برام ناراحت کننده بود که میشد خیلی کارا کرد و کسی براشون کاری نمیکرد.

وقتی برمیگرده چند روزی حالش گرفته بود و دل و دماغ مسافرت رفتن هم نداشت. فکر میکرد میتونه براشون کاری بکنه ولی بهش اجازه نمیدادن کمکشون کنه و شرایط هم فراهم نبوده. یه روز پیش داداشش بود و داستان رو براش تعریف میکنه.

برادرش بهش میگه تو که میخوای کمک کنی خب چرا نمیری سمت بلوچستان و مثلا جازموریان؟

سروش میگه جازموریان کجاست؟

داداشش میگه یکی از شاگردام در مورد اونجا یه چیزایی میگفت وایسا لینکت میکنم با خودش صحبت کن کامل برات بگه.

سروش با اون پسر لینک میشه و باهاش صحبت میکنه و آمار میگیره که ببینه جازموریان قضیش چیه اونجا که نه زلزله اومده نه سیل چرا داداشش بهش گفته اونا کمک لازم دارن .

اون پسر هم یه عالمه برای سروش در مورد جازموریان صحبت میکنه. مثلا میگه یه سری هستن شناسنامه ندارن آدم ندیدن وسط دشتن هیچ جایی رو ندیدن برنج و خورشت نخوردن تا حالا.

سروش میگه مگه میشه همچین چیزی؟ اون هی میگفت سروش هم هی متعجب تر میشد. هر چی اون پسر بیشتر میگفت سروش بیشتر فکر میکرد این پسره داره بزرگ نمایی میکنه که سروش رو جذب کنه و اصلا اینجور چیزی امکان نداره. مگه میشه شناسنامه نداشته باشن و آدم ندیده باشن یا برنج نخورده باشن.

چون داداشش به این شاگردش اعتماد داشت سروش به حرفای اون پسر اعتماد میکنه و کنجکاو میشه که بره ببینه چه خبره و اگه میتونه کمکشون کنه.

شروع میکنه فکر کردن و با خودش میگه یه پولی میزارم و یه پولی هم از مردم کمک جمع میکنم و میرم کمکشون میکنم. اول از همه میره یه حساب جدا باز میکنه که پول خودش با پولی که بقیه کمک میکنن قاطی نشه و فکر میکنه چجوری میتونه کمک جمع کنه.

بخاطر این که شبکه های اجتماعی رو یه خورده میشناخت یه سرچی میزنه و هشتگ جازموریان تنها نیست رو درست میکنه. تا اون موقع این هشتگ رو هیشکی استفاده نکرده بود و، تنها نیست هم،مد نبود.

بعد از اینکه هشتگ رو ساخت و اعلام کرد که مردم اگه میخوان کمک کنن پول بریزن به حسابش و شروع کرد پرس و جو که آقا اگه حرف این بنده خدا درسته و واقعا این آدما شناسنامه ندارن چیکار باید بکنه تا براشون شناسنامه بگیره.

پرس و جوهاشو تکمیل میکنه و در نهایت هم مردم بهش کمک میکنن و یه مبلغی توی اون حساب جمع میشه.

نگران بود که چجوری میتونه بره اونجا و اصلا چیکار باید بکنه که تو اینستاگرام یکی از کسایی که بلوچ بود و تو کیش باهاش کار میکرد بهش پیغام میده که من میدونم کجا باید بری و منم میام کمکت میکنم.

با پولایی که جمع کرده بود و خودشم روش گذاشته بود یه چیزایی میخره و با خودش میبره.

قبلا بلوچستان رفته بود ولی جازموریان نرفته بود. تصویری هم که شاگرد داداشش از اونجا بهش داده بود کاملا متفاوت با چیزی بود که فکر میکرد.

#رفتن به جازموریان و موندگار شدن از زبون سروش

تالاب جازموریان نصفش تو کرمانه و نصفش تو بلوچستانه. چون این پسره اهل اطراف کرمانه. رفتم اونجا خونه یکی از محلیا رسیدیم و ۳ ۴ صبح رسیدیم و اونجا خوابیدیم و صبح بیدار شدیم. چیزایی که برده بودیم، مثلا سویای فله و عدس فله و اینا رو دسته بندی کردیم اینا. فردا صبحش گفتیم بریم پخش اونجایی که پسره میگفت

بعد صبح که زدیم بیرون دیدیم نه بدبختی داره بیشتر میشه آدم پا برهنه و این چیزا. من اینارو تو بلوچستان هم دیده بودم دیگه البته اینجا خب بدتر بود. شایدم من توجه نمیکردم اون موقع ها. رفتیم جلو جلو به یه دهاتی رسیدیم گفتیم بریم اینجا. تازه اونجا یکی راهنما سوار ماشین من شد که بریم تا توی بیابون. خدایا اینجا مگه آدم زندگی میکنه. جاده ریگ و سنگ و اینا بود.

یکی دو جا هم ماشین گیر کرد. یه جا بود شیب بدی بود گازو کشیدم رفتم بالا. ما که رفتیم اینا تا مارو دیدن در رفتن. دم غروب هم بود پروژکتور  ماشین روشن بود. محلیه پیاده شد گفت بیاید بیاید منم با سرعت کم رفتم که کم تر بترسن بعد فهمیدن اینا شاید ماشین هم ندیدن شاید دفعات اولشون بود دیدن. براشون خیلی عجیب بود که یکی این موقع بیاد ببینتشون.

خلاصه شروع کردیم حرف زدن و دیدم نه پسره هرچی میگفته راست میگفته. مثلا بلد نیستن درست حرف بزنن. گندن کلا. نه از لحاظ زبان و کلمات. کلا گنگ بودن. انگار خیلی عقب افتاده بود. هر روز چند ساعته، ماه چیه، سال چیه، شمردن نمیدونستن چیه. اصلا فصل رو گزما و سرما میدونستن. هیچ کدوم شناسنامه نداشتن. چندتاشون مریض بودن داغون.

مثلا یه دختر بچه بود سامیه که من زیاد درموردش حرف میزنم، مچاله بود هیچ استخوان صافی نداشت. فقط دست و صورتش بقیش همه شکسته. یه زنی بود توشون حامله بود نمیدونست چند وقته حامله ست. بزرگا نمیدونستن چند سالشونه. خیلی داغون و دقیقا مثل انسان های اولیه.

بعد خیلی سخت بود دیگه تو از یه زندگی یه شکل دیگه و ساعت دستت داری اومدی جایی که نمیدونن ساعت چی هست. من مثلا برای پسر برادرم لگو اینا میخرم. مثلا الان تو درگیر اینی که ست لگوی این شکلی بخری. این بچه اصلا اسباب بازی نداره.

یا مثلا حتی بعدا که من اینارو جابه جا کردم و خونه براشون تو روستا ساختم اوردمشون اونجا، اینا رفتن دستشویی کنن چون دستشویی که نداشتن، به پسره گفتم اینا چیه یه مشت قوطی کنسرو و پارچه اینا ریخته بود. گغت اینا اسباب بازیمونه. کلا باقی مانده خوردنیا رو کرده بودن اسباب بازی.

مثلا اومده بودن لباس بچگونه خودشون توش آت آشغال کرده بودن، یه چیز گردی هم برداشته بودن برای کلش و شده بود عروسک. بعد اینا خیلی بد بود دیگه. خیلی بد بود. من اون روزها خیلی گریه میکردم و خیلی حالم بد بود. بخاطر اینکه خیلی بده آدم ندونه دور و برش چه خبره.

بعد گفتم حالا یه دو سه هفته ای میمونم دیگه. بعد شروع کردم جمعشون کردم بردمشون دکتر اولین کار. یه سری از اینا ساربون شتر بودن. ارباب ها به اینا شتر داده بودن که اینا بچرخونن مثلا. بعد اینا داشتن پیش این شترا زندگی میکردن. خیلی طبیعی و نچرال زندگی میکردن

نون رو روی خاک درست میکردن. خاک رو داغ میکردن. خمیر رو مذاشتن بین خاک بعد خمیر میپخت و میخوردن. ریگ بهش میچسبیداا ولی خب اینا میخوردن با چایی. اینا یک عمر چای و نون خورده بودن. چیزی به اسم غذا نخورده بودن

من یه هفته بهت کباب بدم تو میگی میشه یه شب نون ماست بدی بخورم. اینا یه عمر نون و چای خورده بودن. حالا اگه یه موقع این شترا بچه داشتن و شیر داشتن، شیر شتر هم خورده بودن. اینا کلا یکی دو تا موتور داشتن. یکی دو تا هم از این گوشی ساده ها در حدی که اربابه بتونه باهاشون ارتباط بگیره. خیلی هم آدمای عجیبین. خیلی خوشگلن. بچهه هاشون البته. چون تو این سن بزرگ شدن انقد له میشن، سوتغذیه و سرما و هزار بدبختی که خوشگل نمیمونن ولی بجه هاشون خوشگلن.

