۳۴- سحر طوسی۲

سحر طوسی

وقتتون بخیر

این قسمت سی و چهارم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود اردیبهشت ماه ۰۱ منتشر شده.

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. قصه هایی که درس هاشون تلنگر هایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم.

هفته دوم هر ماه منتظر یه اپیزود جدید از راوی باشید. اپیزود های جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر مثل کست باکس و اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. از طریق کانال تلگرام پادکست راوی به آدرس @ravipodcasts هم میتونید اپیزود های مارو به اون دوستاییتون که هنوز با پادکست آشنا نیستن برسونید.

قبل همه چیز بگم من یه اشتباه کوچولو کردم توی اپیزود قبلی و یه جابجای سروش اسم برادر سحر رو سیاوش گفتم. اشتباه لپی بوده و نمیدونم چی شد که رخ داد مرسی که حواس جمع مارو میشنوید و بهمون فید بک میدید گفتم اینجا این مورد رو اصلاح بکنم.

چهارراه کامپیوتر و شیوانا دوتا دیگه از پادکستایی هستن که من تولید میکنم میتونید تو اپ های پادگیرتون پیداشون کنید و گوش بدید.

بزرگترین حمایت شما از ما اینه که مارو به دوستانتون معرفی کنید. میتونید براشون از تجربه شنیدنتون بگید و کمکشون کنید یه اپیزودی که شما پیشنهاد میدید رو دانلود و گوش کنن.

اگر امکان حمایت مالی از مارو هم دارید میتونید از طریق درگاه حامی باش و حساب پی پل ما که تو توضیحات اپیزود هست حمایتمون کنید تا بتونیم با نظم و کیفیت بیشتری به تولید پادکست بپردازیم.

به دلیل داستان تحریم و این حرفا ما بعد عید مجبور شدیم که هاست پادکست رو عوض کنیم. احتمال داره نتونید اپیزود های قبلی مارو بدون مشکل دانلود کنید. برای اینکه مشکل حل بشه توی اپلیکیشن ها مارو آنسابسکرایب کنید. بیاید از نرم افزار بیرون. دوباره وارد بشید، راوی رو سرچ کنید، پیدامون کنید و دوباره سابسکرایب کنید.

اینجوری منطقا دیگه نباید به مشکل بخورید.

ممنونتون میشم اگه میدونید دوستاتون راوی رو میشنون و این مشکل رو دارن بهشون این راهنمایی رو بکنید.

خلاصه اپیزود قبل

توی اپیزود قبل قصه زندگی سحر طوسی رو تعریف کردیم. اینکه تو بچگیش پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن. سحر با کلاس ها و ورزش های مختلف انرژیشو خالی میکرد.

یه دوره ای با یه آیینی آشنا شد به نام کریشنا آگاهی و تو اون مدت گیاه خوار شد. از اون گروه اومد بیرون کنکور داد. تو یه سفر به شمال یهو دلش خواست نماز بخونه کم کم از نماز خوندن شروع شد و بعد یکسال تقریبا کامل مذهبی بود و پوشش رو چادر انتخاب کرد. کلی فعالیت مختلف تو بسیج دانشگاه انجام داد. حافظ کل قرآن شد. رفت حوزه. نتونست اونجا ادامه بده. اومد بیرون زلزله بم شد. بعد رفت بیمارستان امام خمینی به زلزله زده ها کمک میکرد گفتن بیا همونجا کار کن اونجا شاغل شد.

بخاطر بیش فعالیش یه دوره هایی افسردگی میومد سراغش و یه بار که شدید شد حالتش یه رزیدنت بهش قرص داد که افسردگیش بر طرف بشه بدتر شد. رفت پیش روانپزشک از بد هم بدتر شد و سر یه دعوا سنگین با خانوادش خودکشی کردن.

بردنش بیمارستان روانپزشکی و بخاطر پروسه درمانش که اشتباه هم بود خیلی از خاطره هاش و مهارت هایی که داشت مثل عربی حرف زدن و خوانش قرآن رو فراموش کرد.

از بیمارستان مرخص شد و مدتها تحت نظارت شدید خانوادش بود که اتفاقی براش نیوفته و یه جا دیگه دووم نیاورد و تصمیم گرفت خودش خونه بگیره.

خونه گرفت و داستان های خودشو داشت. کارهای مختلفی برای درآمد بیشتر انجام داد تا بتونه زندگیشو بگذرونه. کم کم حالش بهتر شد تصمیم گرفت بگرده تو فیسبوک یه ردی از کسی پیدا کنه که چندین ساله اسمشو با خودش حمل میکنه ولی هیچ خاطره ای ازش نداره.

اینارو تو اپیزود قبل گفتیم و از الان میخوایم بریم سراغ اپیزود جدید

شروع اپیزود جدید

سحر تو اتاقش نشسته بود و دنبال این بود که دیگه تو فیس بوک میتونه بگرده کیو پیدا کنه؟

تجربه پیدا کردن یکی از دوستای قدیمیش حسابی زیر زبونش مزه کرده بود و دنبال اسامی مختلف بود تا اسم خانوادگی خودش که رو پروفایل فیس بوکش بود نظرشو جلب کرد.

یه لحظه با خودش گفت یعنی میشه بابامو پیدا کنم؟

از مادرش شنیده بود که تو دوران بچگی سحر با پسر عموش ساسان همبازی بودن.

با خودش گفت سنگ مفت گنجیشک مفت سرچ کرد ساسان طوسی. سر ضرب هم یه ساسان طوسی تو فیس بوک پیدا کرد. بهش پیغام داد که وقتتون بخیر ببخشید اسم عمو شما علی هستش؟

اون روز جوابی نگرفت و روز بعدشم با اون گروهی که برای طبیعت گردی هماهنگ کرده بود رفت رودبار و بعد ۴روز برگشت. اولین تجربه طبیعت گردیش براش بی نظیر بود و خیلی دوست داشت بازم این تجربه رو برای خودش تکرار کنه.

داستان پیغام دادن به ساسان طوسی رو کلا یادش رفته بود. روز بعد که کامپیوترشو روشن کرد و نشست پاش دید نوتیف مسیج فیسبوکش روشن شده. وقتی بازش کرد شوکه شد.

ساسان براش نوشته بود وای سحر دختر عمو تویی؟ کجایی تو ما خیلی دنبالت گشتیم پیدات نکردیم الان خودت بهمون پیغام دادی این معجزست و یه سری حرفای دیگه و در نهایت هم شماره موبایلشو گذاشته بود که زنگ بزن بهم حتما.

و اینجوری استارت رابطشون شروع شد.

تماس گرفت اول با ساسان و زن عموش صحبت کرد و اونا مدام میگفتن کجا بودید ما همه جارو دنبالتون گشتیم پیداتون نکردیم و دلمون براتون تنگ شده و این حرفا.

سحر فهمید عموش تایلنده و اونجا نیست. آخرای حرفشونم قرار شد سحر بره خونه عموش اینا تو تهران پیش زن عمو و پسر عموش ساسان و از اونجا با پدرش تماس بگیرن و با هم صحبت کنن.

تا اینجای کار هیچی به مادرش و سروش نگفت.

سحر رفت خونشون و از اینکه برای دفعه اول داشت یه بخشی از خانوادشو میدید خیلی حس عجیبی داشت، حس یه گیاهی رو داشت که مدت ها ریشه نداشته و تو چند روز اندازه چند سال ریشه دوونده و حالا دیگه آماده بود رشد کنه.

تا قبل از این از فامیل فقط خودشون بودن و خالش که اونم ایتالیا بود اما الان ذوق میزد که خانواده پدری رو پیدا کردم و میتونیم یه عالممه رفت و آمد و مهمونی داشته باشیم.

وقتی رفت خونه عموش اونارو بقل کرد و کلی احساسی شد. بعد یکی دو ساعت با پدرش از اونجا تماس گرفتن و تو اون تماس کلی قربون صدقه همدیگه رفتن و قرار شد در اولین فرصت بتونن همدیگه رو ببینن.

پدرش به دلیل مسائلی که نمیدونیم چی بوده نمیخواست برگرده ایران واسه همین قرار گذاشتن اون از آلمان بره تایلند پیش برادرش و سحر و ساسان و زن عموش هم برن اونجا و دور هم جمع بشن و هم صله رحم انجام بشه هم پدر و دختر بعد از سالیان سال همدیگه رو ببینن.

روز بعد سحر پاشد رفت خونه مامانش و بهشون گفت من بابارو پیدا کردم میخوام برم ببینمش شما هم میاید؟

از اپیزود قبل امیدوارم یادتون باشه که چی شد اصلا پدر و مادر از هم جدا شدن.

مادر سحر که اینو شنید شوک شد. اول آروم میگفت واسه چی میخوای بری باباتو ببینی و آخراش خیلی تند میگفت من اینقدر زحمت تورو کشیدم اگه بری حلالت نمیکنم. رفتی دیگه اسم منو نیار و نمیبخشمت، تو قدر نمیدونی.

پدرتون ولتون کرد رفت من با بدبختی بزرگتون کردم و این حرفا.

