۱۳-علی طوفانی

اعتیاد به مواد مخدر چیزیه که میتونه هر زندگی ای رو از هم بپاشونه و نابود کنه. تا قبل این داستان فکر میکردم اعتیاد واسه آدم بزرگاست. از این قصه فهمیدم یه بچه ۱۱ ساله که دیندار و خانواده دوست و کاری هم بوده میتونه به قرص و شیشه معتاد بشه

 

وقتتون بخیر

این قسمت سیزدهم راویه و من آرش هستم. این اپیزود توی تیر ماه ۹۹ تولید و ۷ام امرداد ماه ۹۹ منتشر شده.

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، قصشونو شنیدنی تر کرده.

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر بشنوید

کانال تلگرام هم زدیم و اگه کسی رو میشناسید که هیچ جوره پادگیر نصب نمیکنه کانال تلگراممون رو براشون بفرستید.

البته اونجا با چند روز تاخیر اپیزودهای جدید منتشر میشن.

قبل از همه چیز بگم فکر میکنم بعضی پدر و مادرا صلاح ندونن بچشون این اپیزود رو بشنوه. پس پدر و مادرا اول گوش بدن اگه صلاح دیدن بزارن بچه هاشون هم گوش بدن.

توی این اپیزود قصه پسری رو میشنوید که خیلی زود بزرگ شد. خیلی زود سر کار رفت خیلی زود معتاد شد و خیلی زود معروف شد خیلی زود شد الگو جوون های دیگه برای ترک کردن اعتیادشون.

شروع داستان

اسم واقعی پسر قصه ما علی طوفانی هستش

علی طوفانی فرزند محمد علی طوفانی

علی دوتا خواهر بزرگتر از خودش داره و یه برادر کوچیکتر

علی از وقتی به دنیا اومد بچه خیلی آرومی بود. پدر علی تو کار برنج بود و اگه از قدیم برنج طوفانی یادتون باشه تاجرش بابای علی بود. علی ۴ ۵ سالش بود که باباش توی این حرفه ورشکست میشه و از لحاظ مالی خیلی وضعشون بد میشه.

بابای علی بعد از اینکه دیگه نمیتونه تو کار برنج باشه بابای علی با وانت پیکانی که داشتن میرفت از شرکت میهن بستنی عمده میگرفت و به سوپر مارکتا میفروخت. علی هم بعضی وقتا همراه باباش میرفت. تا اومد تو این کار دوباره پا بگیره، اوضاع قر و قاطی شد و دوباره ورشکست شد و اوضاعشونم خراب تر شد.

به جایی رسیدن که بابای علی با موتور سینی پیراشکی میخرید و دم مدرسه ها میفروخت تا خرجشون رو در بیاره. همین کار هم که جواب نمیداده و تا شب هر کاری که میتونسته از توش پول در بیاره انجام میداده.

پدرش بعضی شبا که میومده خونه از شدت سرما سیبیلاش یخ زده بود و قندیل میبسته.

علی خیلی دوست داشت بتونه کار کنه و به باباش کمک کنه.

بعد یه مدتی علی و باباش با وانت میرفتن کارتن جمع میکردن. تو خیابونا میگشتن تا کارتن پیدا کنن و پشت وانت جمع میکردن تا بتونن بفروشن و سر گشنه رو بالش نزارن. اینجاها علی باید میرفت مدرسه و بیشتر دوست داشت کار کنه تا اوضاعشون بهتر بشه و کمک باباش باشه.

یه بار که کارتنارو جمع کرده بودن و میخواستن ببرن اطراف شهر که بفروشن و پولشو بگیرن بابای علی راه رو اشتباه میره. اونا میخواستن برن رباط کریم اشتباه میرن سمت پرند.

پرند اون موقع شهر کوچیکی بود و علی و باباش رفته بودن توش و نمیدونستن کجان.

پدرش غرق نگاه کردن شهر و مغازه هاش شده بود و به علی گفت علی اینجا ساندویچی نداره ها.

علی به باباش میگه بابا اینجا کلا ۴۰ تا خانواده هست ساندویچی میخوان چیکار آخه.

باباش میگه نه اینجا ساندویچی میخواد.

اونا راهشونو پیدا میکنن و میرن و چند روز بعد بابای علی خیلی جدی میوفته دنبال اینکه بتونه اونجا یه ساندویچی بزنه و با کلی دردسر و رفت و آمد موفق میشه یه مغازه کرایه کنه و وسایل بگیره و شروع کنه به کار کردن

یکی دو ماه اول خیلی خبری نبوده اما ماه سوم چهارم توی شهر پرند دانشگاه آزاد و دانشگاه پیام نور باز میشه و کلی دانشجو تو طول روز میومدن به پرند و بر میگشتن شهرشون. خب اینا سر ظهر گشنشونم میشد دیگه. تنها ساندویچی اونجا هم علی اینا بودن

کار و کاسبی باباش رونق میگیره، در حدی که علی و مامانش و خواهر کوچیکشم به باباش میپیوندن و اونجا شاغل میشن.

بعد از دانشگاه طرح مسکن مهر هم اونجا فعال میشه و یه عالمه کارگر و کارفرما هم به مشتریاشون اضافه میشن.

علی از همون موقع ها حقوق هم از باباش میگرفته و طعم پول درآوردن رو تجربه میکنه.

تو خاندان علی اینا اینکه پسر خونواده کاری باشه خیلی ارزشمند بوده و بخاطر اینکه علی از همون بچگی کار میکرده و پول در میاورده پدر و مادر علی خیلی بهش افتخار میکردن.

علی میره مدرسه و معمولا بعد مدرسه میرفته پیش باباش سر کار و از اونورم خیلی دیندار بوده و مدام تو مسجد محلشون بوده.

حتی یه مدت زیادی هم مکبر بوده و تو مسجد محلشون اذان میگفته. خیلی از دوستاشو اونجا پیدا کرده بود.

کار و بار باباش که بزرگ و بزرگتر شد اونا چندتا کارگر گرفتن و مامان و خواهرش دیگه نمیرفتن مغازه اما علی همچنان میرفت

علی اونجا آدمایی رو میدید که سیگار میکشن.

وقتی کارشون تموم میشه سیگار میکشن.

وقتی میخوان کارشونو شروع کنن سیگار میکشن.

اعصابشون که خورد میشه سیگار میکشن و آروم میشن و این براش خیلی باحال بود

حتی خود پدر علی هم سیگار میکشید.

همسایه هاشونم وقت و بی وقت سیگار میکشیدن

فکر میکرد حتما چیز خوبیه. سیگار براش شد نماد آرامش و بزرگ شدن.

تقریبا ۸-۹ ساله بود که یه عروسی توی شهرستان دعوت میشن. علی خیلی دوست داشت تو عروسی خوشتیپ و باحال باشه.