بیست سی نفر بودن و همشون برادر خواهر بودن برای همین هم اصلا رابطشون مادر فرزندی نبود. باباشون رو با اسم صدا میزدن میگم خیلی طبیعی و شبیه به انسان اولیه. من یکی از چیزایی که اون اول همه میگن چی شد موندی میگم چشمای سامیه.

 

سروش قرار بود دو سه هفته بمونه و یه کارهایی رو انجام بده اما به قول خودش بخاطر چشمای سامیه میمونه و شروع میکنه کمک کردنشون.

حالا سامیه کی بوده؟

داستان سامیه

همون روز اولی که سروش میره از اون تپه پایین و همه اون آدمایی که تو کپر بودن میان بیرون و فرار میکنن. بعد از اینکه محلیای همراه سروش میان بیرون ازماشین و میگن نرید اومدیم ببینیمتون کمکتون کنیم. ده پونزده تا بچه اونجا بودن قد و نیم قد. سروش هم چون میخواست باهاشون دوست بشه و ارتباط بگیره میره از تو ماشینش مواد غذایی که از تهران راه افتاده بود اومده بود و مونده بود تو ماشینش رو میاره تا تقسیم کنه و بده به این بچه ها که یه مقدار بیان سمتش و باهاشون آشنا بشه.

۴-۵تا پرتقال داشت واسه اینکه این پرتقالا به بچه ها برسه شروع کرد قاچ کردن این پرتقالا تا به همه بچه ها بتونه بده.

همینجور که داشت پرتقالارو خورد میکرد دید یه رد کشیده شدن روی ریگ های اونجا هستش. چشماشو که چرخوند دید یه دختر بچه معلول خودشو رو خاک کشونده تا نزدیک سروش بشه واسه همین این رد روی زمین افتاده.

پرتقالارو به بقیه بچه ها داد و یه تیکه دستش گرفت و رفت پیش اون دختر بچه. اون دختر اسمش سامیه بود.

نشست پیش سامیه و داشت نگاهش میکرد و سعی میکرد باهاش شوخی کنه و بازی کنه که بخنده یهو دید سامیه داره پرتقالی که بهش داده بود رو با پوست میخوره.

سرشو میگردونه و میبینه همه بچه هایی که دور سروش و سامیه بودن دارن اون پرتقالارو با پوست میخورن. دونه دونه حرفای اون شاگرد داداشش رو داشت میدید.

سامیه دختری بود که خودشو رو زمین میکشید و اندازه سن خدارحم نخوابیده بود. اونا که نمیدونستن سن چیه ولی با کلی کلک و ترفند سروش فهمید که خدارحم حدودا یکسال و نیم سن داره.

اسمشم به این دلیل خدارحم گزاشتن چون مادرش موقع به دنیا آوردن بچه داشته میمرده و خدا رحم کرده بود که مادر سالم مونده و بچه همسالم به دنیا اومده بودن. به همین دلیل اسمشو گذاشتن خدارحم.

سامیه از درد پا وبدن یک سال و نیم بود که سامیه نخوابیده بود و فقط بعضی وقت چرت میزده.

#مشکلات سامیه

نرمی استخوان خیلی شدید، ازدواج فامیلی، دکتر نرفتن، سوتغذیه خیلی شدید که اگر یه بچه ای این شکلی باشه استخوانش بهش یه مشت دارو میدن که کم کم سفت بشن اینا تا به این حد نرسه. اینو هر سری بغل کرده بودن شکسته بود قشنگ خرد بود. دنده ها کج دستا شکسته پای چپش مثل جی انگیلیسی بود. پنجه پاش میخورد به باسنش.

 

بجز سامیه بقیشونم مشکل های عجیب غریب داشتن که اگه سروش به دادشون نمیرسید خدا میدونه چه اتفاقی براشون میوفتاد.

یه پسری بود که دندون درد داشت و میترسید بمیره.

آره بخاطر یه دندون درد ساده بمیره. چرا بمیره؟

چون دیده بود کسایی که دندون درد میگیرن میمیرن. یکی از دوروبریاشون ۵-۶ ماه قبل دندونش درد میگیره جوری که نمیتونسته تحملش کنه. واسه همین بزرگترا فکر کردن که دندونشو بکشن شاید خوب بشه. با انبری که قند میشکوندن به هر ضرب و زوری بوده دندون اون پسر رو میکشن و بعد چند روز اون پسر از عفونت دندون میمیره.

این پسر هم فکر میکرده که عاقبتش مثل اونی که دندون درد گرفت مرد.

یا یه خانمی بوده که فکر میکرده حامله نمیشه. حتی نمیدونسته خودش چند سالشه. بچه هایی که تا حالا به دنیا آورده که بماند.

اول از همه سروش باید میفهمید اون خانوم چند سالشه. چجوری؟
باید همه بچه هارو ردیف میکرد و میپرسید مثلا تو ازدواج کردی هم سن کدوم یکی از این بچه ها بودی؟
مثلا اون خانم یکی رو انتخاب میکرد

بعد میگفت خب حالا بعد از اینکه ازدواج کردی کدوم یکی از این بچه هارو به دنیا آوردی؟ میگفت این یکی.

و از روی مجموع حدودی سن اون دوتا بچه سن حدودی مادر رو به دست میاورد. سن نمیدونستن چیه؟

این خانم رو میبره دکتر و بعد از چکاپ میبینن نه تنها این خانم حاملست بلکه بچش ۷ماهشه و مادر بچه هم فشار خون بالا داره و اگه تحت درمان نباشه احتمال داره سر زایمان بمیره.

سامیه. اون پسر که دندون درد داشته و این خانم جزو اولین کسایی بود که سروش بردشون دکتر.

سروش مداوم اون خانم رو میبرده دکتر و این مدت هم پیگیری میکنه که برای زایمان ببرنش بیمارستان و تو کپر بچشو به دنیا نیاره.

تو بیمارستان پسر اون خانم به دنیا میاد. خانوادش میخواستن بخاطر سروش اسم بچه رو هم بزارن سروش. اما سروش گفته نه بابا این کارا چیه و اونا گفتن پس اسمشو تو انتخاب کن.

سروشم میگه اسمشو بزارید امید چون باید هممونو امیدوار کنه که وضعتونو بهتر کنیم.

اون آقا پسر رو هم برده بود دندون پزشکی خیلی راحت تر از چیزی که خودشو خانوادش فکر میکردن مشکل دندونش حل شده بود.

سامیه رو هم که برده بود دکتر بعد از آزمایشا و ویزیت هایی که انجام میدن میفهمن سامیه ۱۳ برابر یه انسان معمولی تو بدنش عفونت داره.

دو هفته ای بیمارستان بود تا عفونت بندش کنترل بشه. تو این مدت هم سروش چیزایی که میدید رو تو شبکه های اجتماعیش به اشتراک میزاشت.

همون موقع ها یه خانم دکتری که سروش نمیشناختش بهش پیغام میده که سروش جان من حاضرم کمکت کنیم سامیه رو بیاریم تهران و درمانش کنیم و سروش بال در میاره از این خبر.

اما سامیه شناسنامه نداشت که بخواد بیاد تهران. یعنی بی هویت بود. مثه باد. نه میتونست مسافرت کنه با وسایل نقلیه نه میتونست جایی بستری بشه. سروش مدام دنبال این بود که بتونه سامیه رو بیاره تهران و تو این راه از هر کسی میتونست راهنمایی میخواست. و تا یه راهی برای انتقال سامیه به تهران پیدا کنه، از همه لحاظ کمک مردم اونجا میکرد و تو فکر این بود که اول از همه براشون شناسنامه بگیره تا هویت داشته باشن و بعدشم بیارتشون تو روستا های اطراف اونجا تا از حد اقل های زندگی بهره مند بشن.

بلاخره میتونه با هزار جور پارتی بازی و دردسر و کمک های اون خانم دکتری که به سروش پیغام داده بود، سامیه رو سوار هواپیما بکنه و بفرسته تهران و با عنوان بی هویت توی بیمارستان بستریش کنه.

اون خانم دکتر سامیه رو میبینه و قرار میشه که عمل هارو شروع کنن ولی میگه این بچه واسه عمل رضایت پدر میخواد. مادر سامیه شناسنامه داشت و با سامیه اومده بود اما پدر سامیه هم شناسنامه نداشت و دوباره داستانی بود آوردنش به تهران.

جدا از این قضه بابای سامیه معتاد هم بود و با این شرط حاضر شده بود بیاد تهران که خماری نکشه.

