Warning: mktime() expects parameter 4 to be int, string given in /home/arashkav/ravipodcast.ir/wp-content/plugins/ultimate-member/includes/core/class-cron.php on line 85
37-هدا - پادکست راوی

۳۷-هدا

داستان زندگی هدا

وقتتون بخیر. این قسمت سی و هفتم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود امردادماه ۰۱ منتشر شده.

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. قصه هایی که درس هاشون تلنگر هایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم.

اپیزود های جدید مارو میتونید از همه اپلیکیشن های پادگیر مثل اپل پادکست، کست باکس و گوگل پادکست بشنوید. از کانال تلگرام پادکست راوی به آدرس @ravipodcasts هم میتونید اپیزود های مارو به اون دوستایی که هنوز با اپلیکیشن های پادگیر آشنا نیستن و از مزایاش اطلاع ندارن، برسونید.

یه خبر جذاب دارم. پادکست جدید من به اسم راوی شو منتشر شده و میتونید همین الان از طریق کانال یوتوبمون ببینید و از طریق اپلیکیشن های پادگیر بشنویدش. خوشحالمون میکنید اگه اونجا هم دنبالمون کنید و برامون کامنت بزارید و نظراتتونو بگید. قراره اتفاقای باحالی اونجا بیوفته پس همین الان آب دستتونه بخورید و گوشیتونو بردارید راوی شو رو سابسکرایب کنید که منتظرتونیم.

خیلی ممنونم ازتون که با معرفی ما به دوست و آشناهاتون کمکمون میکنید بزرگتر بشیم و به واسطه همین جریان محتواهای با کیفیت تری هم تولید کنیم.

اگه دوست دارید از ما حمایت مالی کنید و داخل ایران هستید پیشنهاد ما درگاه حامی باش هست و اگر خارج از ایران هستید حساب پی پل که لینک دسترسی به هر دوتاش رو توی توضیحات اپیزود گذاشتم.

این حمایت کاملا اختیاری هست و هیچ الزامی برای حمایت مالی وجود نداره و محتوایی که میشنوید کاملا رایگان هست برای شما. ولی قطعا حمایتتون برای ما معنی دار هست و بهمون خیلی انگیزه میده تا تو این مسیر قوی تر جلو بریم.

اگه آماده اید شروع کنیم.

اسم واقعی دختر قصه ما هدا علی آبادی هستش.

شروع داستان

برای اینکه قصه هدارو شروع کنم باید اول با تیپ تربیتی که بزرگ شده آشنا بشیم. برای این موضوع باید از قصه زندگی مادرش یه مقداری بگم.

مادر هدا تو یه خانواده ای بزرگ شده بود که هر چیز خوبی که بود برای آقایون بود. پدر بزرگ هدا با این مسئله خیلی مشکل داشت ولی این موضوع انگار تو خون خانومای خانوادشون بود و خودشون نا خواسته به این قضیه دامن میزدن.

مثلا چی مثلا جای خواب خوب برای پسر ها بود. اکثر آزادی ها برای پسر ها بود.

وقتی سفره غذا میکشیدن قسمت های خوب غذا و ته دیگ همیشه برای آقایون بود و خانوما سهمی از بخش های خوب غذا نداشتن. این قضیه اونقدری بولد بوده و حق انتخابی براشون وجود نداشته که مادر هدا از یه مرغ قسمت مورد علاقه نداشت.

بعیده که یکی مرغ خورده باشه و از بین رون و سینه یکودومو بیشتر دوست نداشته باشه. مادر هدا یاد گرفته بود که براش این موضوع هیچ فرقی نداشته باشه.

تو خانوادشون کوه رفتن برای پسرا بود. درس خوندن برای پسرا بود. و البته که پدر بزرگ هدا خیلی سفت و سخت جلوی این طرز فکر وای میستاد ولی خیلی موفق نمیشد.

با همه این اوصاف مادر هدا عاشق کوهنوردی بود ولی متاسفانه اجازه این کار رو نداشت.

اینارو گفتم تا توی قصه یه جایی ازشون استفاده کنم.

خانواده مادر هدا به واسطه تحصیلات و کتابخون بودن و فرهنگی که داشتن خیلی شهری و امروزی بودن.

از اون طرف پدر هدا توی ده بزرگ شده بود و یه بار اتفاقی توی ده مادر هدارو تو بچگیش میبینه و جدا از اینکه عاشق مادر هدا میشه، اینکه اونا از شهر اومده بودن ده خونه یکی از اقوامشون و ماشین داشتن و لباس پوشیدنشون شهری بود و تیپ و قیافشون با همه مردم ده فرق میکرد، ترغیبش کرد که اون هم از ده به شهر بیاد و سیستم زندگیشو تغییر بده.

به واسطه علاقه ای که داشت برای تغییر سبک زندگی خیلی تلاش کرد و وارد ارتش شد و جزو آخرین نفراتی بود که برای آموزش به آمریکا اعزام شدن و برگشتن و درجه گرفتن.

وقتی برگشت کم کم ارتباطشو با خانواده مادر هدا بیشتر کرد و سعی کرد عشقشو به مادر هدا نشون بده و در نهایت تونست اونارو راضی کنه و با مادر هدا ازدواج کنه.

اسپانسر اول

شما هم به نظرتون موقع رانندگی وقتی دارید پادکست گوش میدید واسه اینکه عشق و حالتون کامل شه یه چیزی کمه؟

تصور کنید تو همین حین دستونو میبرید بغلتونو و از تو یه ظرف آجیل مغز بادوم بر میدارید و میزارید تو دهنتون. مغز بادومی که خیلی خوب و به اندازه برشته و نمکی شده و با جوییدنش عطر بادوم همه وجودتونو میگیره.

اینکه چشمت به مسیر باشه، گوشت رو بسپری به پادکست و دلت رو ببازی به یه خوراکی خوشمزه به نظر من یه ترکیب برندست.

اگه دنبال همچین بادومی بودید، وقتتونو برای پیدا کردنش تو فروشگاه و مغازه و تلف نکنید.

وبسایت بارجیل رو باز کنید، سفارشتونو رو ثبت کنید، رایگان تحویل بگیرید و برای اپیزود بعدی پادکست راوی، دست خالی نباشید.

اسپانسر این قسمت پادکست راوی، بارجیله و نگرانه یه وقت موقع رانندگی کم و کسری داشته باشید.

بارجیل برای اونایی که تا انتهای این اپیزود همراه ما باشن، یه پیشنهاد ویژه داره که آخرش میگم.

بریم سراغ قصه خودمون.

ممنون از اسپانسر این اپیزود، بارجیل.

و اما پیشنهاد بارجیل برای شمایی که تا آخر اپیزود رو گوش دادن و موندن. اگه تا پایان مرداد سال ۱۴۰۱ از بارجیل خرید کنید می‌تونین با کد تخفیف ravi ، ۳۰ هزار تومن تخفیف برای خریدهای بالای ۹۰ هزار تومنتون بگیرید. کد تخفیف رو تو توضیحات نوشتم. ممنون از بارجیل، اسپانسر این اپیزود.

ادامه داستان

پدر و مادرش سال ۵۹ عقد میکنن و سال ۶۰ بخاطر جنگ ایران و عراق چون پدر نظامی بود میرن سمت بندر عباس ساکن میشن.

تو بندر عباس سال ۶۱ دختر اولشون به دنیا میاد و سال ۶۳ که ماموریت پدر تموم میشه و میخوان برگردن تهران مادر هدارو باردار میشه و ۱۵ آذر ۶۳ هدا تو تهران به دنیا میاد.

مادر هدا اسم بچه هاش رو از رو اسم ۳تا بچه الگو گرفته بود.

وقتی بچه بوده با یه خانواده ای رفت و آمد داشتن که ۳تا دختر داشتن به اسمای ندا، هدا، بیتا.

دخترای این خانواده خیلی آدمای قوی، مستقل، ورزشکار و با جنمی بودن.

در حدی که پدر و مادر این ۳تا دختر تو یه تصادف از دنیا میرن و این ۳تا زندگیشون رو میچرخونن و خودشون همه کارای خودشونو میکنن.

مادر هدا اون دخترا رو دوست داشت چون زندگی نکرده اون رو زندگی میکردن. آدمایی بودن که رانندگی میکردن،‌سر کار میرفتن، انواع و اقسام ورزش ها مثل تنیس والیبال بسکتبال و کوهنوردی و چیزای دیگه انجام میدادن.

اینا چیزایی بودن که به واسطه تربیت خانوادگی مادر هدا ازشون منع شده بود و با گذاشتن این اسامی روی بچه هاش دوست داشت بتونه کاری کنه که دختراش آدمایی بشن که سرنوشت اونو نداشته باشن و قوی و مستقل بار بیان.

یکی از این دخترا که از لحاظ فیزیکی قوی تر از بقیشون بود و اهل همه مدل ورزش و کوهنوردی بود اسمش هدا بود.

مادر هدا هم با الگو از اون دخترا اسم بچه هاشو ندا و هدا و بیتا میزاره و طبق این الگو برداری هدا قرار بود دختری بشه که از لحاظ جسه و قدرت بدنی خیلی بزرگ و قوی بشه. دختری باشه با قد بلند و تن قوی که جدا از نداشتن محدودیت فیزیکی، محدودیت های ذهنی زنای خانواده شو هم نداشته باشه.

اما اینجوری که مادرش فکر میکرد نشد. به چند دلیل

دلیل اول این بود که مادر هدا تا ۵ ماهگیش داشت خواهر بزرگتر هدا ندارو شیر میداد و اصلا نمیدونست هدارو حاملست و بعد چند بار که حالش بد شد و رفت دکتر اونجا فهمیدن حاملست و دکتر گفت باید شیر دادن رو قطع کنه چون با این کار داره بنیه بچه دوم رو ضعیف میکنه.

دلیل دوم این بود که هدا ۲هفته زودتر از تایم عادیش به دنیا اومد و وقتی به دنیا اومد خیلی کوچیک و ضعیف بود.