بین دوستاش دیده بود اونایی که موهاشونو مدل بکسری زدن باحال تر از بقیه هستن و اون مدل مو رو خیلی دوست داشت.

به خانوادش گفت و واسه اون عروسی فامیلشون موهاشو بکسری زد.

توی عروسی همه ازش تعریف میکردن و میگفتن خیلی بهش میاد. خودشم خوشش اومده بود و دوست داشت دیگه موهاشو فقط بکسری بزنه.

از عروسی که برگشتن علی خجالت میکشید با اون موها بره مسجد. با خودش گفت وای میستم موهام بلند شد اون موقع میرم مسجد. چند وقتی درگیر مغازه و کار کردن و این حرفا بود و وقتی موهاش بلند شد دوباره موهاشو بکسری زد و این مدل مو شد شروع دوستی با بچه های خوشتیپ محلشون یعنی اونایی که بیشتر فشن و به روز میگشتن و همزمان شد با مسجد نرفتن علب.

معمولا از همون بچگی دوستاش از خودش بزرگتر بودن. میدید که دوستاشم مثه باباش و کارگرای فست فودشون و همسایه هاشون سیگار میکشن.

شروع به سیگار کشیدن

یه بار که دوستاش بهش سیگار تعارف میکنن اونم رد نمیکنه و سیگار اول رو میگیره و شروع میکنه خیلی ناشیانه کشیدن.

علی اینجاها دوم سوم دبستان بود و خیلی تفریحی، وقتی دوستاشو میدید باهاشون سیگار میکشید. در حد هفته ای ۱ نخ.

به واسطه اینکه پیش باباش کار میکرد مدرسه رفتنش قسطی بود.

این قسطی بودن در حدی بود که بعضی روزا صبح میرفت کله پاچه میخورد و تو خیابونا میچرخید تا دم ظهر که میرفت مغازه باباش کار کنه.

به قول علی بچه ای که از بچگی طعم پول درآوردن رو بچشه سخت میشه کاری کرد که درس بخونه.

درس نخوندن و کار کردن و با دوستاش وقت گذاشتن ادامه داشت تا یه روز تو خونه با مامان باباش دعوا میکنه و از خونه میزنه بیرون. اعصابش خورد بود و ناراحت.

از جلو یه دکه رد میشه و میره یه سیگار میخره و روشن میکنه.

تازه میفهمه اون لذتی که پدرش و همسایه هاشون موقع اعصاب خوردی سیگار میکشیدن چی بوده. بعد این اتفاق سیگار کشیدن علی دیگه تفریحی نبود. از هفته ای ۱ نخ سیگار با دوستاش شده بود هفته ای دو سه نخ تنهایی.

مسجد رفتن رو که بیخیال شده بود عصر ها واقعا حوصلش سر میرفت و دنبال یه تفریح بود.

یه باشگاه بیلیارد تو شهرشون بود و تفریح علی و دوستاش بیلیارد بازی کردن بود. نزدیک ۱ سال هر روز باشگاه بیلیارد بود. خورد خورد بیلیارد یاد گرفته بود و حرفه ای شده بود اما خسته شده بود. هر روز تنها تفریحشون بیلییارد بود. من بازم سنشو میگم که دستتون بیاد چه خبر بوده. علی اینجا ها ۱۱-۱۰ سالش بود.

علی و دوستاش هیچ تفریح دیگه ای نداشتن که بتونن انجام بدن. نه شهربازی ای تو شهرشون بود نه سینمایی نه محل تفریح خاصی.

خسته شده بود از اینکه هر روز فقط برن باشگاه بیلیارد و بیلیارد بازی کنن. یه روز که خیلی از این موضوع کلافه بود با دوستش رفته بودن یه پارک نزدیک باشگاه بیلیارد نشسته بودن و داشتن سیگار میکشیدن. اینجاها دیگه هفته ای ۲ سه نخ تبدیل شده بود به روزی ۲-۳ نخ سیگار.

علی به دوستش میگه که سیگار گلوشو میزنه و داره حالشو بد میکنه.

رفیقش بهش میگه میخوای کاری کنم یه پاکت سیگارو تو یه ساعت بکشی.

علی واسش جالب میشه که چجوری میتونه اینکار رو بکنه. رفیقش یه کیسه از جیبش در میاره و یه قرص قرمز رنگ به علی میده و علی هم قرصرو میخوره و ۷-۸ دقیقه بعد گلوله آتیش میشه.

شروع استفاده از قرص

جوری میشه که علی سیگارشو با سیگار روشن میکرد و هیچ وقفه ای بین سیگار کشیدنش نمیزاشت. هرچی میکشید بسش نبود. بلاخره با یه داستانی سیگار کشیدن تو اون روز رو ول میکنه و میره خونشون.

اما تجربه اینکه تونسته بود اون همه سیگار رو بکشه و آخ نگه، خیلی براش جالب بود.

دوست داشت بازم اون حس رو تجربه کنه. تفریح دیگه ای نداشت. سیگار کشیدن و قرص خوردن شده بود بزرگترین تفریح زندگیش

روز بعد از رفیقش آمار اون قرص رو میگیره و میره عطاری محلششون که چند تا بخره.

به عطاری میگه قرص فلفلی داری؟

صاحب عطاری میگه اونو ندارم ولی یه مدل گیاهیشو دارم میخوای؟ اسمش دراگونه.

علی هم میگه بهتر از هیچیه چند تا بده.

هر یه دونه از این قرصا تقریبا هم قیمت یه پفک کوچیک بوده

به همین راحتی علی شروع میکنه به خوردن قرص های اعتیاد آور.

روند اعتیاد به این قرص هم عین سیگار بوده. اوایل هفته ای یکی. کم کم هفته ای دو سه تا. یه جایی هم به خودش میاد میبینه روزی دو سه تا مثه نقل و نبات از این قرصا میخورده.

فقط هم همین قرصا نبوده دیگه. با هر کدوم از این قرصا هم یه پاکت سیگار میکشیده. خودتون تصور کنید که یه بچه ۱۲ ساله روزی ۲-۳ تا قرص و حد اقل یه پاکت سیگار چه شکلی میشه.

یه مقدار وزنش اومده بود پایین و لاغر شده بود که تصمیم میگیره یه کاری کنه این داستان مصرفش رو زیاد خانوادش متوجه نشن. میدونستن سیگار میکشه. اما نمیدونستن چندتا و چجوری و هیچی از قرص نمیدونستن.

اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
۵ - صدف خادم

علی همچنان پیش باباش کار میکرد و خوبم کار میکرد و حقوق خوبی میگرفت. مدرسه رو که تقریبا بیخیال شده بود و فقط آخر سال میرفت امتحان میداد و قبولش میکردن.

سال اول راهنمایی هم ترک تحصیل کرد.