با هر بدبختی ای که بود یه نامه ای از دهیاری میگیره که این آقا پدر سامیه است و علاوه بر اون برگه خود پدر سامیه رو هم سوار میکنه و با خودش میاره تهران تا دکتر ببینشو بگه این بچه شبیه پدرشه خب اجازه بده عملش کنیم و اونم عمل کنه.

بلاخره دکتر ها با دیدن پدر سامیه و رضایت گرفتن حضوری ازش عمل های سامیه رو شروع میکنن. بابای سامیه هم میره خونه سروش که بمونه و داستان های خودش رو داشت.

#داستان تریاک کشیدن پدر سامیه در تهران

من اون موقع خونه داشتم هنوز تهران. این میشست سر بالکن من تریاک میکشید من میرفتم اسفند میچرخوندم تو خونه. که همسایه ها مثلا بوی این تریاک رو نفهمن و من بهش آهن تو تیر برق داده بودم بهش. من سیم مفتول ندارم، تریاک که نمیکشم.

این سه روز که تهران بود همش چشمش از پنجره بیرون بود. حالا شاید این همه آدم این همه ماشین این همه سروصدا و ساختمون ندیده. بعد هی زمینو این و ور اونورو نگاه میکرده. روز آخر فهمیدم این اصلا دنبال آدم و ماشین نبوده. روز آخر رفتیم خونه سقف توالت من یه جور از این شیشه شفاف ها داشت.

یه روز گیر داد این سیم و بده بهم. فهمیدم گیرش این سیم مفتولیه بوده. دادم بهش و رفت پای بالکن تریاک کشید. این سه روز که داشته خیابونارو نگاه میکرده برای این بوده که میخواسته سیم ضخیم پیدا کنه باهاش تریاک بکشه. بچه ت توی بیمارستانه. تو توی یه شهری که کلا با هرچی دیدی متفاوته و تو دنبال سیم داری میگردی که تریاک بکشی باهاش

چون من اون چیزی که بهش داده بودم استیل بود و زود سرد میشد و به درد کارش نمیخورد. سیم مفتول ضخیم خیلی بیشتر طول میکشه سرد بشه. سر این قضیه حسین رو فرستادم ترک اعتیاد. الان نزدیک ۴۵ تا معتاد بردم ترک دادم.

ناراحت کننده بود دیگه. عصبی هم حتی شدم. همه دوستام بهم میگفتن اینا دلشون خواسته اونجا بمونن دیگه. چرا داری بهشون کمک میکنی. میگفتم شما چرا نمیرید کره ماه چون نمیدونید چه خبره. اینا هم خبر ندارن اینجا چه خبره. اینا هم دیدی از دنیا ندارن.

عمل هایی که روی سامیه انجام میدادن خیلی سخت بود و چون سامیه هم سنش پایین بود درد زیادی رو تحمل میکرد و دکترا هم نمیتونستن زیاد از مورفین استفاده کنن. اما این دردا به مراتب کمتر از دردی بود که نذاشته بود نزدیک یک سال و نیم بخوابه.

#عمل های سامیه و ماهی ندیدنش

عمل های سامیه شروع شد و سامیه تا آخرش هفت بار عمل شد و تقریببا یک سال و نیم تهران بود. این بچه هم خیلی بچه بود و لطیف بود و برای همین نمیتونستن بهش مسکن قوی بدن. رو همین حساب خیلی درد میکشید. سامیه من رو مثل یه پدر دوست داشت. نه مثل پدر رفتار کنه ها ولی نوع دوست داشتنش مثل این بود که من پدرشم.

البته اونا که منو خیلی دوست داشتن منم دوستشون داشتم ولی باید خشن میبودم تا به حرفم گوش بدم و گرنه گوش نمیدادن. سامیه میگفتم بهش مثلا که دیگه گریه نکن بعد ساکت میشد. همه بیمارستان بهش میگفتن گریه نکن سامیه گریه میکرد من میگفتم گریه نکن ساکت میشد.

مثلا یه سری یه دوستی داشتم مریضا رو میبرد و میآورد. زنگ زد به من که اره این سامیه گریه ش بند نمیاد بیا ببین چی کارش کنیم بعد همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن سر حساب سامیه. رفتم بالا ماهی هم براش گرفته بودم دم عید بود که بدم بهش. رفتم تو دیدم داد گریه همه پرستارا هم طفلکا جمع شدن ساکتش کنن.

تنگ ماهی رو گذاشتم بالا یخچال و گفتم سامیه بسه دیگه. چه خبرته. چه خورده آروم شد و بالا یخچال رو دید گفت اونو ببینم. ماهی تو تنگ بود دیگه. سامیه موجود زنده تو آب ندیده بود. دستشو کرده بود تو تنگ میزد تو سر اینا. میزد و میخندید. هی سعی میکرد بگیرتش نمیتونست. بعد همه اینا وایستاده بودن و گریه میکردن.

سروش تا روز تولد خودش تقریبا ۱۹ تا شناسنامه برای اهالی اونجا میگیره و تو روز تولدش این شناسنامه هارو به عنوان هدیه تولد خودش به اونا میده.

یه تعداد زیادی هم از افراد اونجا رو میفرسته برای ترک اعتیاد.

بعد از اینکه درمان سامیه به یه جایی میرسه و حالش بهتر میشه وقتی دکترای معالجش تو بیمارستان به سروش میگن این دختر اگه به بهداشت فردیش بیشتر میرسید الان اوضاعش خیلی بهتر بود.

و اونجا بود که سروش میفهمه این آدما اصلا بهداشت فردی نمیدونن چیه. دستشویی ندارن. فقط هم اونایی که کپر نشین بودن نه ها.

خیلی از مردمی که توی اون محله ها خونه داشتن هم دستشویی نداشتن و سروش شروع میکنه برای خانواده هایی که اونجا ها زندگی میکردن با یه شرایطی دستشویی ساختن

#داستان دستشویی ساختن از زبون سروش

دستشویی هم داستان داره. دستشویی رو برای خانواده های نیازمندی میساختم که جمعیت بالایی داشتن. بعد جمعیت دخترشون هم سخت تره. چون دخترا شرایط دستشویی رفتنشون نسبت به پسرا سخت تره تو در و دشت. دستشویی میخوام بسازم هم بهشون میگم که کمک خودتون رو هم میخوام مثلا ۹.۱۹ رفتم یه روستا گفتم ۹.۲۶ میام چاهتونو نکنده باشید دستشویی نمیسازم براتون.

۹.۲۶ رفتم هفتاشون کنده بودن یکیشون نصفه کنده بود. اون نصفه رو با التماس قبول کردم بسازم. برای هشتاشون هم الان دارم میسازم. فرمول کار هم اینه که به بچه ها میگم قلباتون رو خونه بزارید و با مغزاتون بیاید اینجا ما قراره با مغزامون کمک کنیم.

ما هیچ کار نمیتونیم کنیم و باید با مغز پیش بریم چون احساسی نمیشه عمل کرد. من از این ۱۲۶ ۱۲۷ تا دستشویی که ساختم یه تعدادیشو شاید خراب کردم چرا چون اون بنا که داشته میساخته چون فامیلش بوده، چاهش رو نکنده بود و رفته دستشویی رو ساخته. قانون من اینه باید چاه کنده شه تا دستشویی ساخته بشه. اگه بناعه اینو رعایت نکنه، اونجا انباری میشه دستشویی نمیشه.

برای همین من بهشون فشار میارم که چاه رو بکنن تا دستشویی رو بسازم و مصالح ببرم. یا مثلا بنای من رو اذیت کردن، پسرخاله م هم نیستا از دهات خودشونه ولی قانون اینه که باید به بنا تو کار کمک کنن. جدا از اینکه کمتر شدن هزینه تو نگهداریش هم بیشتر احساس مسئولیت میکنه چون خودش زحمت کشیده. حالا یه کمی هم ارزون تر درمیاد

درنهایت اینکه دستشویی رو میگم دوتاشون رو خراب کردم، باعث میشه این مسئله که وقتی میرم روستای بعدی میدونن من اونی هستم که اگه رعایت نکنن چیزی نمیسازم. مثلا من تو روستای دلکوک ۷ تا دستشویی گفتم میسازم. ۳ صبح براشون سیمان اوردم. ۲ صبح براشون کاسه توالت میبردم. منم که زمان حالیم نیست. تا هرزمان کارم طول میکشه بیدارم.