حق هم داشتا. چون توی این داستان خیلی اذیت شده بود. کتک خورده بود خانواده پدری بهش تهمت زده بودن و بار سنگینی رو روی دوشش داشت. و توقع هم داشت بچه هاش اونو به پدرشون ترجیح بده.

بابزرگ و مادربزرگش ملوتر برخورد کردن و یه جورایی بهش حق میدادن بخواد بره پدرش رو ببینه.

بلاخره مادرش راضی و ناراضی باهاش کنار میاد و قرار میشه بره تایلند.

سحر و خانواده عمو پا میشن میرن تایلند و زودتر از پدرش میرسن.

تو خونه عموش مستقر میشن و روز بعد پدرش با همسر سومش میرسه اونجا و سحر که خیلی از دیدن باباش ذوق زده میشه میره باباشو بقل میکنه و مثل ابر بهار گریه میکنه. اما پدرش اونقدر که سحر خوشحال بود خوشحال نشده بود و فقط چند قطره ای اشک میریزه.

بعد از اولین دیدار  سحر حس کرد پدرش یه جوریه! ازش اون حس پدری که انتظار داشت بعد این همه سال همدیگه رو دیدن بگیره رو نگرفت.

اسپانسر اول

ما آدما تجربه کردن رو دوست داریم. هر چقدرم بهمون بگن این کارو نکن آینده خوبی نداره، تا وقتی تستش نکنیم تو سرمون وول میخوره.

گوش دادن به قصه های راوی بهمون این امکان رو میده که تجربه های مختلف زندگی آدمارو بدون اینکه لازم باشه باهاشون روبرو بشیم، تجربه و درک کنیم و بدونیم اگه مسیری رو مثل یکی از قصه ها پیش بریم قراره به کجا ختم بشه و آیا جای خوبیه یا بد.

البته که همین میل به تجربه کردنه که زندگی رو شیرین می کنه.

اینم بگم یه سری چیزا هست، آدم از قبل تجربه کردنشون میدونه اتفاق بدی قرار نیست براش بیوفته. مثل تجربه کردن یه مزه تازه.

من وقتی میخوام یه چیز خوشمزه و سالمِ جدید رو تجربه کنم یاد اسپانسرمون بارجیل میوفتم. بارجیل یه فروشگاه آنلاینه واسه خرید آجیل و خشکبار و میوه خشک.

بیشتر از ۶۰۰ محصول متنوع داره که خیلیامون تا حالا خیلیاش رو امتحان نکردیم و اگه امتحان کنیم جز حس خوب و ارزش غذایی مفیدش چیزی در انتظارمون نیست.

مثلا هیبیسکوز یکی از اون محصولاتیه که قطعا هرکی بخوره عاشقش میشه. طعم ترش و شیرینی که آدم با خوردنش تجربه میکنه، منحصر به فرده.

درست مثل حلوای تنتنانی که میگن تا نخوری ندانی. پیشنهاد میدم از تجربه مزه های جدید بارجیل غافل نشید.

اینم بگم بارجیل برای شمایی که تا آخر اپیزود همراهمون هستید یه هدیه جذاب داره که آخر اپیزود میگم.

ادامه داستان

توقع داشت اونم مثه سحر گریه کنه ذوق زده بشه خوشحال باشه ولی اونجوری نبود. اصلا حس پدر بودن رو ازش نگرفت.

برعکس. پدرش یه حس طلبکارانه ای نسبت به سحر داشت که چرا زودتر نخواستی منو پیدا کنی؟ چرا زودتر نیومدی دنبالم. هر چی بیشتر با هم صحبت میکردن این موضوع رو بیشتر متوجه میشد و یه مقداری که گذشت پدرش شروع کرد راجع به مادرش بدگویی کردن. سحر از هر دو طرف این حرفا رو کاملا مخالف هم شنیده بود و به باباش گفت من اومدم خودتو ببینم ول کن این صحبتارو.

تو مدتی که اونجا بودن علاوه بر دیدن همدیگه کلی جاهای دیدنی تایلند رو رفتن از پارک های مختلف تا بازار های جذابش و سحر تو کل سفر غرق این جذابیت فرهنگ های کشورای دیگه شد و پدرش هم در مورد بقیه سفر های خارجیش بهش میگفت و سحر بیشتر این موضوع براش جذاب میشد.

سفرشون ۱۰ روز طول کشید و برگشت ایران که به کار و زندگیش برسه.

وقتی برگشت مادر و برادرش گفتن نمیخوان هیچی راجع به سفر سحر و دیدن پدرش بدونن واسه همین سحر هم هیچی بهشون نگفت.

این تایلند رفتن و دیدن پدرش یه چیزی رو واسه سحر باز کرد که ااا میتونم سفر خارجی هم برم.

۴-۵ ماه گذشت و دیگه با پدرش در تماس بودن و صحبت میکردن و از چیزای مختلف میگفتن که پدرش گفت پاشو بیا ترکیه میخوام ببینمت.

#سفر سحر به ترکیه از زبون خودش

بعد شاید ۴ ۵ ماه بود بهم گفت بیا ترکیه. پدر من اهل گشت و گذار نبود بیشتر استراحت دوست داشت. گفت بیا آنتالی. من با خودم گفتم بابا ترکیه استانبوله. برم اونجا بچرخم. حالا من اصلا نمیدونستم ترکیه کجای نقشه ست. اینجا دیگه استارت این بود که من آشنا شم با سایت و نرم افزارهای اجازه هتل و اینا.

برای خودم رفتم هتل اجاره کردم و رفتم ترکیه چرخیدم و به بابام هم دروغ گفتم که اره میام و از اونجا یه بلیت گرفتم به استانبول و به بابام الکی گفتم اره تهرانم و دارم کارامو میکنم. اصلا اون گشت و گذار تک نفره خیلی بهم چسبید.

این استقلال در سفر خیلی بهم حال داد مثل استقلال در زندگی بود. بهم چسبید و فهمیدم که تنهایی سفر کردن رو دوست دارم.

 

وقتی برگشت تهران بازم با تور سفر رفتن رو تجربه کرد. کویر رفت جنگل رفت اما تنهایی سفر کرده براش یه حال و هوای دیگه داشت. اینکه با فرهنگ ها و آدمای مختلف آشنا میشد براش ارزشمند بود و میتونست تو سفر دوست های خوبی هم پیدا کنه.

خلاصه که کرم سفر افتاد به جونش و کل وجودشو گرفت. تشنه سفر رفتن تنهایی و برنامه ریزی کردن براش شده بود.

برای اینکه بتونه روی خودش واسه سفر رفتنای تنهایی بیشتر حساب کنه باید تواناییهاشو افزایش میداد. تو فکر این بود که چیکار کنه که از طریق یکی از دوستاش با یه باشکاه کوهنوردی آشنا شد.

یادتونه دیگه گفتم سحر کوه رفتن و شنا کردن، سنگین تو برنامش بود. اما کوهنوردیش حرفه ای نبود. با خودش گفت میره این باشگاه و تواناییاشو واسه کوه رفتن افزایش میده و همین توانایی ها میتونه تو سفر تنهایی رفتن هم کمکش کنه.

#توضیح سحر درباره کوهنوردی

اولین دوره ای که رفتم دوره کوهپیمایی بود که چجوری برم کوهنوری و قدم بردارم و چطوری سربالایی و سرپایینی بری. قله ب چی میگن و اینا. من اون اول که کوه میرفتم خب نمیدونستم اینارو که. همینجوری فقط میرفتم بالا و بعدش پایین اومدن هم میدوییم و میرفتم دیگه.

بعدش که رفتم کلاس فهمیدم تنفس چجوری باشه مهمه. کفش مهمه. بعد اون موقع من با سنگ نوردی آشنا شدم. اتفاقا رفته بودیم یه منطقه ای تو دربند بعد رفتم اینارو دیدم رو سنگن. پرسیدم چی کار میکنن و گفتن سنگ نوردی میکنن.

ازشون یاد گرفتم و مثل بز رفتم بالا و بهم گفتن چقد خوبی و شماره گرفتن و خلاصه آشنا شدم و رفتم باشگاه اینا و یاد گرفتم. دوره پزشکی کوهستان رفتم. دوره هواشناسی کوه رفتم. بهمن شناسی رفتم. همه اینا….

 

تقریبا یکسالی درگیر کلاسا و دوره های مختلفی بود که دوست داشت و باهاشون آشنا میشد.

در کنار همه این موارد توی مرخصی هاش سفر هم میرفت.

اسپانسر دوم

برای سفر کردن به جاهای مختلف نیاز به ابزارهای کاربردی داریم. ابزارهایی که بتونن پروسه سفر رو برامون راحت، مطمئن و کم هزینه بکنن.

فلایتیو یکی از اون ابزاراییه که عصای دست هر مسافریه و باهاش خیالمون واقعا جمعه.

فقط کافیه مبدا و مقصدتون رو مشخص کنید. اگه خارج از ایران بود میتونید از بین تنوع زیاد ایرلاین ها و هتل های مختلف اون چیزی که مناسب خودتون هست رو انتخاب کنید و بدون معطلی با پرداخت ریالی هتل و هواپیمارو رزرو کنید.