شروع میکنه رفتن باشگاه بدنسازی و با حقوقی هم که میگرفت خیلی راحت میتونست مکمل و پروتئین و وسایل و خوراکی هایی که برای بدنسازی احتیاج داشت رو بگیره.

شروع کرد سنگین رو بدنش کار کردن و خوردن مکمل تا ضعفی که بخاطر خوردن قرصا و سیگار کشیدن رو بدنش نشسته بود رو بپوشونه.

بابای علی کار و کاسبیش خوب گرفته بود و دیگه فست فود رو جمع کرد و مغازه رو بزرگتر کرد و یه رستوران بزرگ زد.

علی همچنان پیش باباش کار میکرد و خودشو تو کار نشون داده بود. آشپزی رو کامل یاد گرفته بود و شده بود سرآشپز رستوران باباش. به جز علی اون رستوران دوتا سرآشپز دیگه هم داشت. آره وقتی میگم بزرگ واقعا بزرگ بود. روزی ۵۰۰ -۶۰۰ سیخ فقط کباب میزدن.

هم کار میکرد هم بدنسازی میرفت هم قرص میخورد هم سیگار میکشید.

این برنامه روزانش بود.

قرصا هم تاثیر خودشو گذاشته بود. هم تیک عصبی گرفته بود هم پرخاشگر شده بود.

اما هنوز میشد یه جوری پنهانش کنه و خانوادشم رو حساب سن بلوغ خیلی پاپیچش نمیشدن. بیشتر حالت کل کل داشت تا دعوا کردن.

قرص خوردن و سیگار کشیدن براش عادی شده بود و دنبال یه تفریح یا لذت دیگه بود.

یه چیزی که سرگرمش کنه و بتونه وقتشو بگذرونه.

یه روز صبح زود که میره مغازه میبینه یکی دیگه از سر آشپزا یه لوله شیشه ای گرفته دم دهنش و پایین لوله فندک رو با فندک گرم میکنه. تا علی میرسه دست و پاشو گم میکنه و شروع میکنه به قایم کردن وسایلش. علی ازش میپرسه این چیه؟

اون سرآشپزه هم که میدونسته علی سیگار میکشه و بعضی وقت ها هم قرص میخوره بهش میگه یه چیز خیلی خوب هزار برابر از سیگار بهتر. میخوای تست کنی؟ علی میگه بده تست کنیم ببینیم چیه. وقتی میکشه با خودش میگه قرص در برابر این بچه بازیه. این عالیه. و این اتفاق شروعی میشه برای معتاد شدن علی به شیشه. سریال برکینگ بد رو دیدید دیگه. همون موادی که اونا تولید میکردن.

بعد از اینکه علی شروع میکنه به شیشه کشیدن پرخاشگری و بی اعصاب بودنش ده برابر میشه.

دیگه نه اون میتونست کسی رو تحمل کنه نه کسی میتونست اونو تحمل کنه.

شیشه و اثراتش

اولین اتفاقی که بعد شیشه کشیدنش افتاد این بود که با باباش به مشکل خورد و از پیشش اومد بیرون و چون آدم کاری ای بود و نمیتونست کار نکردن رو تحمل کنه شروع کرد به دستفروشی کردن اسباب بازی جلو مغازه باباش. جالبه که بدونید پولی که درمیاورد تقریبا دو برابر حقوقی بود که به عنوان سرآشپز میگرفت.

وقتی شنیدم این قضیه رو جا خوردم و بهش که گفتم چجوری آخه توضیح داد که خانوادشون کلا کاسبن. دوست دارن دستشون تو جیب خودشون باشه. هرکی بود باباش یه مغازه ۷۰۰ متری با ۲۰ تا کارگر داشت میتونست راحت کنار پدرش بیاد مغازه و پولشو بگیره و بره.

ولی علی دوست داشت کار خودشو داشته باشه و حاضر بود سختیاشو به جون بخره تا قوانین کاسبی رو یاد بگیره. خیلی سخته کسیو پیدا کنید که با این شرایطی که پدرش داشته حاضر باشه بره جلو مغازه باباش دست فروشی کنه.

البته که به خاطر عصبانیتی که درش شکل گرفته بود نمیتونست حرفای باباشو تحمل کنه. همه پسرا این حس رو تجربه کردن تو یه دورانی.

اول فکر میکنیم که اونا اشتباه میگن و ما خیلی بیشتر میفهمیم. ولی آخرش میفهمیم اشتباه کردیم و اونا صلاحمونو میخواستن.

بگذریم.

این عصبانیت و پرخاشگری حاصل از کشیدن شیشه چیزی نبود که فقط تو ارتباط با پدرش و خونوادش باشه. هر روز تو یه جای شهرشون داشته با رفقاش دعوا میکرده.

دعوا الکی که سر یکی داد بزنی و تموم بشه بره هم نه هاا. میله چاقو قمه ابزارای دعواهاشون بوده.

اربده کشی میکردن و حمله کردنشون به قصد کشت بوده. واقعا نمیفهمیده دوروبرش چی میگذشته و خون جلو چشماشو میگرفته.

یه بار علی سر بساطش جلو رستوران باباش نشسته بود که باباش با ماشین میرسه و میبینه یه ماشینی جلو مغازه دوبله پارکه و کنار جدول جا واسه پارک خالیه. راننده هم با بچش تو ماشین بوده و بابای علی فکر کرده که نمیخواد پارک کنه و منتظر کسیه.

بابای علی بوق میزنه که اون ماشینه بره جلو تر تا اون بتونه پارک کنه بعد دوباره بیاد عقب وایسه.

بعد اینکه بابای علی بوق دوم رو میزنه یه آقایی با کلاه نقابدار از ماشینش پیاده میشه و میاد دم ماشین بابای علی شروع میکنه به داد و بیداد که آره کوری مگه نمیبینی وایسادم میخوام پارک کنم و هی داد و بیداد میکرده. بابای علی هم میگه باشه فکر کردم منتظر بودید گفتم من پارک کنم. آقاهه میگه نه کوری مگه نمیبینی اینجا وایسادم هی بوق بوق. بابای علی به اون آقا میگه آقا بشین برو دنبال شر نگرد.

علی که این صحنه رو دیده بود خودشو میرسونه به این آقاهه و این آقاهه تا میاد بگه میخوام ببینم شرررر. علی از پشت چنان میزنه تو سر آقاهه که کلاهش میوفته زمین و جا میخوره. بر میگرده ببینه چه خبره که علی میگه با کی تو اینجوری صحبت میکنی و همزمان ۲ تا چک محکم دیگه هم میزنه تو صورت آقاهه که برق از سرش میپره.

آقاهه میگه پیش بچم نزن.

علی میگه غلط میکنی پیش بچت سر مردم داد و بیداد میکنی. داد میزنی کتکشم میخوری.

