۲۲-خورشید

خورشید

وقتتون بخیر

این قسمت بیست و دوم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود ۷ام اردیبهشت ماه دو صفر منتشر شده

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث میشه قصه زندگیشون شنیدنی تر کرده. قصه هایی که درس هاشون تلنگر هایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر از جمله کست باکس و اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. اگه میخواید راوی رو به کسی معرفی کنید که اهل پادگیر نصب کردن نیست میتونید بات تلگرام پادکست راوی به آدرس @ravipodcastbot رو بهشون معرفی کنید.

از طریق اینستاگرام و سایت ما هم میتونید خبرهای تکمیلی در مورد قصه هارو ببینید و بخونید.

 

قبل همه چیز بگم

این قصه به هیچ عنوان مناسب بچه ها نیست. اگه با فرزندتون دارید این اپیزود رو میشنوید بعد از این توصیه هام اپیزود رو قطع کنید و تو یه تایم دیگه که تنها بودید بشنوید. امااااا. این قصه به شدت توصیه میشه به مادر پدرا و دختر خانم ها. مخصوصا دختر خانم هایی که به بلوغ رسیدن یا دارن مستقل میشن.

درسته که از یه سری تابو صحبت میکنم اما درس هایی که توی این قصه هست میتونه در برابر خیلی اتفاق ها واکسینشون بکنه. پس همینجا ازتون میخوام این اپیزود رو به هر دختر از ۱۴ سال به بالایی که میشناسید توصیه کنید و براشون بفرستید تا گوش کنن.

قصه این اپیزود یکی از اون قصه های مگوییه که اکثر خانواده ها فقط بخاطر طرز فکر سنتی با بچه ها در موردش صحبت نمیکنن. خوبه که خانواده بشنون و متوجه بشن که آگاهی ندادن درست چطوری در آینده سرنوشت فرزندشونو درگیر میکنه.

خورشید قصه ما خیلی جرات داشت که اومد و قصشو گفت. قصشو گفت تا به گوش دخترایی برسه که هنوز قدم تو راه اون نذاشتن. هنوز وقت دارن تا در برابر این اتفاقات آگاه بشن و با چشم باز انتخاب کنن.

 

شما به دو طریق میتونید از ما حمایت کنید. یکیش اینه که مارو به دوستانتون که باهامون آشنا نیستن معرفی کنید و کمکشون کنید بتونن راوی یا باقی پادکست های فارسی رو گوش بدن. من تا قبل اینکه با پادکست آشنا بشم همش تو مسیر رفت و آمد و ماشین و جاهای دیگه آهنگ های تکراریمو گوش میدادم اما از وقتی با پادکست آشنا شدم داستان کامل عوض شد.

مطمئنم با معرفی پادکست به بقیه نه تنها به ما که به دوستانتون هم دارید لطف میکنید.

دومین راه حمایت از ما اینه که اگه دوست داشتید و میتونستید هر مبلغی که مد نظرتون بود از هرچقدر دوست داشتید مثلا ۱۰۰۰ تومن تا هرچقدر که دوست دارید مثلا ۵ میلیارد تومن از ما حمایت مالی کنید.
چه داخل ایران باشید چه خارج از ایران. چه به تومن چه به یورو چه به بیتکوین. هرجوری که امکانش رو داشته باشید میتونید از ما حمایت مالی کنید.

مخصوصا الان که هزینه های تولید ما هم بالاتر رفته هر مبلغی که به ما کمک کنید میتونه تو هزینه های تولید کمکمون کنه. و از همه مهمتر بهمون دلگرمی میده. با دیدن حمایتاتون متوجه میشیم این چیزی که داریم تولید میکنیم اونقدر از نظر بقیه ارزشمنده که حاضر شدن وقت بزارن و هرچقدر که دوست داشتن از هزار تومن تا ۵ میلیارد تومن از ما حمایت کنن. باور کنید تک تک پیغام های مربوط به حمایتتون عجیب بهمون انرژی میده. ممنونم از مهرزاد مریم پیام مهسا مسعود مهرنوش مهین و نسرین عزیز و چند نفر دیگه که اسمی ننوشته بودن.

دیدن اسمتون توی لیست کسایی که از ما حمایت مالی کردن بهمون انرژی میده. امیدوارم با شنیدن اسم خودتون اینجا شما هم انرژی بگیرید.

برای اینکه راحت هم بتونید حمایت مالی کنید لینک سایت حامی باش که از اونجا میتونید حمایتتون رو به دست ما برسونید رو توی توضیحات این اپیزود گذاشتیم کافیه روش بزنید و وارد بشید و مبلغتون رو انتخاب و از درگاه بانکی پرداختش کنید. خلاصه که از حمایتتون ممنونیم.

شروع داستان

این داستان کاراکتر زیاد داره واسه اینکه اسامی رو قاطی نکنید من سعی میکنم اون افرادی که مدت زیادی توی قصه حضور ندارن رو بدون اسم جلو ببرم تا اسامی رو قاطی نکنید.

دختر قصه ما با اسم مستعار خورشید ۷۴ به دنیا اومده و تو یه شهرستان بزرگ شده

پدرش که سیاوش صداش میکنیم توی ۲۱ سالگی با یه خانمی ازدواج میکنه و بچه دار هم میشه ولی به خاطر اینکه همسرش بهش خیانت میکنه از اون جدا میشه و همسرش هم از ایران مهاجرت میکنه و بچه رو پیش پدر بچه جا میزاره. این بچه خورشید نبوده. صبر کنید. پدر بچه رو میسپره به مادربزرگش که بزرگش کنه و خودش در گیر کار کردن میشه.

دیگه هم نمیخواسته ازدواج کنه چون اعتمادش از خانما سلب شده بود و فکر میکرد که همه خانما خیانتکار هستن واسه همین نمیخواست با کسی وارد رابطه جدید بشه.

واسه اینکه زندگی خودش و پسرشو به دور از فضایی که این داستانا براش به وجود اومده بود بسازه میره فرانسه کار میکنه و زندگیشو اونجا میسازه و بعد ۶ سال که در رفت و آمد به ایران بوده و بچشم دیگه از آب و گل در اومده بود بر میگرده ایران تا بچشو با خودش ببره فرانسه و اونجا با هم زندگی کنن.

یه شب که داشته از کرج بر میگشته تهران تا بره سمت خونشون یه لحظه میبینه دو نفر کنار خیابونن و یکی خودشو پرت میکنه جلو ماشین و سیاوش هم باهاش تصادف میکنه و اون یکی آقای دیگه هم یهو غیبش میزنه. بعد تصادف سیاوش پیاده میشه که ببینه چی شده میبینه اوضاع اون آقا وخیمه بلندش میکنه میزارتش تو ماشین و میبرتش بیمارستان و میگه باهاش تصادف کرده. اون آقا رو بستری میکنن و سیاوش رو هم میبرن بازداشتگاه و از بد بیاری سیاوش اون آقا هم میمیره و کسی حرف اونو باور نمیکنه.

خلاصه به دوست و خانوادش اطلاع میده میان یه سند میزارن و میارنش بیرون و سیاوش وکیل میگیره که بتونه خودشو از اتهام قتل عمد تبرئه کنه.

بعد از دادگاه و کلی رفت و آمد اتهام قتل برداشته میشه و میگن خانواده مقتول بخشیدن و فقط دیه رو میخوان. سیاوش هم دیه رو جور میکنه و میره که پرداخت کنه دیه رو و با خانواده مقتول صحبت کنه و حضوری جویای احوال خانواده اون شخص بشه. اونجا دوتا همسر های مقتول بهش میگن شوهرشونو ببخشه بخاطر اینکه اون مریض بوده و داشته میمرده اینکارو کرده تا با مرگش یه چیزی دست خانوادشو بگیره.

برادر کسی که فوت شده بود هم اونجا بود و سیاوش رو میبره یه گوشه و میگه اون شب من با برادرم کنار اتوبان بودم و اومده بودم راضیش کنم که اینکارو نکنه اما بهم فرصت نداد.

وقتی پرید دیدم اگه وایسم هیچی دست خانوادشو نمیگیره. برادرم دوتا زن داره و ۶ تا بچه،اوضاع مالیش خوب نبود و فهمیده بود که مریضه و دکترا هم جوابش کرده بودن. اون این کارو کرد تا بتونه دیه خودشو بده به خانوادش تا بتونن بعد اون یه جوری زندگی کنن حلالمون کن.

سیاوش اینارو شنید ولی دیگه دستش به جایی بند نبود.

آشنایی سیاوش با مادر خورشید

یه روز که داشت میرفت دفتر وکیلش که باهاش تصویه حساب کنه یه دختر خانمی رو دم دفتر وکیل میبینه و خیلی ازش خوشش میاد. اون خانم میره تو ساختمون بغلی و سیاوش هم میره با وکیلش صحبت میکنه و میپرسه این ساختمون بغل کارشون چیه هی رفت و آمد توش هست و اونم میگه اینجا کلاس ماشین نویسیه. همون کلاس تایپ.

اونجا با هم اون خانم آشنا و با هم دوست میشن. اسم اون خانوم رو میزاریم سارا

۵-۶ ماه با هم دوست بودن و سیاوش تصمیم میگیره که با سارا ازدواج کنه و میگه میخواد بره خواستگاری.

پدر سارا موافق ازدواج این دوتا نبود و میگفت این بچه داره، قبلا ازدواج کرده، اصلا صلاح نیست که با هم ازدواج کنن.

میگفت این دختر اینقدر خواستگار داره، چرا با یه مرد که بچه داشته باید باهاش ازدواج بکنه.

اما سارا از سیاوش خوشش اومده بود و دوست داشت با اون باشه و همیشه میگفت من دوست ندارم کسی که باهاش ازدواج میکنم هم سن خودم باشه. دوست دارم با کسی ازدواج کنم که سرد و گرم روزگار رو چشیده باشه و بتونم بهش تکیه کنم. اینم یه دیدگاهه

با یه عالمه داستان و وساطت خانواده ها پدر سارا راضی میشه و این دوتا عقد میکنن.

سیاوش تصمیم گرفته بود بمونه ایران و با سارا و بچش زندگیشونو اینجا بسازه. شب میخوابن و صبح پا میشن بابای سارا میگه من خواب بد دیدم این وصلت به سرانجام خوبی نمیرسه همین الان برید جدا شید. این وصلت سیاهیه و تا شروع نشده باید تمومش کنیم.

سارا زنگ سیاوش میزنه که آره بابام گفته باید جدا شیم صحبت میکنن و سیاوش زنگ میزنه به پدر سارا که آقا باشه میگی جدا شیم جدا میشیم ولی الان زنمه. بزار یه شام آخر رو ما دوتایی باهم بخوریم حرفامونو بزنیم فردا صبح میریم جدا میشیم.

پدر سارا هم میگه باشه یه روز بهت فرصت میدم.

سیاوش کارش که تموم میشه میره تو لاله زار یه فالگیر پیدا میکنه و بهش پول میده میگه ببین من شب با خانمم میام اینجا. این پولو بهت میدم که این حرفا رو بهش بزنی. اونم میگه خیالت راحت این کارو خوب بلدم. حرفارو که بهش میگه و یه دور باهاش تمرین میکنه میره دنبال سارا و میرن بیرون.

آخرای شب بعد از شام خوردنشون میرن لاله زار و در حال قدم زدن بودن که اون فالگیر میاد دست سارارو میگیره و میگه بزار فالتو ببینم. سیاوش میگه برو خانم ما به فال اعتقاد نداریم. اون فالگیر بدون توجه به سیاوش تو چش سارا نگاه میکنه و میگه یه راهی پیش روته سر دوراهی گیر کردی. دوباره سیاوش میگه خانم محترم ما به فال و این چیزا اعتقاد نداریم مزاحم نشید. دوباره فالگیره میگه من میبینم که خواهر و برادرت دونه دونه خوشبخت میشن تو زندگیشون و اگه تو این راهی که پیش روته حرف دلتو گوش نکنی سیاه بخت میشی. اینبار که سیاوش میخواد با اون فالگیر برخورد جدی تری بکنه سارا میگه بزار ببینیم چی میگه داره درست میگه.

و اون فالگیر شروع میکنه همه حرفایی که خود سیاوش بهش یاد داده بود رو به سارا میگه. یه عالمه سارارو میترسونه و میگه اگه تصمیم خودتو نگیری دیگه نمیتونی پا تو اون مسیر بزاری و اگه حرف دلتو گوش کنی خوشبخت ترین دختر دنیا میشی و آیندت خیلی روشنه.

از اون فالگیر که دور میشن و میشینن تو ماشین سارا بهش میگه برو خونه خودمون. سیاوش بهش میگه نمیخوای بری خونه خودتون؟  سارا میگه آره . برو خونه خودمون.

سارا از این که تو سن ۱۹ سالگی بیوه بشه و دیگه نتونه ازدواج کنه خیلی ترسیده بود و از اونجایی که به فال و این حرفا هم اعتقاد داشت و هیچ فکر هم نمیکرد هماهنگ شده باشه تصمیم میگیره همون شب بره سر خونه زندگیشو زندگیشونو شروع کنه.

سیاوش میگه بابا ما تازه عقد گرفتیم هنوز عروسی نکردیم که. سارا هم میگه نمیخوام فقط بریم خونه خودمون.

هیچی دیگه. سیاوش گل طلایی رو تو وقت اضافه میزنه و بازی رو میبره. البته بعدا به سارا این موضوع رو میگه ،ولی بعد از اینکه حسابی آبا از آسیاب گذشته بود.:دی

نزدیک ۶ ماه کل خانواده سارا با سارا و سیاوش قطع رابطه بودن و اگه رابطه ای هم بود صرفا به دعوا کردن میگذشت

بعد از یه مدت یکی از اقوام سارا که خانواده سیاوش رو میشناخت میره و وساطتت میکنه و در نهایت همه چی به خیر و خوشی میگذره و سیاوش به عنوان داماد اون خانواده شناخته میشه و پدر سارا هم کم کم از سیاوش خوشش میاد.

سارا و سیاوش بچه اولشون به دنیا میاد و داشتن به خوبی و خوشی توی تهران زندگی میکردن تا سیاوش میبینه هی چندروز یه بار یه سری از فامیلای سارا میان پیشش و حرفایی رو بهش میزدن که بحث راه بندازن و نزارن اینا زندگیشونو بکنن.

مثل چی؟ مثه اینکه آره این زن اولش رو از تو بیشتر دوست داشته. زن اولش از تو خوشکل تر بوده. زن اولش برگرده چیکار میکنی و این حرفا. سارا هم یه دختر ۱۹ ساله بود که زود تحت تاثیر حرفای اقوامش قرار میگرفت و این فضارو توی زندگی زناشوییش هم میاورد.

سیاوش با دیدن این داستان ها تصمیم میگیره بره یه جایی زندگی کنه که از این جریانا دور باشه. اولین پیشنهادی که برای کار بهش میشه تو یه کارخونه مواد غذایی سمت یه شهرستان قبول میکنه و میخواد دست زنشو بگیره بره که زنش میگه من نمیام اونجا زندگی کنم سختمه از اینجا بیام و از خوانوادم دور باشم.