اگر هم مقصدتون داخل ایران بود علاوه بر بلیط هواپیما و رزرو هتل امکان خرید بلیط قطار به صورت مستقیم از فلایتیو رو دارید.

بزرگترین مزیت خرید از فلایتیو، تازه بعد از خرید خودشو نشون میده.

اونجایی که نصف شب وسط سفر از خواب میپرید با یه سوال در مورد پروازتون. با فلایتیو دیگه لازم نیست سرچ کنید تا شاید به جواب سوالتون برسید. فقط کافیه از طریق خط مستقیم یا واتس اپ تو هر ساعتی از شبانه روز بهشون زنگ بزنید یا پیغام بدید تا تیم تیم پشتیبانی فلایتیو تو چند دقیقه با تجربه ای که دارن جواب سوالتون رو بدن و شمارو به تجربه یه سفر بدون دغدغه مهمون کنن

فلایتیو برای شنونده های راوی یه کد تخفیف ۱۰۰ هزار تومنی روی خرید بلیط هواپیما و رزرو هتل در نظر گرفته که میتونید موقع خرید  با وارد کردن کد flravi  ۱۰۰هزار تومان تخفیف بگیرید.

فلایتیورو تو ذهنتون نگه دارید چون با فلایتیو میتونید دنیاتون رو کشف کنید.

ادامه داستان

اوایل سفراشو به مامانش نمیگفت چون اون استرس میگرفت و به سحر هم استرس میداد.

یهویی هوس میکرد بره مشهد بلیط قطار میگرفت پا میشد تنها میرفت. یا یهو میخواست بره کردستان پا میشد میرفت ترمینال بلیط میگرفت و سوار میشد به سمت اونجا. یه کوله پشتی داشت که یه عروسک توش بود و لباس اندازه ۳-۴ روز سفر و همه چیزش تو اون جا میشد.

این کوله پشتیش آماده بود که هر موقع تایم گیر آورد بزنه به دل سفر.

چند وقتی گذشت و پدرش براش دعوت نامه فرستاد که بره آلمان.

اولین بار دعوت نامش برگشت خورد و با پیگیری هاش بلاخره اکی کردن که سحر بتونه بره آلمان پیش پدرش و اونجا رو هم ببینه.

بلاخره سفر اولی بود که سحر داشت میرفت خونه پدرش و اونم میخواست سنگ تموم برای دخترش بزاره.

وقتی رسید آلمان یکی دو روز اونجارو چرخیدن و بعد با هم رفتن بلژیک و پاریس جاهای مختلفشو دیدن. تایمایی که پدرش خسته میشد بر میگشت هتل سحر تنها میرفت تو کافه ها و پیاده رو ها میچرخید مردمو نگاه میکرد و دست و پا شکسته باهاشون حرف میزد و ارتباط میگرفت.

چندتا مسافر وقتی دیدنش و نشستن به صحبت و حرف از این شد که با کوله پشتی سفر میکنه بهش گفتن هیچ هایک میکنی دیگه؟ سحر که نمیدونست هیچ هایک چیه گفت نه. اونا یه توضیحایی بهش دادن و بعدش خودش هم رفت سرچ کرد و در مورد هیچ هایک اطلاعات کسب کرد.

اون سفر براش خیلی جذاب بود و باعث شد کلی اطلاعات جدید در مورد سفر کردن کسب کنه.

برگشت ایران و شروع کرد به دوره طبیعت گردی رفتن که کارت لیدری بگیره.

تقریبا همه دوره های اون باشگاه کوهنوردی رو گذرونده بود که وقتی با آدمای اونجا صمیمی شد توی صحبت باهاشون فهمید یه رشته دیگه هم هست به اسم دره نوردی که میرن تو دره ها فرود میان و اگه رود یا دریاچه داشته باشه توش شیرجه میزنن و شنا میکنن. یا یه رشته دیگه هست به اسم غارنوردی که میرن داخل یه غار و میاد بیرون یا یه ورزش دیگه پاراگلایدر بود که . شنیدن اسمشون واسش کافی بود تا تهشونو در بیاره.

البه توی پرواز با پاراگلایدر بعد از اینکه دورشو آموزش دید و تنها پرید موقع سقوط یه مقدار سرش گیج رفت و همین موضوع باعت شد پاش آسیب ببینه.

تو مدتی که پاش آسیب دیده بود نشست برنامه ریزی کرد که بتونه ۳تا قله بزرگ ایران سبلان، علم کوه و دماوند رو بره.

چند وقتی گذشت و پاش خوب شد. گروه پیدا کرد و هر ۳تای این کوه هارو با اختلاف خیلی کم دونه دونه با موفقیت سعود کرد.

پدرش دوباره دعوتش کرد که پاشه آلمان. اونقدر تو فاز کوه و سعود و قله بود که یه سرچ زد فهمید کوه مون بلان بلندترین کوه تو رشته کوه آلپ که تو مرز فرانسه و ایتالیاست برای کوهنوردی و سعود خیلی جذابه. با خودش گفت اول پا میشه میره فرانسه این کوه رو سعود میکنه بعد میره پیش باباش.

شروع کرد سرچ کردن که هزینه اجازه سعود و گاید چقدره چه وسایلی لازم داره چقدر سخته و این حرفا.

برای اینکه آمادگیش رو هم برای سعود بالا ببره با دوتا از دوستای سنگ نوردش قرار گذاشت علم کوه و دماوند رو تمرینی سعود کنن که یه مقدار آماده بشه.

تازه علم کوه رو قرار گذاشتن از مسیر گرده آلمانا بالا برن که مسیر مخصوص سنگ نوردیه و این کار باعث میشد اگه تو مسیر مون بلان به این توانایی نیاز پیدا کرد این رو هم تقویت کرده باشه.

علم کوه و دماوند رو رفت و این وسطا شروع کرده بود راه و روشی پیدا کنه که بتونه کم هزینه این سفر و سعود رو انجام بده.

#کوه مون بلان و داستان رفتن به اونجا

ببین کوه ها هرچی میره ارتفاع بالاتر احتمال خطر گم شدن و…. بیشتر میشه. بخصوص کوه خارجی حتما باید گاید داشته باشی و بدون گاید نمیشه و بعد گایدهای خارجی خیلی گرونن. یادمه سرچ کردم همه ۹۰۰ دلار به بالا بود. بعد شروع کردم

شروع کردم که تمرین کنم و پیام دادم به کسایی که اونجا زندگی میکنن که منو معرفی کنن و برام یکی پیدا کنن. اخر سر یکی رو پیدا کردم و بهم گفت انگلیسیه و یه پسر ژاپنی داره میاد و قراره با هم برن کوهنوردی. رفتم خونشون و خونش از من کوچیکتر بود.

اصن من ک وارد شدم دیدم یه تخته و یه کمد و وسایل عکاسی و کوهنوردی. من دیدم یا باید رو تخت باهاش بخوابم یا دم در دستشویی. که خب رفتم اونجا کنار دستشویی.

حالا خیلی رو من حساب باز نکرده بود. بخصوص چون وسایلم خیلی خاص نبود. حتی یه سری وسایل رو اون به من داد. من حالا کلا راه رفتنم اروم بود. هی به من میگفت چرا اروم میای. گفتم نگران نباش. من میام. رسیدیم کمپ اول و پلیس اومد و ازمون اطلاعات گرفت.

غذا خوردیم و راه افتادیم بریم به سمت قله. اون وسط پلیس گفت هوا خرابه. پسر روسیه کنسل کرد ولی ما دو تا تا پناهگاه بعدی رفتیم و از اونجا ب بعد یخه و باید وسایل خاص بپوشیم و با طناب باید بهم وصل شیم. تیکنیک هاش رو گذرونده بودم

بعد این فکر میکرد من نمیتونم. رفتیم جلو و هی بدتر میشد. دیگه رسیدیم یه جا که جلومونو نمیدیدیم. رفتیم جلو و این وایستاد و گفت گم شدیم. اینو گفت بعد تو فکر کن سکوت و صدای بوران میادو این اینو گفت. من هی میگفتم نه نمیشه.

بعد گفت حالا یه ذره بریم جلوتر. بعد نباید این کار کنیم چون گم میشیم. من بهش گفتم باید راه رو پیدا کنیم و یهو گفت یادمه اینجا یه پناهگاه کوچیک هست. همینجوری داشتیم میرفتیم. که دیدیدم یه گروه ۲۰ نفره روسی بدون گاید اومدن. کریس با اینا حرف زد و بهشون گفت نمیتونیم کمکتون کنیم چون خودمونم گم شدیم.

بعد یه ساعت اونجا رو پیدا کردیم و دیدم یه مردی تو پناهگاهه و گفت من دو روزی اینجام. ما کد زدیم با تلفن اینا. کریس رفت بقیه رو هم اورد و همه گرم شدیم و صحبت کردیم و اینا. کریس به من گفت درسته سختته دوباره بیای بری و اینا

ولی هوا بده و واقعا باید برگردیم. ولی خب من هی فکر میکردم که همین یه بار میتونم بیام. کریس میگفت نیم ساعت راه داریم تا قله. یا باید برگردیم یا بمونیم یا بریم قله. با اینکه خیلی سختم بود و واقعا نمیشد. هزینه هاش خیلی زیاد بود ولی گفتم برگردیم.