بابای علی میره علی رو میکشه عقب که دعوارو فیسله بده و اون آقاهه هم میشینه تو ماشین گازشو میگره میره.

به دل علی میوفته که این بنده خدا الکی اونجوری گاز نداد.

دو ساعتی میگذره و کم کم هوا تاریک شده بود و علی هم با دوستش دوتایی نشسته بودن سر بساط اسباب بازی فروشیشونو اسباب بازی میفروختن.

علی چشش میوفته به ۴ نفر که یدونه قمه دستشون بود و داشتن میومدن سمت بساط اونا.

توی بساطشون یه میله بلند و محکم داشته که بالاش چراغ وصل کرده بود. میله رو بر میداره و اینا که میان جلو اول از همه با میله جوری میزنه تو دست اونی که قمه داشته که قمه اش میوفته و میله رو میندازه و قمه رو بر میداره. جوری با قمه میزدتشون که همشون فراری داغون شدن و نزدیک ۶-۷ میلیون خانواده علی مجبور شدن خرج بیمارستان اون چند نفر رو بدن. با این که بدنشون آسیب دیده بود ولی نرفتن شکایت کنن چون خودشون اومده بودن برای دعوا و قمه واسه اونا بوده.

یه بار دیگه دم عید بو و علی هم تو بساطش وسایل عیدو تنگ ماهی و این چیزا میفروخت. داشت کارشو میکرد که دید جلوش یه پسره شروع کرد به یه دختره تیکه انداختن. یه تنگ ماهی برداشت و جوری زد تو گوش پسره که تا چند ساعت شیشه خورده از تو صورت و گوش طرف در میاوردن.

مصرف شیشه بجز عصبی تر کردن علی باعث بیخوابیشم شده بود. از عصبی تر شدنش اینو بگم که کافی بود یکی دوروبرش حرفی بزنه که موافق نظر اون نباشه یا باهاش مخالفت کنه. میزد شل و پل میکرد طرفو. به قول خودش حالیشون میشد میشد. نمیشد باید دعوا میکردن.

بیخوابیشم اینجوری بود که شبا قفلی میزد رو یه چیزی و کلا حواسش به همون بود و گذر زمان رو حس نمیکرد.

اینجاها علی از این حالاتی که داشت و شرایطی که براش پیش اومده بود خسته میشه و ۲ بار تصمیم میگیره ترک کنه. ولی نمیتونه و بعد چند روز دوباره روز از نو روزی از نو.

تو این داستانا علی عاشق یه دختری میشه. اما دختره خیلی با علی کاری نداشته.

چند باری خود علی میره دم مدرسه دختره چند بار خواهرشو میفرسته. اما انگار نه انگار.

حتی علی یه گوشی میخره و میده خواهرش که ببره بده به اون دختر خانم تا باهاش حرف بزنه اما اون دختر خانم گوشیو نمیگیره و به بابای خودش که سرگرد پلیس هم بوده میگه.

بابای دختر خانم که سرگرد بوده زنگ میزنه به بابای علی و میگه قضیهرو و بهش میگه حواسش به پسرش باشه و مزاحم اونا نشن. بابای علی هم حسابی با علی و خواهرش دعوا میکنه و از دستشون ناراحت میشه

علی واقعا قصد بدی نداشته. حتی مادرش رو راضی میکنه که زنگ خونه اون دختر خانم بزنه و براش خواستگاری کنن از اون دختر.

وقتی مادرش زنگ میزنه بهشون اونا به مادر علی میگن پسر شما معتاده و در حد خوانواده ما نیستید. مادر علی خیلی بهش بر میخوره اما بخاطر پسرش هیچی نمیگه.

علی پیگیر میشه که با بابای اون دختر خانم که سرگرد بوده خودش صحبت کنه. بابا اون دختر هم علی رو میکشونه تو یه محلی و علی رو به عنوان مصرف کننده مواد مخدر دستگیر میکنه و میندازه بازداشتگاه. همون موقع هم به علی میگه من حاضرم دخترم رو جلو سگ بندازم ولی به تو ندم.

شروع قضایای کمپ

علی خیلی ناراحت بود. هم از اینکه آبرو خوانوادشو برده و پیش اونا ضایعشون کرده. هم از این حرفی که پدر اون دختر بهش زده بود. بهش بر خورده بود ولی کاری نمیکرد.

با یه دردسری از بازداشتگاه میاد بیرون ولی اینبار دیگه مادرش از این شرایط خسته میشه و نمیتونه ذلت بچشو ببینه. علی داشت دستی دستی خودشو به خفت و خواری دائمی میکشوند بخاطر یه لذت موقتی و یه تفریح اشتباه.

مامانش میگرده و میپرسه و آمار میگیره که چیکار میتونه واسه پسرش بکنه که ترک کنه و به زندگی عادیش برگرده.

تو همین پرس و جوهاش میفهمه یه سری کمپ های ترک اعتیاد اجباری هست که به درخواست خوانواده میان اون عضو خانوادره رو میبرن تو کمپ و نمیزارن با بیرون ارتباطی داشته باشه که بتونه مصرف کنه.

این کمپا اینجورین که میان به زور اون نفر رو میگیرن و ازش تست میگرن اگه معتاد باشه بستریش میکنن و تو مدت بستری هم فقط بهشون سیگار میدن. میگن که اگه هم سیگار هم مواد رو یجا از معتاد بگیری سنکوپ میکنه و تمام. واسه همین این جاها فقط جلو مصرف مواد رو میگیرن و تنها چیزی که به بستری های کمپ میدادن سیگار بوده.

اما خب در کنار این داستان جلسات مشاوره و حمایت هایی ازشون انجام میدن که این افراد بتونن ذهنشون رو تغییر بدن و به زندگی عالی برگردن. علی میگفت مواد نهایتا ۳-۴ روزه از بدن خارج میشه. اما اگه ذهن و دید آدم تغییر نکنه دوباره که میاد بیرون همون روش رو پیش میگیره. تو این کمپا سعی میکنن با این روش به کسایی که اونجا بستری هستن کمک کنن.

برگردیم به قصه.

مادر علی منتظر یه موقعیتی بود که بتونه علی رو بفرسته برای ترک

اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
ستاره

پدر علی میره یه جایی و یه شب مغازه رو به علی میسپره که پشت دخل بشینه و حواسش به مغازه باشه. علی تمام مدت ذل زده بوده به شیشه سر در مغازه و تو فکر این بود که اون شیشه رو شب بشوره تا باباشو خوشحال کنه. به کارگرا میسپره که نردبون و داربست شب بیارن که خودش بره بالا و اون شیشه رو تمیز کنه.

همون موقع ها یکی از مشتریا شروع میکنه به داد و بیداد که آقا این غذا چرا اینجوریه این چیه آوردید واسه ما.