وقتی میدیدن من این شکلی تلاش میکردم اونا هم همکاری میکردن دیگه. من یه ماهی تهران بودم و کلا از دلکوک بیخبر بودم. وقتی رسیدم اونجا دیدم کلا ۴ تا دستشویی ساختن. زنگ زدم به بهیارشون گفتم من فردا ۴ بعدازظهر اونجام یا ۷ تا دستشویی تموم شده یا هرچند تا ساختین خراب میکنم. میدونن هم میکنم چون این کارو کردم

وقتی فردا بعدازظهر رسیدم اونجا دیدم داشتن سقف آخری رو میریختن. همون آدمایی که تو ۱ ماه ۴ تا دستشویی ساخته بودن تو ۱ روز ۳ تا دیگه ساختن. یعنی من اگه میخواستم احساسی عمل کنم بگم آخییی خسته بودین سختی گشیدین من اصلا بنا میارم غصه نخورید…

من به اندازه خودم کار کردم من شبا رفتم سیمان بردم و کارارو کردم خیلی وقتا تو این سه سال تنها بودم، الان میبینی الان آدم با من هست من ۶۰ درصد اون موقع تنها بودم و از اینکه تنها بودم هم احساس بدی نداشتم چون همش داشتم کار میکردم و وقتی من دارم تلاش میکنم که اون بچش بره تو دستشویی کارشو بکنه، به اندازه یک دهم من میتونه تلاش کنه برای همین هدف برای بچه خودش.

لابلای دستشویی ساختن ها که مدام مردم رو هم در جریان کارایی که میکرد قرار میداد، دید که دستشویی یه مدرسه ای خرابه و علنا غیر قابل استفادست. بعلاوه چون کلاس به اندازه کافی ندارن خیلی از بچه ها نمیتونن برن مدرسه. بچه هایی که مثل سامیه یه معلولیتی هم دارن که دیگه هیچ.

سروش از این قضیه استوری گذاشته بود و یکی بهش پیغام میده که آقای صلواتیان این دستشویی ها چقدر خرج بر میداره؟

سروش میگه ۲-۳ تومن. اون آقاهه میگه اگه مدرسه رو هم که میگی فضاش کمه رو بسازی بزرگترش کنی چقدر خرجش میشه. میگه اونم ۲۰-۳۰تومن. اون اقا هم میگه باشه پس به خرج من بسازش. و این میشه اولین حرکت سروش تو ساختن مدرسه.

وقتی رفت توی کلاسای درس این دانش آموزها تو دهاتای مختلف دید که این جاها اسما کلاسه. و رسما یه اتاقه که اونجا جمع میشن.

خیلی از کلاسا حتی تخته ای  نداشت که معلم روش درس رو به دانش آموزا بدن.

#خرید وسایل برای کلاس های مدرسه ها

یکی دیگه از کارایی که دارم میکنم من برای کلاس های مدرسه ها نقشه ایران و جهان و پوستر مشاغل و سطل آشغال و ساعت و تخته وایت برد برای ۵۰۰ تا کلاس اینارو خریدم. پوستر مشاغل رو دادم یه گرافیست با لاس بلوچ براشون طراحی کرده که توش ۴۰ تا شغل رو معرفی کرده که بدونن میتونن چه آرزویی بکنن.

نقشه ایران رو دادم که بدونن کجای ایرانن. بیشترشون نمیدونن کجاشن. نقشه جهان هم دادم که بدونن ایران هیچی نیست تو دنیا. جهان خیلی گسترده تر از اینی که تو دهاتشون در برابر ایران و ایران دربرابر جهان تصور دارن. سطل آشغال هم برای اینه که بدونن آشغال جمع کردن چیه. صد در صد معلمه میاد بعداز ظهر اینارو میریزه تو بیابون باد میبره چون چیزی به اسم جمع آوری زباله وجود نداره ولی اینا یاد میگیرن آشغالارو جمع کنن.

ساعت هم برای اینکه اصلا یه بعدی از زمان رو داشته باشن. چون اینا هیچ کدوم ساعت نمیبندن که بدونن چه خبره و خب خیلی از پدر مادراشون هم براشون زمان اهمیت نداره و خیلی بعد مهمیه که براشون ارزش نداره. تخته وایت برد هم برای اینه که یه خورده کیفیت این درس دادنه براشون بهتر پیش بره. یه مقداری حس به روز شدن و آپدیت شدن و هم اینارو من و رفیقام میریم نصب میکنیم.

من برای تخته وایت بردا دریلش رو خریدم. پیچ و رول پلاکش رو خریدم و نصب میکنم چون من مدرسه ساختم بعد رفتم دیدم این تخته وایت بردش رو زمین افتاده. یعنی معلمه همت اینکه دو تا پیچ بزنه رو نداشته. یعنی همه اینارو خریدم ولی حالا الان که مدرسه ها خلوت شده و بسته ست گذاشتم برای عید که سرم خلوت شد برم سراغشون. که بچه ها و رفیقام که میتونن بیان بریم و اینارو نصب کنیم.

یه مقدار که به مدرسه ها رسید و با بچه ها و معلمای اونجا بیشتر ارتباط گرفت دید که اون بچه ها هیچ شوق و ذوقی برای شروع مدرسشون ندارن. تجربش از شروع سال تحصیلی توی اون مناطق برعکس اول مهری بود که خودش تجربه کرده بود و هر سال میدید خانواده هایی که تو شهرها زندگی میکنن تجربه میکنن. این موضوع بخاطر خیلی چیزا بوده ولی فکر میکرد همین موضوع عاملی هستش که بچه های اونجا نمیخوان درس بخونن. شاید چون هیچ لوازم التحریری ندارن. کیف مدرسه ندارن. مداد و خودکار و هیچ چیزی ندارن که بخوان توش بنویسن. یا شاید از اینا بدتر،‌ هیچ رویایی ندارن که بخوان براش قدم بردارن و سواد کسب کردن رو لازمه ادامه زندگیشون نمیبینن.

وقتی این چیزارو دید تصمیم گرفت که یه کاری براشون بکنه. هم با هدیه دادن کیف و لوازم التحریر حس شروع مدرسه رو بهشون بده. هم به بهونه دادن لوازم و التحریر یه آرزو و رویایی رو تو سرشون بکاره.

#داستان اهدای لوازم التحریر

مثلا من میرم کیف میدم تو مدرسه ها. بعضی موقع ها مثلا پیش میاد معلم ها یکی اضافه تر میگن که یدونه گیر خودشون بیاد بعد منم اگه بفهمم کسی این کارو کرده آبروش رو میبرم. اسمش رو میارم بچه هارو جمع میکنم، اسمش رو جلو همه میارم میگم بچه ها معلمتون دزده.

شما اگه یه روزی برای یه خودکار دروغ گفتین، برای یه ماشین دروغ گفتین شما دزدین. الان این کیفی که معلمتون دستش گرفته سهم یکی از شماهاست که کیف نداره پس دزده. چون من الان تقریبا حدود ۲۰ هزار تا کیف و لوازم التحریر بردم از این تعداد اکثر جاهایی که رفتم اگه تیم هم بشیم بریم به بچه ها تجربه هام رو میگم که اونا هم انجام بدن.

من که خودم میرم، یکی از کارهایی که میکنم ازشون میپرسم تو چی کاره میخوای بشی تو چی. همین جمله براشون رویا میسازه دیگه چون مهم ترین چیزی که این بچه ها ندارن رویاعه. اینا همشون یه معلم دیدن میخوان معلم شن. من مثلا میرم کیف میدم ازشون میپرسم که چی کاره میخواید بشید بعد بهشون میگم هرکاره میخواید بشید خوبش بشید. دزدم میشید دزد خوبه بشید. دزدی که کار درست رو انجام بده.

یا مثلا جو میدم میگم قیافت شبیه خلبانه. میتونی خلبان شی یا مثلا کیف آخری رو که میخوام بهشون بدم بازش میکنم میگم ببینید اینا همش آت آشغاله ها. این کتاب اینایی که ما هم به شما میدیم مثل قاشق میمونه کسی با قاشق سیر شده؟ تا حال با قاشق سیر شدین؟ خیلی سخت هم جواب میدن کلا. بعد شاید یکی اون وسط بگه نه. بعد منم میگم خب پس شما هم از معلمتون که بشقاب غذاست تا ازش نخورید سیر نمیشید، هر وقت تونستید این دفترا رو تا تهش سیاه کنید شاید سیر بشید.

میدونی از همین جمله های ساده انگیزشی که بلدم دیگه. مثلا میگم برو تلاش کن فکر کن. به بچه ها هم که میرن پخش کنم میگم شما هم با این تفکر اگه چیزی به ذهنتون میرسه که بخوان درگیرش بشن بگید. چون فقط این انجام وظیفه کردن رفتن به مدرسه و برگشتن خونه هیچ اتفاقی نمیوفته.