برگشت کریس خسته شده بود و همش من میرفتم جلو و طناب به من وصل بود و کریس اونجا به من میگفت اره معلومه خیلی خوب بلدی. ولی اونجا کریس به من خیلی کادو داد که واقعا اگه میخواستم تهیه کنم گرون میشد.

من برگشتم و رفتم المان پیش پدرم. بعد رفتم اون اینجوری بود که خب حالا که چی.

 

روزی پیش باباش بود و دید داره تایمو سوخت میده و از برخورد باباش هم برای سعودش ناراحت شده بود سفرشو تو آلمان کوتاه کرد و راه افتاد که بره سمت ایتالیا اونجارو بگرده.

واسه اینکه سفرش هم کم هزینه بشه شروع کرد با هیچ هایک ، ایر بی اند بی و کوچ سرفینگ، رم فلورانس ونیز میلان و کلی جای دیگه رو دید و چرخید و برگشت ایران

واسه سفرای خارجیش معمولا مرخصی یکماهه بدون حقوق میگرفت و وقتی بر میگشت ایران شروع میکرد آخر هفته ها تو ایران سفر کردن و جاهای مختلف رفتن.

اوایل خیلی تفریحی طور میرفت که مثلا هر جایی میرفت توی شهر میچرخید و جاهای دیدنیشو میدید و بعد بر میگشت. اما یواش یواش فهمید سر یه سری فصل ها و زمان های خاص یه اتفاق خاصی میوفته که فقط یکبار در سال اون اتفاق رخ میده و اگه بتونه اونجا باشه میتونه اون چیز رو ببینه و تجربه کنه.

مثلا از طریق دوستاش میفهمید که رب انار فلان جا معروفه، بعد میگشت تو دوستاش کسیو پیدا میکرد که ربطی به اونجا داشته باشه و وقتی کسی رو پیدا میکرد واسه آخر هفته برنامه میچید. چهارشنبه با کوله میرفت سر کار عصر میرفت ترمینال اتوبوس میشست میرفت مقصد  پنجشنبه و جمعه اونجا بود جمعه شب بر میگشت صبح شنبه دوباره با کوله از ترمینال میرفت سر کار.

یکی از همین سفرا فهمید یه گروهی قراره برن یاسوج تو یه دره فرود برن. همین برنامه رو چید رفت دره و فرودشون موفقیت آمیز بود و برگشتن بالا سحر خودشو رسوند ترمینال اتوبوس نبود برگرده. کی بود؟

جمعه شب، صبحشم باید میرفت سر کار. رفت دم پلیس راه یاسوج هر اتوبوسی به سمت تهران بود یا از نزدیکای تهران رد میشد ازشون خواهش میکرد اما جا نداشتن. میگفت بابا من رو پله ها یا تو بارتون میشینم توروخدا منو ببرید ولی نمیبردن میگفتن جریممون میکنن.

یک ساعتی زور زد ولی هیچ خبری نشد. با خودش گفت ولش کن هیچ هایک میکنم.

دستشو به نشونه هیچ هایک که یه چیزی شبیه به لایک هست کنار جاده گرفت بالا و منتظر موند تا یکی پیدا شه و بتونه باهاش هم مسیر و همسفر بشه.

#داستان هیچ هایک از زبون سحر

کلا هیچ هایک کردن دلیل میخواد. یه نوع وسیله نقلیه ست برای سفر کردن. فقط رایگانه. این اویزون شدن نیست. خیلی ریسکه بالاخره. تو داری با یکی هم مسیر میشی که همو نمیشناسین. رایگان بودن ریز ترین نقطشه. تو باید شروع کنی باهاش حرف زدن.

اون تنهاست میخواد باهات حرف بزنه. گفتم هرچی رد شد دیگه. یه کامیون رد شد و دیدم بار نداره. وقتی بار نداره یعنی ساعت نداره تا چند برسه. بعد دیدم خب خیلی خطرش بیشتره. بهش گفتم تا تهران میخوام برم منو کجا میرسونید. گفت تا اصفهان میبررتم.

سوار شدم و یه پسر جوون از من کوچیکتری بود. به دوستام خبر دادم و گفتم چجوریه. یهو گفت گوشیتو بده ببینم چی میگه. منم گفتم اول به مامانم میگم بعدش باشه گوشیمو میدم بهت. مامانم هم بهش یاد داده بودم چجوری با ریسک میرم سفر و گفته بودم گوشی دستش باشه تا بهش اطلاع بدم.

زنگ مامانم زدم و خوش و بش کردم و سوار کامیونی شدم و گذاشتم رو بلندگو و مامانم همش هندونه گذاشت زیر بغل مرده. مرده هم گفت ببخشیدا من گیر دادم بهتون و بعد اروم شد و حرف زدیم.

شب شد و من خواب داشتم و یه جا زد کنار و گفت برو بخواب پشت و هی من گفتم نمیخوام اون میگفت نه بخواب. اومد سمتم و گفتم از یه مرحله ای به بعد بیشتر به من نزدیک شی یه جور دیگه باهات رفتار میکنم. گفت نه بخواب استراحت کن منم ماساژت میدم.

گفتم حدت رو نگه دار. من مهمانتم و هرکدوم حدی داریم. رفت نشست و ساکت شد و بعدش معذرت خواست و قضیه عوض شد و هی میگفت من رو حلال کن. به هر حال از این اتفاقا تو هیچ هایک میوفته.

 

داستان سفر رفتناشو که با شوق و ذوق برای باباش تعریف میکرد باباش میگفت این مسخره بازیا چیه دختر حالا مثلا این شهرارو نری چی میشه تو دیوونه ای این کارارو میکنی و همینجور به این برخورد ها ادامه داد و سحر هم روز به روز ارتباطشو با پدرش کمتر کرد. زبون تندی داشت.

تو همین ماجراجویی هاش با یه پسری که سنگ نورد بود دوست شد و قرار گذاشتن با هم برن اسکی

اون پسر چوب اسکی داشت سحر هم یه چوب اسکی دست دو ارزون پیدا کرد خرید که مدام این ورزش رو بره و حرفه ای بشه.

یه توضیح ریز بدم. تا جایی که من میدونم ۲ مدل وسیله برای اسکی کردن داریم البته بجز تیوپ سواری. اسکی رو میگم که کنترلش دست خودت باشه کجا میره نه به امان خدا.

یکی آلپاین یکی اسنوبرد.

آلپاین اونیه که ۲تا چوب جدا به پات وصل میکنن و ۲تا عصا بهت میدن و اسنوبرد اونیه که یه چوب بزرگه و کجکی روش وای میستن دیگه عصا و اینا نداره و آسون تره. این سختی و آسونی از لحاظ یادگیریش منظورمه.

سحر چوب اسکی آلپاین خرید که سختره بود.

شروع کردن مدام با هم رفتن و از اینو اون پرسیدن و راهنمایی گرفتن و کم کم یاد گرفتن.

#داستان اسکی رفتن از زبون سحر

رفتیم اسکی و از این و اون یاد گرفتیم. من از جلسات اول حس کردم بلدم و رفتم قله و از اونجا اومدم پاییین و صدای قرچ اومد. پام رفت رو سنگ و زانوم داغون شد. خودمو انداختم زمین و مراقب ها اومدن و اونجا یکی از جذاب های زندگیم بود.

من تو بلانکادر بودم و یکی از جلو منو با اسکی میبرد. من که رفتم پایین دردم خیلی زیاد شد و بردنم بیمارستان.

 

توی بیمارستان بردنش عکس گرفتن و گفتن که ای سی ال پاش پاره شده و باید جراحی کنه و بعدشم ۲-۳ ماه باید فیزیوتراپی کنه.

بخاطر اینکه خونه خودش طبقه سوم بدون آسانسور بود مجبور شد بره خونه مامانش این مدت رو و دوباره اونجا محدودیت هایی داشت که عصبیش میکرد و بعضی وقتا هم میزد به دعوا.

واسه اینکه ذهنش رو آروم کنه و با بقیه به دعوا نزنه شروع کرد برنامه ریزی یه سفر به اسپانیا.

با خالش هماهنگ کرد که از ایتالیا براش دعوتنامه بفرسته و چون اون ایتالیا بود مجبور بود بلیت بگیره بره میلان بعد از اونجا با پرواز داخلی بره مادرید. پرواز داخلی تو اروپا منظورمه.

بجز این هزینه های پرواز تمام هزینه هاشو با کوچسرفینگ و هاستل و هیچ هایک مدیریت میکرد. حتی یه سری از موزه ها و جاهای دیگه رو بخاطر اینکه هزینش بالا بود نمیرفت ببینه.

اول مادرید بعد والنسیا بعد هم بارسلون. تو بارسلون بهش خیلی خوش گذشت و جاهای زیادی رو دید.