علی اول ازشون عذر خواهی میکنه و میگه ببخشید ولی اون مشتری ادامه میده و میگه این آشغال و اسمشو گذاشتید غذا چیه این آخه. حالا اینم در شرایطیه که معمولا کیفیت غداشون خوب بوده و مشتری ناراضی نداشتن.

همینجور داد و بیداد میکنه و علی هم که یادتونه چجوری بی اعصاب بوده، از جاش بلند میشه کمربندشو در میاره و میره بالا سر طرف و شروع میکنه به زدن اون آقا. حالا نزن کی بزن. اونقد طرف رو میزنه که اون آقاهه دمشو میزاره رو کولشو فرار میکنه میره.

اون شب میگذره و کارگرا آخر شب نردبون و داربست به سفارش علی میارن و علی میره بالا و شروع میکنه با کف و اسکاچ یه تیکه حدودا یه متری رو سابیدن. قفلی زده بود رو اون تیکه از موقعی که شروع میکنه تا صبح که باید مغازه رو باز میکردن فقط داشته همون یه تیکه رو میشسته.

فهمیدید دیگه یعنی قشنگ ۷-۸ ساعت داشته یه تیکه شیشه یک متری رو با استکاچ میسابیده. اینه مزایای مواد مخدر.

صبح ۴ نفر مرد هیکلی با تیپ رسمی میان دم مغازه و بیسیم دستشون بوده. میگن از آگاهی اومدیم با علی طوفانی کار داریم.

علی حدس میزد بخاطر اون آقاهه که دیشب با کمربند کتکش زده اومدن. واسه همین بدون هیچ سوالی از بالای داربست، اسکاچ به دست میاد پایین و تا میره بیرون مغازه پیش اون آقایون میبینه یدونشون به سادگی علی که اینقدر سریع اومده پیششون میخنده و تا میخنده، علی میبینه طرف دندوناش ریخته.

خودش تا حالا دنبالش نیومده بودن که اجباری ببرنش کمپ ترک اعتیاد. ولی شنیده بود چجور آدمایی میان دنبالشون. تا میبینه طرف دندون نداره میفهمه اینا از آگاهی نیومدن و احتمالا از کمپ اومدن. نه میزاره نه بر میداره یه مشت روونه صورت اونی که جلوش بوده میکنه و در عین ناباوری هنوز مشتش به هدف نشسته بود، یه مشت میاد تو صورت خودش. دعوا جلو مغازه شروع میشه و یه ربعی این چهارتا علی رو میگرفتن و اونم یه جوری میزدشون و خودشو از دستشون خلاص میکرد. یکیو ناکار میکرد ۳ تا دیگه میریختن سرش و تو اون مدت هم اون یه نفر حالش سر جاش میومد و بر میگشت سر وقت علی. اونا هم کم نمیزدن و حسابی از خجالت علی در میومدن. بعد یه ربع دعوا کردن و کتک کاری جوری همشون از خستگی نفس کم میارن که ۵ تایی رو پله های مغازه میشینن و شروع میکنن تند تند نفس کشیدن.

انگار علی واسه پذیرش این موضوع و رفتن همراه این ۴ نفر به کمپ اجباری نیاز داشت یه مقدار کتک بزنه و یه مقدار هم کتک بخوره تا باهاشون راهی بشه.

بعد این کتک کاری خیلی عادی همشون میشینن تو ماشین و علی رو میبرن که ازش تست بگیرن.
علی تست میده و بعد تست میگه دیدی سالمم من رفتم خدافظ.
بهش میگن کجا تو بجای ۱ کیت ۲ تا کیتت مثبته. هم شیشه هم قرص. بفرما داخل.

اینجوری میشه که علی رو به صورت اجباری میبرن توی کمپ ترک اعتیاد. قرار بود ۲۱ روز تو کمپ بمونه و فقط میتونست سیگار بکشه. بجز بدن دردی که چند روز اول اذیتش میکرد فکر و خیال مختلف هم داشت.

اینکه اون دختر و خانواش به پدر و مادر و خواهر علی بی احترامی کردن. فکر و خیال اینکه باعث شده بخاطر اعتیادش به خانوادش توهین بشه داشت دیوونش میکرد.

خیلی از این اتفاق ها ناراحت بود و نمیخواست دوباره این اتفاق بیوفته که سر خوانوادش بخاطر اون جلوی بقیه خم باشه. همه اینا به کنار.

شما فکر کنید دارید زندگیتونو میکنید یهو برتون میدارن میبرنتون وسط یه سری آدم دیگه که اونا هم با شما همدردن و هیچ خبری هم نمیتونید از خانوادتون بگیرید. نه خبری از خانوادتون دارید نه خبری از کار و بارتون دارید. نه رفیقاتونو میبینید هیچی. هیچی هیچی. این نوید هم بهتون میدن که اگه ترک نکنید این داستان بازم تکرار میشه اونم با زمان های بیشتر.

عین زندان میمونه. از زندانم بدتره. تو زندان بازم ملاقاتی داری ولی اینجا نه. یه جورایی میبرنشون توی اتاق به کارای بدشون فکر کنن.

از این شرایط خیلی ها سالم میان بیرون و خیلی ها هم فقط قوانین رو رعایت میکنن تا زودتر برسن بیرون و دوباره از نو شروع کنن.

علی قرار بود ۲۱ روز اونجا باشه. با خودش قرار میزاره از وقتی میاد بیرون تمام سعشو میکنه که زندگیشو عوض کنه و جور دیگه زندگی کنه. علی اینجا ۱۷ سالش بوده. خشمگین بود از بی احترامی هایی که بخاطر علی خانوادش تحمل کردن و دیگه نمیخواست باعث رنجششون بشه و دوست داشت بتونه کاری کنه که اون ناراحتی جبران بشه و باعث افتخار خوانوادش بشه. خیلی هم دوست داشت یه شرایطی رو به وجود بیاره تا بتونه جواب بی احترامی هایی که اون دختر و خانوادش بهشون کرده رو پس بده.

آغاز نوع جدیدی از زندگی 

تفریح اولش رو به صورت حرفه ای میزاره بدنسازی و زمان زیادی براش میزاره.

بساط دستفروشیش رو ادامه میده و از فکر اون دختری هم که به خودش و خانواده بی احترامی کرده بود میاد بیرون و سعی میکنه زندگیشو از نو بسازه. خیلی هم دوست داشت یه شرایطی رو به وجود بیاره تا بتونه جواب بی احترامی هایی که اون دختر و خانوادش بهشون کرده رو پس بده اما دیگه با دعوا نه.

مادر و پدر همچنان بهش شک داشتن و خیلی نگرانش بودن. نمیخواستن دوباره تو دام اعتیاد بیوفته.