دلیل سومشم این بود تقریبا یک سالگی هدا دوباره مادر حامله میشه و اینبار از همون اوایل میفهمه و شیر دادن رو به بچه قطع میکنه.

هدا سایزی کوچیک بود ولی بیشتر علائم بزرگ شدن رو خیلی زودتر از نرمال بچه ها از خودش نشون میداد.

مثلا قبل از یک سالگی شروع کرد به گفتن کلمات مثل مامان بابا. خیلی زود هم تو این مسیر جلو رفت و تا ۲ سالگی دیگه راحت میتونست صحبت کنه.

راه افتاده بود و میتونست راه بره ولی سایزش اندازه یه بچه ۶ ماهه بود.

همچنان فکر میکردن بخاطر همین داستان بنیه و شیر دادن و این چیزا خیلی رشد نکرده و بعد یه مدت خوب میشه و رشد میکنه.

توی مهمونیا بعضی کسایی که تا حالا هدا رو ندیده بودن وقتی میدیدنش از رو جسه اش خب فکر میکردن این بچه نهایتا ۶ ماهشه بعد وقتی شروع میکرد به حرف زدن کپ میکردن انگار مسیح تازه به دنیا اومده داره حرف میزنه و تعجب میکردن انگار که معجزه دیدن.

به واسطه اینکه کوچیک بود و رشدش کامل شکل نگرفته بود هدا نمیتونست هر چیزی رو بخوره و معدش همراهی نمیکرد تو خوردن خیلی چیزا و فقط غذاهای خاص و خیلی مقوی میخورد.

بعد هرکی میدیدتش فکر میکرد به این بچه از بس چیزی نمیدن رشد نمیکنه و سر خود سعی میکردن یه چیزی بهش بخورونن که بیشتر رشد کنه و از این کوچیکی در بیاد ولی هر سری کارش به بیمارستان میکشید و براشون داستان میشد.

وقتی میرفتن واکسن بزنه اونقدر بازوش کوچیک بود سوزن کامل تو دستش نمیرفت و صورتشو یه جوری تو هم میکشید و گریه میکرد که هر بار سر این موضوع مادرش میشست زار زار گریه میکرد.

از یه جایی به بعد هدا که میدید وقتی اون دردش میگیره مامانش بیشتر از اون گریه میکنه و ناراحت میشه تصمیم گرفت موقع آمپول و واکسن نترسه و گریه نکنه که حال مامانش بد نشه.

و کم کم همین انتخاب باعث شد گریه رو تو خودش سرکوب کنه و به اصطلاح ببره تو نیمه تاریک وجودش که براش قابل دسترس نباشه. چه تو کودکی و چه تو بزرگسالی. حتی وقتایی که تو بچگی با با خواهرش که دعوا میکرد اون گریه میکرد و این نمیکرد بعد بهش انگ بی احساسی میزدن.

همه اینارو گفتم که به کوچیک بودنش پی ببرید. با این نکته تمومش کنم که تو تولد ۳سالگی هدا خواهر کوچیکترش که ۶ماهه بوده از لحاظ هیکلی از هدا بزرگتر بود.

هرچقدر از لحاظ فیزیکی رشد نکرده بود از لحاظ هوش و مهارت های مختلف جلوتر از هم سن و سالاش بود.

چون خیلی کوچیک بود نمیتونست بازی های مربوط به سن و سال خودشو انجام بده.

کوچیک ترین سایز دوچرخه ای که وجود داشت رو براش خریدن و چرخای کمکی بستن بهش که دوچرخه یاد بگیره ولی کافی بود چرخای کمکی یه مشکلی براشون پیش بیاد و با دوچرخه بیوفته زمین. وقتی میوفتاد تا وقتی کسی بیاد دوچرخه رو از روش برداره اون نمیتونست بلند شه چون زورش به اون دوچرخه نمیرسید که بتونه تکونش بده.

چون کوچیک بود میترسیدن موقع بازی بقیه حواسشون نباشه و تو دست و پای بقیه بره و آسیب ببینه واسه همین بازی کردناش همه بدون تحرک بود.

وقتایی که خواهراش میرفتن تو کوچه بازی کنن مادرش برای اون یه پارچه مینداخت دم در خونشون تو کوچه و بقیه بچه هارو میدید و با عروسکاش بازی میکرد.

تنها بودنش پیش عروسکاش باعث شده بود قوه تخیلش کار کنه و تو همون بچگی برای هر کدوم از عروسکاش یه داستان بسازه و داستان هاشونو به هم دیگه مرتبط کنه. همین کار شروع این بود که ذهنش تو قصه نویسی قوی بشه.

پیدا کردن مشکل هدا

خواهر بزرگترش که رفت مدرسه هر روز عصر میشستن با مادرش درساشو کار میکردن و اینکه هدا هم بشینه کنارشون و گوش بده و تمرین کنه براش یه بازی شده بود و همین، باعث شده بود تو ۵ سالگی درسای کلاس اول رو یاد بگیره.

۵سالگی که میبرنش مهد کودک اونجا قبولش نمیکنن و میگن این بچه خیلی ریزه میزست انگار اصلا رشد نکرده ما مسئولیتشو نمیتونیم قبول کنیم.

فید بک های مختلف رو که میگرفتن و با نمودار رشدش میسنجیدن به این شک افتادن که نکنه این بچه ریزه میزه نیست و اصلا رشد نمیکنه. پرس و جو کردن و رفتن دکتر غدد کودکان.

دکتر یه سری آزمایش میگیره مشخص میشه که هدا غده هیپوفیزش کم کاره.

اگه یادتون باشه تو قصه مرتضی مهرزاد همین هیپوفیز بود که زیاد کار میکرد و باعث رشد زیاد مرتضی شد. اگه اون اپیزودو گوش ندادید پیشنهاد میدم گوش کنید چون یه سری نکات جالبی تو این زمینه اونجا هم گفتم.

کلا هیپوفیز غده عجیبیه.

وقتی میفهمن این بچه رشد نمیکنه و علتش رو میپرسن دکتر بهشون میگه از این موارد زیاد دیده و احتمال داره بخاطر استرس زیاد و ترس مادر تو دوران حاملگی باشه. یادتونه دوران حاملگی مادر هدا کجا بود دیگه. تو بندر عباس بودن و پدر میرفت مناطق جنگی و خب اسم جنگ هم استرس داره چه برسه به اینکه هر آن بترسی بمبارون بشی.

حالا خودتم هیچی وقتی همسرت تو یه جای خطرناک باشه که ندونی دیگه بر میگرده یا نه بدترش میکنه.

چقدر این جنگ چیز مزخرفیه که اثراتش رو اینجوری میتونه تو سرنوشت آدما نشون بده.

در نهایت بعد از آزمایش های تکمیلی دکتر میگه هیپوفیزش اونقدری کم کاره که انگار کار نمیکنه و برای اینکه هدا بتونه رشد کنه باید ۳روز تو هفته آمپول رشد بزنه.

بچه ای که تو ۷ سالگیش هم قد و قواره یه بچه ۲ ساله بود باید ۳روز تو هفته آمپول میزد تا آروم آروم رشد کنه. تصور کنید یه بچه کوچیک اونم تو اون سایز یه روز در میون آمپول، باید چه ترسی رو تحمل میکرد. مخصوصا که خانواده و اطرافیان هم بدتر استرسشو زیاد میکردن.

البته هدا بخاطر اون تصمیمی که گرفته بود تا درد رو از خودش نشون نده و نترسه و گریه نکنه تحمل میکرد و بقیه چیزی متوجه نمیشدن.

وقت مدرسه رفتنش که میشه و میبرنش برای ثبت نام تو مدرسه اونا هم قبولش نمیکنن میگن این خیلی کوچیکه. اصلا رو نیمکت جا نمیشه. ببریدش یه سال بزرگتر شد این کوچیکه آسیب میبینه تو مدرسه.

آمپولای رشد کم کم داشت اثر میکرد ولی خب هدا هم خیلی کوچیک بود. تا سال بعد که میخواست بره مدرسه تقریبا تا درسای کلاس سوم دبستان رو بلد بود چون تو خونه مامانش هم با خواهر بزرگترش کار میکرد هم با هدا.

اون زمانا یه عجله ای خانواده ها داشتن واسه اینکه بچشون زودتر بره مدرسه و جهشی درس بخونه.

از لحاظ شرایطی هدا شرایط تحصیلیشو داشت ولی از لحاظ فیزیکی نه.

اگه میخواست از همون سال بره کلاس چهارم بشینه و درسای جدید رو یاد بگیره باید حد اقل ۵۰-۶۰ سانت بلند تر میبود. در حالی که تا اون موقع قدش زیر ۷۰ سانت بود.

وارد ۸ سالگی که میشه تازه میتونه بره مدرسه بازم با شرط و شروط و وسایل مخصوص.

تو دبستان میخواست رو نیمکت بشینه یه باشت باید میزاشتن زیرش که بیاد بالا دستش به روی میز برسه یه چهارپایه هم زیر پاش بود که از نیمکت نیوفته و واسه وقتایی که بخواد بره پای تخته هم یه چهارپایه لب تخته بود تا قدش برسه به تخته.

چون سواد نوشتن و خوندن داشت و شعرهای کتاب فارسی تا سوم دبستان رو همشون رو حفظ بود شده بود سوگولی معلم و مدیر و ناظم مدرسه. معلمش مبسرش کرده بود چون بلد بود و خوب ها و بدها بنویسه. کتاب رو میداد به هدا میگفت به بچه ها دیکته بگه.

تو زنگای تفریح معلما میبردنش تو دفترشون و اونجا براشون شعر میخوند. خواهرش ندا هم مسئول نگهداری ازش بود که اتفاقی تو مدرسه براش نیوفته.