بارسلون که بود گشت تو کوچ سرفینگ یکیو پیدا کرد تو جنوب فرانسه یه شهری به اسم مونت پلیه که اکی بود بره اونجا بعد تو پروفایلش نوشته بود من عاشق رقصم و رقص هم آموزش میدم. سحر گفت ایول هم فاله هم تماشا. هم شهر رو میچرخه هم رقص یاد میگیره. پاشد رفت اونجا و چند روزی موند. با اون زانو عمل کرده که تازه به زور فیزیو تراپی خوب شده بود کفش پاشنه بلند میپوشید و کلاس رقص میرفت.

یه روز میزبانش خیلی اتفاقی ازش پرسید طرفدار کدوم تیم اسپانیایی؟

سحر به عمرش نشده بود بیشتر از ۱۰ دیقه بتونه جلوی تلویزیون بشینه. دیدن فوتبال اونم ۹۰ دقیقه از محالات زندگیش بود.

از دوستاش اسم بارسلونارو زیاد شنیده بود واسه همین گفت بارسلونا.

میزبانش گفت ااا بازی داشت که چرا نموندی بری ورزشگاه؟

سحر گفت ااا کجا کی چجوری؟ از دوستاش شنیده بود که نیوکمپ بارسلون خفن ترین ورزشگاه دنیاست و بازی هایی که توش برگزار میشه خیلی جذابه.

یه حساب کتاب ریزی کرد تو ذهنش و گفت من الان اینقدر نزدیکم به دیدن یه مسابقه فوتبال تو بالاترین سطح فوتبال و معلوم نیست دوباره کی این اتفاق برام بیوفته، گفت ولش کن بقیه سفر رو. برگردم برم فوتبال رو ببینم.

#خاطره مادرید از زبون سحر

واقعا دیدن یه مسابقه فوتبال همینجوری برام جذاب نبود. ولی خب وقتی یه جایی بودم که انقد معروف بود باید میرفتم. منم برای این قضیه پول نداشتم و از دوستم قرض کردم و رفتم. تو شهر یه شور و شوقی بود که برای همین بود.

من رفتم برند نایک تی شرت بخرم که دیدم گرونه و برای همین رفتم بازار محلی و تی شرت خریدم و استفاده کردم. برای اولین بار رفتم استادیوم و خیلی شلوغ بود و جو باحالی بود. رفتم بالا و اولین صحنه ای که دیدم واقعا نفس تو سینه م حبس شد.

زمینی پر از موسیقی و نور و رقص و شور و هیجان. موندم که چقد عظمت داره و لذت بردم و خیلی برام تجربه لذت بخشی بود. قشنگ تو یه جوری قرار گربته بودم و تو یه حس خوبی بود و باعث شد که برم جام جهانی قطر. چقد ناراحت شدم که تو ایران نمیتونیم این رو داشته باشیم.

من با اینکه انقد تنها بودم ولی خیلی حس خاصی داشت و بهم خوش گذشت. و واقعا برام شد یکی از بهترین تجربه هام.

 

بلاخره برگشت ایران و شروع کرد به کار کردن و شیفت های زیاد وای میستاد تا بتونه قرضشو جبران کنه و از اون طرف آماده بشه برای سفر های بعدی.

سه چهارماهی گذشت. زندگیش رو روال افتاده بود. با درآمدی که داشت و چندتا وام و کمک خانوادش تونست خونه ای که توش بود رو بخره و دیگه از اجاره دادن خلاص بشه اما کلی وام و قرض و بدهی داشت که باید اونارو آروم آروم صاف میکرد.

سحر یکی از تفریحاتش این بود که بگرده ببینه بلیط هر جایی تو بازه های زمانی مختلف چنده. چندماهیی از خریدن خونش گذشته بود هوس کرد بشینه قیمت بلیط جاهای مختلف رو چک کنه.

از ترکیه شروع کرد. ایتالیا، اسپانیا، فرانسه، آلمان، روسیه، چین، تایلند، مالزی،‌ همه جارو چک کرد عادی و بالا بود قیمت بلیتاش.

رسید به هند دید قیمت بلیط رفت و برگشتش یک سوم حالت عادیشه، هر جوری با خودش حساب کتاب کرد دید اگه این بلیط رو از دست بده معلوم نیست دیگه کی این موقعیتو به دست بیاره.

این جمله معلوم نیست دیگه کی این موقعیتو به دست بیاره از جمله های رایج تو ذهن سحره:دی

چالشی که داشت هزینه های اقامت و سفر بود.

#سفر سحر به هند

بلیت گرفتم و شروع کردم مکاتبه با یه جایی. ازشون خواستم برم معبد اونجا که برم کار کنم و اقامت هم بکنم. رفتم اول یه شهری یه دوره هم گذروندم و تو اون معبد کارکردم و اونجا اقامت کردم. شروع کردم شهرها رو گشتم و واقعا هند بزرگ بود

واقعا میخواستم بمونم ولی خب فرصت نبود.. رفتم بمبمی و اونجا رفتم گوا ساحل تفریحی. من اونجا چون گرون بود رفتم یه جا کار حسابداری و بعد اونجا اقامت کردم. به من خیلی خوش گذشت اون یه ماه. همه گفتن چرا میری هند اخه ولی من ادم تجربه گرام

من ولی واقعا هر سفری که رفتم خودم رو بیشتر شناختم و هر دفعه یه چیزی از خودم پیدا کردم و آشنا شدم. رفتم تاج محل مثلا و دیدم و گشتم و اینا و بعد رفتم و رسیدم به یه قطاری که دیدم چه داغون و خرابه. و دیدم این اصلا اینجوری نیست.

دیدم نه شیشه داره نه چراغ داره. میگفت این قطار مال بومی هاست و نباید اینو سوار شی مال زن نیست اصلا. یهو دیدم یه سری پسر کوچیک هست و گفتن میان با من سوار قطار میشن و حواسشون به من هست. به من گفتن چراغ گوشیت رو روشن کن و جای خالی دیدی بشین.

خیلی ترسناک بود چراغ مینداختم فقط میدیدم یه مشت چشم مرده که داره نگام میکنه. یه جا پیدا کردم و نشستم و قطار راه افتاد و چراغ روشن شد و همه رو دیدم که چقدر همه از طبقه پایین بودن و مالی اوضاعشون خوب نبود. من اونجا ولی واقعا اصلا نخوابیدم و از ترسم فقط بیدار بودم.

 

از هند برگشت و دوباره مشغول کار شد. هر چی بیشتر کار میکرد بیشتر یه جوری میشد. حس میکرد داره تایمشو تو بیمارستان هدر میده. شیفته تجربه کردن کارهای مختلف تو جاهای مختلف شده بود و این کار تکراری تو محیط پر استرس بیمارستان براش داشت عذاب میشد.

تو همون برهه زمانی مشکوک به سرطان رحم شد و یه پروسه ای داشتن و عمل کرد و بستری شد بهش هم گفتن ۲ماه کارای سنگین و این چیزا نباید بکنی مراقب باش.

یکماه بعد یه اتفاق بد افتاد. آبان ۹۶ بود و زلزله کرمانشاه.

برای همه داغ دیدگان این حادثه، صبر آرزو میکنم امیدوارم که زمان تونسته باشه و بتونه یه مرحمی رو درداشون بزاره.

سحر که خبر زلزله کرمانشاه رو شنید عین زلزله بم تصمیم گرفت پاشه بره و شروع به کمک بکنه.

این سری البته همه کارها و مدارک لازم برای امداد رسانی رو گرفته بود.

همون روز اول به هلال احمر پیغام پسغام که بیام جواب ندادن. از طریق یه سری از رفقاش و بازاریای تهران بهش پیغام دادن که چند تن پتو میخوایم بفرستیم اونجا تو میتونی ببریشون حواست باشه درست تقسیم بشه. سحر هم گفت آره من خودمم میخوام برم اینا هم که باشه منم میتونم برم.بدین ببریم.

خلاصه سحر میره اونجا شروع میکنه امداد رسانی کردن اما خب اگه یادتون باشه بخاطر اون سیستم به قول سروش فچلی که برای مدیریت زلزله بود خیلی مشکل ها براش پیش اومد.

حتی تو اون سفر جای عملش خونریزی کرد ،کیفش رو دزدیدن و چند تا مشکل دیگه اما با این وجود بیخیال نشد.

برگشت تهران و از طریق اینستاگرام تونست پول جمع کنه و نزدیک ۲۰ تا کانکس سفارش بده و بعد ببره به مناطق زلزله زده تا به کسایی که خونشون خراب شده اهدا کنه.

چند وقتی از زلزله گذشت و سحر که دیگه کمکی از دستش بر نمیومد برگشت تهران.

برنامه یه سفر به فیلیپین رو چید برای چند ماه آینده و مرخصی هاشو جور کرد و بلیط هاشم گرفت که همه چی آماده باشه ولی تا اون موقع نمیتونست بیکار بشینه که.

تو ادامه اون سفر های تجربه گرا فهمید بهبهان فصل چیدن گل نرگس، تو مزرعه هاش خیلی جذابه. سحر عاشق گل نرگس بود. دیگه چه تجربه ای از این بهتر و اون جمله همیشگی تو ذهنش تکرار شد و یه مرخصی ریز گرفت چسبوند به تعطیلیاش و پاشد رفت بهبهان.