سیاوش میگه باشه من میرم برات بلیط میگیرم که بیای و برگردی.

یکی دوماهی این جریان ادامه پیدا میکنه و سارا میبینه نمیشه که با یه بچه هی بره شهرشون و هی برگرده  و تو این چندباری هم که رفته بود اون شهر از شرایط اونجا بدش نیومده بود.  بلاخره یه بار میره و برای مدت طولانی اونجا میمونه و با هم زندگشیشونو اونجا ادامه میدن.

نزدیک ۶ سال اونجا بودن تا پسر دومشون به دنیا میاد. پسر دومشون و فرزند سومشون.

بعد از اینکه پسر دومشون به دنیا میاد سیاوش تصمیم میگیره که ماشین سازی خودشو راه بندازه. با پولی که جمع کرده بود و یه سری از حمایت های خانمش کارخونه ماشین سازی خودشونو راه میندازن.

زندگیشون رو روال افتاده بود و همه چی خوب بود. هم کارخونشون خوب کار میکرد هم شرایط خانوادگیشون خوب بود. اما هم مادر سیاوش نوه دختر دوست داشت هم خود سیاوش دوست داشت دختر دار بشه. واسه همین سارا و سیاوش تصمیم میگیرن دوباره بچه دار بشن.

توی ۱۳ سال آینده رابطشون، سارا ۳ بار باردار میشه که برای هرکدوم از این بچه ها یه اتفاقی پیش میاد و به دنیا نمیان. یکی از بچه ها توی ۸ ماهگی میمیره. یکی دیگه توی ۶ ماهگی و آخری هم سر زایمان.

بعد از این۳بار ناموفق یکبار دیگه اقدام میکنن به بچه دار شدن که سر خورشید قصه ما بوده. وقتی سارا حامله میشه و میره دکتر اون بهش میگه ببین اگه تکون اضافه بخوری هم خودت هم بچت میمیرید. تا موقعی که بچت به دنیا میاد استراحت مطلق. فقط حق داری از تختت تا دستشویی بری.

با این تفاسیر سارا میاد تهران پیش خانوادش تا اونا بتونن ازش مراقبت کنن اما دوتا پسراش که اینجا یکیشون ۱۳ سال و اون یکی ۱۸ سالش بود میمونن همون شهر. از اون طرف سیاوش هم میمونه تنها. چرا تنها؟ چون سیاوش هم اون مدت باید دستگاهایی که ساخته بودن رو جاهای مختلف نصب میکردن و اصلا شهرستانشون نبود. حتی نتونست درست حسابی بیاد به بچه هاش برسه چه برسه بخواد بره خانمش رو ببینه.

اسپانسر

ماه سنگ سپاهان اسپانسر و حامی مالی این اپیزوده. ماه سنگ تولیدکننده و صادرکننده انواع سنگ هست. توی ساختمون هایی که ساخته میشه وقتی میخوان یه عنصر زیبا یادآور طبیعت باشه رو استفاده کنن میرن سراغ سنگ. اغلب سنگ ها از لحاظ کارایی، انرژی بهترین متریالی هستن که میشه ازشون توی ساختمون استفاده کرد. سنگ بیشتر برای ساختمون های لوکسه ولی تو کشور ما بخاطر قیمت پایین تموم شدش تو اغلب خونه ها ازش استفاده میشه.

شرکت ماهسنگ با تکنولوژی به روزشون میتونن سنگ رو تو ابعاد مختلف تولید کنن و به دست شما برسونن. من عاشق آشپزی عم و به شخصه تجربه خرد کردن مواد غذایی روی سنگ آشپزخونه رو با هیچی عوض نمیکنم. اگه شما هم دوست دارید از سنگ روی کابینت هاتون یا روی دیوار یا هرجای دیگه استفاده کنید، ماهسنگ سپاهان یه گزینه قابل اعتماده.

برخورد محترمانه و حرفه ای و کیفیت عالی و قیمت قابل رقابت و خوش قولیشون، مهم ترین دلایلی هستش که ماهسنگ سپاهان رو به یه برند درجه یک ایرانی تبدیل کرده. برای دیدن مدل هاشون میتونید به سایت و پیج اینستاگرامشون سر بزنید که توی توضیحات پادکست گذاشتم. با ماهسنگ، روی ماه سنگ رو ببینید.

به دنیا اومدن خورشید

چند وقتی میگذره و سارا همه چیزو رعایت میکنه تا خورشید قصه ما به دنیا میاد.

روزی که سارا میخواسته بره برای زایمان به سیاوش زنگ میزنه میگه امروز بچمون به دنیا میاد نمیخوای بیای بیمارستان؟ سیاوش میگه من سر دستگاه ام نمیتونم بیام تو خودت برو و بعدشم خبرشو بهم بده.

سارا بستری میشه میره تو اتاق عمل بچه به دنیا میاد و برمیگرده تو اتاقش ،میبینه کل اتاقش پر گل شده. چون سیاوش خیلی دختر دوست داشت تلفنی از راه دور کل اونجا رو پر گل کرده بود.

دوران کودکی خورشید خیلی عجیب غریب نبود و با همون داستان های تهران و شهرستان سپری شد تا از آب و گل در اومد و راه رفتن و حرف زدن یاد گرفت.

خورشید بیش فعال بود. یعنی وقتی فهمید که میتونه خودش راه بره دیگه آروم و قرار نداشت. از اون طرف هم همه همبازی هاش پسر بودن و هیچ کدوم از بازی های عرف اون زمان که دختر ها انجام میدادن رو بلد نبود.

همیشه وقتی از کوچه محلشون که اونجا درحال بازی با بقیه بچه ها بود برمیگشت خونه یا یه جاش زخم بود یا کبود شده بود لباسش پاره شده بود و یا اگه دیر میومد خونه داشت میدیدن داره دعوا میکنه وتو سر و کله بقیه میزنه.

جسته بزرگ و گردن کلفتی هم نداشتا. یه دختر نحیف کوچولو بود اما چون بین خودش و بقیه دوستاش که همه پسر بودن فرقی نمیدید کاملا مثل اونا شده بود.

اختلاف سنی خورشید  با برادر قبل خودش خشی ۱۳ سال وبا فرزاد ۱۸ سال بود.

اکثر دوستای خشی دوستای خورشید هم بودن. و خشی یه جورایی الگوی خورشید بود و هر جوری که اون بود خورشید هم میبود. مثلا خشی تو خونه تیشرت نمیپوشید خورشید هم به تقلید از اون تیشرت نمیپوشید و بعد یه مدت مادر پدر متوجه شدن دیگه نباید خورشید با پسرا بازی کنه و با اونا بزرگ بشه.

چون خیلی داشت فرق میکرد با دختر های دیگه و همش اخلاقا و رفتارای پسرونه ای که خشی و فرزاد داشتن رو تکرار میکرد.

بعد از یه مدت مامانش سعی کرد یه مقدار بازی هایی که به نظرش دخترا باید انجام بدن رو باهاش بازی کنه.مثل خاله بازی. تو اون بازی ها هم خورشید نقش بابای خونه رو بازی میکرد و میرفت پول در میاورد. کاراشم یا بنایی یا مکانیکی بود. یا داشت تو خاک و خل بازی میکرد یا میرفت کنار ماشین با اون ور میرفت انگار داره مکانیکی میکنه.

بیش فعال بودن خورشید رو خانوادش خیلی خیلی جدی نمیگرفتن و میگفتن بزرگ بشه درست میشه.

هر موقع که باباش میتونست، خورشید رو با خودش میبرد کارخونه و اونجا هی میگفت توی سوله از این سر بره اون سر تا انرژیش خالی بشه

بعد یه مدت رفت مدرسه و بیش فعالیش اون موقع داستان شد. برای اینکه بتونن سر کلاس بشوننش زنگ تفریح ها بهش میگفتن چند دور دور حیاط بدوئه تا انرژیش تخلیه بشه بتونه بشینه سر کلاس درس.

تو همین سالا یه اتفاقی برای برادر بزرگترش، فرزاد افتاد و مجبور شد که از ایران بره.

خورشید فرزاد رو خیلی دوست داشت و اینکه فرزاد دیگه نبود و هیچکس تو خونه اسمشم نمیاورد باعث شده بود دو سه ماه شب ادراری بگیره و تو خواب خودشو خیس کنه.

این ترس که خودشو خیس کنه تا مدت ها باهاش بود. اما بعد چند وقت خوب شده بود.

وقتایی که میرفتن مسافرت شب تو جاده از ترس میدید که یه آقایی با لباس پاره از دور داره میاد سمت ماشین البته این نتیجه فیلم ترسناکایی بود که تو بچگی میدید.

خورشید میترسید که باز هم از ترس اون پیر مرد با لباس پاره تو خواب خودشو خیس کنه. واسه همین تو کل شب بیدار میموند. یه بار که خیلی ترسیده بود و همه خواب بودن و باباش داشت رانندگی میکرد این رو به باباش میگه و اونم از تو داشبورد یه چاقو مسافرتی تاشو رو باز میکنه و میده به خورشید میگه اینو بگیر دستت و بخواب و دیگه نترس. اگه اومد سمتت دیگه یه چیزی داری که باهاش از خودت دفاع کنی. و خورشید اون چاقو رو گرفت و راحت خوابید و شروعی بود برای راحت خوابیدن های خورشید تو مسیر مسافرت.

خب یه دقیقه من یه چیزی خارج از این قصه و مربوط به همه قصه ها بگم.

ببینید اتفاقایی که توی قصه های مختلف میوفته ساخته ذهن من نیست،‌ و همرو شخصیت های اصلی قصه برای من تعریف کردن. خیلی بیشتر از این حرفا رو هم تعریف کردن و من بر اساس یه سری چیزا که میدونم بعضیاشو میگم و بعضیاشو نمیگم.

اینکه چه اتفاقی افتاده و چه برخوردی با اون اتفاق صورت گرفته هیچ ارتباطی به این نداره که من دارم اون اتفاق رو تبلیغ یا تایید میکنم. من صرفا دارم اون واقعه رو تعریف میکنم. اینکه چه اتفاقایی رخ داده و تو این قصه مثلا چاقو دست بچه داده شده پیشنهاد یا تجویز من یا حتی شخصیت اصلی قصه برای زندگی بقیه نیست و صرفا تعریف کردن اتفاق هستش.

اینکه توی یه قصه دیگه یکی از شخصیت ها توی بچگی زنبور تو شیشه میکرده رو نه من تایید میکنم نه خود اون شخص. ولی اتفاقی بوده که رخ داده و ما فقط تعریفش کردیم. حالا اگه لحن من شاد و خندون بوده بخاطر اینکه از قبل و بعد یه سری اتفاقا تو قصه افتاده. این که من اون اتفاق رو تعریف کردم نخواستم باهاش حیوان آزاری رو ترویج بدم. فقط تعریفش کردم.

خیلی خب برگردیم سر قصه

خانوادش قبل از اینکه بفهمن خورشید بیش فعاله فکر میکردن لج بازی میکنه. معمولا کارایی که دوست داشت رو میشست پاش و انجام میداد یا تمومش میکرد اما چیزایی که بقیه میگفتن رو نه.

مثلا ۹ سالش که بود داداشش کتاب دنیای سوفی رو خریده بود و با اینکه هیچی ازش متوجه نمیشده ولی چون داستانش جذبش میکرد یه روز ظهر شروع کرد و تا ساعت ۳ شب خوند و تمومش کرد.

این رفتار یه مقدار خانوادشو ناراحت میکرد تا بلاخره یه دکتری به مادرش گفت بچه هایی که بیش فعالن این تیپین. بیش فعالا روی اون چیزی که علاقه دارن میتونن تمرکز کنن.

خورشید خیال پرداز بود و به واسطه اینکه توی کارخونه هم میرفت و میدید باباش با چه چیزایی سر و کار داره، یه چیزایی دیده بود و یاد گرفته بود.

مثلا یه بار گفته بود میخواد زیر دریایی بسازه. وقتی این قضیه رو مامانش و خشی شنیدن فقط بهش خندیده بودن اما وقتی باباش اینو شنید با خودش بردش تو اتاق کارش و راپید و کاغذ بهش داد و ازش خواست زیر دریاییشو بکشه.

خورشید یه بیضی کشید بالاش یه شیر فلکه گذاشت که درش باشه و یه دایره به عنوان پنجره روی بدنه زیر دریایی کشید و تهش هم یه دم برای زیر دریاییش کشید. دونه دونه این بخشارم برای باباش توجیه کرد که چرا هست. همین که باباش این حرفارو گوش کرده بود و مسخرش نکرده بود خیلی حس خوبی بهش میداد. البته که روز بعد این داستان زیر دریایی فراموش شد و از ساختنش هم صرف نظر کرد.

باباش خیلی بهش اهمیت میداد. یه روز عصر که میخواستن به زور بخوابوننش به مامان باباش گفت چی میشه من یه طوطی داشته باشم و صبح طوطیم منو صدا کنه و با صدای اون از خواب بیدار بشم.

همون شب باباش رفته بود یه کاسکو خریده بود و گذاشته بود کنار تخت خورشید. البته که اون کاسکو رو به جای کاسکویی که حرف میزنه به باباش انداخته بودن و هیچ وقت حرف معنی داری نزد.

خورشید خیلی حیوون دوست داشت. باباشم از انواع و اقسام حیوانات برای خورشید دریغ نمیکرد

براش سگ گرفتن اما وقتی بزرگ که شد نتونستن نگهش دارن شبونه باباش اون سگ رو برد داد به یکی از دوستاش تا نگهش دارن و خورشید رو هم قانع کردن که هاپو کار داشت رفت.

جوجه رنگی میگرفت و وقتی میمردن بهش میگفتن کلاغ بردتشون باهاش کار داشته.خورشید تا مدت ها نمیدونست که حیوانات میمیرن.

جوجه تیغی. دوباره سگ گرفت. لاکپشت و هر حیوونی که میشد تو خونه نگهش داشت.

باباش طرز فکرش این بود که نباید بچه ها از چیزی بدشون بیاد.سعی میکرد بچه هاشو در معرض همه چی قرار بده تا ترس نسبت به این چیزا نداشته باشن. حتی میخواست جغد برای بچه هاش بیاره که با واکنش شدید سارا مواجه شد و منصرف شد از این کار. ملخ و سنجاقک و سوسک و موش و … هم همین داستانو داشت و میگفت این ترسا مسخرست نباید وجود داشته باشه.

معمولا وقتی مسافرت میرفتن شمال باباش همه موجوداتی که جون داشتن و حرکت میکردن رو به بچه هاش نزدیک میکرد تا ترسشون بریزه. تابستونا زیاد مسافرت شمال میرفتن و اونجا ویلا داشتن. با همه همسایه هاشونم ارتباط نزدیکی داشتن و با بچه های این همسایه ها هم خورشید و خشی بازی میکردن.

شمال رفتن

یه بار که رفته بودن یکی از همسایه هاشون با اقوامشون اومده بودن و چندتا بچه قد و نیمقد هم بههشون اضافه شده بود و بساط بازی و لب ساحل رفتنشون جور شده بود.