دستاش اونقدری کوچیک بودن که مداد براش سنگین بود و نمیتونست طولانی مدت مداد تو دستش بگیره. مادرش که میدید یه موقع هایی مداد رو دو دستی تو دستاش گرفته که بتونه بنویسه میومد کمکش و میگفت تو که بلدی انا هم فکر کردن سربازی اینقدر مشق بهت دادن با دست چپ براش مشقاشو مینوشت.

البته که این املا و مشق ننوشتن به ضرر هدا شد چون تا مدت ها املاش ضعیف بود و غلط غلوت تو کلماتش زیاد داشت.

تو دیکته هم همیشه عقب میوفتاد و نمره های املاش خوب نبود.

سر کلاس وقتی میخواست چیزی پای تخته حل کنه چهارپایه جواب نبود. میزاشتنش تو جا گچی که به تخته وصل بود اونجا وای میستاد رو تخته مینوشت.

بچه ای بود که تو مدرسه همش بقل این و اون بود از بس قدش به هیچ جا نمیرسید.

مثلا میرفت دم آب خوری بقیه مسخرش میکردن که آخی کوچولو قدت به آبخوری نمیرسه؟

خواهرش هم که مسئول مراقبت از هدا بود، ماموریت داشت اگه یکی بگه تو چقدر قدت کوتاهه سریع بگه مگه به قده؟ به عقله هدا از همه باهوش تره.

اسپانسر دوم

اگه پادکست باز باشید تو این تابستون احتمالا اسم یه شرکتی رو زیاد شنیدید.

اسم شرکتی که در راستای مسئولیت اجتماعیش برای حمایت از پلتفرم پادکست، حامی مالی پادکست های زیادی شده.

بله. ایرانیکارت

ایرانیکارت یه وبسایته که خدماتش توی چند ثانیه نمیگنجه اما خلاصه بگم که کار خیلیا رو راحت کرده. خیال فریلنسرهایی که دغدغه نقد کردن درآمدشونو داشتن رو راحت کرده.

یا استرس رو از رو دوش دانشجوهایی که برای پرداخت هزینه های دانشگاه و رزرو اتاقشون دنبال یه راه پرداخت خارجی مطمئن بودن، برداشته.

جدا از اینا خرید و فروش رمز ارز رو برای خیلیا راحت کرده و با خدماتی مثل پی پال و گیفت کارت به داد شرکت ها و آدم های زیادی رسیده.

پیشنهاد میدم یه سر به سایتشون بزنید، خدماتشون جوریه که بلاخره یه روزی بهشون نیاز پیدا میکنید.

ادامه داستان

این پروسه که هدا همه درسارو بلد باشه و سوگولی کل مدرسه باشه تا ۴ام دبستان ادامه داشت.

تا این برهه زمانی هفته ای ۳روز آمپول رشد میزد. به واسطه یکی از آشناهاشون فهمیدن دکتری که پیشش رفته بودن خیلی علاقه به عمل کردن غده هیپوفیز داره و معمولا یه جوری به بچه ها دارو میده که بعد یه مدت بتونه غدشونو عمل کنه. البته این عمل عمل سختی بوده و ممکن بود تاثیری هم نداشته باشه.

از اونجایی که مادر و پدر هدا هم کلا از عمل میترسیدن تصمیم گرفتن به پیشنهاد اون بنده خدا هدارو پیش یه دکتر دیگه هم ببرن که فوق تخصص غدد کودکان بود.

شروع سال ۴ام دبستان تو سن ۱۱ سالگی تقریبا ۱۰۰ سانت قد داشت

اون دکتر هم یه سری آزمایش دوباره انجام داد و نتیجه این شد که هدا باید ۶شب در هفته آمپول بزنه.کلا ۴ تا جا میتونستن آمپول بزنن. دوتا بازو و۲تا رون پا.

واسه اینکه بتونن درد رو براش تقسیم کنن بعد از تست های فراوون فهمیدن هر عضو بعد ۶ آمپول دیگه به کبود میشه و نمیتونن تا یه مدتی آمپول بزنن. واسه همین برنامشون این شد که ۶شب رو بازو راست آمپول میزدن تا جایی که دیگه کبود میشد و جا نداشت برای آمپول زدن. بعد  ۶شب بازو چپ. ۶شب رون راست. ۶ شب رون چپ.

وقتی این پروسه رو طی میکردن عضو اول یعنی بازو راست کبودی و دردش رفته بود و دوباره از اون عضو شروع میکردن و همین چرخه رو  تکرار میکردن.

یعنی همیشه هدا ۳تا عضوش کبود بود و کلا راه رفتن هم براش درد داشت چه برسه بخواد بازی کنه. تو مدرسه یه جوری راه میرفت که کسی بهش نخوره بخواد دردش رو بیشتر کنه.

تا پایان سال سوم که درسارو بلد بود همه چیز خیلی عادی میگذشت و چون بلد بود دیگه تو خونه نه درس میخوند نه تمرین میکرد. با شروع سال چهارم دبستان دیگه باید چیزای جدید رو یاد میگرفت بخاطر اینکه دیگه نشسته بود پای درسایی که مامانش با ندا کار میکرد و همین موضوع باعث شد درس خوندن و یاد گرفتن رو هم فراموش کنه. یه جورایی اصلا بلد نبود چجوری باید تو مدرسه درس بخونه و یاد بگیره.

در حدی این پروسه پیچیده شد که همون اول سال ۲تا از امتحاناشو شد صفر. بعد این موضوع دوهزاریشون افتاد که اون درسای قبلی رو چون مامانش با ندا تمرین کرده و اون هم گوش داده یاد گرفته و برای یاد گرفتن چیزای جدید همین که سر کلاس شنید کافی نیست. باید وقت بزاره و تمرین کنه.

سال ۴ام دبستان معدلش رسید به ۱۸ یه چیزی که برای بچه دبستانی اصلا نرمال نبود. این اتفاق باعث شده بود دیگه از سوگولی بودنه در بیاد و مزایایی که داشت رو از دست بده.

با شروع سال ۵ام رفت پیش معلمش و ازش خواست بهش یاد بده چجوری باید درس بخونه چون اونقدر تو این چند سال درس نخونده بود که اصلا بلد نبود چجوری باید درس بخونه.

معلمش روش یه ساعت یه ربع رو یادش داد که کمکش میکرد تمرکز کنه و سیستم درس خوندن و تمرین کردن رو باهاش کار کرد.

با همین روش هدا دوباره تونست به دوران اوج خودش برگرده.

یادتونه بچه که بود میشست دم خونشون با عروسکاش قصه میساخت؟ بخاطر کبودی های حاصل از آمپول رشد باز هم نمیتونست خیلی تحرک داشته باشه و تو زنگ تفریح و زنگ ورزش و هر تایمی که گیر میاورد میشست انشا مینوشت و خیال پردازی میکرد.

همین خیال پردازی هاش یه داستان شد و تو مدرسه اول شد و انشاشو فرستادن منطقه اما مقامی نیاورد.

هدا تقریبا دوستی نداشت. تنها دوستاش خواهراش بودن. همه دوروبرش جمع میشدن کمکشون میکرد تو درسا ولی چون نمیتونست همپاشون راه بره و باهاشون باشه و بازی کنه، کسی باهاش صمیمی نمیشد.

برای راهنمایی خواهرش یه مدرسه ای میرفت که ۱۰۰۰تا دانش آموز داشت و مادر پدرش میترسیدن هدا رو بفرستن اون مدرسه.

مامانش میگفت در مدرسه که باز میشه این بچه ها هجوم میارن بیان بیرون من مطمئنم هدا زیر دست و پا له میشه.

چند تا از عکسای هدا تو سنین مختلف رو تو اینستاگراممون میزارم اگه برای شما هم مثه من عجیب بود ببینید تا اختلاف هارو متوجه بشید.

میخواستن هدارو بفرستن راهنمایی نمونه مردمی اما امتیازشو نیاورد و مجبور شدن راهنمایی غیر انتفاعی ثبت نامش کنن.

تو مدرسه غیر انتفاعی کلاس های فوق برنامه هم داشتن و یکی از این کلاسا نقاشی با رنگ روغن بود. اونجا هدا فهمید به نقاشی خیلی علاقه داره و نقاشی کشیدن شد تفریح مورد علاقش که بعدا هم این علاقشو ادامه داد.

هزینه های آمپول رشد هدا خیلی زیاد بود. جدا از اون اضافه شدن هزینه مدرسه غیر انتفاعی هم یه بار دیگه ای رو جیب خانواده گذاشته بود. پدر هدا جدا از اینکه نظامی و کارمند بود کار آزاد هم داشت که بتونه خرجای زندگیشونو مدیریت کنه.

اینجاها هدا فهمید که از لحاظ مالی بار زیادی رو دوش خانواده گذاشته و این ناراحتش میکرد و سعی میکرد دیگه بیشتر از این برای پدر مادرش خرج نتراشه. مثلا وقتی پول تو جیبی بهشون میدادن برن مدرسه اون سعی میکرد همشو جمع کنه و اگه وسایلی برای مدرسه مثل لوازم تحریر لازم داشت رو با پول تو جیبی هاش بخره.

شروع دوران راهنمایی هدا

توی راهنمایی که دیگه خواهراش باهاش نبودن کم کم شروع کرد با بقیه ارتباط گرفتن و برای اولین بار تونست ۲تا دوست پیدا کنه و باهاشون صمیمی بشه.

آمپولای رشد تاثیر داشتن ولی نه دری که رشدشو مثل بقیه بچه ها کنن و کندتر عمل میکردن.

یکی از ترسایی که خانواده و دکترش داشتن رسیدن به سن بلوغ و نشون دادن علائم بلوغ بود. چون اگه به پایان سن بلوغش میرسیدن و صفحات رشدیش بسته میشدن دیگه نمیتونستن برای قدش کاری بکنن.