اونجا غرق حس خوبی شده بود که تو مزرعه ها میگرفت. پروسه چیدن گل هارو دید و عکس گرفت و سعی کرد از این وقتی که اونجاست لذت ببره.

دو روز اونجا بود و برگشتنی تصمیم گرفت بره شیراز پیش چندتا از دوستاش و بعد از اونجا برگرده تهران.

رفت شیراز و دوستاشو دید پیششون بود برنامه گذاشتن برن حافظیه.

رفتن حافظیه و اونجا حافظ باز کرد فال بگیره.

حافظو باز کرد و این شعر اومد

بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست         بیار باده که بنیادِ عمر همه بر بادست

غلامِ همتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود     ز هر چه رنگِ تعلق پذیرد آزادست

یهو با خودش گفت خب اون چرا اینقدر خودشه وابسته کار دولتی کرده. چرا خودشو تبدیل کرده به برده کار دولتی؟
نیم ساعتی رفت تو فکر با خودش، کاری که داشت انجام میداد چیزی نبود که حال اونو خوب کنه.

سحر تو سفراش خیلی کارای مختلف یاد گرفته بود که راحت میتونست هم اندازه درآمد کار دولتیش درآمد داشته باشه ولی بخاطر اسمش اونجا مونده بود.

همونجا تصمیم گرفت که از اون کار بیاد بیرون و دیگه نره بیمارستان.

قرار بود روز بعد برگرده تهران ولی موند شیراز برای تقریبا یکماه. چند روز که گذشته بود زنگ زد مامانش گفت مامان من تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم اونجا حالم خوب نیست. اولش مامانش فکر کرد شوخیه ولی بعدش که فهمید سحر جدی جدی این تصمیم رو گرفته شروع کرد گریه و خواهش که توروخدا به بخت خودت لگد نزن کار به این خوبی داری به این همه آدم داری کمک میکنی سفراتو که میری چرا دیگه میخوای از کار بیرون بیای و شروع کرد داد و بیداد و این حرفا.

تو این یکماهی که شیراز موند خونه یه زن و شوهری از دوستاش بود که اونا هم درگیر سفر بودن و تونسته بودن کارشونو از حضوری به دورکاری تبدیل کنن و توی سفر هم سر کار باشن و مشکلی از این بابت براشون پیش نیاد.

واسه همین خیلی ازشون راهنمایی میخواست. مدام هم براش موقعیت های کاری میومد ولی تصمیم گرفته بود هیجان زده تصمیم نگیره و حسابی این مدت فکر کنه.

صبح ها زود بیدار میشد میرفت میدویید و ورزش میکرد هر روز میرفت حافظیه میشست اونجا فکر میکرد کتاب میخوند تا بتونه یه راهی پیدا کنه برای هدفی که انتخاب کرده بود.

گوشه ذهنش اومده بود با دوچرخه سفر کنه ولی خیلی جدیش نگرفت و گوشه ذهنش نگهش داشت.

یکماهی اونجا موند و بعد برگشت تهران که بتونه بره فیلیپین. سفری که از قبل براش برنامه ریزی کرده بود و بلیطشو هم خریده بود.

سحر رفت سفر فیلیپین و برگشت و همش تو فکرش بود میاد ایران چیکار کنه.

وقتی رسید چون کار نداشت گفت خب شروع کنم مسافرت با دوچرخه از مرز اهواز تا مرز پاکستان نقطه سفر مرزی رکاب بزنه.

قبلا دوچرخه سواری های کوتاه در حد ۱۰-۲۰ کیلومتر کرده بود ولی این مسیری که تو ذهنش بود ۲۲۰۰ کیلومتر بود. هیچ ایده ای نداشت که این سفر قراره چقدر باشه. حتی فرق مدل های مختلف دوچرخه رو هم نمیدونست. فقط یه دوچرخه داشت که لاستیکاش یه خورده پهن بود.

بعدا فهمید که دوچرخش کراس کانتریه.

تحقیقاتشو کرد و یه سری خورجین و کیف های مختلف خرید که بتونه وسایلشو توش بزاره و شروع به حرکت کنه.

روزی که قرار گذاشته بود راه بیوفته رفت دوچرخه رو از پارکینگ ۳طبقه آورد بالا وسایلشو تمام کمال چید و موقع پایین بردن وسایلش به غلط کردن افتاد.
اونقدر دوچرخه سنگین و بد دست شده بود که ۴-۵ بار از دستش افتاد و خودشم باهاش زمین خورد.

هی هم میشست زمین گریه میکرد.

خلاصه دوچرخه با یه مصیبتی اومد پایین و با اتوبوس رفت به سمت مرز اهواز، جایی که میخواست ازش راه بیوفته به سمت چابهار.

تو این سفر چالش خیلی زیاد داشت که چون دوست نداشت به یه سری چیزاش اشاره کنیم قرار شد بعدا وقتی میخواد کتاب زندگی خودشو بنویسه در مورد اون مسائل صحبت کنه.

واسه همین با یه جمع بندی کلی از این سفر میگذریم.

از وقتی راه افتاد ۳۵ روز تو راه بود و تو این مدت مدرک غواصی هم گرفت و بلاخره با کلی حس خستگی و درد رسید به چابهار. ۳۵ روز تو راه بود. بجز ۳ روزی که برای گرفتن مدرک ثابت بود تو روزای دیگه همش رکاب زده بود تا این ۲۲۰۰ کیلومت  رو طی کنه.

لحظه ای که میرسه چابهار کلی حس مختلف رو با هم تجربه کرد. فشاری که تا این لحظه به خودش آورده بود. خستگی، خوشحالی از اینکه رسیده و کلی حس عجیب دیگه گریش بند نمیومد. این ویدیو رو تو اینستاگراممون میزاریم حتما ببینید.

خدایی تجربه عجیبیه. اولین سفر با دوچرخه مرز جنوب کشور رو با دوچرخه رکاب بزنی ۲۲۰۰ کیلومتر. دمش گرم.

اونجا که بود وقتی یه سریا فهمیدن که سحر این حرکت رو زده بهش گفتن یه مسیری هست که دوچرخه سوارا میرن از خزر تا خلیج فارس شاید اونم بتونی بری. سحر تشکر کرد از اطلاعی که بهش دادن و گفت دمتون گرم ولی این خیلی سخت و خیلی خفنه من دیگه آدمش نیستم.

چند روزی اونجا بود و برگشت تهران.

تو راه برگشت بود که یکی از دوستای دیگش بهش پیغام داد سحر جام جهانیه. میتونی یه تور ارزون ببری جام جهانی خودتم توش مجانی باشی؟

سحر که دیگه تجربه دیدن فوتبال زیر زبونش مزه کرده بود گفت آره چرا که نه.

#سفر به جام جهانی

کیا بودن؟ کیش یه مسابقه برگزار کرده بود بین راننده هاش. ۱۰ نفر بودن که انتخاب شده بودن. براشون برنامه ریختم ارزون. اینجوری هم برنامه ریختم که ارزون و خودم رایگان رفتم. من رسیدم فرودگاه امام و دیدم اینا همشون باحال بودن.

کارهای عجیب غریب میکردن. اومدیم سوار مترو بشیم دیدم دختر رد میشه اینا هم میرن باهاشون. جمعشون کردم گفتم توروخدا کنترل کنید. دیدم رو پله برقی هی میگن ایران چی کارش میکنه. میگفتم توروخدا اینجا مسکوعه. اینا وایستادن و یه دختر اومد کنارشون و حالا هی اینا تیکه مینداختن.

سوار قطار شدیم دیدم یکی لباس دم اورد و یکی شلوار و با زیرشلواری بود. بعد دیدم از کیسه خریدشون شراب و ویسکی اینا دراوردن. بعد میگفتم بابا اینجا روسیه ست نمیشه خورد تو ملع عام.

خلاصه اینا مست کردن. و یادمه تو شهر که بودیم تو قطار وایستادن من زیر اینا لگن میگرفتم و تگری میزدن. بعدش بهشون فهموندم که نباید مست کنید و نباید کاری کنید که مشخص شه. من که رفتم مسابقه واقعا جذاب بود و خیلی حال کردم.

حالا رفتیم اونجا دیگه همه داشتن فوحش میدادن یا بوق میزدن و هیچی براشون مهم نبود. و واقعا هم خوش گذشت. حالا یادمه بعد مسابقه خب حذف شدیم و همه ناراحت و خسته بودیم. رسیدیم هتل و همه غر زدن این طویله چیه و ما اینجا نمیخوابیم.

من میگفتم ارام و چرا اینجوری میکنید گفتن نه اونا خودشون میرن اتاق پیدا میکنن هی گفتم بابا اینجا روسیه ست انگلیسی هم نمیفهمن حتی. کسی حالیش نبود. تاکسی گرفتن و رفتن میدون سرخ. گفتن میرن اونجا اتاق پیدا میکنن.

منم با سه نفر دیگه رفتیم پیششون دیدم همشون هی میگن پول نداریم و اینا گرونه و اینا نمیشه. همشون به پام افتادن و خلاصه دوباره دنبال جا گشتم و جایی که پیدا کردم دو تا تخت داشت و بقیه باید رو زمین میخوابیدیم. اینا که اینا رفتن من بعدش رفتم یه خونه خوابیدم و تب کردم.