خورشید کلی فیلم عاشقانه و احساسی با مامان باباهاش دیده بود و خیلی تو جو بوسه عاشقانه بود.

یه بار که با این بچه ها لب ساحل داشتن بازی میکردن اون مونده بود داشت شن بازی میکرد و یکی از اون پسرا برمیگرده که خورشید رو همراه کنه با هم برگردن. دم غروب بود و خورشید هم کاملا تو فاز فیلمای عاشقانه بود و میخواست اون چیزایی که دیده بود رو تجربه کنه.

اون پسر اومد نشست کنارش و یه خورده که حرف زدن دست انداختن گردن همدیگه و همو بوسیدن. اونجا خورشید تو تقریبا ۱۱-۱۲ سالگی اولین تجربه بوسیدنشو کسب میکنه.

اون داستان میگذره و به هیچکسی هیچی نمیگه

۲-۳ سال بزرگتر که شد وقتی دید نمیتونه با دختر های هم سن و سال خودش ارتباط داشته باشه تصمیم میگره که دوست پسر پیدا کنه.

اون پسری که بوسیده بودش رو چندبار دیگه تو شمال دیده بود و با هم خیلی دوست بودن.

یه بار دیگه که رفته بودن شمال تو سن ۱۴-۱۵ سالگی یه اتفاقی براش افتاد.

هر ۳-۴ تا خانواده پدر و مادرا رفته بودن تو یه خونه و همه بچه ها هم با هم تو یه خونه بودن.

بچه ها تصمیم میگیرن برن لب ساحل والیبال بازی کنن. خورشید میگه حالشو نداره بازی کنه و نمیره. همه ی بچه ها راه میوفتن میرن و اون آقا پسری که باهاش خیلی جور بود بقیه رو میپیچونه و برمیگرده تو خونه پیش خورشید.

اون روز خورشید اولین سکسش رو تو سن حدودا ۱۴ سالگی تجربه میکنه و وقتی میره دستشویی میبنه خونی شده.

هر دوتاشون نمیدونستن چه اتفاقی افتاده و فقط ترسیده بودن و عصبی بودن. اون پسر که میترسید بلایی سر خورشید آورده باشه اون شب کلا از تیر رس همه دور شد و خورشید موند و استرس اینکه چه بلایی سرش اومده. از ترس اینکه به خانوادش بگه آبروش میره و دعواش میکنن هیچ حرفی به خانوادش نمیزنه و فقط سعی میکنه همه چیز رو عادی جلوه بده.

صبح روز بعد میبینه که اون پسر دیگه بهش محل نمیده و کاریش نداره و داره با یکی دیگه از دخترایی که اونجا هست میگن و میخندن و خورشید اونجا اولین شکست عشقیش رو هم تجربه میکنه.

توی مدرسه همیشه بخاطر اینکه لحجه ی اون شهر رو نداشت و نوع بودنش پسرونه بود از طرف بچه های مدرسشون مسخره میشد و هیچوقت توی اکیپ دختر های هم سن و سالش نبود.

مامانش براش موبایل خریده بود و جو اس ام اس بازی و زنگ زدنای قایمکی خیلی براش جذاب بود.

پسرا دم در مدرسه بهش شماره میدادن و اونم اس ام اس میداد و هیچ هدفی پشتش نبود، اما همین که یه دوستی داشت که میتونست باهاش حرف بزنه خوشحالش میکرد و ترغیش میکرد که این کار رو ادامه بده.

چند باری مامانش فهمیده بود و خودش دعواش کرده بود ، سیم کارتشو گرفته بود ولی بعد چند روز دوباره روز از نو روزی از نو.

یه بار که یه سوتی بدجور توی همین مکالمه و اس ام اس هاش میده مامانش متوجه میشه دیگه خونش جوش میاد و میگه بابات بیاد خونه بهش میگم. مامانش و خشی هم باهاش قهر میکنن. اون شب خورشید از ترس تو اتاقش خودشو به خواب زده بود.

آخرای شب باباش میاد تو اتاقش و لبه تختش میشینه و میگه سرتو بزار رو پای من. خورشید سرشو میزاره رو پای باباش و شروع میکنه زار زار گریه کردن که ببخشید غلط کردم اشتباه کردم و این حرفا.

باباشم سرشو ناز میکنه و میگه دخترم پسرا تو این سن نمیخوان فقط باهات حرف بزنن. میخوان ازت سو استفاده کنن. و تو خیلی سنت کمتر از اون چیزیه که بخوای این چیزارو متوجه بشی.

تو باید بزرگتر بشی و تجربه کسب کنی بری تو جامعه تا بتونی بقیه رو بشناسی. فعلا تو باید درستو بخونی تا وقتی میخوای وارد جامعه بشی آگاه تر باشی و ادامه داد و دخترش رو نصیحت کرد و اونشب بر خلاف ترس خورشید به نصیحت گذشت.

بابا مامان خورشید تصمیم میگیرن واسه ادامه تحصیل، دخترشون رو بفرستن نیوزلند پیش یکی از اقوامشون برای اینکه دیپلمش رو بگیره.

 رفتن خورشید به نیوزلند و برگشت به ایران

اما شرایط زندگی اونجا خیلی با جایی که زندگی میکرد متفاوت بود. خونه ها توی حومه شهر بود و اگه میخواست جایی بره ماشین لازم داشت و اونم چون ماشین نداشت هیچ جایی نمیتونست بره و تنهای تنها بود.

بخاطر احساس تنهایی، رو آورد به اینترنت و فیس بوک. تو فیس بوک با یه پسر اهل همون شهر زندگیشون که از دوستای دوستاش بود آشنا شد و خیلی با هم صمیمی شدن تا حدی که تصمیم گرفت بخاطر اینکه با اون پسر ازدواج کنه برگرده ایران و با هم ازدواج کنن خوشبخت بشن.

عشق و عاشقی گرفته بودشو هی میگفت میخواد برگرده ایران نمیتونه اونجا بمونه اون جاش اونجا نیست و این حرفا.

با کلی ضرب و زور و راضی کردن مادر و پدرش برمیگرده ایران تا ازدواج کنه، میبینه اون بسره با یکی دیگه تو رابطست و اینو فقط برای حرف زدن میخواسته. خورشید هم به اون پسر چیزی نگفته بود که میخواد برگرده. میخواست سورپرایزی برگرده و عاشقیشونو جشن بگیرن.

برای بار دوم شکست عشقی میخوره و بر میگرده مدرسه تو شهر خودشون و تصمیم میگیره از اون پسر انتقام بگیره و اون شکستشو جبران کنه.

میخواست به اون پسره ثابت کنه که اگه اون هم نباشه خورشید میتونه با آدمای بهتر از اون هم دوست بشه.

تو اون سن یه مقدار چاق بود و بخاطر اینکه خودشو با باقی همکلاسیاش مقایسه میکرد اعتماد به نفس پایینی داشت.

خیلی زود یه دوست پسر جدید پیدا میکنه و سنگین باهاش دوست میشه و بیرون میرفتن. فکر میکرد حتی اگه بدن چاقی داشته باشه میتونه با در اختیار پسرا گذاشتن بدنش از اونا عشق و محبت بگیره. بخاطر همین خیلی زود توی دوستی جدیدش تصمیم میگیره که اینکار رو انجام بده.

یه بار با یکی از دوستای دخترش که همیشه بیرون میرفتن قرار میزارن تایم استخر بگیرن و به بهونه تایم استخر با دوست پسراشون برن بیرون.

گشتن دنبال استخری که تا آخر شب سانس داشته باشه که بلاخره یه جاییو پیدا کردن از ساعت ۹ تا ۱۱ شب.

هر دوتاشونم با دوست پسراشون هماهنگ میکنن و بابای خورشید که میرسونتشون استخر و میره اونا از استخر میان بیرون و با دوست پسراشون میرن بیرون.

خورشید اون شب با دوست پسر جدیدش تو همون ۲-۳ ساعت کارشون به جاهای باریک میکشه و در نهایت ۱۱ شب بر میگرده دم استخر اما خبری از دوستش نبود. بابای خورشید قرار بود بیاد دنبالشون و وقتی بر میگرده میبینه نیست شروع میکنه به سوال و جواب و خورشید همه چیزو بهشون میگه و میگه که رابطه جنسی هم اونشب داشته

مامان باباش که فهمیدن چی شده و گفته رابطه داشته شبونه بردنش دکتر تا معاینش کنن و روز بعد قرار شده بود با باباش بشینن یه صحبت جدی با هم بکنن. خورشید فکر میکرد با این کاری که کرده یه لکه ننگ تو خانوادست و حرفایی هم که مادر و پدرش بهش میزدن این فکر رو پر رنگتر میکرد. بخاطر همین همون شب تصمیم میگیره صبح روز بعدش مدرسه رو بپیچونه و خودکشی کنه.

صبح میره مدرسه ولی تو نیمره و میره با تلفن عمومی زنگ اون پسری میزنه که شب قبلش باهاش بوده که من میخوام خودمو بکشم بیا باهات خدافظی کنم و این حرفا

وقتی اون پسر میره پیشش حرف میزنن و خورشیدو آروم میکنه و زنگ مامان خورشید میزنه که آره دخترتون میخواد یه همچین کاری بکنه من اومدم پیشش نزارم خودکشی کنه چیکارش کنم مامانش میگه تا پدرش نیومده بیارش خونه اگه بفهمه اون میکشتش.

خورشید فکر میکرد حالا که مادرش از تصمیم خودکشیش مطلع شده اگه برگرده خونه اون هواشو داره و باباشو یه خورده آروم میکنه فکر میکرد اگه برگرده خونه حتما باهاش آشتی میکنن و کلی نازشو میخرن چون میخواسته خودکشی کنه.

رسید خونه و رفت تو در رو که بست  چند قدم اومد تو باباش اومد جلوش وایساد. تا میخواست عقب عقب بره از خونه بیرون باباش درو گرفت و نزاشت در رو باز کنه.

خورشید اونقدر ترسیده بود از باباش که شلوار خودشو خیس میکنه و باباشم شروع میکنه با لوله پلیکا کتک زدنش.

بعد این اتفاق باباش تا ۳ ماه باهاش صحبت نمیکرد. رفت وآمدشم محدود شد و داداشش میبردش مدرسه میرسوندش و برش میگردوند.

رفت و آمد با دوستاشم ممنوع شد

تنها و منزوی شد.

از اونور تو مدرسه میدید بچه های مدرسه دو دسته شدن.

یه عده سفت و سخت درس میخوندن. یه عده هم میخواستن دیپلم بگیرن دماغ عمل کنن گواهینامه بگیرنو برن دنبال دوست پسر و این حرفا.

خورشید نه میخواست خیلی درس بخونه دکتر بشه نه میخواست بره دنبال دوست پسر با این شکستی که خورده بود.

تنها چیزی که تو اون بازه زمانی جذبش میکرد کارهای هنری و فیلم و سریال بود. بخاطر همون فیلمایی هم که دیده بود دوست داشت کنکور هنر بده بره بازیگر بشه.

باباش میگفت این داستان هنر و بازیگری واسه تو جوه.  ۲-۳ سال دیگه از سرت میوفته و سختته از اول شروع کنی. بورو دنبال یه چیزی پول در بیاری کنارش کلاسای هنر بورو از اون طریق بازیگر شو.

اما خورشید گوشش بدهکار نبود. سر کلاسا کتاب تاریخ هنر میخوند معلماش هم کاریش نداشتن.

کفشاشو نقاشی میکرد و یه سری فاز هنری که سر کنکور آدما میگرفتن رو کامل گرفته بود.

معلما الکی بهش نمره میدادن و اونم درسای هنر رو میخوند. یه بار آقایی که معلم انگلیسیش هم بود بهش پیشنهاد میده زبان بخونه کنکور زبان بده. بهش میگه تو که داری ریاضی و هنر شرکت میکنی بیا زبان هم شرکت کن. به واسطه فیلمایی که میدید خورشید زبان انگلیسیش خوب بود.

معلمه میگه من باهات خصوصی واسه کنکور کار میکنم تو کنکور زبان بده من مطمئنم قبول میشی.

خورشید هم با خانوادش موضوع رو مطرح میکنه و اون معلم هم میاد خونشون تدریس خصوصی زبان.

یکی دو جلسه ای میگذره و معلم خورشید هی بیشتر به خورشید نزدیک میشد و به بهانه آفرین که درست گفتی دوبار میزد پشت خورشید کم کم پشتشو ناز میکرد و خورشید هم از یه طرف میترسید و از یه طرف خجالت میکشید به خانوادش چیزی بگه. میترسید مثل اون داستان قبلی بشه و اینبار بدون اینکه هیچ کاری خودش بکنه همه کاسه کوزه ها سرش بشکنه.

اما اون معلم کوتاه نیومد و هی پیشروی میکرد تا یه بار خیلی صورتشو به صورت خورشید نزدیک کرد و لبشو بوسید. بعد اون جلسه خورشید به خانوادش گفت که دیگه نمیخواد معلم خصوصی زبان داشته باشه و میخواست خودش بخونه. خانوادشم از همه جا بی خبر گفتن باشه و خودت بخون.

چندماهی خودش خوند بدون معلم و کنکورشو داد ولی فکر نمیکرد جایی رشته خوبی قبول بشه واسه همین نمیخواست بره دانشگاه و بعد کنکور همه مدارکشو انداخت دور.

بعد از کنکور

نتایج که اومد خودش به خانواده گفت نمیخواد بره دانشگاه ولی داداشش گفت تو اگه یه سال خونه بمونی نمیری دانشگاه.

هرجا شده ثبت نام کن. کلی اینور اونور کردن فهمید تو شهر خودشون دانشگاه سراسری زبان قبول شده.

اولش گفت نمیخواد بره دانشگاه زبان بخونه. این همه تو دانشگاه زبان بخونه که چی؟ خانواده باهاش در مورد شغل های احتمالی که میتونه تو آینده به دست بیاره باهاش صحبت کردن و یکی از اونا این بود که بره تو یونیسف کار کنه. خورشید هم از این عنوان خوشش اومد و بخاطر همین شغل شروع کرد به خوندن رشته انگلیسی تو دانشگاه.

روز اول دانشگاه باباش اومد پیشش و براش یه سری قوانین گذاشت.

گفت ببین تولد حسن و حسین و تقی و نقی و ساحل و دریا و ماه و خورشید نداریم. کوه میخوای بری میخوای با دوستات اردوئه دانشگاه کمپ گذاشته میخوام بمونم خونه دوستم درس بخونم نداریم

همه این حقه هارو میدونم. بعد لیسانست هر کاری خواستی بکنی بکن.

خورشیدم تنها جوابی که میتونست بده رو داد و گفت باشه.

روز اول خیابونای شهرشونو بلد نبود. میخواست با آژانس بره باباش گفت نخیر، باید با اتوبوس بری یاد بگیری.