و با توجه به قد کوتاهش و ایکنه برای خیلی از کارها نیاز به حد اقل قد۱۴۰ داشت لازم داشتن بلوغ رو عقب بندازن تا تاثیر آمپول های رشد رو همچنان بتونن ببین. برای همین  دکترش براش آمپولای ضد بلوغ تجویز کرد که بلوغشو عقب بندازه و رشدشو تا مدت طولانی تری ادامه بده.

برای اینکه خیالشون راحت باشه که رشد هم میکنه هر ۶ ماه میرفت از مچ دستش عکس میگرفت تا دکتر چک کنه صفحات رشدیش بسته شدن یا نه.

یه توضیحی بدم خوبه بدونید. صفحه رشد محل رشد استخوان جدید تو بدن هست و معمولا نزدیک به انتهای استخوان های بلندی هستن که طولشون از عرضشون بیشتره. مثل استخوان دست و پا .

طبق اطلاعاتی که من تو اینترنت خوندم بعد از بسته شدن صفحه رشد دیگه استخوان ها از لحاظ طولی رشد نمیکنن. خب کی بسته میشن؟ معمولا با پایان سن بلوغ این صفحات هم بسته میشن.

و متاسفانه هیچ راهی برای باز کردن دوباره این صفحات رشد وجود نداره و خیلی از جاهایی که میگن افزایش قد تضمینی و این حرفا بعد از بلوغ صرفا کلاه برداری هست.

برگردیم به قصه.

آمپولای ضد بلوغ چون مستقیم روی هورمون های بدن تاثیر داشتن عوارضشون عجبیب بود.

بعد هر آمپول هدا تا چند وقت حالش روبراه نبود.

یه منگی خاصی داشت و یه حال هپروتی رو تجربه میکرد. انگار زیر آب بود یه حسی که میری زیر آب میبینی بیرون بقیه دارن حرف میزن و یه کاری میکنن ولی تو چون زیر آبی درست متوجه نمیشی چی میگن و نمیتونی جواب بدی؟ اینجور حسی داشت.

از یه ور آمپول تاخیر بلوغ میزدن . از اونور آمپول رشد و این بچه خیلی خیلی آروم رشد میکرد.

سه سال راهنمایی تو المپیاد ریاضی تو مدرسشون اول شد.

راهنمایی سال سوم یه مسابقه ای بود که محمود شهریاری تو تلویزیون اجرا میکرد.

چون قدش به اون تریبونی که طراحی کرده بودن نمیرسید یکی دیگه از بچه های کلاسشونو بردن اونجا. با اینکه هدا اطلاعات عمومیش بهتر بود و نمره بهتری هم تو مدرسه گرفته بود ولی چون قدش کوتاه بود و به تریبون نمیرسید نذاشتن تو مسابقه شرکت کنه.

اون سال مادربزگش بیمارستان بود خانوادگی میخواستن برن عیادت هدارو راه ندادن چون قدش کوتاه بود گفتن این بچه زیر ۱۵ ساله. مامانش قسم میخورد ولی باورشون نمیشد. میگفتن مدرک شناسایی نشون بدید اونا هم شناسنامشو با خودشون بیمارستان نبرده بودن. خلاصه اجازه ندادن بره عیادت. و اینم یکی از مشکلات قد کوتاه شد براش .

سوم راهنمایی قدش ۱۳۴ شده بود و تو عکسای آخر نشون میداد که صفحات رشدیش در حال بسته شدن هستن.

دکترش بهشون گفت هدا دیگه خیلی قدش رشد نمیکنه میتونه آمپول رشد زدن رو بیخیال بشه. حتی اگه همچنان امید دارن نهایتا یک سال دیگه ادامه بدن. با اینکه خانواده از اینکه رشد هدا به اندازه نرمال نبوده که بتونه خیلی از کاراش رو انجام بده ناراحت بودن، ولی هدا تو پوست خودش نمیگنجید که قراره دیگه آمپول نزنه و دست و پاش از کبودی همیشگی در بیان.

تو گیر و دار پذیرش این خبر بودن که داییش اینا اومدن خونشون. داییش مثل همیشه گفت بیا کاراته یادت بدم تمرین کنی اگه کسی اومد خواست اذیتت کنی بزنیش. هدا گفت دایی میخوره رو جای آمپولا دردم میگیره. بعد با یه حالت بشکن بالا انداختن گفت البته که دیگه کم کم قراره آمپول نزنم و کبود نباشم. بعدش میتونم کاراته یاد بگیرم.

داییش گفت چی شده چرا دیگه آمپول نباید بزنی؟

مامان هدا گفت دکترش گفته احتمالا دیگه خیلی رشد نمیکنه.

یکی از اقوام دیگه ش گفت ببین ما خبردار شدیم  یه جا یه دکتری اومده انرژی درمانی میکنه و کلی آدم رو خوب کرده.

برای قلب بابام رفتیم پیشش بابام از درد قلب داشت میمرد. خوب خوب شد.

یکی از همکارامم، ام اس داشت ۵جلسه رفت انرژی درمانی دیگه ردی از ام اس تو بدنش نیست.

بعد این همکارم قدش هم کوتاه بود. دکتر بهش گفته بود اگه زیر ۲۰ سال بودی میتونستم قدت رو هم بلند کنم.

بیاید هدارو ببرید پیشش قدشو بلند کنه.

مامان باباش اول باورشون نشد و گفتن نه و اونا هی تعریف کردن و در نهایت ترغیب شدن و قرار شد برن پیش دکتر انرژی.

رفتن پیش دکتر انرژی درمانی

حالا دکتر انرژی کی بود؟ محمد علی اکبری

خیلی جالبه،  یه مقدار از این شخص اطلاعات بدم بهتون مختون سوت بکشه.

این چیزایی که دارم میگم از ویکی پدیا این شخص هست البته چیزاییشو میگم که قبلا از بقیه هم شنیدم و بیشترش با حافظه تاریخی خودم همخونی داره.

این آقای محمد علی اکبری اوایل دهه شصت کارش اجرای شعبده بازی بود و تو چندتا برنامه تلویزیونی شعبده بازی کرد و معروف شد.

یکی از معروف ترین شعبده بازی هایی که میکرد خم کردن قاشق و چنگال بود.

اونقدر این کار برای مردم عجیب و هیجان انگیز بود که فکر میکردن اون فقط یه شعبده باز نیست و واقعا یه نیروهایی داره که فراتر از انسان های عادیه.

این تفکر و ذهنیتی که مردم در موردش پیدا کردن کم کم به خورد خودش هم رفت و تا بازار رو داغ و مساعد دید، ادعای کنترل انرژی و انرژی درمانی کرد.

این آقا همه جا میگفت یه نیروی خدادادی داره که باید برای درمان بیماری ها ازش استفاده کنه و این نیرو رو به قیمت خیلی بالایی در اختیار مردم میزاشت.

بعد نمیگفت بیماره ساده رو درمان میکنه ها. میگفت بجز بیماری های مادر زادی هر کسی هر مشکلی داشته باشه رو درمان میکنه. سرطان، تومور مغزی، آسم، میگرن، فلج مغزی، ام اس و کلی بیماری دیگه.

یعنی این آقا خیلی آدم چیزی بود و قشنگ میدونست میتونه سر کیا خوب کلاه بزاره و بعدشم کسی کاریش نداشته باشه و بندازه دست قسمت و خدا نخواست و یه جوری بپیچونتشون.

این آدم اونقدر دغل یا بهتر بگم شیاد بود که پوستر و جاسوییچی های عکس از خودش، که در اصل برای تبلیغ بود رو  به مردم با قیمت بالا میفروخت و میگفت از طریق این عکسا و جاسوییچی ها بیمارا میتونن با اون ارتباط بر قرار کنن و انرژی بگیرن و کم کم درمان شن.

یا یه سری سی دی صوتی و تصویری داشت و میگفت اگه بیمارا این سی دی هارو که قیمتشون خیلی بالا بود رو مدام ببینن و گوش کنن سریع تر خوب میشن. روشش هم این بود هر شب سر یه ساعت مشخصی باید این سی دی هارو میدیدن و گوش میکرد.

ن بعد از اتمامش چند دقیقه بی حرکت میشستن تا ایشون که از طریق این سی دی ها میفهمید کیا چه مشکلی دارن بهشون از طریق انرژی وصل بشه و مشکلشونو درمان کنه.

چون سی دی ها گرون بود یه سری شروع کردن کپی کردن این سی دی ها و پخش کردنش.

ایشون هم که دید داره ضرر میکنه ادعا کرد سی دی های کپی انرژی لازم برای اتصال استاد رو ندارن و حتما اگه میخوان درمان بشن باید سی دی های اصل رو از موسسه خودشون تهیه کنن.

همه جا هم میگفت این یه روش درمانی هست که تو آمریکا و سوئیس و فرانسه و کشور های مدرن به کار گرفته میشه و ایشون از اساتید این رشته در کل دنیا هستن.

و مردم یادشون رفت که این بابا شعبده باز بود. نهایت هنرش این بود که قاشق چنگال تقلبی رو خم میکرد. نه چیز دیگه.

اونقدر مردم ما زودباور بودن که کسب کار دروغی این آقا رونق گرفت و هر موقع اقدام میکردی برای ویزیت ۳تا ۶ماه بعد بهت وقت میدادن. البته اگه جناب دکتر انرژی دروغی خارج نبودن. بعد هم که وقت میداد یه ویزیت هنگفت ازت میگرفت.

تقریبا هزینه ویزیتش برابر با حقوق یکماه یک کارگر بود. کافیه اسم علی اکبری و انرژی درمانی رو سرچ کنید و عکسایی که میاد رو ببینید تا متوجه شید فقط افرادی که درگیر بیماری های سخت بودن گول ایشونو نخورده بودن. خیلی از سیاست مدارا فوتبالیست ها و آدمای دیگه هم درگیر این انرژی درمانی شده بودن.

خیلی خب برگردیم به داستان هدا.