علی چسبیده بود به ورزش و حرف مربیش رو گوش میکرد. تمام هدفش شده بود مسابقات بدنسازی. خیلی دوست داشت بتونه بره تو این مسابقات و مقام کسب کنه.

اکثر پولی که کار میکرد رو برای بدنسازیش هزینه میکرد.۳-۴ سال خیلی جدی میچسبه به کار و بدنسازی. پدر و مادرش بهش امیدوار شده بودن و انگار علی کاملا عوض شده بود.

آروم نشده بود ولی جنس شر و شوریش عوض شده بود. قبلا قمه میکشید و دعوا میکرد اما الان فقط میگفت و میخندید. همه جوره هم از هر نوع دعوایی دوری میکرد.

کلا یکی دیگه شده بود.

بعد چند سال ورزش کردن بلاخره مربیش بهش میگه میخوایم بریم مسابقات و باید تمریناتو بشتر کنی و رژیم بگیری.

تقریبا ۵ ماه بعد مسابقه بود و علی ۹۲ کیلو بود و میخواست واسه وزن منفی ۷۵ کیلو شرکت کنه. تقریبا ۱۷ کیلو باید وزن کم میکرد. تو ۴ماه نیم این کارو انجام میده. بماند که خانوادش دوباره نگران شده بودن که نکنه علی دوباره داره چیزی مصرف میکنه که داره وزنش میاد پایین.

علی بخاطر مسابقه داشت وزن کم میکرد و پدرش هم هر روز میدیدش که جلوی مغازش داره دستفروشی میکنه و زحمت میکشه. پدرش از اینکه پسرش داره واسه یه هدفی تلاش میکنه خیلی خوشحال بود.

دو سه روز مونده بود به مسابقات و علی باید این چند روز شرایط خاصی رو تحمل میکرد و تقریبا چیزی نمیخورد. حتی آب خوردنش هم فقط در حدی بود که لباشو تر کنه.

این شرایط میگذره و روز قبل مسابقه میره وزن کشی مسابقات که میبینه دو نفر از اهواز اومده بودن جا واسه خوابیدن نداشتن و میخواستن تو ماشین بخوابن.

علی بهشون میگه بچه ها من خونه دارم بیاید بریم خونه ما استراحت کنید قشنگ آماده باشید واسه فردا.

اون دونفر تشکر کردن و گفتن نه و مزاحم نمیشیم راحتیم تو ماشین. علی گفته بیاید بریم بابا فردا مسابقه دارید تو ماشین بخوابید خستگی راه تو تنتون میمونه. اونا بازم گفتن نه. علی گفته مشتی خدارو خوش نمیاد تو ماشین بخوابید بیاد بریم تا عصبانی نشدم. این بنده خداها نمیدونستن علی چجوری عصبانی میشه.:دی

علی عصبانی نشد ولی بلاخره بهشون گفت بیاید بریم الآن من به شما حال میدم یه جا یکی دیگه به من حال میده. علی حتی فکرشم نمیکرد چقدر زود قراره یکی دیگه بهش حال بده. اون دوتا دوست اهوازی هم راه افتادن با علی رفتن.

همون شب مربیش بهش میگه علی واسه فردا قبل مسابقه یه کف دست برنج کته بدون نمک، یه سیب زمینی متوسط و ۱۰۰گرم گوشت آبپز با خودت بیار که قبل بالا رفتن بوخوری بدنت جون داشته باشه. علی هم میگه باشه حله. صبح پا میشه میره رستوران باباش. ۱۰-۱۲ تا سیخ کوبیده میزنه با برنج و روغن محلی. باباشم که دیده بود علی خیلی وقته نمک نخورده یه خورده نمک میریزه تو برنج.

علی و باباش و اون بچه های اهوازی و چندتایی از دوستای علی زیلو به بغل و غذا به دست راه میوفتن میرن سمت سالن مسابقات.

هر کسی اومده بود نهایتا مربیش همراش بود ولی علی با یه تیم رفته بود مسابقه بده. زیلو رو میندازن و بساطو پهن میکنن تا مربیش میاد پیشش و میگه چیزایی که گفتم رو آوردی میگه بعله واسه شما هم آوردم بفرما بوخوریم. مربیش چشاش گرد میشه و جا میخوره. میگه مگه چی آوردی.

علی کبابارو باز میکنه و قابلمه برنجو در میاره و در قابلمرو که باز میکنه بوی روغن محلی بلند میشه. مربیش میفهمه چه خبره. برنجو مزه میکنه میگه اینکه شورهههه. بابای علی میگه خیلی وقته علی نمک نخورده گفتم پر نمک برنجو درست کنم بچه عضلاتش نگیره.

علی این غذاهارو با نوشابه و هایپ میخوره و جون میگیره.

شما فرض کنید کل سالن بی حال و درب داغون بودن چون چند روز بود آب هم درست حسابی نخوردن چه برسه به غذا. علی برعکس همه زور پیدا کرده بود و سنگین داشت وزنه میزد و هی بالا پایین میپرید. یه گروهی از یه پیج اینستاگرام اونجا بودن و داشتن با بدنسازا مصاحبه میکردن.

علی که پر انرژی شده بود هی میرفت پشت  نفراتی که اینا میخواستن باهاشون مصاحبه کنن فیگور میگرفت و باهاشون شوخی میکرد.

مصاحبه کننده میگه حاجی اینجا همه لهن این چرا اینقدر انرژیش بالاس؟

علی و صدا میکنن و بهش میگن بیا باهات صحبت کنیم ببینیم چرا اینقدر شنگولی تو؟

هیچکس از افراد تو اون سالن نمیدونست که این مصاحبه قراره چقدر دیده بشه و به دل مردم بشینه.

پخش صدای مصاحبه

-سلام علیکم. حالت خوبه؟

-مخلصم.

-اولین مسابقه‌ت هست؟

-آره

-تابلوعه

-نوکریم.

-خودت رو معرفی میکنی؟

-علی طوفانی فرزند محمدعلی طوفانی

-چقدر طول کشید برای مسابقه آماده بشی علی؟

-۴ سال و خورده‌ای. از کمپ اومدم بیرون چسبیدم به این  ورزش. NA ایم دیگه.

-واقعا؟؟ آفرین بهت تبریک میگم. یه مقدار بیشتر بگو. چی شد که تصمیم گرفتی بیای یه مقدار ورزش قهرمانی و حرفه‌ای کار کنی؟

اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
مرتضی مهرزاد

-مربیم دیگه. انگیزشیه. به دلمون ربط داره. آره دیگه. دوست داشتم. راهمو اینجوری انتخاب کردم.

-آها. دوست داری درباره‌ی اون NA عه صحبت کنی؟

-نه دیگه. الان اومدیم اینجا دو تا فیگور بگیریم دیگه ولی خوب فکر نکنم کسی باشه اینجا NAای باشه. اولیش منم.