تمام این کیف و کتاب و دفتر برای اینه که تو واداشته بشی که تفکر کنی و مهم ترین چیز اینه که تو آزادانه تفکر کنی. بدون زاویه. یعنی من نیام بهت بگم که تو برو به این قسمت توجه کن و تفکر کن. بدون زاویه فکر کنن و بتونن آزادانه انتخاب کنن. حالا میخوان دکتر بشن مهندس بشن روحانی بشن میخوان شیعه باشن زرتشتی باشن میخوان بودایی باشن. هرچیزی که میخوان خودشون آزادانه با فکر بهش برسن.

اقا اسلام هم میگه اگه میخوای دین داشته باشی باید آزادانه بهش برسی و انتخاب کنی نه اینکه چون بابات مسلمونه مسلمون باشی. اینو بهش فکر کن و انتخاب کن. چون اگه کسی به این اعتقاد برسه که این شیرینی چاقش میکنه، هزاری هم بهش بگی بخور چاق نمیشی نمیخوره چون به این باور رسیده که چاقش میکنه. تو نمیتونی باور کسی رو تغییر بدی مخصوصا اگه این فرصت رو بهشون بدی که بتونن خودشون آزادانه به این اعتقادشون برسن.

 

داستان هایی که سروش داشته توی جازموریان کم نبوده. حیفم اومد بیشتر نشنوم و ازش خواستم چیزایی که یادش میاد رو برام تعریف کنه تا بتونم یه دید بهتری نسبت به شرایط خودشو جازموریان داشته باشم.

تعریف کرد عید ۹۷ قبل از سال تحویل ساعت ۷ عصر یه کامیون آرد براش میاد و تنها خودش شروع میکنه خالی کردن آرد ها از کامیون. راننده کامیون بهش میگه اینا واسه کیه؟ سروش میگه واسه مردم اینجا. راننده میگه خب چرا مردم اینجا نمیان کمک؟

سروش میگه خوابیدن. راننده میگه جدی میگی؟ میگه آره، بعد میگه خب تو چرا اینجایی. سروشم میگه دیوونم چیز عجیبی نیست که. اینا خوابن منم دیوونم. یه سری از آردارو همونجا خالی میکنه و  یه سریشم میبره یه روستا و شب بر میگرده رو همون آرد های اولی که خالی کرده بود میخوابه که دزد آردارو نبره.

دردسر هم برای انتقال بیمارا به تهران و بیمارستان کم نداشت. یا مادر بچه یادش میرفت دفترچه بیمه بچه رو برداره و بیاره تهران. یا پدر رضایت محضری نداده بود و فکر میکرد رضایت کلامی به مادر کافیه یا پدر رضایت نمیداد یا کلا بچشونو گرو کشی میکرد.

بهش گفتم یعنی چی گرو کشی؟ گفت

یه بار یه دختر بچه ۱۱ماهه تو یکی از دهات های قلعه گنج تو کپر سوخته بود. یکی به سروش زنگ میزنه میگه این بچه سوخته توروخدا به دادش برش تو بیمارستان بندر عباسه.

سروش خودش یه پسربچه ای رو که پاش سوخته بود با دو تا مریض دیگه که مشکل سوختگی داشتن رو داشت میبرد متخصص سوختگی برای درمان و عمل توی تهران و خودش اون سمتا نبود که بره ببینه اون دختر بچرو و برش داره بیارتش. زنگ میزنه به یکی از دوستاش تو بندر عباس میگه برو این بچه رو ببین واقعیه اتفاقی که براش افتاده؟ جریانش چیه؟

رفیقش میره بیمارستان و میبینه که این بچه واقعا ۶۰ درصد سوختگی داره

مادر بچه هم موقع رفتن تو کپر برای اینکه بچه رو بیرون بیاره پاش سوخته و کنارشم مادربزرگ بچه نشسته. و اثری از پدر بچه هم نبوده. این مادر و دختر هم مدت زیادی بود هیچی نخورده بودن حتی آب.

حالا پدری که پای زنش سوخته بود و بچشم سوختتگی ۶۰ درصد داشت کجا بوده، رفته همون دورو اطراف خونه یکی از فامیلا تریاک بکشه.

رفیق سروش از شرایط سوختگی بچه و مادر عکس میگیره، میفرسته واسه سروش و بعد اون میره برای این مادر و مادر بزرگ غذا میگیره بهشون میده بخورن.

از اون طرف سروش هم که رفته بود تو مطب دکتر برای اون پسر بچه میره عکس بچه رو به دکتر نشون میده میگه این عکس یه بچست توی بندر عباس بیمارستانه و میگن ۶۰ درصد سوختگی داره چیکارش میشه کرد؟

دکتر میگه تو عکس که چیزی مشخص نیست. ولی اگه ۶۰ درصد سوختگیه یا بیارش تهران ۵۰ درصد زنده میمونه یا اگه بمونه اونجا صد درصد میمیره.

سروش تو چهار ساعت بعدش بدون اغراق حداقل ۵ ساعت تلفن حرف زد. یعنی یک ساعت بیشتر از تایمی که داشت. همزمان با دوتا تلفن مختلف با آدمای مختلف صحبت میکرد که بتونه هماهنگی لازم برای انتقال این بچه رو به تهران بده.

اول لازم داشت بتونه بچه رو بیاره تهران. داستان رو استوری کرده بود و عمو یکی از رفیقاش که خلبان و استاد خیلی از خلبان های الان پرواز و آدم شناخته شده و سرشناسی هم بود بهش پیغام میده که من میتونم هماهنگ کنم که پرواز بیارتش. اگرم اجازه ندن خودم میرم بقلش میکنم میارمش هیچکی هم نمیتونه به من چیزی بگه همه مسئولیت هاشم با خودم. دلیل اینکه سوارشم نمیکردن اینه که میگن افرادی که مریضی های شدید دارن اجازه سوار هواپیما شدن رو ندارن. چون احتمال داره توی سفر اون فرد فوت کنه مسئولیت گردن اون هواپیمایی میوفته واسه همین سوار نمیکنن.

در نهایت اون آقای مدرس خلبانی اکی میکنه که اون بچه بتونه سوار هواپیما بشه.

قرار شد صبح زود یکی از دوستای سروش بره بیمارستان که مدارک بچه و مادر و مادربزرگ بعلاوه رضایت پدر رو بگیره و راهی کنه به سمت تهران که پدر بچه اونجا میگه من رضایت نمیدم.

دوست سروش هر کاری میکنه بابای بچه رضایت نمیده و میگه من دختر بزرگ سالم دارم هنوز عروس نشده این بچه سوختش به چه درد من میخوره؟ الا و بلا رضایت نمیدم هی این بندگان خدا باهاش حرف میزنن که راضیش کنن راضی نمیشه. اون بچه بچه هشتمش بود از زن سومش و در نهایت هم گفته اگه میخواید رضایت بدم باید یه پولی به من بدید.

این دوستش خبر رو به سروش انتقال میده و سروش میگه دست خودشه من آدمش میکنم مگه دست خودشه رضایت نده.

زنگ میزنه به یه سری از کسایی که تو بندر عباس میشناخت که برن بابای بچه رو توجیح کنن که بره محضر رضایت بده. رفیقشم میگه پدر همین بچه ای که سوخته داری کاراشو میکنی بیاد تهران رضایت نمیده. شب نشده رضایتشو میگیرم. بماند که چجوری اون مرررررد، پدر بچه رو راضی میکنه که رضایت بده.

در نهایت صبح روز بعد رفیق سروش پدر بچه رو میبره محضر و هر رضایتی که لازم بود رو میگیره و میره فرودگاه که کارای رفتن بچه و مادر و مادر بزرگ رو اکی کنه

از اون طرف هم سروش رفته بود پزشک معتمد فرودگاه مهرآبادو پیدا کرد و زنگ زد با پزشک معتمد بندر عباس صحبت کرد که چیکار باید بکنن و تایید کنن که اون بچه، بتونه با مادر و مادر بزرگ سوار هواپیما بشه. همه مدل هماهنگی ای انجام میشه و همه چی تقریبا ساعت ۳ ظهر اکی میشه که بچه و مادر و مادر بزرگ بتونن سوار هواپیما بشن.

سروش و رفیقش و هر کسی که در جریان بودن خوشحال و خندون بودن که تونستن برای این بچه با وجود نارضایتی پدرش کاری کنن که زنده بمونه تا متوجه میشن این خوشحالی یه خوشحالش الکی بوده. رفیق سروش که بلیط هواپیما به دست میره بیمارستان تا مادر و مادربزرگ و بچه رو همراه و راهی کنه به سمت تهران میبینه مادر نشسته تو سر خودش میزنه و پدر، بچه رو برداشته و رفته.