این که با اتوبوس بره دانشگاه، خیلی کلاسشو داشت میاورد پایین. اما ناچارا قبول کرد و از خونه که رفت بیرون تو خیابون گم شد. ترسیده بود اما یاد یکی از دوستاش افتاد و زنگ زد بهش تا آدرس بگیره و بره دانشگاه و موفق هم شد.

تو دانشگاه برخلاف دوران مدرسه کلی رفیق پیدا کرد. یکی از دوستاش کافه رفتن یاد گرفت. با سیگار کشیدن آشنا شد و کم کم لاغر شد.

باباش بهش کم پول تو جیبی میداد واسه همین بیرون که بود غذا نمیخورد و پولشو برا سیگار و قهوه تو کافه پس انداز میکرد.

لاغر که شد دوروبرش از پسرا بیشتر شدن و شماره میگرفت و شماره میداد.

اما هیچکدومشون براش جذاب نبود که بپسندتشون.

یاد گرفته بود اگه با کسی هست و ناراحته لازم نیست تو رابطه باهاشون بمونه. راحت میتونه آدم دیگه پیدا کنه.

این نشد بعدی بهتر از این.

عمر رابطش شده بود ۷ روز. یه هفته.

هیچ معیاری نداشت. فقط دوست میشد تکست میدادن ، تموم و بعدی.

سال دوم دانشگاه بابا و مامانش تصمیم میگیرن برن تهران زندگی کنن. به دختر و پسرشونم میگن شما بمونید کارتون تموم شد پاشید بیاید تهران و رفتن

خب این تهران رفتن خیلی از شرایط رو عوض کرد و آزادی های بیشتری به هردوتاشون داد.

خورشید بعد از اینکه مامان باباش رفتن تهران با یه دختری آشنا شد به اسم غزل و به نظرش خیلی کول بود. سر کلاسا با هم بودن با هم کافه میرفتن، باهم درس میخوندن و حسابی صمیمی شده بودن. یه بار که میرن خونه اون دختر  خانم،‌ خورشید اونجا عکس یه دختری رو میبینه میگه چقدر خواهرت خوشکله و اون دختر هم میگه خواهرم نیست دوست دخترم بود! اگه تیز باشید متوجه شدید که این دوست دخترم بود یه دوست دختر عادی منظورش نبوده. اون دختر لزبین بود. یعنی تمایل به جنس موافق داشت.

با اون دختر خیلی صمیمی شد و هر جایی میرفتن با هم میرفتن. حتی ارتباط جنسی هم با هم داشتن.

خب از اینجای داستان چون این قضیه تکرار میشه و هی هم نمیخوام بگم ارتباط جنسی به این قضیه میگم دیت. خودتون بدونید منظورم چیه

خورشید و غزل خیلی همدیگه رو دوست داشتن اما خورشید برعکس غزل نسبت به پسرا هم گرایش داشت.

از یه جایی به بعد معنی صمیمیت و تعهد و رابطه عاشقانه برای خورشید معنیش از بین رفت.

به دفعات رفت تو رابطه هایی که پسرا میومدن و عشقشون رو بهش ابراز میکردن و اونم تا میخواست عاشق بشه و فکر کنه بلاخره پسر رویاهاشو پیدا کرده یه دیت با هم میرفتن و همه چی تموم میشد و یه شکست عشقی به قبلیا اضافه میشد. داشت به این باور بهش دست میداد که همه پسرا اونو فقط برای سو استفاده و رفع نیازهاشون میخوان.

عمل روده و بیماری پدر خورشید

سال سوم دانشگاه آخرای ترم اول داداشش بهش میگه که خورشید مرخصی بگیر بابا یه عمل داره باید بریم تهران. خورشید همه کلاسارو واسه کافه رفتن با دوستاش پیچونده بود آخرای ترم هم بود دیگه تعداد غیبت هاش تکمیل شده بود. خورشید میره با استادا و مدیر گروه حرف میزنه که باید بره تهران باباش عمل داره.

استادا ازش میپرسن عمل چی داره؟ چیزی که به خورشید گفته بودن این بود که باباش پلیپ روده داره و باید لیزرش کنن. همه استادا میگفتن لیزر پلیپ روده که سر پاییه چرا میخوای بری پیشش.

میگه مامانم گفته برم و فقط همین هم نیست. تولد بابامم هست و میخوام برم پیشش باشم.

با یه دنگ و فنگی قبول میکنن.

قضیه این بود که سیاوش پدر خورشید سرطان روده داشته و ۸۰ درصد رودشو هم گرفته بود اما دکتر به خود سیاوش نگفته بود و فقط به سارا همسرش گفته بود. سارا هم فقط به پسرش گفته بود و به خورشید چیزی نگفته بودن.

یک هفته قبل عمل باباش بستری شده بود و گفته بودن غذا هم نباید بخوره که رودش خالی بشه و این حرفا.

سیاوش شک کرده بود که واسه یه لیزر چرا اینقدر باید از قبل بستری بمونه.

عمل انجام میشه و میگن عمل موفقیت آمیز بوده.

میخواستن رودشو تخلیه کنن و براش بیرون از بدنش کیسه بزارن تا مدفوعش توی اون کیسه جمع بشه.

هنوز خود سیاوش متوجه نشده بود که چه اتفاقی افتاده و حالش که جا میاد از دکترش و بقیه میپرسه این کیسه چیه به من وصل شده؟

دکترا و خانواده میبینن راه دیگه ای ندارن و  کامل بهش توضیح میدن که قضیه چی بوده و چرا عملش کردن. خیلی ناراحت و نا امید میشه ولی چیزی نمیگه. این چیزی نگفتن همانو همون شب آمبولی ریه کردن همان.

سیاوش بابای خورشید همون شب میمیره. روحشون شاد.

صبح که میشه داییش میاد خونه خورشید اینا و مامانشو همراه میکنه و میرن بیمارستان به خورشید میگن تو بمون خونه.

خورشید کلی خوشحال بود که اون روز تولد باباشه و میاد خونه اونم کادوشو بهش میده و خوشحالش میکنه. واسه همین شروع میکنه خونرو تمیز کردن و غذا درست کردن واسه وقتی که مامان باباش میان.

چند ساعت بعدش یکی از اقوامشون زنگ میزنه خونشون و خورشید گوشیرو بر میداره و بعد از سلام میگه تسلیت میگم.

خورشید میگه واسه چی تسلیت میگید. اونم میگه ای وای اشتباه زنگ زدم ببخشید، و قطع میکنه.

نیم ساعت بعد زنگ خونرو میزنن و میبینه داداششه درو باز میکنه میره تو آشپزخونه غذایی که داشت درست میکرد رو چک کنه. داداشش وارد خونه میشه و میاد بهش میگه خورشید بابا فوت کرد. آماده شو بریم بیمارستان.

خورشید همونجا وا میره و میوفته زمین و فقط ۲تا فکر تو سرش شروع به چرخیدن کرد. اینکه یه بار باباشو به گریه انداخته. و دومی اینکه نتونشته کادو تولد پدرشو که براش خریدرو بهش بده.

گریه نمیکرد. ولی مدام فکرای عجیب غریب تو سرش بود. ترسیده بود. مدام به این فکر میکرد که تا حالا دو نفر رو داشت که همه جوره میتونست بهشون تکیه کنه و هر خراب کاری ای میکرد اونا درستش میکردن.مامان و باباش. به همین سادگی یکیشون رفت احتمال داره اون یکی هم بره پس باید خودشو جمع کنه.

متوجه گذر زمان نمیشد تا وقتی که یکی توی مراسم خاکسپاری باباش میاد داد میزنه میگه باید با بابات خدافظی کنی. و میگیره و پرتش میکنه رو جنازه پدرش. خورشید جیغ زد میزنه همونجا بیهوش میشه.

تقریبا تا آخر مراسم هم بیهوش بود.

وقتی به هوش اومد دید تو یه ماشینه و همه رفته بودن.

دوباره میره سر خاک باباش که روش ترمه انداخته بودن. یه ذره گریه کرد ولی هنوز باورش نمیشد که پدرش مرده.

دو سه روزی نخوابید و مدام فکر و خیال داشتو گریه میکرد. میبرنش دکتر و بهش دارو میدن. داروهاشو که میخورد مدام خواب بود. تا ۴۰ ام برنامش این بود که میخوابید. بیدار میشد. قرص میخورد یه غذایی میخورد و  دوباره خوابش میگرفت و از نو میخوابید.

همه خانوادش نگرانش بودنو وقتی میدیدن حال اون بده حال اونا هم بد میشد.

وقتی دید حال اون رو بقیه هم اثر داره به خودش گفت قوی باش دختر. بابا همیشه دوست داشت تو قوی باشی و رو پای خودت وایسی پس نمیتونی جا بزنی. باید نشون بدی که میتونی این سختی رو تحمل کنی. اینجوری میتونی باباتو خوشحال کنی. موقع امتحانای پایان ترم بود. همه بهش میگفتن برو حذف ترم کن. نمیخواد این ترم امتحان بدی. اما خورشید با خودش میگفت باید نشون بده که قهرمانه.

باید بهترین نمره هاشو بگیره.

یه قرصی برای اختلالات بیش فعالی هست که باعث میشه با خوردنش افراد بیش فعال بتونن تمرکز کنن.
معمولا این قرص رو با تجویز پزشک روزی یک چهارم قرص میتونن میخورن.

خورشید روزی ۲-۳ تا از این قرصا میخورد تا تمرکز کنه و نخوابه و بتونه درس بخونه.

۲۴ ساعت بیدار بود با تمرکز عالی.

دو هفته ی امتحاناش اینجوری میگذشت که صبح ۸ پا میشد. قرص میخورد درس میخوند تا ۱-۲ شب. از یک و ۲ تا ۵-۶ گریه میکرد. یکی دو ساعت میخوابید و دوباره از نو.

حذف ترم که نکرد هیچ. اون ترم معدل الف دانشگاه شد و همه درساشو با ۱۹-۲۰ پاس کرد.

این درس خوندن حال و هواشو عوض کرد و بهش چسبید. خوشحال بود از اینکه تونسته یه کاریو انجام بده که تا حالا توانشو در خودش نمیدید. واسه همین تصمیم گرفت بچسبه به درس و تمومش کنه و بره پیش مادرش.

تابستون اون سال میاد تهران پیش مامانش و با یه پسری آشنا میشه و یه مدت دوست میمونه

حس میکنه بلاخره اون آدمیو پیدا کرده که میتونه کنارش احساس آرامش و ارزشمندی و عشق رو تجربه کنه و همیشه باهاش بمونه. خیلی حالش پیش اون خوب بود و حرفاشم خیلی باهاش زیاد بود.

خوشحال بود که این حس براشون دو طرفه بوده. اما خیلی به پر و پای هم دیگه میپیچیدن و سر چیزای مختلف با هم دعوا و قهر میکردن. بالا پایین تو رابطشون زیاد داشتن.

سر یه دعوایی که جفتشون خیلی عصبانی بودن، خورشید به اون پسر گفت دیگه نمیخوام ببینمت.

با خودش فکر میکرد از این دعواهاست که فرداش دوباره با هم حرف میزدن ولی از فرداش دیگه اون پسر نبود و تا یک سال خورشید دنبال این بود که با اون پسر ارتباط برقرار کنه ولی اون دیگه واقعا نبود. این شکست رو هم به بقیه شکست ها اضافه کرد.

تقریبا تا وقتی که درسش تموم شه مدام به اون پسر پیغام میداد و زنگ میزد ولی دیگه اون پسر جوابشو نداد.

خرداد اون سال خورشید درسش تموم شد و میاد تهران پیش مامانش. داداشش خونه شهرستانشونو میفروشه و تو تهران یه خونه میخرن.

کار کردن در کافه

به واسطه یکی از دوستاش که تو کافه ها آشنا داشت تو یکی از کافه های خوب تهران که شرط ورد بهش ۵-۶سال سابقه کار بود کار پیدا میکنه. خورشیدی که هیچ تجربه ای از کار کافه نداشت. اما سر تجربه دانشگاه دیده بود اگه تلاش کنه میتونه به جاهای خوبی برسه. واسه همین تو کافه هم بنارو رو این میزاره که بیشترین تلاششو انجام بده.

واسه اینکه خودشو ثابت کنه هر روز از ۶:۳۰ صبح تا ۱۲ شب کار میکرد.

توی این یکماه همه چیز رو یاد گرفت. چون سر زبون داشت همه مشتری ها باهاش اکی شده بودن و بخاطر اینکه خورشید اونجا بود و باهاشون گرم میگرفت و همیشه حواسش به همه مشتریای تو سالن بود بازم برمیگشتن کافه. صاحب کافه وقتی دید ۱ ماهه این دختر این همه چیز یاد گرفته و یه تنه داره جای چند نفر کار میکنه و سود واسه کافه ایجاد میکنه بعد یک ماه کردن میکنتش مدیر یه بخشی از کافه.

هیچکدوم از ۲۰ تا پسری که تو اون کافه کار میکردن و هر کدوم حداقل ۵ سال سابقه کار داشتن فکرشم نمیکردن یه دختر که تا حالا تو هیچ کافه ای کار نکرده بعد ۱ماه و نیم کار کردن بشه مدیر اونا.

واسه همین تو کتشون نمیرفت و شروع کردن متلک انداختن.

طرف فرق چایی سبز و کاپوچینورو نمیدونه شده مدیر. همینه که مملکتمون اینطوری شده. ما که نمیتونیم عشوه بیایم تا مدیر بشیم و یه عالمه چیز دیگه.

اما خورشید وقتی مدیر شد جوری کار کرد تا به همه اونایی که پشتش حرف میزنن ثابت شد الکی اون مسئولیت رو بهش ندادن و خودبه خود همشون پذیرفتنش.

چند وقتی که گذشت کافه دار های مختلف میومدن میگفتن بیا با ما کار کن ما مدیر برای کافه مون میخوایم.

بیا بریم قطر یه هتل دارم اونجا مدیریتشو به عهده بگیر. یه هتل ۵ ستارست براش مدیر میخوام و از این پیشنهادای عجیب غریب. یه سریاش واقعا کاری بود اما یه سریاش در این حد بود که یه گل دارم با برگاش روپایی میزنه بیا بریم ببینش.

بیشتر این پیشنهادا از طرف مردای سالخورده ای بود که خیلی هم پولدار بودن و همه آدمای اونجا میشناختنشون. اما خورشید از محیط و شرایط کاری ای که داشت و کسب کرده بود راضی بود واسه همین همه پیشنهادارو رد کرد.

خورشید که تو تقریبا ۴ ماه به این شرایط رسیده بود دیگه خدا رو هم بنده نبود.

درآمدش ۱۰ برابر ماه اول کارش شده بود. تایم کاریش دست خودش بود. هر ایده و کاری که داشت رو با آزادی تمام میتونست انجام بده و این بهش احساس قدرت و اعتماد به نفس بالایی میداد. چیزی که به سختی به دستش آورده بود و نمیدوست که قراره به زودی نابود بشه.

تو این مدت که تو کافه کار میکرد با یکی از کسایی که زیاد تو کافه میومد دوست شده بود و با هم بیرون میرفتن ولی خیلی علاقه ای به ادامه رابطه باهاش نداشت.