-خیلی خوبه واقعا.

-۲۰ سالمه ها. یعنی ۵ سال دیگه شبکه ۳ میاد مصاحبه میکنه باهام. علی طوفانی…. یادت باشه.

ویدیو این مصاحبه رو میتونید تو پیج اینستاگرام راوی ببینید.

مصاحبه رو ضبط میکنن و بهش میگن فرداش منتشر میکنن.

علی تو اون مسابقه که دفعه اول شرکت کرده بود بخاطر اینکه زیادی غذا خورده بود و شیکمش باد کرده بود مقام ۵ام میاره.

مسابقه تموم میشه و علی با باباش برمیگرده خونه و میره حموم تو حموم شروع میکنه آواز خوندن.

مامانش فکر میکنه علی داره با خودش حرف میزنه مثه اون دورانی که مصرف میکرد. باورش نمیشد که علی ترک کرده و تونسته به زندگی عادیش برگرده و ورزشکار حرفه ای بشه.

مادرش از ترس اینکه علی چیزی مصرف نکرده باشه میره به دخترش میگه دخترشم میگه مامان داره آواز میخونه بنده خدارو چیکارش داری؟

علی از حموم میاد بیرون مادرش از خود علی میپرسه راستشو بگو چیزی مصرف کردی؟

علی جا میخوره و شروع میکنه به خندیدن و میگه بابا مامان چی میگه. باباشم میگه بیا برو به کارت برس نگرانته :دی

روز بعد هرچی تو پیج دیده شو (همون پیجه که باهاش مصاحبه کرده بودن) میگرده میبینه ویدیوشو نزاشتن. یکی دو روزی سر میزد به این پیج ولی خبری از ویدیوش نبود. گفت حتما بیخیالش شدن و ویدیوشو نمیزارن. اونم بیخیال این داستان میشه و زندگی عادیشو ادامه میده. بدنسازی میکرده. پای کارش بوده و خوشحال بود که از مواد مخدر دور شده و داشت نزدیک ۵ سال میشد که پاک بوده.

بعد تقریبا ۱ ماه یکی از همون پسرایی که از اهواز اومده بود علی به زور برده بودشون خونشون، به علی پیغام میده که آقا پیج دیده شو ویدیوتو گذاشته. علی خوشحال میشه و میره ویدیوشو میبینه.ااز همون اول میفهمه این ویدیو با باقی ویدیو های این پیج فرق داره.

ویدیو های دیگه نهایتا ۱۰-۱۵ تا کامنت میخورد این یکی ۴۰۰تا.

علی میره کامنتا رو میخونه و میبینه همه بهش تبریک گفتن و خیلی خوشحال میشه و انرژی میگیره.

همون ظهر میبینه دوستاش بهش خبر میدن که آقا رفتی تو اکسپلور اینستاگرام خیلیا دارن ویدیوتو میبینن. بعد چند ساعت یه پیج خیلی بزرگ دیگه هم ویدیوی علی رو میزاره و زیرش مینویسه ویدیویی که به دل ایرانیان نشست.

ویدیو شروع میکنه دست به دست تو اینستاگرام چرخیدن و خیلی ها میبیننش. حتی امیر تتلو هم که تو اینستاگرام خدابیامرز شده این ویدیو رو استوری میکنه و طرفدارای اون هم میبینن و استوری میکنن.

جوری این ویدیو بین مردم دیده میشه که از همه خبرگزاری ها و برنامه های تلویزیونی به علی زنگ میزنن و دعوتش میکنن به برنامشون.

علی تو ویدیو میگفت ۵ سال دیگه از شبکه سه میان مصاحبه میکنن. به یک سال نکشید که از تلویزیون میرن خونشون و باهاش حرف میزنن. دعوت میشه به چندتا برنامه تلویزیونی.

واسه عید نوروز به یکی از برنامه های سال تحویل دعوتش میکنن و باهاش حرف میزنن. علی از خانواده ها درخواست میکنه عزیزانشون رو که اعتیاد دارن رو درک کنن و کمکشون کنن. کوتاه نیان. خود علی دوبار رفت برای ترک ولی افاقه نکرد و بار سوم تونست کامل ترک کنه.

تعریف کرد کسی رو میشناسه که ۱۲ بار تلاش کرده برای ترک و بلاخره بار ۱۳ ام تونسته اعتیاد رو بزاره کنار و الان ۵-۶ ساله که پاک هستش

بعد اون برنامه علی یه جورایی میشه الگو واسه کسایی که زود به دام اعتیاد میوفتن.

حتی همه جا گفته که اگه همدردی هم هست که کمک لازم داره برای ترک حاضره که بهشون کمک کنه تا ترک کنن.

قصه زندگی علی تا همینجاها اومده.

اون هنوز جلو مغازه قبلی باباش دستفروشی میکنه و کتونی میفروشه. باباش از رستوران داری اومده بیرون و رفته تو کار ساخت و ساز.

بعد از این داستانا اون دختری که علی قبلا میخواست بره خواستگاریش اومد سمت علی ولی اینبار علی بهش گفت که شما در حد خانواده ما نیستید و رفت. این موضوع خیلی تو دلش مونده بود و بلاخره جبرانش کرد.

بعد این داستانا هم علی عشق زندگیشو پیدا کرد و تا این لحظه که اپیزود رو ضبط میکنم قراره که برن سر خونه زندگی خودشون. از همین جا بهشون تبرک میگم.

زندگی علی عوض شده و دیگه دعوا نمیکنه. ازش پرسیدم اگه دعوا بشه میری بزنیشون گفت من اصلا نمیزارم صحبتی دیگه به دعوا برسه که بخواد کتک کاری بشه. قبل هر اتفاقی معذرت خواهی میکنم. عاقبت کسی که دعوا کنه تو آگاهی و زندانه چرا الکی داستان درست کنم واسه خودم.

صحبت کردن با علی خیلی کیف داد. مثه آدمای دیگه نبود. تا حالا تجربه حرف زدن با اینجور آدمی رو نداشتم. دیدش به دنیا خیلی جالب بود. یه جاهایی از زندگیش میدیدم با اینکه اعتیاد داشته ولی برای ارزش های خانوادگیش بازم وایساده.

درصد تغییرش نسبت به زمانی که اعتیاد داشته از زمین تا آسمون بود. خانوادشم اینو تایید میکردن. وقتی ازش میخواستم در مورد سختیای گذشتش بگه تفره میرفت و نمیخواست اونارو به خاطر بیاره. به طور جد پیر شدم تا تونستم ازش این قصه رو بیرون بکشم. واقعا به زحمت ازش حرف کشیدم. راجع خیلی چیزا وسط حرفامون صحبت کردیم که جاش تو قصه نبود. ولی خوبه بشنویدش.