روز اولی که میخواستن برن ویزیت هدا و باباش بودن. نزدیک اونجا یه فروشگاه اتکا بود چون زود رسیده بودن رفتن یه سری خرید برای خونه بکنن و بعد برن دکتر. وقتی رفتن خرید دیدن یه دستگاهی تو فروشگاه هست که تعیین قد و وزن دیجیتال انجام میده.

بابای هدا گفت از این به بعد هر بار میخوایم بریم پیش دکتر انرژی قبلش میایم اینجا تعین قد دیجیتال که با خیال راحت قدتو اندازه بگیریم. اون روز قدشو اندازه گرفتن و دیدن ۱۳۶ هست. اینجا ها دیگه آمپولارو هم قطع کرده بودن.

روز اول رفتن و این آقای علی اکبری هدارو میخوابونه رو تخت و میره بالا سرش و یه صداهایی از خودش در میاره انگار داره از خودش برق تولید میکنه. ویژ ویژ و ۴-۵ دیقه بالای بدن هدا میچرخه و تموم میشه.

از اتاق که میان بیرون هدا میگه بابا من هیچی حس نکردم. باباش میگه یا شانس و اقبال شاید با یه جلسه اتفاقی نیوفته دو سه جلسه بیایم ببینیم چی میشه.

دو ماه بعد دوباره وقت داشتن.

طبق قولی که باباش به هدا داده بود قبلش میرن اون تعیین قد دیجیتال هدارو سایز میگیرن میبینن از ۱۳۶ شده ۱۳۹.

اول شک میکنن بعد دوباره اندازه میگیرن میبینن نه مثی که واقعا شده ۱۳۹.

برگاشون ریخته بود. با هفته ای ۶ شب آمپول در طول ۱سال هدا نهایتا ۳ سانت بلند تر میشد. اما حالا با یه بار انرژی درمانی قدش ۳سانت بلند تر شده بود.

تو پوست خودشون نمیگنجیدن. هدا میخواست بال در بیاره و پرواز کنه. حس میکرد دیگه قدش به همه جاهایی که نمیرسید میرسه. دیگه اگه بره شهر بازی نمیگن به خاطر قدش نمیتونه یه سری از بازی هارو سوار بشه و کلی نشد دیگه یه جا تو ذهنش تیک خورد که میشه.

شاد و شنگول بودن و رفتن دوباره انرژی درمانی و تو برگشت شیرینی خریدن که جواب داد این درمان. مامان باباش میگفتن از اول باید میرفتن همین درمان رو انجام بدن الکی کلی هزینه دارو کردن و کل عمرش این بچه دست و پاش کبود بوده.

دوباره دو ماه گذشت و وقت انرژی درمانی شد رفتن اتکا که قد هدارو اندازه بگیرن دیدن شده ۱۴۲ این سری هم ۳ سانت افزایش.

یعنی رو ابرا بودن. اصلا باورشون نمیشد. خانوادگی ایمان آورده بودن به دکتر انرژی و تبلیغش رو پیش عالم و آدم میکردن. هدا اعتماد به نفسش بالاتر رفته بود. خیالش راحت تر بود استرسش کمتر بود. دیگه دارو نمیزد و درد آمپولارو نداشت و کلا انگگار داشت زندگی بر وفق مرادش میشد.

اینجا ها اوایل دبیرستان بود.

جلسه چهارم انرژی درمانی شد و قبل اینکه برن پیش دکتر انرژی دوباره رفتن اتکا که با دستگاه دیجیتالی قد هدار و اندازه بگیرن.

وقتی رسیدن جلوی اون دستگاه دیدن دستگاه خاموشه و روش نوشتن خراب.

خورد تو ذوقشون که نمیتونن ببینن اینسری قدش چقدر شده . دیرشونم شده بود. رفتن جلسه چهارم انرژی درمانی و گفتن بر میگردن خونه قدشو اندازه میگیرن.

رسیدن خونه با متر اندازه زدن دیدن هدا قدش ۱۳۶ هست.

هنگ بودن. باباش گفت حتما این متر مشکل داره. ما با دستگاه دیجیتالی اندازه گرفتیم اون که نمیتونه خراب باشه. رفتن از همسایشون متر قرض گرفتن و اندازه زدن دیدن نه مثیکه واقعا قد هدا رشد نکرده و اون دستگاه دیجیتال ناخواسته دستش تو کلاهبرداری با دکتر انرژی تو یه کاسه بوده و  هر سری الکی بیشتر قدشو نشون میداده.

هر کدوم یه جوری داغون شدن. باباش که کلی پول مفت داده بود بابت انرژی درمانی بدون هیچ نتیجه ای. هدا که کلی دل به امید شده بوده و روحیشو یه جا باخت. و  خانوادش که تعریف دکترو پیش همه کرده بودن و میگفتن هدا قدش ۶سانت بلند شده باید زنگ میزدن به همه میگفتن هیچ اتفاقی نیوفتاده و قد هدا بلند نشده و یه اشتباه دیجیتالی بوده.

من این موضوع رو زیاد دیدم و شنیدم که افراد سودجو و شیاد معمولا سر راه آدمایی سبز میشن که کارشون گیره و دنبال یه راه حل عجیب و معجزه وار برای مشکلشون میگردن. ایشالا که براتون اتفاق نیوفته. ولی اگه افتاد. یادتون باشه تو این شرایط احتمال اینکه گیر آدمای سودجو و شیاد بیوفتید بیشتر از هر وقت دیگست.

این اتفاق یه جریان خیلی سخت برای هدا و خانوادش بود.

بعد این اتفاق که آخرای دبیرستان بود فهمید ۱۳۶ بیشترین قدیه که قراره تو زندگیش تجربه کنه و باید با همین قد و هیکل زندگیش رو بسازه.

از دوم دبیرستان که دیگه آمپول نمیزد و در گیر و دار افزایش قد نبود شروع کرد به زندگی عادی و انجام دادن کارهایی که تا اون موقع انجام نمیداد.

رفت تو تیم بسکتبال مدرسه. دیگه نمیترسید کسی بهش بخوره و دستاش درد بگیره.

تکواندو رو شروع کرد با اینکه از همه جا شنیده بود قد رو میسوزونه.

دبیرستان براش خیلی خوب بود. مشاعره شرکت میکرد و شعر مینوشت، حرفه ای نقاشی میکشید. به کل فامیل ریاضی یاد میداد با داییش کوهنوردی میرفت و از هر چیزی که تا قبل این منع شده بود با آغوش باز استقبال میکرد.

بعد کنکورش یه سری اتفاق افتاد که کل خانوادشونو تحت تاثیر قرار داد. دایی کوچیکش که یک هفته از ازدواجش گذشته بود تو یه حادثه رانندگی از دنیا رفت. روحشون شاد.

دایی کوچیکش کسی بود که اون خواهراشو با تکنولوژی و چیزای جدید آشنا میکرد و جاهای مختلف میبردشون بود. با اون اولین بار اسکی رفته بودن. کوه رفتناشون با اون بود و آدمی بود که فارق از جنسیتشون تشویقشون میکرد که فعالیت های جدید انجام بدن و تجربه های مختلفی رو کسب کنن.

#داستان انتخاب رشته و دوران دانشجویی

من موقعی که رتبه م اومد سر مراسم های دایییم بود. بعد دایی بزرگم همیشه پشیمون بود از انتخاب رشته ش. اون زاهدان مهندسی برق خونده بود. میگفت بیا تو مهندسی پایینتر بزن ولی تهران. اون موقع رتبه م ۷۰۰۰ اینا بود. بعد دانشگاه تهران مدیریت زدم ولی خب انتخاب خیلی بدی بود.

چون من عاشق ریاضی و فیزیک بودم. میخواستم فیزیک بخونم. روز اول که رفتم سر کلاس مدیریت، مدیریت دولتی بود. استاد که اومد یه سری نکات گفت مثلا تو شرکت که کار کردین کارمند بودید فلان. خیلی حالم بد شد. گریه کردم اومدم بیرون گفتم میخوام انصراف بدم.

اونا هم گفتن کارت دانشجوییت که اومد میتونی انصراف بدی که دیگه یه سال طول کشید بیاد و منم اون موقع خسته بودم. کلا سال اول دانشگاه خیلی بهم سخت گذشت.

 

توی دانشگاه همچنان اون حسی رو داشت که فکر میکرد خرج زیادی گردن خانواده انداخته و باید صرفه جویی کنه توی خرج و مخارجش و یه کاری انجام بده و با درآمدش هزینه های خودش رو جبران کنه و سربار خانواده نباشه. این سرباری حسی بود که تجربه میکرد.

آخرای سال دوم دانشگاهش تصمیم گرفت به کسایی که تو دبیرستان درس ریاضی و فیزیک رو تجدید میشن تدریس کنه و از این راه درآمدی برای خودش ایجاد کنه.

از تو روزنامه شروع کرد پیدا کردن شرکت هایی که میگفتن معلم لازم داریم. باهاشون تماس میگرفت و به شاگرد های که اونا میگفتن میرفت درس میداد.

این درس دادنه هم براش درآمد داشت و کمکش میکرد کمتر حس عذاب وجدان داشته باشه، هم اونو دوباره با درسایی در تماس میزاشت که دوست داشت و ازشون انرژی میگرفت.

با شروع سال سوم دانشگاه رفت کلاس نقاشی اسم نوشت تو دانشگاه تهران.

تو نقاشی خیلی پیشرفت کرد و پیش استادای مختلف رفت و پرتره اشخاص رو یاد گرفت که بکشه.

خیلی نامحسوس کوه رفتن با دوستا و آشناها رو هم تو برنامش داشت. تا رسید به ترم آخر دانشگاه و باید برای پروژه دانشجویی از بین یه تحقیق و کارآموزی تو یه کارخونه یکی رو انتخاب میکرد.