آشنایی با سعید

یه پسری به اسم سعید از طریق یه واسطه ای به گوش خورشید رسونده بود که میخواد باهاش دوست بشه اما چون خورشید با کسی بود خیلی به این پیشنهاد اهمیت نداده بود.

زمزمه اینکه میخواد با اون کسی که هست بهم بزنه به گوش سعید میرسه و اونم پا میشه میره کافه.

حالا سعید کی بوده. یه پسر خوشتیپ که همیشه کت شلوار تنش میکنه و پالتو میپوشه و مدیر عامل یه شرکت معروف . مامان باباش دکترن و چند وقت یه بار برای کار میره خارج و بر میگرده. خونه داره توی یه منطقه بالاشهر تهران و ماشینشم یه ماشین بی ام دبلیو هم داره.

خوش صحبته و همه پرسنل کافه هم دوسش داشتن و باهاش خوش و بش میکردن.

با این پیش زمینه در مورد سعید بریم جلو.

خورشید این چیزارو در مورد سعید شنیده بود و وقتی سعید اومد تو کافه صندوق دارشون به خورشید گفت سعید دعوتت کرده بری سر میزشون بشینی. دوست داری بری حرف بزنی؟ دلشون برات تنگ شده.

خورشید از اون اکیپ۵-۶ نفره فقط یه نفر رو میشناخت.

اون شب سعید جوری خودشو نشون میده که خورشید یه دل نه صد دل عاشقش میشه. قرار بود فرداش با دوست پسر قبلیش صحبت و خدافظی کنه. اونقدر از سعید خوشش میاد که میخواست همون شب تلفنی اون کار رو انجام بده و با سعید دوست شه.

وقتی کنار سعید نشسته بود احساس میکرد اون یکیه مثل پدرش. میتونه بهش تکیه کنه. همون اخلاقیات و رفتارای باباشو داشت و خورشید تو یه نگاه عاشقش شده بود. این حسی بود که کنار ۱نفر دیگه تجربه کرده بود اونم همون پسری بود که تو دعوا بهش گفت دیگه نمیخوام ببینمت و دیگه هم ندیدتش. واسه همین به خودش قول میده که دیگه اشتباه تو اون رابطرو نکنه و حتی اگه عصبانی شد هیچوقت نگه دیگه نمیخوام ببینمت.

اون شب میگذره و خورشید برمیگرده خونه گوشیشو که چک میکنه میبینه یه نفر براش یه آهنگ فرستاده دقیقا یکی از آهنگایی بوده که خیلی دوست داشته. میپرسه شما؟

اونی که آهنگو فرستاده بوده میگه سعیدم.

خورشید میپرسه چرا این آهنگو فرستادید؟

سعید میگه بهت میخوره این آهنگو دوست داشته باشی.

معلوم بود از همکاراش پرسیده و آمار گرفته که چی دوست داره همونو فرستاده.

شروع میکنن با هم صحبت کردن و سعید بهش ابراز علاقه میکنه و میگه من ازت خوشم اومده دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم.

خورشید میگه من هنوز با کسی هستم و دارم رابطمو باهاش تموم میکنم و تا تموم نکنم نمیخوام با کسی دیگه وارد رابطه بشم. اینو میگه ولی دل تو دلش نبود که باهاش دوست بشه.

اون شب حرفاشون تموم میشه و صبح سعید زنگ میزنه میگه امروز چیکاره ای میگه مامانم اینا ۵ میان کافه یه قهوه بخوریم و ۷ هم با دوست پسرم قرار دارم که برم باهاش صحبت کنم و تموم کنم.

سعید میگه خب میتونی ساعت ۴ با من بیای بریم ماشینمو از تعمیرگاه بگیریم؟
۵ هم میرسونمت کافه.

خورشید هم میگه اکی باشه میام.

ساعت ۴ سعید با تاکسی میاد دم کافه دنبال خورشید و با هم میرن ماشینو تحویل میگیرن و خورشید دفعه اول ماشین اونو میبینه. سوار ماشین میشن و یه خورده جلو تر تعمیرگاه سعید وای میسته و مثه این فیلمای هالیوودی از ماشین پیاده میشه پالتو و کتشو در میاره میزاره صندلی عقب و میشینه سرجاش و شال گردنشو میندازه گردن خورشید و میگه خیلی بهت میاد و این حرفا.

خورشیدم که در خرذوقی تمام بود فکر میکرد که واو چه مرد جنتلمنیه این سعید و چقدر خدا دوسم داره که اونو سر راهم گذاشته.

تو ماشین بودن به سمت کافه که مامان خورشید زنگ میزنه میگه نمیان اونجا و سعید هم که میفهمه نمیره سمت کافه.

میره دم یه هایپر مارکت وایمیسته میگه من امشب مهمون دارم بیا بریم خرید کنیم ببینم چقدر زن خونه ای؟

خورشید هم واسه خودش حرف میزد و وسایل بر میداشت و یه جورایی از خوشحالی تو هپروت بود. حرف زدناش ادامه داشت تا یه حرفیو زد که بعد گفتنش خودشم نمیدونست چرا این حرفو زده. بهش گفت ببین من ازت خیلی خوشم اومده و دوست دارم باهات یه بار دیت داشته باشم. واسمم مهم نیست باهات رابطمو ادامه بدم یا نه.

اینو که گفت احساس کرد سعید شوکه شده. سعید هیچی نگفت و خریداشونو کردن و اومدن نشستن تو ماشین. قرار بود برن سمت کافه که خورشید برگرده سر کارش ولی میبینه سعید سمت کافه نمیره.

بهش میگه من وسایلم تو کافست هنوز خروج نزدم ساعت ۷ هم قرار دارم. باید برم کافه لطفا برو اون سمتی. سعید میگه باشه باشه میرم. وقتی میرسن دم در کافه شال خورشید رو ازش میگیره و میگه با شال گردن من بورو.

خورشید میپرسه چرا؟
سعید میگه میخوام مطمئن باشم که بر میگردی .

خورشید میگه بابا جان من ساعت ۷ قرار دارم. سعید بهش میگه حالا تا ۷ خیلی مونده. بیا باهم یه سیگار بکشیم بعد برو.

بدو بدو میره تو کافه که وسایلشو برمیداره وخروجشو ثبت میکنه و برمیگرده میشینه تو ماشین گرم صحبت میشن و میبینه سعید رفت تو پارکینگ یه خونه.

خورشید بهش میگه آقا جان من قرار دارم اومدی تو پارکینگ خونت؟ سعید میگه باشه حالا بریم خریدارو بزاریم بالا من مهمون دارم بعد برات تاکسی میگیرم برو.

میرن تو خونش و خورشید میبینه خونش مثل خونه های مجردی و خونه پسر تنها نبود. انگار خونه روح زندگی داشت.

خیلی خوشش میاد و مهو خونه میشه تا چشمش به ساعت میوفته. میگرده دنبال گوشیش که تاکسی بگیره میبینه گوشیش پیشش نیست. داشت غر میزد و میگشت دنبال گوشیش و حرف میزد که بابا من قرار دارم بزار برم تموم کنم رابطمو. شروع میکنه کفش پوشیدن که بره زنگ خونرو میزنن. در رو باز میکنن میبینن یکی از دوستای سعید با یه چمدون آبجو میاد تو.

دوست سعید به خورشید میگه کجا داری میری؟ اینارو سعید بخاطر تو سفارش داده. امشب همه دارن میان تورو ببینن. و اونجا خورشید میفهمه همه این داستانا برنامه ریزی شده بود.

شروع میکنه دعوا کردن و اینکه بابا من قول دادم باید برم و این حرفا که سعید میگه یه دقیقه بیا تو اتاق. با هم میرن تو اتاق و سعید بدون هیچ عشق و احساسی  چونه خورشید رو میگیره و میچسبونتش به دیوار و میگه ببین اصلا برام مهم نیست تو بخوای منو بشناسی و بری یا بمونی. امشب من میخوام تورو بشناسم.

امشب میمونی من میشناسمت بعد ۱ هفته بهت وقت میدم میری فکراتو میکنی بین من و دوست پسرت یکیو انتخاب میکنی و میچسبی بهش. یه هفته این یه هفته اون و هی از بین پسرا پاسکاری شدن نداریم.

خورشید که ترسیده بود میبینه چاره دیگه ای نداره و اینا هم واقعا مهمونی گرفتن که خوش بگذرونن. با خودش میگه اشکالی نداره امشب میمونم یه خورده مست میشم خوش میگذرونم بعد نهایتا اگه خوشم نیومد میرم پی زندگی خودم.

اون شب بهش خوش گذشت ولی یه حسی بهش میگفت اونجا جای اون نیست اما درگیر جذبه سعید شده بود و دوست داشت بیشتر باهاش آشنا بشه. واسه همین گفت بریم ببینیم چی میشه و تصمیم گرفت رابطشو با سعید شروع کنه.

شروع رابطه با سعید

روز بعد تلفنی با اون دوستش رابطشونو تموم کرد و اون پسر هم سعی کرد رابطرو دوباره برگردونه اما خورشید با جدیت گفت نه و اون پسر هم رفت.

سعید جوری برخورد میکرد که انگار رفیق صمیمی ای هستش که میتونی بهش اعتماد کنی و حرفاتو با خیال راحت بزنی.

خورشید هم که پر از راز های مگو بود که روش نمیشد در موردش با خانوادش صحبت کنه شروع کرد و یه چیزایی از قصه زندگیشو گفت. بیشتر چیزاییرو میگفت که یه غمی تو وجودش نسبت به اون مسائل داشت و یه بحرانی رو گذرونده بود.

چند شب بعدش با هم رفتن کافه و سعید گوشی خورشیدو گرفت و اسم خودشو تو گوشیش سعید تاج سر سیو کرد و اثر انگشت خودشم تو گوشی خورشید اضافه کرد.

خورشید یه خورده براش عجیب بود یه پسری که چند روزه باهاش دوست شده اینقدر زود صمیمی بشه.ولی گفت اکی اشکال نداره بعد به سعید گفت خب تو هم گوشیتو بده من انگشتمو توش بزنم که سعید خیلی جدی گفت نه دلیلی نداره. گوشی من گوشی کارمه گوشی زندگیمه نمیتونی اثر انگشت بزنی و بحث رو عوض کرد که خورشید یادش بره.

این رفتارای عجیب رو کم و بیش میدید اما چون از سعید خوشش اومده بود و اونم واقعا تو رفتارش محبت و عشق به خورشید میداد بیخیال میشد.

تقریبا یکماه از دوستیشون گذشته بود که سعید یکی از دوستای صمیمی خورشید که پسر بود و فقط دوست بودن با هم رو دعوت میکنه به یه مهمونی که تو خونش میگیره و هر جوری میتونه به این پسر تیکه میندازه و تو جمع خرابش میکنه.

خورشید با خودش میگه این چه کار زشتیه آخه این داره میکنه ولی بازم هیچی نمیگه.

مدام هم با خورشید برای اینکه با همه پسرا عین دخترا ارتباط برقرار میکنه دعوا میکرد و میگفت چرا اینقدر پسر تو زندگی تو هستن؟ تو حتما میخوای به رابطمون تعهد نداشته باشی که اینجوری هستی. حتما هنوز دلت میخواد با اونا باشی. خورشید هم به هزار تا چیز مختلف قسم میخورد که بابا من فقط باهاشون ارتباط دارم. ارتباط کلامی من دلیل بر رابطه داشتن من باهاشون نیست. خلاصه که خورشید بخاطر این داستان مدام از طرف سعید سرزنش میشد.

چند روزی گذشت یه روز که خورشید تو کافه خیلی اوضاع کاریش پیچیده و قاراشمیش بود چون چندتا از پرسونلشون نیومده بودن و خورشید باید جای همشونو پر میکرد. همون موقع وسط هاگیر واگیر سعید زنگ زد که خورشید تو کافه ای؟ خورشیدم میگه آره ولی خیلی سرم شلوغه و بچه ها نیومدن و این حرفا.

سعید میگه اکی من با یکی از همکلاسیای دانشگاه میام میخوایم کارای دانشگاهمونو بکنیم.

خورشیدم گفت اکی بیاید.

سعید میاد و خورشید میبینه با یه دختره.

خورشید جا میخوره. چون تا حالا خودشو جوری نشون داده بود که آدم متعهد و با چارچوبی هستش و دوستی های معمولی دختر و پسر براش بی معنیه و کار مسخره ایه. حتی چندین بار به عناوین مختلف این موضوع رو هم به خورشید گفته بود و اونو با این کارش سرزنش کرده بود.

بعد با یه دختر اومده تو کافه. خورشید هیچی نگفت چند باری هم رفت سر میزشون که با هم صحبت کنن و سعید هم مدام خاطرات مشترکش با اون دختری که باهاش اومده بود کافه رو برای خورشید تعریف میکرد. از دانشگاه و بیرون رفتن و اینا تا خورشید با اون دختر خانم آشنا بشه.

اون شب خورشید ازش پرسید قضیه چیه تو که میگفتی دوستی دختر پسر یه کار بی معنی و مسخره ایه خودت با یه دختر اومدی کافه؟

سعید بهش میگه هنوزم نظرم همینه. من واسه کار دانشگاهم با اون خانم قرار داشتم و میتونستم خیلی راحت باهاش برم یه جای دیگه و تو هم اصلا متوجه نشی ولی اومدیم اونجا که تو ببینی بحث ما کاملا در مورد دانشگاه بوده و من به تو احترام گذاشتم که اومدم کافه تا تو ببینی من نمیخوام کار قایمکی ای بکنم و این حرفا. یه جوری صحبت میکنه که خورشید نه تنها راه به جایی نمیبره بلکه بدهکار هم میشه. اما خورشید یه احساس ترسی داشت نسبت به اینکه نکنه دخترای دیگه بخوان سعیدو از اون بگیرن و دوباره یه عشق نافرجامو تجربه کنه و دوباره شکست!

اون شب با سعید بحثش شد که چرا اینقدر ارتباطت با این آدم صمیمیه. سعید گفت بیشتر این دخترایی که من باهاشون ارتباط دارم دوستای خانوادگیمون هستن و من نمیتونم باهاشون رفت و آمد نکنم. فقط همین رفتار هم به شک ننداخته بودش. چندتا اتفاق دیگه هم افتاده بود که باعث میشد قشنگ خورشید رو به شک بندازه که این آدم همزمان با یه سری دختر دیگه هم هست.

روز بعد از صبحش خورشید و سعید به پر و پای هم پیچیدن و سعید یهو واسه ۳-۴ ساعت نبود تا نزدیکای عصر یهو دوباره پیغام داد و گفت آره من ماشینمو بردم سرامیک کنم رفتم خونه همکارم شیوا بودم رفتیم نشستیم گپ زدیم.

خورشید با خودش گفت من با همکارای مرد تو کافه صحبت میکنم این به من گیر میده چرا با اینا حرف میزنی اونوقت خودش پاشده رفته خونه همکار خانمش؟

پشت تلفن صحبتاشون خیلی تند میشه و سعید پا میشه با وحید یکی از دوستای صمیمیش میاد کافه پیش خورشید میشینن و شروع میکنن به حرف زدن.