یعنی همه تلاشایی که تو این دو روز اندازه یک ماه کرده بودن پر.

سروش هم که این مدت مدام خبر های مربوط به این بچه رو استوری میکرد یه استوری دیگه میزاره و میگه که پدر این بچه برای اینکه ما بچشو رایگان بیاریم درمانش کنیم که زنده بمونه بچه رو برداشته برده و از ما پول خواسته و ما این کار رو نمیکنیم و متاسفانه این بچه نمیاد تهران.

چند دقیقه بعدش یه خانومی به سروش پیغام میده که آقا صلواتیان این آقا چقد پول میخواد بگید من بهشون میدم تا بتونید اون بچه رو بیارید تهران درمانش کنید.

سروش میگه خانوم بحث پولش نیست این کار اصلا درست نیست. ما نباید بچه رو معامله کنیم که؟ میخوایم کمکش کنیم داره ازمون باج میگیره؟

اون خانم میگه هرچقدر بخواد من حاضرم بهش بدم. من چهارده پونزده ساله میخوام بچه دار بشم اما نمیتونم. من یک روز هم یه بچه سوخته داشته باشم راضیم. و از این مدل پیغاما چندین و چند مورد به سروش میرسه

فقط هم همین یه مورد نبوده ها. بارها و بارها اینجور اتفاقا تکرار شده. مخم سوت کشید و برام سوال شد که چی اونو اونجا نگه داشته با وجود همه این اتفاقایی که اونجا میبینی؟

#دلیل موندن سروش اونجا به زبون خودش

به خیلی از آدما وقتی میگی شما بخشی از زندگیتون برای دیگرونه. فکر میکنن که خیلی بد میگی و به دید منفی بهش نگاه میکنن. ااا تو برای دیگران زندگی میکنی؟ اره یه بخش زیادی از زندگیمون برای دیگرانه. هرکسی هم باور نکرد بهش بگو خب چرا لباس اتوکرده میپوشه؟ خب لباس اگه بحث تمیز بودن و پوشوندشه میتونه اون لباس رو اتونکرده بپوشه.

پس ما داریم بخش زیادی از زندگیمون رو برای اینکه دیگران میبینن و خومون هم حال مرتب باشیم میگذرونیم. تو اگه اتو و لباس برات بزارن تو جزیره ای که آدم توش نیست بعد از یه مدت تو لخت میگردی تو اون جزیره بخاطر اینکه اصلا کسی نمیبینتت که بخوای لباس بپوشی.

داستان هم همینه یه سری از آدما اصلا خیلی از آدما تو یه شرایطی یه سری کارها میکنن که توجه ای رو بدست بیارن حالا این توجه رو برای کار میخوان برای بیزینس میخوان برای ازدواج میخوان. وقتی بچه تر بودیم موهامون خیلی مرتب تر بود بزرگ که شدیم نامرتب تر شد.

حالا داستان همینه، بخشی از زندگی، بخشی از این داستان که ادامه پیدا میکنه وجود آدماست. آدمایی که منو مقبول میدونن. آدمایی که تو این وضعیت اقتصادی بد به من کمک میکنن. آدمایی با خوشحالی من خوشحال میشن و با ناراحتیم ناراحت میشن.

آدمایی که مثلا نمونه ش یه خانمی که اول عوارضی قم چون من استوری گذاشته بودم دارم میرم سریع و وقت نکردم یه آب جوس و چیزی بردارم. سر عوارضی با تاکسی با یه فلاسک و چایی وایستاده بود که به من اینو بده و من برم. شاید اینو کسی با ۵ یا ۶ میلیارد هم نتونه امتحان کنه. اصلا با پول بدست نمیاد

من هر روز موفق میشم. من هر روز موفق میشم یکی رو خوشحال کنم، موفق میشم یه هدفی که داشتم رو انجام بدم. حتی کوچیک. مثلا امروز یه تریلی آهن رسید فردا یه تریلی سیمان رسید که اینکه یه طبقه مدرسه ساخته شد. اینکه من آرزوم بود یه کلاس بتونم بسازم الان دارم مدرسه شبانه روزی میسازم. یه بیمارستان دارم میسازم.

من روزهای اول که سه میلیون تو کارتم جمع میشد استوری میزاشتم سه میلیون تو کارتم جمع شده. الان مدرسه ای که دارم میسازم بین ۳ تا ۴ میلیارد پولشه. بیمارستان ۶ ۷ میلیارد فقط فاز اولشه. و من الان میتونم باعث خوشحال شدن کلی آدم بشم. چه آدمایی که اونجان چه آدمایی که بین این همه بدبختی و بیچارگی دارن میگذرونن.

خیلیاشون به من پیغام میدن ما صبح که میخوایم بیدار بشیم میبینیم تو دیشب تا ساعت چند بیدار بودی و داشتی کار میکردی. جدا از اون حالم خیلی خوبه. خوشحالم. قبلا نوع خوشحال شدنم شکل دیگه ای بود خوشحال میشدم که مثلا فلان ماشین رو دارم عوض میکنم و الان تهش خوشحالم فقط شیوه خوشحال شدنم عوض شده.

شکل خوشحال شدنم عوض شده. من قبلا هم همینقدر کار میکردم برای پول دراوردن. الانم انقدر کار میکنم و خوشحال میشم. قبلا پول دراوردن خوشحالم میکرد الان انجام شدن این کاره. قرار گرفتن بین این همه دوست. من الان تعداد زیادی دوست دارم نه از نظر دولتی و ثروتی بلکه از لحاظ آدمای موثر.

مثلا کیوان کلهر یکی از دوستای منه. مهدی مهدوی کیا که ستاره فوتبال دوران کودکی من بوده الان یکی از دوستای منه. علی کریمی یکی از دوستای منه. اینا چیزایی هستن که تو این راهی که من رفتم و تلاش کردم براش بدست اومده. کلی ادم منو دوست دارن و من هم کلی ادم رو دوست دارم.

تو شرایطی که من هیچ دوست قدیمی تو ایران ندارم. همه رفتن تقریبا. ولی تو این مسیر و تو این رودخونه، این همه قطره ها و آدم های مختلف که هرکدومش پتانسیل خوبی دارن حالا پولی تحصیلی علمی کامپیوتر نرم افزار یکی کامیون داره یکی بناست یکی برق کاره همه اینارو تونستم تو یه مسیری جاری کنم که این رودخونه بره برسه به یه جایی.

این خیلی حس خوبیه. که بتونی موثر بشی.. هم تو سرنوشت آدمایی که همراهت میشن هم تو سرنوشت آدمایی که بهشون کمک میکنی و خیلی باحال میشه که بعدا مثلا وقتی از اونجا رفتی یا فردا روزی که مثلا مردی اگه بودی و میتونستی ببینی که چه خبره ببینی که هنوزت تاثیرت تو این دنیا هست. نه اینکه مثل یه گوسفند اومده چریدی و بعدش هم رفتی.

یه ضرب المثل کره ای هست که میگه ما به دنیا اومدیم که زمین رو جای بهتری کنیم برای بعدی ها. چون ما الان تو ایران داریم تقلا میکنیم برای زندگی کردن و بعدش هم مردن. فکر هم میکنیم داریم زندگی میکنیم فقط داریم تقلا میکنیم.

ولی وقتی فکرت این باشه که میتونی تاثیر بزاری. یکی مثلا راننده تاکسی عه، هرکی سوار ماشینش میشه از صبح با اینکه خودش هزار تا بدبختی داره بگه سلام صبح بخیر با یه انرژی خوبی. حالا با این انرژی که گرفتی میتونی بری به دو نفر دیگه هم این انرژی رو بدی و حالشون رو خوب کنی.

چون الان انقدر فشار تو زندگی همه هست که فقط ادما خودشون باید حال خودشون رو خوب کنن. یعنی ما الان باید به خومون کمک کنیم. هرکس به شیوه خودش باید رعایت کنه اقا دکتری کمتر ویزیت بگیری رعایت کنی. مغازه داره میتونه چمیدونم میتونه منصف تر باشه و جنس بهتری بیاره که یارو مجبور نشه هر روز بره اون جنس رو بخره.

خیلی چیزهای مختتلفی هست دیگه. اقا اصلا سودی به همدیگه نرسونیم ولی به هم لبخند بزنیم. چون الان همون لبخند میتونه روزمون رو بسازه. همه اینا اتفاق هایی که همه نشستن یکی دیگه بیاد درستش کنه. ولی واقعا خودمون باید درستش کنیم. چون همه چی از مردم به بعده. یعنی همه چی بعد از ماست.