#داستان پروژه دانشجویی از زبون هدا

رفتم پیش استادمون. گفتم میخوام برم حتما کارخونه. مدیریت صنعتی میخوندم. یه استاد دیگه کنارش نشسته بود یه شرکت بهم معرفی کرد از این پنجره دوجداره ها داشت. ادرسش رو داد. بابام یه روز منو برد اونجا. بعد اونا گفتن کاراموز ارشد مدیریت صنعتی قبول میکنن.

من لیسانس داشتم ولی رفتم و خلاصه هر روز سوار ماشین کارگرها میشدم. همه مرد بودن و براشون عجیب بود. ولی بعدش همشون باهام رفیق شده بودن. اونجا کارخونه هم کلا دو سه نفر کارمند خانم بود. من میرفتم اونجا با همه اوکی میشدم.

من با کارگرها انقد بهم خوش میگذشت. با مرام بودن واقعا. من وقتی برگشتم فهمیدم که من تنها کسی بودم تو اون کلاس که رفته بودم کارخونه. همه براشون عجیب بود.

 

بلاخره پروژه رو تحویل داد و دوباره کنکور و فوق لیسانس قبول شد.

فوق لیسانسشم عادی سپری شد اما با توجه به چیزایی که میدید و حرفایی که میشنید خیلی دوست داشت از ایران بره و مهاجرت کنه. در نهایت هم تصمیم به مهاجرت گرفت و شروع کرد کلاس های مختلف زبان رفتن و امتحان های لازم رو دادن. مدارکی که لازم بود رو گرفت و همه چیش آماده بود برای اقدام کردن و رفتن تا با یه اتفاق بد که فوت عموش بود مواجه شد.

بعد فوت عموش یه سری مشکلات خانوادگی براشون پیش اومد که همشونو درگیر کرد و یه جورایی هدا از فکر مهاجرت اومد بیرون و رفت تو یه شرکتی کار کردن.

هدا از استخر و شنا میترسید چون تو بچگی که قدش به قسمت کم عمق استخر نمیرسید نزدیک بود غرق بشه و یه بار بیهوش از آب آوردنش بیرون و این ترس هر موقع که استخر میدید تو وجودش سر باز میکرد.

چون یه مقداری حال روحی هدا خوب نبود یکی از دوستاش بهش توصیه کرد که پاشه بره استخر و شنا. هدا که داستان ترسشو تعریف کرد اون دوستشم گفت خب الان بهترین وقت برای یادگیری یه چیزیه. چون تو ذهنت درگیر یادگیری میشه و از فکر کردن به چیزای دیگه دست برمیداری. شاید کمکت کنه حالت بهتر بشه.

این توصیه دوستش به هدا کمک کرد و کم کم فکر و خیالاش نسبت به مشکلاتش کمتر شد.

وقتی یه مقداری با همین دوستش صمیمی تر شد اون گفت هدا من برای ویزای کاری دانمارک اپلای کردم. بیا تو هم اپلای کن واسه ویزای نیروی کار متخصص و بیا دانمارک. تو که همه مدارکت آمادست واسه این اپلای هم کار اضافه تری نباید بکنی. تست کن ببین میشه یا نه.

با توجه به اینکه هدا دوست داشت مهاجرت کنه و شرایط برای اینکه بتونه ویزای آلمان رو بگیره به نسبت دانمارک خیلی سخت تر بود، به حرف دوستش گوش داد و درخواست داد برای ویزای کاری دانمارک داد اما خیلی جدی نبود و بهش دل نبست.

تو این مدت شروع کرده بود با یه سری از دوستا و بیتا خواهرش که پایه کوهنوردیش بود میرفتن کوه.

خیلی جدی نبودن تو کوه رفتن و تک و توک میرفتن دربند.

کم کم از اون اکیپ چند نفر ازدواج کردن و آسته آسته گروه کوهنوردیشون به هدا تنها رسید.

توی شرکتی که کار میکرد یه پسری بود که توی این قصه ما فرید صداش میکنیم و اهل کوهنوردی بود. هدا و فرید تو بخشی که کار میکردن که هر روز همدیگه رو میدیدن و اون اول هفته ها میومد از تجربه کوه رفتناش تعریف میکرد. چیزی که هدا خیلی دوست داشت تجربه کنه.

هر سری هدا به فرید میگفت بیا سری بعد که میخوای بری کوه منم ببر من میخوام کوه واقعی برم کوه های اطراف تهرانو بسمه دیگه خیلی دیدم. اما فرید خیلی به درخواست هدا توجهی نمیکرد.

تا اینکه هدا از محل کارش اومد بیرون و رفت تو یه شرکت دیگه که از لحاظ سطح کاری بالاتر از شرکت قبلی بود.

فرید هر چند وقت یه بار به هدا پیغام میداد و حال احوال میکرد از شرایط بد کاری و حقوق پایینش میگفت و از هدا میخواست اگه جایی میشناسه یا میتونه تو شرکتشون کار براش جور کنه معرفیش کنه.

چند باری که این تماس ها شکل گرفت هدا هم بلاخره به مدیرش معرفیش کرد و با اینکه فرید دانش لازم برای اون کار رو نداشت ولی با اصرار هدا فرید اومد تو اون شرکت و فعال شد.

فرید هم انگار که میخواست لطف هدارو جبران کنه یه بار که قرار بود برن علم کوه به هدا تعارف زد که اگه دوست داری بیا.

هدا هم این تئارف رو سفت گرفت و گفت من وسیله ندارم فرید چی باید بیارم؟

#خرید وسایل کوهنوری

گفت من وقت ندارم باهات بیام خرید. ولی یکی رو میشناسم پول میگیره میاد کمکت خرید میکنه. من حالا وسایلی که داشتم باهاش میرفتم کوه مثل خیلی های دیگمون که اشتباه میکنیم. مال منم غلط بود. کوله و کفش درست گرفتم و دلیل اینکه چرا کیف و کفش کوه هست رو فهمیدم.

اون اقا اومد و خلاصه با هم رفتیم منیریه. تقریبا من یه تومن جور کردم و رفتم اول کفش بخرم که کلا دو تا دونه کفش هم سایز پای من بود که یکیش ۹۰۰ بود که نمیتونستم چون همه پولم میرفت. یکی دیگه هم بود که برند نبود ولی کلا سایز کوچیک اینا تهش ۳۶ بود و پای من ۳۳ بود.

من اینارو خریدم و یه جوری گفتم چفتش میکنم. من باید کوله سه روزه میگرفتم. کوله ها کلا تا گردن من بود. ما گشتیم تا یه برند المانی پیدا کردیم که کوله زنونه داشت و اون ۵۰۰ تومن بود که باز کوتاه تر بود.کیسه خواب خریدم بعدش و کلا تهش فک کنم ۱۵ هزار تومن مونده بود که اون یارو چون باهام دوست شده بود گفت براش کلاه بخرم دیگه چیزی نمیخواد که با همون پول خریدم.

تهش بهم گفت خب حالا یه هفته قبل هم برو توچال تا ایستگاه پنج که هم هوا بشی و منم همین کارو کردم که با همون لباس قبلیا رفتم و برگشتم.

 

مدل چیدن وسایل برای ۳روز کوهنوردی توی کیف رو از تو اینترنت پیدا کرد و شروع کرد به چیدن کیفش. واسه چهارروز باید کنسر و وسایل و لباس بر میداشت.

وسایلو با موفقیت چید تونست همه چیرو تو کیفش جا بده. ولی میشکلی که داشت این بود که نمیتونست کوله رو رو دوشش نگه داره. اونقدر سنگین بود به جای اینکه اون کوله رو حمل کنه کوله داشت اونو از پشت میکشیدش.

یه لحظه تصور کنید. هدا قدش ۱۳۶ بود. وزنش ۴۵

کفشاش هر کدوم ۷۵۰ گرم بود. جمعا میشد یک کیلو و نیم و وزن کوله پر شده اش هم نزدیک ۱۲ کیلو بود. اما خب کاری نمیتونست بکنه. اگه میخواست این سفر رو بره باید این شرایط رو تحمل میکرد.

قرار بر این بود که شب باید میرفت سوار ماشینی میشد که فرید توش بود و میرفتن به سمت علم کوه

باباش شب برد رسوندش و هدا سوار ماشینشون شد. چند دیقه ای که گذشت هدا ترسید و پشیمون شد. پیش خودش میگفت عجب غلطی کردما. چجوری برم بالا آخه. من تا حالا کوه درست حسابی نرفتم. حالا که نه میتونم کولمو بلند کنم نه کفش درست دارم تازه باید برم بالای دومین قله بلند ایران.

هدا میدوسنت که علم کوه آمار مرگ و میرش از دماوند بیشتره و یه جورایی به k2 ایران معروفه.

K2 دومین قله بلند دنیاست ولی آمار مرگ و میرش از اورست که بلند ترین قله دنیاست بیشتره.

بخاطر این شباهت آماری خیلی ها به علم کوه k2 هم میگن.

خب لازمه این نکته رو هم ذکر کنم که تیمشون قرار بود از ساده ترین یال علم کوه حرکت کنه و بالا برن.

خلاصه همش تو فکرش بود چه غلطی کردم اومدم نباید میومدم و این حرفا که تو ماشین خوابش برد و رسیدن به جایی که باید راه میوفتادن به سمت قله.

وقتی پیاده شدن هدا با خودش گفت ببین تو مگه همه عمرت آرزوت نبوده کوهنوردی واقعی بکنی. الان هم شرایطش پیش اومده و همه امکاناتشو داری. تو خیلی قوی ای و مطمئن باش میتونی این کوها که چیزی نیست تو اورست رو هم میری بالا. اینارو تو ذهن خودش گفت و حسابی آماده کرد خودشو برای اینکه قله رو یه تک بره بالا.

رفت دم صندوق ماشین و  کوله اش  انداخت رو دوشش و اومد که قدم برداره بره به سمت جلو چون به کفشاش و بار زیاد رو دوشش عادت نداشت بعد دو قدم پاهاش پیچید تو هم و از پشت کوله سنگینی کرد و خورد زمین. اونقدر کوله سنگین بود که نمیتونست کنترلش کنه.