سعید میگفت تو چرا با این همه پسر دوستی؟ خورشید میگفت من فقط دوستم تو واسه چی وقتی با زن مجردی که همکارته پا میشی میری خونش؟ این میگفت اون میگفت. هیچ کدوم هم جواب همدیگه رو نمیدادن تا یه جایی که صحبتاشون تند شد سعید مدام خورشید رو تهدید میکرد که اگه قیافتو جوری نشون بدی که دعوا داریم یا بلند صحبت کنی پا میشم میرم. عصبانی بشی پا میشم میرم دیگه اسمتم نمیارم.

خورشید هم که یه بار طعم رفتن یار و دیگه ندیدنشو چشیده بود از حرفاش پیروی میکرد. سعید جوری در عین عصبانیت با خنده و شوخی حرفاشو جلو میبرد که انگار یه زوج خیلی خوشحال و خوشبختن که دارن میگن و میخندن ولی در اصل داشتن دعوا میکردن و تو حرفاشون مدام به هم تیکه مینداختن.

به واسطه وحید اون بحث اون شب ختم به خیر شد ولی بحثه حل نشد که ببندنش بره. موضوع باز مونده بود و هر موقع هم که جر و بحث و دعوا داشتن از نو درباره این موضوع حرف میزدن و سعید یا با واسطه یا به یه نحوی بحث رو عوض میکرد و خورشید نمیفهمید که قضیه چیه.

از یه طرف سعید مدام به خورشید میگفت اگه با کسی بودی یا رابطه ای داشتی به من بگو. بزار من از زبون خودت بشنوم نه بقیه. نزار بخاطر گذشته تو کسی به رابطمون لطمه بزنه. و یه جوری سعید بحث رو مطرح میکرد که انگار خودش تا قبل خورشید با هیچ کس دیگه ای دوست نبوده و سلام علیکی نداشته.

دعوا زیاد داشتن اما تایم های عاشقانه هم کم نداشتن.

مثلا سعید دلش تنگ میشد زنگ خورشید میزد که بیا بریم بیرون خورشید میگفت دیر وقته مامانم نمیزاره بیام بیرون و این حرفا بعد میگفت خب یه دیقه بیا دم پنجره دست تکون بده من ببینمت دلم باز شه برم.

خب خورشیدم یه دختری بود که خیلی تو سرش فانتزی های عاشقانه داشت و اینکه یه پسری فقط بخاطر دیدن اون حاضر باشه بیاد دم پنجره خونشون و ببینتش براش ارزشمند بود و جای پای اون آدم رو تو دلش محکم تر میکرد.

رفتار های عاشقانه ای که سعید میکرد بدجوری به دل خورشید نشسته بود تا حدی که واقعا چشماشو به واقعیت بست و خودشو با زندگی پر از مهمونی و خوشگذرونی ای که سعید در کنار دعواهاشون براش به رقم آورده بود خوش میکرد.

توی خونه سعید فقط خورشید اجازه داشت تنهایی بره تو اتاق سعید. یه بار که تو خونه سعید مهمونی بود و خورشید دستمال کاغذی میخواست و نمیدونست کجاست یه دختر دیگه ای که از دوستای اسما خانوادگی سعید بود گفت من الان برات میارم و رفت تو اتاق سعید و از تو حموم اونجا دستمال برای خورشید آورد. جایی که خورشید بعد یه مدتی دوستی هنوز اجازه نداشت تنهایی بره اونجا اما اون دختر کامل اونجارو بلد بود. یا مثلا یکی دیگه از این اسما همکلاسی ها اسلایس پیتزا بر میداشت و گاز میزد بعد همونو به سعید تعارف میکرد و اونم از همون اسلایس میخورد.

خب یه لحظه تو پرانتز یه چیزی بگم. تو فرهنگ گفتاری جدید به دوست پسر یا دوست دختر قدیمی آدما میگن اکس. تو قصه جاهایی که میگم اکس در جریان باشید موضوع اینه.

خورشید این رفتارارو میدید و میدونست عادی نیست ولی هیچی نمیگفت. اما کافی بود یه پسری به اون اس ام اس بده و سعید بفهمه.

یکی از دعواهای جدی خورشید و سعید

یه بار این اتفاق افتاد و یکی از اکس های خورشید بهش پیغام میده. سعید که نوتیف گوشی خورشید رو میبینه ابروهاش تو هم گره میخوره و پا میشه سیگار روشن میکنه و میره تو بالکن.

خورشید که نفهمیده بود چه خبره تا میاد جواب اس ام اس رو بده سعید میاد تو میگه کی بود اس ام اس داد بهت. خورشید میگه هیچکی کس خاصی نبود. سعید میگه این همون دوست پسر قدیمیت نیست که باهاش فلان جاها رفتی و فلان حرفارو بهش زدی؟؟ خورشید کپ میکنه. میفهمه که سعید رفته اس ام اسای قبلی گوشیش با اون پسر رو خونده و تا اسمش رو دیده فهمیده این کیه و حدس زد که این کار رو در مورد همه کانتکت های گوشیش کرده.

سعید بهش میگه ببین هر آدم دیگه ای بود من زندگیشو تباه میکردم. تنها لطفی که میتونم بهت بکنم اینه که بری بیرون دیگه.

تو به من دروغ گفتی و با اکست هنوز رابطه داری. تو یه دختر خرابی که فقط واسه منافعت با آدما ارتباط داری و ذاتت کثیفه و همیشه خیانت کاری.

پاشو گم شو برو بیرون.

اونقدر این حرفش جدی بود که خورشید میترسه و پا میشه میره بیرون.

خورشید هنوز دوسش داشت و سعید حتی نزاشته بود که براش توضیح بده قضیه چی بوده.

با خودش میگفت چقدر الکی بخاطر هیچی یه رابطه خیلی خوب رو از دست دادم.

تو کل راه گریه میکنه و یکی دوبار زنگ سعید میزنه جواب نمیده و دفعه سوم جواب میده خورشید میگه بزار برات توضیح بدم من کاری نکردم اون پیغام داده مگه تقصیر منه.

سعید میگه تو راستشو به من نگفتی واین حرفا. اذیتتون نکنم یه مشته با هم حرف میزنن و نتیجش این میشه که سعید میگه باشه من تورو میبخشم. ولی باید بیای هر چی که بوده و نبوده در مورد خودتو به من بگی. اگه چیزی باشه که خودت نگی و خودم بفهمم یا از کس دیگه ای بشنوم دیگه من اونجا ولت نمیکنم. زندگیتو به خاک سیاه میشونم و کاری میکنم هیچ جا نتونی سر بلند کنی.

خورشید میگه باشه.

میره میشینه و تقریبا همه چی رو به سعید میگه بجز یکی از کسایی که همکارش تو اون کافه بود و هنوز باهاش همکار بود. فکر میکرد اگه بگه سعید کاری کنه که دیگه اونجا کار نکنه.

وقتی با هم حرف میزنن دوباره تا یه مدتی همه چیز عادی بود و سعید یه جوری رفتار میکرد که خورشید بیشتر خوشحال باشه که حقایق زندگیش رو بهش گفته.

بیرون رفتنای خورشید با سعید زیاد شده بود که مامان خورشید میگه من میخوام این پسر رو ببینم. کیه این که تو هر روز هر روز میبینیش و باهاش میری میای.

سعید اولین پسری بود که خورشید به عنوان دوست پسر به مامانش معرفی میکرد.

سعید خودشو خیلی خوب به مامان خورشید نشون میده و دل مامانش واسش میره و میگه این داماد آینده منه، همه چیز تموم و عالی. مودب خوش اخلاق خانواده دار وضعیت اجتماعی و مالی عالی. ظاهر خوب خوش صحبت، عاشق ، همه چی خوب و مامان خورشید یه جورایی چراغ سبز رو به سعید نشون میده.

چراغ سبز مامان خورشید شروعی بود برای رفتار های محدود کننده سعید.

سعید که خیلی چیزا در مورد خورشید میدونست کم کم شروع کرد ارتباطات و دوستای خورشید رو هرس کردن. تقریبا اکثر دوستای پسرشو اوایل با خجالت و رودروایسی حذفشون کرد. برای هر کدوم از این پسرا هم یه دلیل و حرفی میاورد که این پسره تورو بد نگاه میکنه و بهت نظر بد داره. اون یکی شنیدم پشت سرت حرف میزنه و زیرآبتو سر کار میزنه. اون یکی داره به من و رابطم با تو حسودی میکنه و از این مدل حرفا.

شب قبل چهارشنبه سوری خونه وحید دوست سعید بودن که اتفاقی سعید گوشی خورشید و چک میکنه و میبینه اون پسری که تو کافه کار میکنه و با خورشید دوست بوده بهش اس زده و همونجا کل اس ام اسای قبلیشو هم میخونه.

سعید یقه خورشید و میگیره و بلندش میکنه میچسبونتش به دیوار میگه فکر کردی من خرم؟ فکر کردی به من دروغ بگی باهات تموم میکنم و تو میری و تموم؟

نخیر فردا شب مهمونی میگیرم و یه دختر میارم باهاش میخوابم و تو باید وایسی ببینی. و شروع میکنه هر چیزی که خورشید از خودش بهش گفته بود رو میزنه تو سرش و تخریبش میکرد. خورشید فقط دوستیاشو نگفته بود همه چیز زندگیشو گفته بود نقطه ضعف هاشو کمبوداشو پر بوداشو همه چیشو. سعید از همه نقطه ضعف های خورشید خبر داشت و از همه اون ها هم نهایت استفاده رو تو اون دعوا میکرد.

خورشید قفل شده بود و سعید هم یه بند داشت اونو تخریب و تهدید میکرد.

بلاخره با یه سری داستانا میاد بیرون و برمیگرده خونه، نسبت به خودش حس بدی داشت و فکر میکرد واقعا آدم هرزه و مزخرفیه. بخاطر اینکه یه نفر دیگه بهش پیغام داده بود.

ساعت ۲ شب سعید بهش زنگ میزنه میگه خوابیدی؟ خیال کردی من میزارم بخوابی؟ من باهات کار دارم؟ فردا بهت نشون میدن جواب خیانت چیه؟

قطع میکرد و دوباره یه ساعت بعد زنگ میزد میگفت: خوابت برد؟ خیال کردی من ولت میکنم؟ نباید بخوابی. باید فکر کنی به این کارای اشتباه. و این داستان همینجوری ادامه داشت و خورشید کل شب رو گریه میکرد.

صحبت خورشید با مدیر حراست درباره رابطه با سعید

صبح که خورشید میره سر کار مدیر حراستشون که یه مرد مسنی بود و خورشید مثل دخترش بود میبینتش و میفهمه که حالش روبراه نیست.

به خورشید میگه چی شده؟ چرا حالت خرابه؟
خورشید میگه چیزیم نیست خوبم. اون آقا میگه خورشید دخترم من از دو کیلومتری میفهمم هر کسی چی تو فکرشه و چیکارست. بیا بشین بگو ببینم چی شده.

خورشید هم که اون آقا رو مثل پدر خودش میدونست و بهش اعتماد داشت میشینه و همه چیز رو تعریف میکنه و میگه که چی شده.

اون آقا میگه تهدیدت کرده؟ اگه الان جلوش وای نستی، برای اینکه تخریبت کنه، میره واقعا جلوت این کارو میکنه بعدشم اصلا مهم نیست باهاش باشی یا تمومش کنی. اگه این کارو بکنه روان تو تخریب میشه.

اگه میخوای جلوش وایسی بهش بگو بکن اون کاری که گفتی رو. اگه بگی انجام بده جرات انجام دادنشو پیدا نمیکنه چون دیگه واسش فایده ای نداره. ولی تا وقتی که وایسی گریه کنی و بگی معذرت میخوام غلت کردم، اون همین رفتارو ادامه میده و شاید اون کارم انجام بده واسه اینکه بترسونتت.

هرچی بیشتر کوتاه بیای اون بیشتر اذیتت میکنه چون میفهمه که هنوز جا داره تورو اذیت کنه.

کلی صحبت میکنه با اون آقا و بعد چند ساعت سعید زنگش میزنه و میگه کجایی؟ ۲ساعت دیگه بچه ها جمع میشن خونه من پاشو بیا کار دارم باهات.

خورشیدم طبق توصیه اون آقا میگه باشه میام دختر دعوت کردی؟

سعید جا میخوره. میگه چی؟

خورشید میگه دختر دیگه. مگه نگفتی میخوای جلوی من رابطه داشته باشی؟ مردی، حرف زدی، باید پای حرفت وایسی. دعوت نکردی من با خودم بیارم. بابای من بهم گفته مرد باید پای حرفش وایسه. اگه کسیو دعوت نکنی خودم یکیو میارم من وایمیستم باید این کارو بکنی.

سعید پشت تلفن ماتش برده بود. بعد چند ثانیه گفت من هنوز اینقدر حیوون نشدم که اینکارو بکنم.

خورشید بهش میگه ولی اینقدر حیوون هستی که منو اذیت کنی، حرفشو زدی باید پای حرفت وایسی. با این رفتارای سعید و توصیه ای که اون آقا بهش کرده بود، خورشید فهمیده بود سعید آدمی نیست که مناسب زندگیش باشه. دنبال این بود بحث رو جوری پیش ببره که رابطشونو تموم کنن.

اما سعید در میاد میگه نه من هنوز حس میکنم ته قلبم تورو دوست دارم و نمیتونم با تو اینکارو بکنم و بازی رو کلا عوض میکنه. میگه پاشو بیا با صحبت حلش میکنیم.

بعد خورشید با خودش گفت این که میخواست منو اذیت کنه و اذیتشم کرد. پس دیگه تمومه. منم پا میشم امشب مهمونی رو میرم خوش میگذرونم بعدشم با سعید تموم میکنم. اما باز هم ذهی خیال باطل.

اون شب سعید جلوی همه کلی قربون صدقه خورشید میره جوری که انگار نه انگار دعوایی داشتن و سعید خورشیدو به چیزی تهدید کرده.

اون شب میگذره و فردا صبحش سعید زنگ خورشید میزنه میگه ببین من هنوز اونقدر دوست دارم که نمیتونم ببینم کارتو بخاطر من از دست بدی ولی دیگه هم نمیتونم تحمل کنم که تو اونجا با اکست همکار باشی. من همش تو فکرم خیالای بد میاد و نمیتونم تحملشون کنم. واسه همین خودم از زندگیت میرم بیرون تو از کارت بخاطر من استعفا نده، تو برو سر کار و من خودمو از زندگیت میبرم بیرون با وجود اینکه هنوز عاشقانه دوست دارم.

خورشید هم خوشحال از اینکه این حرف رو زده میگه باشه خدافظ و قطع میکنه. واسه یه ساعت احساس میکرد رها شده و میتونه به زندگی بدون تهدید و تخریب شدنش برگرده.