مثلا اگه مردم بگن مشکل ما مشکل مدیریته. خب مدیریت دولتی هم باشه درست شد حالا ما ها چی شدیم؟ ماها همونیم که تو صف میزنیم تو سر و کله هم. هموناییم که پارتی داریم میریم پشت باجه کارمون راه میوفته. هنوزم ماها همونیم. شاید بگیم این دولت رفت دولت بعدی اومد و خوب میشن بازم ما همونیم دیگه. خودمون چی؟

این خیلی حس خوبیه که ادم حس موفقیت بکنه و اون موفقیت هم موفقیت مثبت باشه نه اینکه تونستم سر علی رو کلاه بزارم. پول درآوردم. نه من امروز تونستم با یه کار خوب پول تمیز دربیارم. اینکه من امروز با خوشحال کردن ۵ یا ۶ تا بچه تونستم موفقیت کسب کنم.

اینجوری رویای من تبدیل میشه به واقعیت و این خوبه دیگه چون ساده ساده حالم خوبه.

 

نمیدونم اصطلاح کار معنی دار رو شنیدید یا نه؟ اگه این اصلاح رو نشنیدید حتما اپیزود ۳۶ پادکست بی پلاس که در مورد ارتباطات از دست رفته صحبت میکنه رو گوش بدید.

اما اگه بخوام یه خورده در مورد کار معنی دار بهتون بگم، کار معنی دار چیزیه که نجاتمون میده. میتونیم باهاش توی بقیه شوق ایجاد کنیم. باهاش میتونیم زندگی خودمون و اطرافیانمون رو بهتر کنیم.

کار معنی دار سختی های خودش رو داره اما کسی که بهش دست میزنه و نتیجش رو میبینه، نمیتونه دیگه از این مدل کار دست برداره.

من فکر میکنم این کار برای سروش اون کار معنی داره که هرچقدرم توش سختی میبینه ولی بازم مونده و شوق اینو داره که به مردم اونجا کمک کنه. همونجوری که گفت. حضور آدما و انرژی هایی که بهش میدن خیلی بیشتر سر حالش میکنه تا چند تا اتفاق بدی که براش میوفته.

 

تقریبا اواخر اردیبهشت ۹۹ بود که من به سروش عزیز پیغام دادم و ازش خواستم که اگه تایم داره بتونیم با هم صحبت کنیم برای راوی ولی تایمش آزاد نبود و نمیتونست صحبت کنه چون تو گیرو دار حرکت به سمت جازموریان بود و بعد از پیگیری های من و رصد کردن موقعیت سروش که تو تهران باشه بلاخره تو دی ماه ۹۹ تونستم باهاش هم صحبت بشم و دعوتم کرد برم دفتر جازکالا با هم صحبت کنیم و قصه ای که تا حالا شنیدید رو تعریف کرد.

وقتی گفت بیا جازکالا جالب بود برام بدونم قضیه جاز کالا چیه؟ آیا فقط قراره محصولاتی که توی جازموریان تولید میشه رو بفروشه یا مثل باقی کارها پشت جازکالا هم یه فکر و اندیشه ای هست؟

#داستان جازکالا

جازکالا داستانش  اینجوریه که من خیلی زودتر تقریبا دو سال پیش بهش فکر کرده بودم که بیام چیزایی که اینا اونجا دارن رو بفروشم ولی خب به این شکل برنامه ریزی شده نبود. ما برناممون تو جازکالا اینه که کالاهایی که اونجا تولید میشه میاریم تهران، بعد به کل ایران میفروشیمش. از اینا به قیمت واقعی میخریمش یعنی ۱۰ هزار تومن ۱۰ هزار تومن میخریم. ۱۵ هزار تومن هم نمیشه. توی تهران هم قیمت واقعیش ۲۵ هزارتومنه. میفروشیمش ۲۵ هزار تومن.

بخاطر اینکه کار خیره ۵۰ تومن نمیفروشیم چون ۵۰ تومن فروختنش باعث میشه تو یه بار از اینجا بخری دفعه دوم میری از همون ۲۵ هزار تومن میخری. چون جازکالا یه فروشگاهه نه چریتی. بعد که فروختیم میگیم تو این پروسه ۵ تومن خرج شده تا این رسیده اینجا بازم ۱۰ تومن میمونه. این ۱۰ تومن هیچ کس سود نمیبره. اینجا همه با هم کار میکنن و سود نمیبرن.

ما اومدیم اینجا فضاش رو جوری کردیم که معلولین بتونن ازش استفاده کنن چون تمام تلاشمون اینه که آدمای دارای معلولیت بیان اینجا کار کنن. از این طرف کسایی که اینجا تولید میکنن و تولیدکننده هستن من وقتی فرم براشون پر میکنن مینویسم چه نیازهایی دارن، خونه ندارن. حموم ندارن. آشپزخونه ندارن..هرچی ندارن، تو اون فرم مینویسم. حالا یه پولی هم جمع میشه که تو صندوق جازکالا جمع میشه اسمش رو گذاشتم جازبانک.

تو این جازبانک الان ۱۰ میلیون تومن پول هست بعد طبق الویت توی این فرم ها مثلا این خاله مریم که چشماش ضعیف شده الان درالویته که بره دکتر. با این پول میبرمش دکتر چشمش رو عمل میکنم، بقیش هم هرچی موند پولش رو خودش میده.

مثلا علی آقا دستشویی نداره براش دستشویی میسازم. برای خود تولیدکنننده میشه یه خدمت. این یه چندتا سود داره. ما میتونستیم همون اول ازشون ۲۰ تومن بخریم ۲۵ تومن هم بفروشیم دیگه دردسر هم نداشت ولی چه اتفاقی میوفتاد.

اتفاق این بود که اینا خیلیاشون نمیدونن نیاز واقعی چیه و وقتی بهشون پول بدی ممکنه برن موبایل بخرن، برن تلویزیون بخرن و همچنان دستشویی نداشته باشن. سر همین حساب من نسبت به الویتی که خودم میدونم براشون خرید انجام میدم.

یه نکته دیگه هم که وجود داره اینکه من خب درس زیاد خوندم در کنار درس خوندن خب کار عمرانی اینا زیاد کردم. من برای یه مهندسی کار میکردم که یه کارگری داشتم که خیلی اذیتم میکرد بعد یه روز بهش گفتم این کارگره چون میدونست من اولش بلد نبودم و بعدا یاد گرفتم حرفمو گوش نمیداد. اگه میشه اینو ببر یه جا دیگه یا منو جابه جا کن.

گفت حقوقش رو اضافه کن. مثلا ۲۰ تومن بود من کردم ۳۰ تومن. ۲ ماه گدشت. زنگ زد به من گفت این ماه باهاش تصویه کردی میفرستی بره خونشون. گفتم مهندس این چه کاری بود ما حقوق اینو اضافه کردیم چرا بعد دو ماه بندازیمش بیرون. گفت بندازش بیرون بهت میگم

بعد اومد سر ساختمون گفتم داستان چی بوده. چرا ما پولشو زیاد کردیم بعد انداختیمش بیرون خب. گفت جلیل کارگر ۲۰ تومنی بود. من دو ماه بهش حقوق ۳۰ تومنی دادم. الان فکر میکنه شده کارگر ۳۰ تومنی. الان میگرده دنبال کار ۳۰ تومنی. کسی هم بهش ۳۰ تومن نمیده. بیکار میشه باید بره پیش باباش گوسفند بچرونه. تنبیه بشه که به سرپرستش احترام بزاره.

حالا ما قرار نیست از اینایی که ۱۰ تومنه ۲۰ تومن بخریم چون بعد از ما هم هستن کسایی که میان خرید کنن و بخاطر همین ۱۰ تومن رو نمیکنیم ۲۰ تومن چون دارن اینا کار میکنن ما تمام تلاشمون اینه که اینا بفهمن دارن کار میکنن. نه اینکه دوباره بعد ما کار نکنن. بعد اینکه هدف ما بازار نیست که قیمت رو کاذب بالا ببریم.

مهم اینه ما این پول رو بهشون پس میدیم ولی به شکل خدمت و اینجوری دلبستگیشون هم به سیستم بیشتر میشه چون میگن جازکالا به غیر اینکه از من نقد خرید میکنه بعدا برام دستشویی هم میسازه دکتر هم میبره. اینجوری خانوادمون هم قوی تر میشن.

کاسب ها خیلی موقع ها به این چیزا توجه نمیکنن. خیلی فقط نوک دماغشون رو میبینن. بچه کاسب ها البته. کاسب های قدیمی هیچ وقت این اشتباه ها رو نمیکنن چون خوردن خاکش رو و لطمش رو دیدن. اینا هم تجربه دیگرانه که داریم استفاده میکنیم دیگه. مثلا من اینو از این مهندس یاد گرفتم.