دوباره بلند شد و به خودش روحیه داد که اشکال نداره تو میتونی این کوله که چیزی نیست و این حرفا و دوباره راه نیوفتاده از پشت خورد زمین.

یه زن و شوهری اونجا بودن که جدا از کوهنوردی مربی کوه نوردی و سنگ نوردی هم بودن و بدن ورزیده ای هم داشتن. اونا که دیدن شرایط اینجوریه به هدا گفتن کولتو ما برات میاریم.

اون آقا که فهمید هدا دفعه اولشه و تازه وسایلشو خریده بهش گفت ببین، قدم های کوتاه و آروم بردار. تا آخرین قله دنیارو هم میتونی بری فتح کنی.

رمز ادامه دادن تو کوهنوردی اینه که فقط آروم و کوتاه قدم برداری. هدا هم مدام تشکر میکرد از اون زن و شوهر بخاطر لطفشونو سعی میکرد از تجربیاتشون یاد بگیره.

کفشاش اونقدر گنده و سنگین بود که حتی وقتی بدون بار هم راه میرفت زمین میخورد. از یه جایی به بعد با خودش پذیرفت که تا بخواد با این کفشا عادت کنه باید زمین خوردن رو هم بخشی از کوه نوردیش بدونه.

طرفای عصر رسیدن به جایی که باید اطراق میکردن.

بعد یه ساعت استراحت اکثرشون دوباره آماده شدن برای کوهنوردی و گفتن میخوان برن بالا هم هوایی کنن برگردن. به هدا هم گفتن ولی اونقدر خسته شده بود و پاهاش تاول زده بود که گفت من نمیتونم بیام. تقریبا اندازه یکی و نصفی ایستگاه ۵ راه رفته بود

یه لغت عجیب به کار بردم که خوبه در موردش توضیح بدم .

کلمه هم هوایی

وقتی میخوان توی کوه به ارتفاعات بالا برن، معمولا بدن نمیتونه همون دفعه اول از لحاظ تنفسی خودشو با میزان اکسیژن کمتر توی ارتفاعات تطبیق بده ؟

به همین خاطر تا یه جایی که از لحاظ هوایی خیلی تفاوتی نداشته باشه بالا میرن. بعد اطراق میکنن. بعد دوباره میرن تا یه جایی بالا و یه خورده تو اون ارتفاع میمونن و تنفس انجام میدن تا بدنشون به اون سطح اکسیژن عادت کنه و دوباره بر میگردن پایین استراحت میکنن و روز بعد دوباره میرن بالا.

این یه تعریف خیلی ساده از هم هوایی بود فقط در این حد که حدودی بدونید چی هستش و چرا این کار رو میکنن.

اون شب تیمشون رفتن بالا هم هوایی کردن و برگشتن خوابیدن

#صعود به علم کوه

فرداش دو نفر سرگیجه اینا گرفتن و نیومدن دیگه. من هم کولمو خالی کردم و گذاشتم کنار و رفتیم تا یکی دیگه از پسرهای دیگه هم حالش بد شد و برگشت پایین. یکی دیگه که با من بود که هی میرفت بالا میورد دوباره میرفت بابا. اون تا خود قله بالا اورد و اومد ادامه راه رو.

هی میومد از من میپرسید و من میگفتم اره من اوکیم و خوبم. رسیدم دم قله و نمیتونستم تهش رو برم یعنی فقط ۴ متر تا قله مونده بود. اون اقایی که به من گفته بود تو اروم اروم بیا بهم گفت که خوب اومدی و خوب تونستی هم هوایی کنی.

 

هدا از این که بدنش برای کوه رفتن روی خوش نشون داده بود خیلی خوشحال بود.

از اونجا برگشتن چند وقتی گذشت تا تاولای پاش خوب شد و حسابی استراحت کرد و داستان کوه نوردیشو برای همه دوستا و آشناهاش تعریف کرد.

حالا که دیگه پاش به کوه رفتن باز شده بود دوباره به فرید گفت فرید کوه بعدی کجا میخواید برید؟ اون گفت قراره عجله ای بریم توچال و برگردیم.

هدا هم گفت توروخدا منم بیام و فرید هم تو رودروایسی قبول کرد که هداردو ببره.

علم کوه چون کوه بلندی بود و تایم هم داشتن و همهوایی برای خیلی از بچه های تیمشون سخت بود همه آروم میرفتن و قدم های کوتاه هدا مشهود نبود.

اما تو این سری که تا ایستگاه ۵ سریع میخواستن برن سرعت پایین هدا و یکی دو نفر دیگه که تازه کار بودن، مشهود بود و باعث شد دقیقه ۹۰ برسن و اگه یه دقیقه دیر تر میرسیدن به تله کابین نمیرسیدن و باید پیاده بر میگشتن.

این دیر رسیدنشون به تله کابین باعث شد فرید همه این تاخیرو بندازه گردن هدا و یه جورایی بعد این جریان هر موقع میخواستن برن کوه بپیچونتش.

هدا که دید فرید دیگه اونو با خودش نمیبره تو گروهشون با خودش گفت بگرده یه گروه برای خودش پیدا کنه که اونم با خودشون ببرن. گشت و یه مجموعه ای رو پیدا کرد که یه حالت تور طور کوه میرفتن و قیمت گذاریشون هم خیلی گرون بود. ولی با خودش گفت اشکال نداره میره شاید اونجا تونست با چند نفری دوست بشه.

با این تیم که یه مجموعه خیلی بزرگ و معروفی هم بودن راه میوفته میره. تو اون جمع کسایی که ثبت نام کرده بودن یه بسکتبالیست بود که قدم هاش به قول هدا اندازه قد اون بود. هی از تیم  میزد جلو و وقتی تیم میرسید غر میزد و میگفت حوصلم سر میره و چقدر کند میاید و سریع تر باشید و این حرفا.

سرپرست اون گروه که خودش هم بدش نمیومد تند تر بره  گفت آقا اونایی که سریع میان بریم زودتر جلو اونایی هم که آروم میان با دستیار من آروم بیان.

کلا دونفر نمیتونستن سریع برن و یکیش هدا بود و دومی یه دختر دیگه که اونم سختش بود سریع راه بره. این دونفر با یه خانمی که دستیار سرپرست بود شروع کردن آروم آروم رفتن.

دستیار سرپرست هم هی میگفت هر وقت میخواید برگردید برگردیدا اصلا به خودتون فشار نیارید.

اینا با اختلاف تقریبا یک ساعت با باقی تیم رسیدن قله اونا که زودتر رفته بودن و استراحتشونو کردن تا این ۳نفر رسیدن وسایلشونو جمع کردن که راه بیوفتن برگردن. خستگی در کردن به کنار،‌ در حدی عجله داشتن که به زور اجازه دادن هدا و اون دختر یه عکس با قله بگیرن.

برگشتن و هدا از این تیم خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت دیگه با این گروه جایی نره.

از اونطرف یه حس خیلی بدی نسبت به خودش داشت و میگفت من با هر تیمی برم کوهنوردی قدمم کوتاهه عقب میمونم نمیتونم باهاشون همپا حرکت کنم.

این رفتارا و داستانا باعث شد چند وقتی قید کوه رفتن رو بزنه.

یه روز همون آقایی که باهاش رفت خرید وسایل کوه بهش پیغام داد که چی شد چند تا کوه رفتی از وسایل استفاده کردی؟ راضی بودی؟

هدا هم حال احوال کرد و شروع کرد به صحبت، گفت آره ۳جا رفتم ولی دیگه هیچکی منو قبول نمیکنه.

با اون گروه شرکتی که تور میزاره هم رفتم منو جا گذاشتن و نذاشتن رو قله اصلا استراحت بکنم و یه جوری برخورد کردن انگار بارشونو سنگین کردم.

الان با این شرایط و اتفاقا واقعا نمیدونم با کی برم کوه.

اون آقا بهش گفت یه سری بچه های نازی آباد یه گروه کارآموزی کوهنوردی دارن به اسم بهمن.

میخوای برو کارآموزی تو کلاساشون شرکت کن تو که کوهنوردی دوست داری شروع کن علمی یاد گرفتن بعدش کم کم میگردیم برات گروه پیدا میکنیم.

هدا هم گفت باشه کجا باید برم.

اون آقا گفت جمعه دربند دور میدون باش.

روزش رسید هدا هم وسایلشو برداشت و راه افتاد رفت رسید اونجا و و یه مقدار آشنا شد باهاشون و فهمید که اونا تحت نظر استاد محمود نظریان که خیلی ها به اسم محمود افغان میشناسنشون کار میکنن. ایشون از پیشکسوتان کوهنوردی هستن.

خیلی با این گروه مچ شد و اینکه سر قدم شده بود و دیگه کسی جا نمیزاشتش از همه چی براش تو کوهنوردی با ارزش تر بود.

اونقدر باهاشون مچ شد که کم کم باهاشون رفت سنگنوردی دیواره نوردی طبیعت گردی و کلی جای دیگه.

یادتونه گفتم اقدام کرد برای دانمارک ولی بیخیالش بود و کار خاصی نمیکرد.

یه سری که با همین گروه و خواهرش با هم رفتن کوه و برگشتن بهش خبر رسید که کارای ویزای دانمارکش داره اکی میشه و یه سری کار باید انجام میداد.

تا فهمید قضیه از این قراره و نهایتا ۶ماه دیگه ایرانه رفت به سرپرست تیم کوهنوردیشون گفت که ببین من ویزام داره میاد نهایتا ۶ ماه وقت دارم توروخدا بیا منو ببر سبلان و دماوند من آرزومه قبل رفتنم این دوتا کوه رو برم و ببینم.

چون هدا سر قدم تیمشون بود و همشون هدارو دوست داشتن اونم گفت باشه من بهت قول میدم قبل رفتنت این دوتا کوه رو بری.