بعد یه ساعت دوباره سعید بهش زنگ میزنه و اون هم تو کافه سر کار بود. نزدیک ۲ ساعت با خورشید صحبت میکنه و محتوای کلامش این بود که من نمیتونم تورو ترکت کنم من دوست دارم ما زندگیمون با هم معنی پیدا میکنه من و تو با هم آینده خوبی داریم میتونیم زندگیمونو بسازیم من نمیخوام این آینده رو کنار تو از دست بدم خیلی دوست دارم. اونجا که سر کار هستی رو معلوم نیست اصلا تا چندسال دیگه باشیو کار کنی.

ممکنه اصلا دلتو بزنه اونجا اما رابطه منو تو یه چیزه عمریه و ما میتونیم خیلی خوشبخت بشیم. من اصلا نمیتونم تحمل کنم که تو اونجا کار کنی و پا دویی بقیه رو بکنی تو ارزشت خیلی بیشتر از این حرفاست و دو ساعتی میره رو مخش که آقا بیا با هم باشیم و تو اون کافه بیا بیرون.

و فکر میکنید چی شد؟ خورشید دوباره قبول کرد و باورش شد که شاید واقعا اونا با هم آینده ی خوبی دارن و با اینکارش داره لگد به بختش میزنه.

بعد از استعفا از کار

همون روز نامه استعفاشو نوشت و از کارش اومد بیرون.

دو سه روز قبل عید همه چی خوب بود تا عید خورشید و خانوادش تصمیم میگیرن برن شمال.

شب قبل چهارشنبه سوری دعوا شده بود. مهمونی چهارشنبه سوری خورشید فقط رفت که خوش بگذرونه و رابطشو تموم کنه و روز بعد با حرفای سعید از کارش استعفا داد و اومد بیرون.

خورشید پا میشه باخانوادش میره شمال و روز اول اکی بود و مشکلی نداشت. اما از روز دوم سعید میگه برای چی رفتی؟ حتما داری کاری میکنی که نیستی. تو به من خیانت کردی اما من باهات توی رابطه موندم تا زندگیت تباه نشه. کشش نمیدم هزار جور تهدید و تهقیر روی خورشید انجام میده. جوری که از روز دوم خورشید پیش خانوادش فقط ترسیده بود و بغض داشت و تنهایی میرفت یه جایی گریه میکرد که خانوادش متوجه نشن.

تهدید میکرد اگه جواب منو ندی شماره مامانتو دارم زنگ میزنم پتتو میریزم رو آب. همه چیزو به مامانت و داداشات میگم آبروتو میبرم.

خورشید خیلی چیزارو به خانوادش نگفته بود و میترسید به اونها بگه.

حالا سعید حرفش چی بود؟ میگفت تو این سال نو من و تو سر کار نیستیم باید پیش هم باشیم با هم وقت بگذرونیم و رابطمونو بازسازی کنیم و بتونیم به همدیگه بیشتر اعتماد کنیم. نباید بری شمال و به رابطمون بی اهمیتی کنی.

۱۸ روز با این شرایط میگذره و خورشید فکر میکنه این رفتارا بخاطر کار اشتباهی هستش که به گفته سعید اون انجام داده و اگه اون این کارو نمیکرد و سعید بی اعتماد نمیشد این اتفاقا هم نمی افتاد. فکر میکرد فقط بخاطر همین داستانه و اگه بشینن با هم صحبت کنن همه چی حل میشه، اما نمیدونست که سعید تازه روش باز شده و این تخریب ها ادامه داره.

یه مدتی کژدار مریض میگذره و میرسن به تولد سعید. سعید به خورشید میگه ببین بیا اینبار همه چیزو به من بگو بدون جا نماز آبکشیدن و منم قول میدم همه چیزو ببخشم. ما باید اعتمادمون رو به همدیگه فولادی بکنیم و … و اگه کسی خواست بهمون لطمه بزنه نتونه کاری بکنه. من آدمی هستم که دشمن زیاد دارم میخوان تورو از من بگیرن بهتره به من بگی تا نتونن آسیب بهمون بزنن و از این صحبت ها.

خورشید هم اینبار میشینه هر اتفاقی که از بچگیش هم افتاده بود و زیرآبی رفته بود رو کامل به سعید میگه. یه چیزایی رو میگه که هیچکس بجز خودش نمیدونست. اون شب رو دوتایی میگذرونن و سعید از همه جیک و پوک زندگی خورشید با خبر میشه. حتی جزئی ترین موضوعات خانوادگی خورشید.

روز بعد سعید زنگش میزنه میگه تو خرابی، شب تولد من به گذشته تو گذشت، تو یه آشغال هرزه ای که با همه رابطه داشته هیشکی بجز من حاضر نیست نگاتم بکنه. و این داستان تا یک هفته ادامه داشت و جوری این صحبتارو باخورشید انجام داد که خورشید باورش این شد که اگه سعید تو زندگیش نباشه هیچکس تو صورتش تفم نمیندازه چه برسه اینکه بخواد با اون زندگی کنه و همراهش باشه.

با خودش میگفت: من خیلی بی ارزشم من آدمیم که اونقدر خراب کاری کردم که تنها شانسم برای زندگی سعیده و اونو خدا سر راه من گذاشته تا بتونم از این منجلابی که توشم بیام بیرون. حتی تحمل کردن من واسه اونم سخته. اون داره از وجود و ارزش های خودش میزنه تا منو تحمل کنه.

جالبه یه نکته ای رو در مورد سعید بدونید. این آدم تو آیینه خودشو نگاه نمیکرد و تو خونش آیینه نداشت میگفت اگه من برم جلو آیینه دیگه نمیخوام از جلو آیینه برم کنار

نه تو حموم نه دستشویی خونش هیچ جا آیینه نبود. اینارو به عنوان یه سری نشونه میگم تا با شخصیت سعید آشنا بشید و خودتون سرنخ قصه رو پیدا کنید.

سعید آدمی بود که از همه پیش خورشید بد میگفت. میگفت اینا آدمای کثیفین. دوست پسر فلانی با دوست دختر فلانی رابطه داره اونا با هم آره و عین این سریال ترکیه ایا که نسبت هیشکی با هیشکی مشخص نیست همه آدمای دوروبر سعید اینجوری بودن و اونم مدام در پی این بود که از همه چیز همه اطلاع داشته باشه.

این اتفاقا گذشت و خورشید هم روز به روز بیشتر به سعید وابسته میشد و باورش داشت میشد اینکه  اگه سعید نباشه خورشید نمیتونه از پس زندگیش بر بیاد. دختری که اونقدر اعتماد به نفس پیدا کرده بود که یکماهه شد مدیر یه کافه الان رسیده بود به جایی که زنده موندنشو در گرو بودن یه شخص دیگه میدید.

یه شب مهمونی خونه سعید بودن و داشتن آماده میشدن برن خونه هاشون که یکی از اون دوستای دانشگاه سعید که دختر هم بود زنگ میزنه به سعید و میگه هستی بیام پیشت؟ سعید میگه آره اکیه بیا.

خورشید داغ میکنه میگه ساعت ۱۲ شبه همه داریم میریم اونوقت تو اکی میدی که یه دختر بیاد خونت؟ این یعنی چی؟

سعید میگه خب وحید هم هست تنها نیستم که. خورشید میگه اکی چه معنی میده یه دختر که فقط باهاش همکلاسی هستی ساعت ۱۲ شب بیاد خونه تو بمونه پیش تو و وحید؟

هیچی دیگه جلو بقیه دعوا میکنن و خورشید میاد بیرون و سعید زنگ میزنه میگه ببخشید من نتونستم بهش نه بگم، ما نباید آتو بدیم دست این آدمای عوضی، من الان اگه بگم نیاد میفهمه تو حساسی، بفهمه حساسی هی میخواد کرم بریزه و بیشتر اذیتمون بکنه، اینا آدمای عوضی ای هستن و اینجور حرفا.

خورشید هم میگه همه چی تمومه. دیگه نمیخوام ببینمت.

تا دوروز هم خبری از سعید نبود و خورشید که تصمیم گرفته بود رابطشو باهاش تموم کنه پا میشه بره خونه سعید تا وسایلی که اونجا داشته رو جمع کنه و برداره بیاد بیرون.

وقتی میره میگه اومدم وسایلمو جمع کنم. سعید اول باورش نشد و ساکت وایساد. شروع کرد جمع کردن وسایلش و وقتی میخواست بره سعید گفت بیا بشینیم آخرین سیگارمون رو با هم بکشیم.

یه فندک داد به خورشید که روش حک شده بود : برای تو که زیباترین لبخند رو داری.

بعد سعید بهش گفت این کادو تولدت بود ولی دیر آماده شد تو که میخوای بری و نمونی اینو از من یادگاری داشته باش زد زیر گریه.

خورشید هم شروع کرد گریه کردن و سعید بقلش کرد و دوباره با هم آشتی کردن با این تفاوت که از اون روز به بعد هرماه خورشید داشت با سعید تموم میکرد و هر بار هم سعید با تهدید و تحقیر بر میگردوندش به رابطه یا اگه کار به جاهای باریک میکشید یه کادویی میگرفت و با رفتارای عاشقانه که خورشید دوست داشت دوباره همه چیزو عادی میکرد.

این شده بود ترفندش.

چندبار دیگه هم خورشید رفتارایی میدید که حس میکرد داره سعید بهش خیانت میکنه.

یه شب خورشید خونشون بود و داشت تلفنی با سعید که مست بود صحبت میکرد. به سرش زد حالا که مسته ازش بپرسم ببینم به من خیانت کرده یا نه. میگن مستی و راستی بیا تستش کنیم. اما سعید هشیار تر از اون چیزی بود که خورشید فکر میکرد. از سعید پرسید تو تا حالا به من خیانت کردی یا نکردی؟

سعید گفت نه من کاری نکردم. یه بار تا پای خیانت رفتم ولی کاری نکردم. البته خیانت از نظر تو دیت هه ولی از نظر من اینه که میخواستم برم جایی که اکسم بود.

همون اوایل دوستیمون میخواستم برم یه مهمونی که میدونستم اونم اونجاست. تا دم در اونجا هم رفتم ولی نرفتم اونجا و نتونستم بهت خیانت کنم.

بعد سعید که انگار یه مقدار هشیار شده میگه وایسا ببینم اصلا تو واسه چی این سوالو میپرسی؟ خورشید میگه هیچی همینجوری. سعید میگه نه یازده شب واسه چی الکی به من گیر دادی قضیه چیه؟ چیکار میخوای بکنی خوبه منم بیام بهت گیر بدم و … بحثشون که دوباره بالا میگیره خورشید میگه آقا ما نخواستیم بدونیم اصلا بیخیالش. بیا رابطمونو تموم کنیم که دیگه مشکلی با هم نداشته باشیم.

سعید میگه چی؟ یهو پریدی به بعد میگی بیخیالش؟ من اشکتو در میارم. و قطع میکنه.

ساعت ۱۱شب زنگ میزنه به مامان خورشید و شروع میکنه به گفتن. میگه دختر شما سیگاری بوده من ترکش دادم دوستاش فلان بودن، هرزه بوده من از بین پسرا جمعش کردمو با این حرفا کاری میکنه یه جر بحث بزرگ تو خونه خورشید اینا به وجود بیاد.

نصف شب سعید زنگ خورشید میزنه میگه هنوزم میخوای تموم کنی؟ من هنوز چیز زیادی به مامانت نگفتما اینا یه چشمش بود. اگه میخوای تموم کنی من خیلی حرف دارم که به مامانت بزنم.

خورشید هم که میترسه میگه غلط کردم چرا بخوام تموم کنم و کاری ندارم باهات.

رابطه همینجوری با دعوا و قهر و آشتی میرفت جلو. بهترین رستوران های تهران میرفتن با بهترین ماشین ولی جلوی در رستوران تو ماشین جوری دعوا میکردن که خورشید با بغض میرفت تو رستوران

مدام تهدید میشد که هیچکی نباید بفهمه ما دعوا کردیم. اگه به گوشم برسه بفهمم تو با کسی درد دل کردی دهنتو سرویس میکنم.

خورشید هم واقعا ازش میترسید واسه همین با هیچ کسی صحبت نمیکرد.

از ماشین میومدن بیرون میرفتن تو رستوران پیش دوستاشون سعید دست خورشید رو میگرفت و با هم راه میرفتن. سرشو با احساس میبوسید جوری که همه میگفتن وای اینا چه زوج خوبین همه جا باهمن همه چیشون هم که خوبه و خوشبخت ترین آدمای دنیان. اما هیچکس بجز خودشون نمیدونست که قضیه چیه.

خورشید جوری توی ارتباطاتش محدود شده بود که حتی دوست های دخترشم نمیتونست تنها ببینه و فقط با حضور سعید اجازه داشت اونهارو ببینه.

دردسرتون ندم. رابطشون ادامه داشت و هر روز بدتر از روز قبل بود. خورشید به مرحله جنون رسیده بود و میخواست خودکشی کنه.

رفتن خورشید پیش مشاور

قایمکی میره پیش یه مشاور و چند جلسه مشاوره میگیره تا ببینه مشکلشون چه جوری حل میشه. سعید وقتی میفهمه شروع میکنه بهش توپیدن که ما مشکلی تو رابطمون نداریم تو واسه چی رفتی پیش مشاور این مشاورا دیوونن و فقط میخوام طلکت کنن و اصلا من باید مشاورتو ببینم. یه جلسه سعید میره پیش اون مشاور با خورشید و اون مشاور هم جوری جلوی سعید حق رو به سعید میده که وقتی از دفترش میان بیرون سعید میگه این آقای مشاور خیلی فهمیده و با شعوره حتما جلساتتو باهاش ادامه بده.

اون روز سعید حرفایی زد که مشاور رو قانع کرد تو این چند جلسه هرچی از خورشید شنیده اشتباه و دروغ بوده و سعید آدم خوبیه. یعنی حتی مشاور رو هم قانع کرده بود به این موضوع. چند جلسه ای طول کشید تا خورشید تونست با دلیل و مدرک به مشاورش ثابت کنه حرفایی که اون روز سعید بهش زده بود دروغ بوده.

کم کم به توصیه مشاورش شروع کرد کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلسر رو خوندن. یه عالمه مقاله های انگلیسی در مورد کسایی که اختلالات اخلاقی دارن رو خوندن و سوادشو در زمینه ارتباطات و اخلاقیات آدما بالا برد.

گذشت و کم کم به دوران کرونا نزدیک شدن و تو اسفند ۹۸ خورشید کرونا گرفت و بخاطر دوره درمان و داستان قرنطینه کمتر همدیگه رو میدیدن.

خورشید هم به واسطه مطالعه ای که داشت و صحبتاش با مشاورش تونسته بود یه مقدار اعتماد به نفسش رو برگردونه و دیگه جلوی حرفای سعید فقط شنونده و مطیع نبود و باهاش صحبت میکرد و صحبتاشون پاسکاری بود و به جایی هم نمیرسید.

ته صحبتاشون خورشید میگه ببین تو یه سری چیزا میگی که من قبول ندارم. من یه سری چیزا میگم که تو قبول نداری. بهتره که یه نفر بیاد بینمون حرفای جفتمونو بشنوه و بگه حق با کیه. تو مشاور منو قبول نداری منم وحید دوست تورو قبول ندارم چون همش طرف تورو میگیره. بیا با یکی از دوستای مشترکمون صحبت کنیم و ببینیم قضیه از چه قراره.