و وقتی میبینم که اینا با پولشون دارن چی کار میکنن من به هیچ کس یه هزارتومن بیشتر نمیدم. اگه چیزی نیاز داره نیازش رو برطرف میکنم پولش رو نمیدم چون میدونم پوله به سرانجام نمیرسه تو خیلی از موارد.

 

ایده پشت این داستان برام خیلی جذاب بود و عجیب. اینکه ممکنه خانواده ای تلویزیون توی خونشون داشته باشن ولی دستشویی نه.

من طعم فقر و محرومیت رو نچشیدم که بدونم آیا منم ممکنه همین کار رو بکنم یا نه. اما از تجربیات سروش یه قرار جالب با خودم گذاشتم که توی آخر اپیزود در موردش میگم.

اما قبل از اینکه صحبتای پایانی منو بشنوید حرفای آخر سروش رو هم بشنویم که خالی از لطف نیست

#حرف های نهایی سروش

امیدوارم که هیچ وقت لازم نباشه که هیچ کسی بره به کمک دیگران. انقدر شرایط خوب شده باشه و استیبل شده باشه که دیگه نیاز نباشه مثلا من برم کمک بلوچستان. البته خیلی رویاییه ها ولی خب شاید بشه. منم ممکن نبود برم سیستان بلوچستان ولی رفتم حالا شاید اینم پیش بیاد.

یه روزی که آدما از یه رفاه نسبی همشون برخوردار باشن. لازم هم نیست که من به اندازه یه متخصص قلب درامد داشته باشم و زندگیم تو رفاه باشه چون اون زحمت کشیده یا اون کاسبی که سالها خاک خورده خون دل خورده اصن باباش زخمت کشیده داره درو میکنه.

قرار نیست آدما با هم برابر باشن چون اصلا برابری معنی نداره. انیجوری همه میشن رباط. اصلا امکانپذیر نیست. اینجوری خب پس چرا تو بیشتر درس بخونی. من بیشتر تلاش کنم. تهش همه قراره مساوی شیم دیگه کسی تلاش نمیکنه.

این آدما برای اولیه هاشون دارم تلاش میکنم به کمک مردم. خیلی از چیزای اولیه مثل اینکه برن دستشویی رو ندارن. یکی از ساده ترین نیازهای ما. شیر رو باز میکنی آب میاد اینا آب ندارن. چراغو میزنی روشن میکنی اونا برق ندارن. اولیه ترین چیزایی که تو دنیای امروز دیگه اصلا اسمش نیاز نیست.

بری الان یه جا بگی ما داریم برق تولید میکنیم که برق داشته باشن تعجب میکنن. مثل روزهای اولی که من میرفتم و میگفتم مگه میشه شناسنامه نداشته باشن.

ادامه اپیزود

منم امیدوارم. من فکر میکنم اگه آدمای درست سر جای درستشون بشینن اوضاع همه ما خیلی بهتر خواهد شد.

خیلی ها ازم میپرسن چرا این جزئیات رو در مورد قصه زندگی آدما میگم. به نظر من تک تک لحظه های زندگی آدما توی آیندشون تاثیر گذاره. این روند به من نشون میده که خدا الکی جلوی ما اتفاقات مختلف رو پیش نمیاره. از میخ صاف کردن سروش توی کارگاه نجاری که به نظر من بهش صبر کردن رو یاد داد بگیر تا زلزله کرمانشاهی که یه اتفاق مزخرف تو تاریخ کشورمونه. که اگه اون اتفاق نمیوفتاد، اون تعداد آدمی که توی جازموریان شناسنامه نداشتن ممکن بود هیچوقت شناسنامه نداشته باشن. اگه سروش علاقه مند به سفر نمیشد هیچوقت نمیرفت کرمانشاه و از سیستم مدیریت اونجا کفری و ناراحت نمیشد و با برادرش صحبت نمیکرد و هیچ وقت هم از جازموریان و مردمش چیزی نمیشنید.

اگه از بچگی تجربه خلق کردن و ساختن رو کسب نمیکرد، الان دست به همه ساختن دستشویی و مدرسه و بیمارستان نمیزد.

ممکنه فکر کنیم که بدترین اتفاقات برای ما میوفتن. ولی اگه ایمان داشته باشیم که خدا برای ما بهترین رو میخواد از اون اتفاق درس میگیریم و آماده میشیم برای درس های بزرگتر و در نهایت برای اون رویایی که داریم. وقتی هدفمونو انتخاب کردیم دیگه نباید شک کنیم. باید ادامه بدیم. شاید برای رسیدن به اون هدف باید ۲۰ بار شکست بخوریم و تجربه کسب کنیم.

به نظر من هر کسی هر چیزی الان هست مجموع گذشته خودشه. اینکه چه تجربیاتی داشته و نگاهش به این تجربیات چی بوده نشون میده اون آدم کیه و جایگاه فعلیشو مشخص میکنه.

به همین خاطره جزئیات رو میگم. چون باید ببینیم که زندگی همه، همیشه گل و بلبل نبوده و خیلی مواقع تو زندگیشون بوده که اونا هم ناراحت بودن و سختی کشیدن. فقط باید یاد بگیریم چجوری از ناراحتیامون عبور کنیم و به جریان اصلی قصمون برگردیم.

چیزی که تا اینجا شنیدید اپیزود بیست و یکم پادکست راوی بود.

خوشحالم که تا اینجا اپیزود رو گوش دادید و امیدوارم از شنیدن این قصه لذت برده باشید.

اگه از اپلیکیشن های پادکست مارو میشنوید ممنون میشم توی اون اپلیکیشن حتما بهمون رای بدید و برامون کامنت بنویسید. این موضوع به ما کمک میکنه که این اپلیکیشن ها مارو به افراد بیشتری پیشنهاد بدن و بیشتر شنیده بشیم.

اگرم نمیدونید چی کامنت بزارید هشتگ راوی_باش رو برامون کامنت کنید که بدونیم صدامون به گوشتون رسیده.

البته که با این هشتگ در آینده کار زیاد داریم

پادکست راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادکست و بات تلگرام راوی بشنوید.

اگه از راوی خوشتون میاد ممنون میشیم مارو به دوستاتون معرفی کنید و بهشون یاد بدید چجوری باید از اپلیکیشن های پادگیر مارو بشنون.

پیج ایسنتاگراممون رو دنبال کنید تا فیلم و عکس های بیشتری که از سروش و باقی شخصیت های راوی منتشر میکنیم رو ببینید و لذت ببرید.

پادکست راوی رایگان هستش اما میتونید از طریق سایت حامی باش و سایت راوی پادکست .آی آر از ما حمایت مالی کنید. حمایت مالی شما توی روند تولید به ما خیلی کمک میکنه. پیشاپیش قدردانتونیم

ممنونیم از ماهسنگ سپاهان که اسپانسر این اپیزود پادکست راوی شد.

خب رسیدیم به بخش جذاب قرار های پادکست

اگه بعد شنیدن این اپیزود شما هم قراری با خودتون گذاشتید خوشحال میشیم تو اپ های پادگیر برامون کامنت کنید یا زیر پست مربوطه اش توی اینستاگرام برامون بنویسید.

قرارها

قرار اول

کسی که آسیب دیده، هرچقدرم حال جسمیش خوب باشه خودش نمیتونه برای خودش تصمیم بگیره و مطمئنا انتخابی میکنه در دراز مدت به سودش نیست. هشیار این موضوع باشم و اگه میخوام کمکی بکنم، بسنجم و بر اساس نیاز اون آدم، چیزی رو کمک کنم که لازم داره.

 

قرار دوم

حواسم باشه وقتی اگه میخوام به کسی لطفی بکنم بابت کاری که برام میکنه بیشتر بهش پول ندم. درسته که دارم بهش لطف میکنم. اما این دوستی خاله خرسست. اینجوری من دارم اون آدم رو خراب میکنم. کاری میکنم که باور و پیشینش بهش صدمه بزنه. اگه میخوام کمک کنم یه جوری کمک کنم باید هشیار این موضوع باشم.

و قرار آخر

همه چیز زندگی پول نیست. اینکه مدام تو فیلدی کار کنیم که مورد علاقمون نیست فقط برای اینکه درآمد بیشتری داشته باشیم. بزرگترین خیانتیه که داریم به خودمون و خوانوادمون و جامعه مون میکنیم. حواسمون باشه فقط اگه سر جای درستمون بشینیم اون اثر گذاری ای که باید رو داریم. اگه سر جای درستمون باشیم از خودمون ردپایی برای بهتر شدن دنیا جا میزاریم. آخه به قول سروش. هر کس که رد پایی نداره. انگار که پا نداره.

 

و مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست

اما

قصه آخرم این نیست

۰ ۰ votes
رأی دهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x