ازش پرسیدم چی شد رفتی تو این مسیر گفت تنهایی، تفریح نداشتن. پرسیدم یعنی چی؟ خانوادت مگه نبودن؟

گفت چرا ولی نگاه کن شهرمونو. اومدن شهر ساختن نه پارک درست حسابی داره نه سینما درست حسابی داره نه استخر خوب داره هیچی واسه تفریح نداره. خب حوصلمون سر میره. ما هیچ تفریحی نداشتیم. من میرفتم باشگاه بیلیارد ۱ سال. هیچ تفریح دیگه ای نبود. هیچ جای دیگه ای نبود که بریم. مجبور شدم برم با دوستام بشینم سیگار بکشیم حرف بزنیم. یه شهربازی این دوروبر نیست. کلا بازی و تفریح اینجا معنی نمیده.

نمیگم خودم مقصر نبودم ولی ۹۰درصد جامعه مقصره که کسی معتاد میشه. ۹۰ درصد جامعه مقصره که من دعوایی شدم.

بچه مردم تو تلویزیون و اینستاگرام و اینور اونور میبینه هم سن و سالاش میرن سینما و شهر بازی و رستورانای خوشکل و کافه و این جور جاها ولی این بچه های هم محل ما نمیتونن برن. خب باید خودشو با یه چیزی سرگرم کنه.

وقتی میبینه تفریح بزرگتراش سیگار کشیدنه اونم میره سراغ تفریح بزرگتراش. خب کی مقصره؟ چرا باید قرص و مواد اعتیاد آورد که عواقب داره، توی عطاریا باشه. کسی حواسش نیست تو جامعه چی میگذره و انگار واسه کسی هم مهم نیست.

حرفاش منو به فکر وا داشت.

اینقدر داریم خونه میسازیم اطراف کلان شهر ها. بجز سود حاصل از فروش مسکن کسی به فکر زندگی اون آدمایی هم که قراره تو این خونه ها برن هم هست؟ واسشون مدرسه میسازن؟ فکر تفریحشون هستن؟ وقتی یه جوونی واسه رفتن به سینما باید ۴۰ کیلومتر از شهر خودش دور بشه و بره تو یه شهر دیگه خب معلومه انتخابش اون قرصیه که بخاطرش باید تا سر کوچه بره و ارزونتر هم هست.

خوبه این حرفارو بشنویم و آگاه بشیم که دوروبرمون چی میگذره و اگه تونستیم یه کاری براش بکنیم.

بگذریم…..

علی وایساد. خانوادش حمایتش کردن و تونست خودشو بلند کنه و بیاد بالا. خدارو شکر سالمه کار میکنه ولی متاسفانه هنوز تیک عصبی که از مصرف قرص و مواد براش به وجود اومده بودن باهاش هست. البته داره کمتر میشه. قصه علی مثه همه قصه های راوی ادامه داره. ما فقط تا یه جایی باهاش همراه بودیم. دعا میکنیم براش بهترین ها رقم بوخوره و بتونه تاثیر مثبتی تو زندگی آدمایی که دنبالش میکنن بزاره.

خوب داریم به آخرای اپیزود نزدیک میشیم. قبل از اینکه حرفای آخرو بزنم چندتا درخواست ازتون دارم.

پادکست راوی رایگانه، ولی اگه دوست دارید از ما حمایت کنید ۲ تا راه دارید.

روش اول اینه مارو به دوستاتون معرفی کنید. خیلیا نمیدونن پادکست چیه. بهشون توضیح بدید و در مورد دنیای پادکست بگید و گوشیشون رو بگیرید و یه نرم افزار پادگیر رو گوشیشون نصب کنید و راوی رو براشون سابسکرایب کنید. خلاصه بهشون یاد بدید چجوری پادکست گوش کنن.

من پیشنهاد میکنم با پیشنهاد دادن یک اپیزودی که فکر میکنید اون شخص خوشش میاد راوی رو بهشون پیشنهاد بدید. یه خورده در مورد داستان تعریف کنید و بگید اگه علاقه مند شدن کاملش رو خودشون بشنون.

روش دوم هم حمایت مالی هستش که هیچ الزام و اجباری درش نیست.

پادکست راوی رایگانه و تا عمر داره رایگان میمونه، اما خیلیا به ما گفتن که دوست دارن راهی داشته باشن تا حمایت مالی از پادکست انجام بدن و کمکمون کنن تیممون رو گسترش بدیم و زود به زودتر اپیزود جدید منتشر کنیم. ما هم براشون این راه رو انتخاب کردیم.

برای اینکار کافیه وارد سایت ravipodcast.ir بشید و از توی منو سایت گزینه حمایت از راوی رو انتخاب کنید و از طریق اون صفحه مبلغ حمایتتون رو به حساب ما واریز کنید.

از سایت حامی باش هم میتونید مارو حمایت کنید. اگر خارج از ایران هم هستید امکان پرداخت ارزی توی حامی باش در نظر گرفته شده.

ما توی ایسنتاگرام و توییتر هم هستیم لطفا مارو دنبال کنید. اگه دوست دارید در مورد این قصه ها خبر های تکمیلی بخونید و در جریان عکس ها و خبر های مربوط به شخصیت های قصه های راوی باشید، حتما اینستاگرام مارو دنبال کنید.

میرسیم به بخش پایانی پادکست راوی

قرارها

بعد از اینکه قصه علی رو شنیدم چندتا قرار با خودم گزاشتم.

قرار اول

حواسم باشه اگه کسی رو میشناختم که اعتیاد داره بهش آگاهی بدم و کمک کنم تا از اون حالت در بیاد. این افراد برای اینکه به زندگی عادی برگردن به حمایت و پشتیبانی نیاز دارن. ازشون دریغ نکنیم.

قرار دوم

با خودم قرار گزاشتم که وقتی حوصلم سر میره با توجه به عواقب تفریحاتم اونارو انتخاب کنم. اینکه تفریحی پادکست گوش بدم من پادکست باز میشم. اگرم تفریحی سیگار بکشم. میشم سیگاری. اگرم تفریحی مواد بزنم میشم معتاد.

آدما علاقه به این دارن کل عمرشون رو تفریح کنن. پس یه تفریحی رو انتخاب میکنم که حداقل تو دراز مدت به خودم و خانوادم ضربه نزنه.

و قرار آخر

یاد گرفتم از هر دستی بدی از همون دستم میگیری. علی بدون هیچ قصد و قرضی به اون دوتا جوون اهوازی کمک کرد. خدا هم جوری براش جبران کرد که تا عمر داره به همه کمک میکنه. کافیه خیر بقیه رو بخوایم. شاید در کوتاه مدت سود نبریم. اما مطمئنم در درازمدت بهترین ها برامون اتفاق میوفته.

و

مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست

اما

قصه آخرم این نیست

 

 

۰ ۰ vote
Article Rating
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x