سعید میگه با کی مثلا؟ خورشید میگه با فاطمه که جفتمون بهش اعتماد داریم.

حرف زدن خورشید و سعید با فاطمه

حالا فاطمه کی بود. فاطمه یکی از دوستای قدیمی خورشید بود که قبل از سعید هم باهاش دوست بود و خورشید رو با اخلاق و رفتارش میشناخت و تو همون مدت کرونا، خورشید یه مقدار بیشتر باهاش صمیمی شده بود و میدونست که اونم چند وقت تو یه رابطه ای شبیه به خورشید بوده و میدونست که اونو درک میکنه و خام حرفا و دروغای سعید نمیشه، و از همه مهمتر کل حرفای خورشید و شنیده بود و میدونست که چه اتفاقایی افتاده. اما سعید از این قضیه ها خبر نداشت.

سعید هم قبول میکنه و یه تایمی زنگ فاطمه میزنه و شروع میکنن صحبت کردن و خورشید هم پیش فاطمه بود میشنید سعید چی داره میگه اما اون نمیدونست. نزدیک ۳ ساعت میخواست هر جوری شده خورشید رو پیش فاطمه آدم بده کنه و خودشو مظلوم نشون بده اما فاطمه جفتشونو میشناخت و از دوستاش هم در مورد سعید شنیده بود.

بعد اینکه حرفاشون تموم شد خورشید که دیگه از دروغ گفتن های سعید شاکی بود زنگش میزنه و میگه من هر چیزی در مورد تو فکر میکردم اما تصورشم نمیکردم اینقدر آدم پستی باشی که برای خوب نشون دادن خودت، به دروغ منو پیش بقیه خراب کنی و تمام کارایی که تو با من کردیو بگی من باهات کردم.

سعید که فکر نمیکرد حرفاشو شنیده باشه، میگه تو و فاطمه دست به یکی کردید از زیر زبون من حرف بکشید تا بر علیه من از این حرفا استفاده کنید. شما نقشه کشیدید و من دهن شما دوتارو با هم سرویس میکنم.

خورشید هم گفت هرکاری میخوای بکن من دیگه نمیخوام با تو ارتباطی داشته باشم

تا دو روز هم جواب سعید رو نداد. بعد دوروز جواب داد و خیلی خشک باهاش صحبت کرد.

سعید گفت ببین من میدونم تو ناراحتی ولی من دارم یه سری تغییرات تو زندگیم به وجود میارم و میخوام که تو توی این تغییرات باشی و نمیخوام نباشی.

ما اگه تموم کنیم دیگه راه برگشتی وجود نداره و من نمیتونم بزارم تو بری و بیای و حیفه ما ۳ سال با هم بودیم و تونستیم رابطمونو خیلی محکم و فولادی بسازیم. من میدونم واسه تو کم وقت گذاشتم و میخوام این کمبودم رو برات جبران کنم. نمیخواد الان نظرتو بگی. فکراتو بکن بعدش بهم بگو.

خورشید گفت باشه و یک ربع بعدش بهش اس ام اس زد و گفت من فکرامو کردم نمیخوام باهات ادامه بدم.ولی میخوام توصیه بهت بکنم. با بقیه اونجوری که با من بودی نباش. و تمام

بعد از قطع ارتباط با سعید

تو یه هفته ی بعدش خورشید اونقدر احساس راحتی و آزادی میکرد که به حال خودش گریه میکرد.

گریه میکرد که چرا رابطشو با آدمی که اینقدر محدودش کرده این همه مدت ادامه داده.

چند بار دیگه ای سر موضوعات مختلف سعید به خورشید زنگ زد و میخواست برش گردونه به رابطه ولی خورشید دیگه نمیخواست تخریب بشه و محدودیت رو تجربه کنه. این اتفاق نمیفتاد اگه با آدمای مختلف حرف نمیزد مشاوره نمیگرفت و کتاب نمیخوند.

با افزایش آگاهی خودش تونست بسنجه و ببینه که چیکار باید بکنه. یاد گرفت که خودش مسئول همه انتخاباشه و بودن و نبودن سعید از طریق انتخاب اونه.

فهمید که باید هزینه انتخاباشو بده. موندن تو رابطه یه انتخاب و بیرون اومدن هم یه انتخاب بود که مطمئنا هر دوتاش یه هزینه هایی براش داشت و البته دستاورد هایی.

اما تصمیمشو گرفته بود و دیگه به اون رابطه بر نگشت. کم کم وقتی به ارتباط با دوستای قبلیش برگشت فهمید که سعید خیلی بهش دروغ گفته و بجز اون با خیلی های دیگه رابطه داشته و کارای زیادی میکرده و برای اینکه سرشو مثل کبک کرده بود تو برف برای خودش افسوس میخورد.

اما خوشحالم بود که تونسته بلاخره از این تاریکی بیرون بیادو چشمشو به واقعیت باز کنه.

الان که دارم این قصه رو تعریف میکنم خورشید قصه ما یکساله از اون رابطه اومده بیرون و داره با خوشحالی زندگی میکنه. احساس آزادی میکنه حق انتخاب داره.

وقتی ازش پرسیدم چرا دوست داشتی قصه ات گفته بشه گفت من وقتی از رابطم اومدم بیرون چندتا دوستام اومدن بهم گفتن چی شده بود و وقتی داستانشو تعریف کرده بود فهمیده بودن چقدر داستاناشون شبیه هم بوده و با تعریف کردن اینکه چی بوده و چیکار کرده تونسته بهشون کمک کنه اوونا هم اعتماد به نفس و قدرت خودشونو به دست بیارن و بجای پیروی کورکورانه حرفارو حلاجی کنن و واقعیت ارتباطشونو ببینن. میگفت شاید قصه من بتونه به آدمایی که تو رابطه این مدلی هستن یه دیدی بده. به پدر و مادرا در مورد رفتاراشون یه دیدی بده.

منم نظرم همینه. اگه این قصه بتونه به هرکسی که اونو گوش میده یه دیدی بده که یه دختر یا پسر با انتخاب هاش چه تاثیرایی داره میتونن انتخاب های بهتری داشته باشن. هشیار باشن. بدونن که چجوری میتونن ارتباطی که توش گیر کردن و دارن مدام تخریب میشن بیان بیرون.

بفهمن که باید از چند نفر مشاوره بگیرن. حرفارو بشنون و از همه مهم تر خودشونو دست کم نگیرن. اینکه یکی دیگه به شما میگه چی هستید مهم نیست. اینکه خودتون فکر میکنید شما چی هستید مهمه.

از این صحبتایی که دارم میکنم اصلا قصدم این نیست که بگم حرفام درسته و بهش عمل کنید. نه من اصلا نمیخوام به شما جواب بدم. اما نظر خودمو میگم چون شاید بشه بهش فکر کرد و یه چیزی از این حرفا برداشت کرد.

 

ای پدر مادرایی که بچه دار شدید یا قصد بچه دار شدن دارید؟ فکر میکنید اگه به بچتون این باور رو ندید که ارزشمنده چی میشه؟ تا حالا فکر کردید با برچسب زدن خاک تو سرت تو تو زندگیت هیچی نمیشی. یا چرا اینقدر خنگی تو. اگه درس نخونی بدبخت میشی و از گشنگی میمیری و خیلی چیزای دیگه چیو دارید به بچتون انتقال میدید؟

بعد تو همون بازه زمانی وقتی بچتون یکیو ببینه که داره بابت یه ویژگیش تاییدش میکنه و بهش حس خوب میده فکر میکنی چیکار میکنه؟

میشه خورشید.

فکر میکنید اگه خورشید از خانوادش تایید ارزشمند و قدرتمند بودن رو میگرفت هیچ موقع سعی میکرد با در اختیار بقیه قرار دادن تن خودش این حس رو بگیره؟

اگه به ارزشمند بودن خودش باور داشت آیا سعی میکرد با خوابیدن با بقیه حس ارزشمند بودن رو از بقیه بگیره؟؟

یا اصلا بحث رو عوض کنم

مگه ارتباطات دختر و پسر یه چیزی نیست که دیگه داره همه جا دیده میشه؟

چرا خانواده ها به آموزش مسائل مختلف از جنسی تا ارتباطی هیچ اهمیتی نمیدن؟

چرا آموزش و پرورش ما پشیزی به این موضوع تو مدارس اشاره نمیکنه؟

چرا ما داریم با یه تفکر سنتی تو یه دنیای مدرن زندگی میکنیم و اصرار داریم که همون سیستم هم جواب میده؟

من فکر میکنم اگه میخوایم دختر و پسرای جامعمون تجربه هایی که خورشید داشته رو تجربه نکنن باید از سن کم باهاشون در مورد این مسائل صحبت کنیم و آموزش بدیم. هر اطلاعاتی که فکر کنیم توی اینترنت هست و الان دیگه همه به لطف تکنولوژی بهش دسترسی دارن. این اطلاعات مثل چاقو دو لبست. اگه بهشون آموزش درست بدیم میتونن برای کارهای خوب استفاده کنن اما اگه آموزش ندیم نمیدونیم نتیجه چی میشه و ممکنه به خودشون،‌بقیه و به جامعه آسیب بزنن.

نگرش سنتی تو دنیای مدرن نه تنها داره باعث تکثیر خورشید ها میشه بلکه داره سعید هارو هم تو جامعه تکثیر میکنه. سعید و خورشید اسم های مستعاری هستن که جفتشون میتونن از جنس مخالف خودشون باشن. به این نگاه کنید که آگاهی نداشتنشون داره چه بلایی سرشون میاره و این آدما با گذشته ای که داشتن چه آینده ای رو میسازن.

خیلی خب

چیزی که تا اینجا شنیدید اپیزود بیست و دوم پادکست راوی بود.

خوشحالم که تا اینجا اپیزود رو گوش دادید و امیدوارم از شنیدن این قصه لذت برده باشید..

خوشحال میشم نظر و تجربیاتتون در مورد این قصه رو تو کامنت های پادگیر ها بخونم.

اگه از اپلیکیشن های پادکست مارو میشنوید ممنون میشم توی اون اپلیکیشن حتما بهمون امتیاز بدید و برامون کامنت بنویسید. این موضوع به ما کمک میکنه که این اپلیکیشن ها مارو به افراد بیشتری پیشنهاد بدن و بیشتر شنیده بشیم.

پادکست راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادکست و بات تلگرام راوی بشنوید.

اگه از راوی خوشتون میاد ممنون میشیم مارو به دوستاتون معرفی کنید و بهشون یاد بدید چجوری باید از اپلیکیشن های پادگیر مارو بشنون.

همون طور که اول اپیزود بهتون گفتم پیشنهاد دادن پادکست ها به آدمای جدید علاوه بر اینکه به پادکسترها کمک میکنه، به خود اون افراد هم کمک میکنه تا بتونن با پادکست جدید آشنا بشن.

حالا منم میخوام بهتون یه پادکست خوب رو معرفی کنم که اسمش یه خورده شبیه به راویه. راوکست. راوکست داستان های تاریخی رو تعریف میکنه که خیلی جذاب و شنیدنی عه. اگه حوصله خوندن کتاب های تاریخی رو ندارید، ایمان دوست من خیلی قشنگ و خوشگل این اتفاقات تاریخی رو تعریف میکنه.

یکی از این اتفاقاتی که برای من خیلی جالب بود و متاسفام که اتفاق افتاده، نسل سوزی که تو ایران اتفاق افتاده. نسل سوزی بزرگی که توی جنگ جهانی اول به وقوع پیوسته. این اپیزود یه مقدار تلخه ولی شنیدنش باعث میشه یه مقدار اطلاعات تاریخی ارزشمند به دست بیاریم و بدونیم گذشته این سرزمینی که داریم توش زندگی میکنیم چی بوده. خلاصه که اگه دنبال یه پادکست خوب میگردید، راوکست یکی از اون خوباست.

ما توی پیج اینستاگراممون هم یه سری پست مربطو به اپیزود ها میزاریم که میتونید اونهارو هم دنبال کنید تا بیشتر در مورد قصه ها مطلع بشید.

ممنونم از همه کسایی که از ما حمایت مالی میکنن. اگه شما هم دوست دارید از ما حمایت مالی کنید تا چرخ تولید پادکست به کمک شما راحت تر بچرخه ممنون میشیم به سایت حامی باش برید و صفحه مارو پیدا کنید و مبلغ مورد نظرتون رو حمایت کنید.

اگه پیدا کردن صفحشم براتون سخته همینجا توی توضیحات اپیزود هست. گوشیتون رو بردارید و توضیحات رو بیارید یه جا نوشتم راه های حمایت از اونجا رو لینک حامی باش بزنید مستقیم میرید تو صفحه ما. امکان پرداخت تومان و یورو و بیتکوین هم هست. خلاصه که ممنونتونیم.

ممنونیم از ماه سنگ سپاهان که اسپانسر این اپیزود پادکست راوی شد. اگه دوست دارید از محصولاتشون دیدن کنید پیج اینستاگرام و سایتشون رو توی توضیحات اپیزود قرار دادم.

قرارهای اپیزود

خب رسیدیم به بخش جذاب قرار های پادکست

اگه بعد شنیدن این اپیزود شما هم قراری با خودتون گذاشتید ممنونتون میشم  تو اپ های پادگیر برامون قرارتون رو کامنت کنید.

قرار اول

سعی کنم به آدما ارزشمند بودنشونو یاد آوری کنم. فقط کافیه فکر کنیم که ارزشمند نیستیم. همین که این باور تو ذهنمون سرک بکشه کم کم جا خشک میکنه و موندگار میشه. با خودم قرار میزارم همیشه ارزشمند بودن آدما رو با رفتار و کلامم بهشون یاد آوری کنم تا هم اونا حس بهتری داشته باشن هم خودم.

قرار دوم

حواسم باشه وقتی یه موضوعی به نظرم مشکوکه با بقیه هم داستان رو مطرح کنم ببینم اونا چی میگن. شاید موضوع واقعا بودار باشه و من بتونم جلوی یه داستان رو خیلی زودتر از اون چیزی که بخواد اتفاق بیوفته بگیرم و حلش کنم.

قرار سوم

هیچ وقت باطن زندگی خودمو با ظاهر زندگی بقیه مقایسه نکنم. اختلاف بین ظاهر و باطن چیزیه که تو آدمای مختلف متفاوته. به وفور دیدم آدمایی رو که خیلی با هم خوب و عاشق و معشوق بودن اما بعد یه مدت از هم جدا شدن کارشون به جاهای خوبی نرسیده.

و قرار آخر

با خودم قرار گذاشتم هر رازی رو به هر کسی نگم. حرفای شخصیمو به آدمایی بزنم که بهشون نه تنها اعتماد دارم، اطمینان هم داشته باشم که از این حرفا یه روزی بر علیهم استفاده نمیکنن.

 

 

و مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست.

اما

قصه آخرم این نیست.

۰ ۰ votes
رأی دهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x