از اون موقع که این درخواستشو به سرپرست تیمشون گفت یه هفته در میون کوه میرفتن که آماده بشن برای سبلان و دماوند.

بعد تقریبا ۳ ماه برنامه چیدن که برن سبلان.

این خاطره ای که استاد افغان برای هدا ساخت خیلی براش ارزشمند بود و درس های زیادی بهش داد. وقتی برگشت بعد ۳هفته که هنوز هدا کامل ریکاوری نشده بود بدن درد و عضلاتش به حالت نرمال نرسیده بود که برنامه دماوند چیدن.

بعد دماوند قله شیر کوه یزد رو هم رفت و تقریبا آخرین قله ای بود که تو ایران میرفت.

تقریبا چند ماه بعد کاراش برای دانمارک اکی شد و رفت دانمارک

اونجا ویزاش ویزای کار بود و باید تو ۳ سال کار تخصصی پیدا میکرد.

بعد از یکسال کار کردن تو صرافی تونست برای رشته تخصصی خودش توی شرکت آدیداس که تو آلمان بود کار پیدا کنه و نقل مکان کرد به اونجا.

بعد یه مدت با شوهرش آشنا شد و در نهایت ازدواج کرد و الان مدیر آی تی دفتر مرکزی شرکت آدیداس هست و ازدواج کرده و داره زندگیشو میکنه.

ازش خواستم یه مقدار از سختی ها و تفاوت برخورد و نگاه مردم اینجا و آلمان بگه اگه چیزی وجود داره و دیدم که حرف واسه گفتن زیاد داره.

پایان داستان

قصه زندگی هدا رو شنیدید. با چالش هایی که میتونه نرمال نبودن برای آدما داشته باشه آشنا شدید.

حالا لازمه بدونید که هدا ژن کوتاه قامتی نداشت و چون غده هیپوفیزش کار نمیکرد رشدش درست شکل نگرفت.

حالا شما تصور کنید افراد کوتاه قامتی که تو ایران زندگی میکنن چه سختی هایی رو به صورت روزانه برای عبور و مرور و زندگی توی شهر دارن متحمل میشن.

صد در صد در آینده سراغ یکی از این افراد هم میریم اما اینجا میخوام برگردیم به دسته کوچیک تری که نه زنگی زنگیه، نه رومی رومی.

هدا نه کوتاه قامت بود نه قد عموم مردم جامعه رو داشت.

این نرمال نبودن یا مثل اکثریت نبودن چیزیه که فقط در مورد قد نیست. ممکنه در مورد هر چیز دیگه ای باشه که مثل اکثریت نیست.

از مسائل فیزیکی گرفته تا مسائل فکری و روحی.

یه جورایی ما تو پذیرش آدمای دوروبرمون نیستیم و اینکه بقیه رو اونجوری که هستن نپذیریم، باعث شده حال خودمون هم خوب نباشه چون در پس این قضیه همش فکر میکنیم که اونا هم تو پذیرش ما نیستن.

متوجه شدید چی میگم.

به نظر من اگه شما آدمی باشید که قد و وزن و لباس و بقیه چیزای بقیه رو قضاوت نمیکنید، ذهنتون از این موضوع راحته که بقیه در مورد من چی فکر میکنن. اصلا نفس این موضوع از این میاد که شما در مورد بقیه چی فکر میکنید.

در غایت داستان اصلا مهم نیست که بقیه در مورد شما چی فکر میکنن. اینکه تو پذیرش بقیه باشید و قضاوتشون نکنید، کمکتون میکنه ذهنتون از این زمزمه خلاص بشه که من به نظرشون خوب بودم؟ در مورد من چی فکر میکنن و کلی زمزمه دیگه که میوفته به جونتونو انرژیتونو میمکه.

امیدوارم که تونسته باشم منظورمو برسونم.

در مورد این موضوع توی اپیزود دوم راوی شو که پادکست جدیدمون هست رامتین خیلی قشنگ صحبت کرد و تبادل نظرمون اونجا میتونه روشن ترتون کنه. پیشنهاد میدم حتما ببینید یا بشنویدش تا بتونید بهتر درکش کنید. ولی اینجا هم یه چیزایی رو گفتم یه چیزای دیگه ای رو هم میخوام بگم.

دقت کردید چرا وقتی پیش آدمایی هستیم که قضاوتمون نمیکنن راحت تریم.

به نظرتون چرا بودن پیش آدمایی که براشون مهم نیست، چی پوشیدیم و چجوری راه میریم و چجوری حرف میزنیم، حال بهتری داره؟ اصلا واسه شما هم اینجوری هست؟

تا حالا دقت کردید چجور آدمایی ازتون انرژی میگیرن؟

پیش کیا دوست ندارید زیاد بمونید؟ از ته قلبتون دوست دارید با کیا بیشتر در ارتباط باشید؟

واسه شما کدوم دسته بودن؟

اون دسته آدمایی که هم شما هم بقیه رو قضاوت میکنن

یا اون دسته آدمایی که تو پذیرش شما هستن و شمارو همونجوری که هستید پذیرفتن.

من سعی میکنم با دسته اول که قضاوتم میکنن خیلی رفت و آمد نداشته باشم. چون دیدم وقتی پیش کسایی هستم که منو با شغل، مدل لباس پوشیدن، کوتاهی و بلندی، چاقی و لاغری، برند کفش و کیف و این چیزا قضاوت میکنن حال خوبی ندارم.

اما وقتی پیش آدمایی هستم که منو میپذیرن و میتونم خودم و اون چیزی که تو وجودم هست رو بازی کنم خیلی حالم بهتره.

تجربه من اینجوری بوده. خوشحال میشم تو کامنتا تجربتونو راجع به این موضوع و این دسته های مختلف بخونم و بدونم شما تو کدوم دسته اید و با کدوم دسته راحت ترید و چجوری فکر میکنید.

خیلی خب از رو منبر میام پایین.

ممنونم از اینکه مارو گوش میدید و به دوستاتون معرفیمون میکنید. این برامون خیلی ارزشمنده.

اگه خودتون قصه ای دارید یا دوروبرتون کسی رو میشناسید که قصه زندگی شنیدنی و جذابی داره و به نظرتون جای قصه اش تو پادکست راوی خالیه، به شرط اینکه این شخص در قید حیات باشه و ما بتونیم باهاشون صحبت کنیم. تو دایرکت پیج اینستاگرام راوی، مارو از قصشون مطلع کنید.

ممنونیم از نیلی، دوپامین، سعید، آزاده، هوشنگ، غزل، فریده، احسان و بقیه عزیزایی که بدون نام از ما حمایت مالی کردن.

بابت همه حمایت هاتون ازتون ممنونیم. چه پی پلیا چه حامی باشیا.

لینک راه های حمایتی ما به همراه شبکه های اجتماعیمون تو توضیحات اپیزود هست.

شما که راوی رو گوش میدید مطمئنم اگه راوی شو رو گوش نمیدید دارید یه محتوای خیلی نزدیک به سلیقتونو از دست میدید. تو پادکست راوی شو یه اتفاقایی قراره بیوفته که پیشنهاد میدم به هیچ عنوان از دستش ندید.

بازم پیشنهاد میدم کانال یوتوبمون رو هم دنبال کنید اونجا ویدیو های آموزشی در مورد ساخت پادکست، ویدیو کست های راوی شو و یه سری ویدیو های باحال دیگه میزاریم که مطمئنم خوشتون میاد.

حالا که شما تا اینجا همراهمون بودید میرسیم به پیشنهاد بارجیل برای شما

بارجیل. یک کد تخفیف ۳۰ هزار تومنی برای خریدهای بالای ۹۰ هزار تومن واسه خرید اولتون از سایتشون در نظر گرفتن که تا پایان امرداد ماه ۱۴۰۱ اعتبار داره . فقط کافیه تو سبد خریدتون، کد تخفیف «Ravi» رو وارد کنید. لینک خرید از بارجیل به همراه کد تخفیف رو تو توضیحات اپیزود گذاشتم.

ممنونیم از ایرانیکارت و بارجیل که اسپانسر ما بودن.

ممنونم از پارمیدا شاه بهرامی عزیز بخاطر همه زحماتی که برای پادکست راوی میکشه.

قرارها

بعد نوشتن این اپیزود با خودم چند قرار گذاشتم.

قرار اول

یادم باشه خانوما جنس دوم نیستن. اصلا جنس دومی جایی نیست. خداروشکر این دید یه کم ، کم شده اما هنوز خیلی راه داره تا منقرض بشه. حواسم باشه در مورد این طرز فکر حرف بزنم و به هر کسی میتونم آگاهی بدم تا این برتری جنسیتی رو از ذهن ها پاک کنیم تجربه بی نظیر کنار هم و سر جای درست بودن رو بیشتر تجربه کنیم.

قرار دوم

هشیار این باشم که قد و وزن و لباس و ببقیه چیزای آدما قرار نیست به من آسیبی بزنه که بخوام نگرانش باشم و براش وقت بزارم و بهش فکر کنم و اونهارو با این موارد قضاوت کنم.

حواسم باشه که قضاوت کردن بقیه یه زمزمه ای هست تو سر من که فقط انرژی منو میگیره و نمیزاره با اون شخص ارتباط برقرار کنم. بجای این کار میتونم با پذیرش اون آدم ارتباط جدیدی رو شکل بدم و خدارو چه دیدی شاید دوستای صمیمی همدیگه هم شدیم.

و قرار آخر

تجربه کوه رفتنای هدارو که شنیدم خیلی دوست داشتم من هم تجربشون کنم. میدونم کوه جدا از انرژی خوبی که به آدم میده حس و حالی هم داره که هیچ جای دیگه نمیشه تجربش کرد.

با خودم قرار گذاشتم که از این به بعد سالی حد اقل یه قله برم. خدارو چه دیدی شاید کوهنورد شدم.

 

آخر قصه اینجاست

اما

قصه آخرم

این نیست

۰ ۰ votes
امتیازدهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest

0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x