انقد که استرس داشتم و اذیت شدم. دیگه من پشت دستم رو داغ کردم که تور ببرم.

 

مسافرا که رفتن خودش شروع کرد مسکو رو گشتن تو روسیه چرخیدن. واسه اینکه درآمد داشته باشه دستبند میبافت میبرد تو بازار محلی میفروخت. دوتا کار داوطلبانه پیدا کرد که اونجا بهش جای خواب و غذا میدادن در ازای کمکی که بهشون بکنه.

از اونجا تیکه تیکه هیچ هایک کرد و رسید به گرجستان بعد رسید ترکیه و اونجا هم اومد تا رسید به ایران و تو ایران هم اومد تا رسید به خونه.

کل مسیر رو زمینی اومد.

دو سه روزی تو خونه موند و استراحت کرد تا فهمید فصل خرما چینیه تو بوشهر.

بر اساس همون سفر های تجربه گراییش پاشد رفت بوشهر پیش یکی دیگه از دوستاش.

وقتی رسید دوستش گفت زود اومدی هنوز خرما ها آماده نشده یه ماهی کار داره.

سحر با خودش گفت خب من برم تهران که کاری ندارم. یه جوری همینجا سرمو گرم کنم تا فصلش بشه. طبق روال همیشگیش که با همه خیلی زود ارتباط میگرفت و دوست میشد و مشورت میکرد شروع کرد با آدما حرف زدن و فهمید یه استاد نجاری اونجاست که از این پنجره هایی که تیکه تیکه شیشه های رنگی دارن، درست میکنه.

به این مدل پنجره ها میگن گره چینی اگه سرچ کنید متوجه میشید چیا منظورمه.

تا فهمید اینجور آدمی هست آدرسشو درآورد رفت پیشش و گفت آقا میشه من بیام پیشت این کار رو یاد بگیرم. اون بنده خدا هم قبول کرد و سحر تو اون یکماهی که پیش اون اوستای نجار بود گره چینی رو هم یاد گرفت و ۴تا پنجره درست تا بار خرما رفیقش آماده چیدن شد.

بعد اینکه از نجاری اومد بیرون رفت خرما چینی سمت روستای آبپخش و اونجا یاد گرفت چجوری باید از نخل بالا بره خرما بچینه و انواع مدل های خرما چیه و یه سری چیزای دیگه.

تو مدتی که اونجا داشت خرما چینی میکرد همش با دوستاش در تماس بود که آقا شما کجا میخواید سفر برید برنامتون چیه و این حرفا.

همه دوستاشم متفق القول میگفتن ما میخوایم بریم عراق.

سحر کل وجودش علامت تعجب شد. عراق چه خبره میخواید برید اونجا چیکار؟ دوستاش میگفتن اربعینه ما میخوایم بریم پیاده روی اربعین و کربلا.

#سفر به عراق از زبون سحر

همش از دوستام میپرسیدم و همشون میخواستن برن عراق. هرکدوم دلیل خودشون رو هم داشتن. یکی میگفت عکاسی اصلا. بعد با خودم گفتم خب من چرا انقد گارد دارم نسبت به این داستان و اون موقع که مذهبی بودم هم اعتقاد داشتم که باید خیلی ادم خاصی بشم تا بتونم همچین جایی برم.

مامانم گفت کجا میخوای بری و عراق چیه و اینا. گفتم نه من میخوام برم. رفتم شلمچه و از جنوبی ترین جا شروع کردم. من ۲۰ روز رفتم و همش خونه عراقی ها بودم. اون زمان همه عراقی ها میزبان زائرها میشن و ازشون استقبال میکنن و مهمانوازی میکنن.

من باورم نمیشد این همه لطف بهم. مثلا من یه دفعه جوراب نداشتم و اینا رفتن برام جوراب اوردن. من ۲۰ روز طول کشید تا برسم به کربلا. من تو این مسیر خیلی اتفاقا برام افتاد و با خیلیا آشنا شدم. با یه خانواده ای آشنا شدم که هنوز باهاشون درارتباطم.

 

البته که داستان سفر عراق سحر به همینجا تموم نشد و نزدیک ۲ماه تو عراق موند و جاهای مختلفی رو دید.

از عراق برگشت و یه مدت موند تو خونه و برنامه یه سفر خیلی سنگین به روسیه رو چید و حساب کتاباشو کرد قرار بود ۲۰ میلیون هزینه سفرش بشه. قرار بود بره روسیه شفق های قطبی رو ببینه. بره سمت عشایر روسیه، ویزای چین هم گرفته بود که، از روسیه بره مغولستان بعد بره چین بعد از اونجا برگرده ایران. یه سفر ۷-۸ ماهه بود خودش.

قرار بود یه کسی اسپانسر سفرش بشه ولی لحظه آخر سحر رو پیچوند و از طریق یکی از دوستاش وام گرفت تا بتونه این سفر رو بره.

سحر سفرشو شروع کرد و رفت روسیه. شروع کرد گشتن و تو مسیری که مشخص کرده بود حرکت میکرد. رفت شفق های قطبی رو دید. چند روزی پیش عشایر روس بود که یه اتفاقی افتاد و سحر مجبور شد سفر رو بخاطر دلایل شخصی کنسل کنه و برگشت ایران.

تو مدتی که ایران بود دوباره هوس دوچرخه سواری کرد. یادش افتاد یکی گفته بود که یه مسیر هست از خزر تا خلیج که میشه اون مسیر رو بره و رکاب بزنه.

#کمپین دختران فردا

از روسیه که برگشتم واقعا نیاز داشتم که ریلکس کنم و یاد دوچرخه سواری افتادم که ولی برم از خزر تا خلیج فارس. جدی تر که شد دیدم دوچرخه ندارم. اومدم برای همین اسپانسر جور کنم

بعد اومدم این کار کنم ولی گفتم بیام یه کاری کنم که یه نتیجه خوبی بده و هدف داشته باشه. تا اینکه به این فکر افتادم که به موسسه مهرگیتی بگم که هم اسپانسرم شن که برام دوچرخه بخرن و هم اینکه یه حرکتی کنیم که مفید باشه.

بعد جلسه گذاشتیم و من خواستم به این ارزویی که داشتم که مدرسه بسازم و رو اوکی کردیم و من کمپین رو چیدم و هی روز و اب و هوا چک کردم و اون موسسه هم خواستن یه مستندی تهیه کنن. اول و وسط و اخر کار که یه تیمی فرستادن که با من اول کار مصاحبه داشته باشن.

تو اون تیم یه اقا پسری بود که بهم کمک کرد و من کمپین رو شروع کردم. من اول فکر کردم اون اقا پسر متاهله و منم برای اون عجیب بودم. بعدش دیگه ما برنامه هارو شروع کردیم و دیگه تا اخر کمپین تنها بودم.

اونا باز اومدن کرمان ازم مستند گرفتن و بعد که من برگشتم تهران و اونجا با اون اقا پسر که اتفاقا اسمش سروش هم اسم و هم سن داداشم بود، کم کم سر این مسائل با هم ارتباط گرفتیم و کم کم حرف زدیم و بعد یه مدتی من بهش پیشنهاد دادم دارم میرم سفر دوست داری باهام بیای؟

ما اولین سفر رو رفتیم و بعد خیلی لذت برد. هیچ هایک کردیم و کمپ کردیم و کم کم رابطه مون شروع شد. از یه جایی به بعد حس کردم من میتونم تو یه رابطه واقعی باشم و یه نفر رو داشته باشم تا وقتی علاقه هست. برای همین تصمیم گرفتم ازش خواستگاری کنم.

تصمیم خیلی سختی بود و برای فوق العاده استرس داشتم یعنی قشنگ رفتم انگشتر براش درست کنم شب ها خواب میدیدم و هی گریه میکردم و خیلی سخت بود تا روزی که من خواستگاری کردم و تموم شد.

 

اگه علاقه دارید داستان کمپین دختران فردا و قضیه ازدواج سحر رو بیشتر در موردش بدونید. و علاوه بر اینا با حقوق ازدواج و شروط ضمن عقد برای خانمها در ایران آشنا بشید پیشنهاد میکنم اپیزود ۲۵ام پادکست روزن رو که هدیه عزیز تهیه و تولید میکنه رو گوش بدید.

تو اپیزود ۲۵ سحر در مورد داستان خاستگاریش و اینکه چه تابوهایی رو شکسته صحبت میکنه تا داستان اینکه وقتی نمیخواست از پدرش اجازه ازدواج بگیره مجبور شد چه کارهایی بکنه و به دادگاه رفت.

خلاصه که پادکست روزن از اون پادکست خوباست که اگه گوش ندادید زودتر دریابیدش تا از دستتون نره.

سحر تو این سالها هنوزم همون خلق و خو رو داره. خیلی فعاله. ورزش میکنه مسافرت میره و از اون آدماست که دنبال کردنش حال آدم رو خوب میکنه.

تجربیات بسیار زیاد و عجیب غریبی داشته.

چیزایی که شاید خیلی از ما هم آرزوشونو داشتیم ولی ترس اینکه باهاشون مواجه بشیم نزاشته تجربشون کنیم. مثلا تنها سفر کردن تو ذهن من یه چیز خیلی گندست و فکر کردن بهش هم بهم استرس میده، حالا شما فکر کن سفر تنهایی با دوچرخه. من آب روغن قاطی میکنم، اما سحر تجربش کرده و اینکه ازش تجربیاتشو شنیدم، متوجه شدم اونقدری هم که من فکر میکنم ترسناک نیست و میشه تجربش کرد. فقط باید قدم قدم براش آموزش دید و تمرین کرد.

پایان داستان

قصه زندگی سحر از اون قصه هاییه که هر کسی بشنوه درس های مخصوص به خودشو میگیره. اما یه چیزاییش فکر میکنم برای هممون مشترکه. هممون که میگم منظورم شمایی هست که راوی رو میشنوید و یه جورایی با هم حرف مشترک داریم.

از نوجوانیش من متوجه میشم که نباید تو هیچ چیزی افراط داشته باشم. به نظر من عقاید هر کسی برای خودش محترمه. ما فقط باید بپذیریمشون و احترام بهشون بزاریم. و این اصلا این معنی رو نمیده که ما هم باهاشون هم عقیده ایم.

متاسفانه این احترام و پذیرفتن یه چیزیه که تو جامعه ما خیلی سخت انجام میشه و به نظر من خیلی از مشکلاتی که داریم ریشش همین موضوعه. اینکه میخوایم به همه ثابت کنیم اعتقادات ما درسته و بقیه اشتباه میگن و به زور میخوایم کاری کنیم که همه با ما هم اعتقاد بشم.

خودتون متوجه میشید منظورمو دیگه خیلی بازش نمیکنم.

یا چیز دیگه ای که از زندگیش یاد گرفتم این بود که ما خیلی مواقع بخاطر عدم شناخت کامل و کافی خودمون ممکنه یه سری مشکلات برامون پیش بیاد. مثلا اگه سحر زودتر میفهمید بیش فعاله و چاره کارش چیه شاید کارش به خودکشی و بیمارستان روانپزشکی و درمان اشتباه و از دست دادن یه بخشی از خاطراتش نمیوفتاد. فقط با شناختن خودش.

خب چجوری میتونیم خودمونو بشناسیم. من اینجا نظرمو میگم ازتون میخوام شما هم نظرتونو برامون کامنت کنیم تا بتونیم هممون بخونیم و استفاده کنیم.

نظر من اینه که باید از قصه زندگی بقیه بشنویم. باید مشاهده گر زندگی و تجربیات بقیه باشیم تا همه تجربیات اون افراد رو از نو تجربه نکنیم.

تو همین یک هفته چندین پیغام ازتون گرفتم که توش گفتید ااا ما هم از بچگی رو زمین بند نمیشدیم. ما هم همش اینور اونور بودیم و از وقتی بقیه گفتن دختر که بالا پایین نمیپره مرد که ورجه وورجه نمیکنه و مجبور شدیم خودخواسته حرکاتمونو کنترل کنیم حالمون دیگه خوب نیست.

البته من نمیگم که مثلا وسط یه جلسه اداری با خودکار سپکتاکرا بازی کنیدا. نه. میگم باید یاد بگیرید که چجوری هستید و اگه مثلا اختلال بیش فعالی دارید باید یه راهی پیدا کنید که در طول روز انرژیتونو تخلیه کنید تا در پایان روز حال بدی نداشته باشید.
ممنونم از همه شمایی که این فیدبک هارو بهم دادید و قدردان اعتمادی هستم که به من کردید.

خلاصه. فکر میکنم شنیدن تجربه زیسته آدما میتونه خیلی بهمون کمک بکنه تو این مسائل و دیدمون رو بازتر کنه.

یه چیز دیگه ای که میشه از زندگی سحر یاد گرفت اینه که اگه میخوایم از زندگیمون لذت ببریم باید عشقمونو زندگی کنیم نه حرفای بقیه آدمارو. باید اونجایی باشیم اون کاری رو بکنیم که دلمون باهاش خوش باشه نه اینکه به کوچیکترین چیزا خودمونو بفروشیم و حالمونو بد کنیم.

بقیشو نمیگم میزارم شما برام بنویسید. یادتون نره ها منتظر کامنت هاتونم.😉

خیلی خب . قصه زندگی سحر تموم نشده و هنوز در جریانه. اگه دوست دارید بیشتر ازش بدونید آیدی اینستاگرامشو تو توضیحات اپیزود گذاشتم میتونید برید به پیجش و دنبالش کنید و کلی حس خوب ازش بگیرد.

ممنونیم از هاجر، گلناز، شروین، سعید، پیمانه، الهام، مرضیه، ‌لیلی، امیر، زهرا، حمیرا، روبینا، مصطفی، سوسن و بقیه عزیزایی که بدون نام از ما حمایت مالی کردن.

برای حمایت از ما ۲تا راه دارید. معنوی و مالی

حمایت معنوی اینه که مارو به دوستاتون پیشنهاد بدید. برامون تو اپلیکیشن های مختلف کامنت بزارید و اگه امکان لایک یا امتیاز دادن داره لایکمون کنید و بهمون امتیاز بدید.

اگه همین الان هم امکانش رو دارید ممنونتون میشیم یکی از این کارهارو انجام بدید.

راستی اگه از طریق اینستاگرام مارو به دوستاتون معرفی میکنید لطفا منشنمون کنید که ببینیم و ذوق بزنیم.

برای حمایت مالی از پادکست راوی هم اگه ایران هستید درگاه حامی باش و اگه خارج از ایران هستید حساب پی پل پادکست رو پیشنهاد میدیم که لینک هر دوتاش تو توضیحات اپیزود هست.

خب حالا که شما تا اینجا همراهمون بودید میرسیم به پیشنهاد های جذاب اسپانسر هامون برای شما

بارجیل. یک کد تخفیف ۳۰ هزار تومنی واسه شنونده های ما که تا آخر اردیبهشت ۱۴۰۱ از سایتشون خرید کنن برای خرید اول در نظر گرفته. فقط کافیه تو سبد خریدتون، کد تخفیف «Ravi» رو وارد کنید. لینک خرید از بارجیل به همراه کد تخفیف رو تو توضیحات اپیزود گذاشتم.

فلایتیو هم برای شما یک کد تخفیف ۱۰۰ هزارتومنی برای خرید بلیط پرواز و رزرو هتل در نظر گرفته که تا آخر تابستون اعتبار داره. لینک خرید و کد تخفیف رو توی توضیحات اپیزود گذاشتم و میتونید روی خریدتون این تخفیف رو دریافت کنید.

ممنونیم از بارجیل و فلایتیو که اسپانسر ما بودن.

ممنونم از پارمیدا شاه بهرامی عزیز بخاطر همه زحماتی که برای پادکست راوی میکشه.

قرارها

بعد نوشتن این اپیزود چندتا قرار با خودم گذاشتم.

قرار اول

با خودم قرار گذاشتم تو هیچ چیزی افراط نداشته باشم مخصوصا توی اعتقادات. اگه یه چیزی برای من اهمیت داره دلیلی نداره همه اونو قبول داشته باشن. اینکه بخوام زور بزنم اونها هم مثل من فکر کنن هم انرژی منو میگیره هم اونا. به قول قدیمیا مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.

من کار خودمو میکنم اگه واقعا اعتقاد من درست باشه و واسم کار کنه بقیه بهش جذب میشن دیگه؟ زور زدن نداره که.

قرار دوم

خوب اینو گوشه ذهنم نگه دارم که کار کردن آر نیست. گدایی و دزدی و مال مردم خوردنه که بده. هر کسی هر کاری انجام میده رو بهش احترام بزارم و بابت انجام اون کار بهش لیبل نزن و احترامشو نگه دارم. صد در صد دزدی کردن کار راحت تریه ولی اینکه افراد شرافتمندانه دارن برای ساختن زندگیشون کار میکنن از هر چیزی ارزشمند تره.

و قرار آخر

یادم باشه خاصیت این دنیا اینه که همه چی هر روز عوض میشه و ما روز به روز باید چیزای جدید تر یاد بگیریم. اینکه باید هر روز برای مهارت آموزی وقت بزارم رو چیز خسته کننده ای نبینم و نگم اه چقدر من باید همش وقت بزارم چیزای جدید یاد بگیرم. چقدر همه چی آپدیت میشه.

اتفاقا ممکنه وقتی یه مدت زمانی از کاری که دوست نداشتیم بگذره و دوباره تستش کنیم عاشقش شده باشیم. برام اتفاق افتاده که میگم.

واسه همین حواسم باشه از تجربه کردن چیزای جدید، حتی چیزایی که قبلا دوسشون نداشتم غافل نشم و امکان بدم بهشون. خدارو چه دیدی شاید تو اون چیزی که قبلا ازش بدم میومد بهترینه جهان بودم😉

مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست.

اما. قصه آخرم این نیست.

۵ ۱ vote
امتیازدهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest

0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x