63 – رَدِ صدا – امید هاشمی – بخش اول

امید هاشمی رد صدا

وقتتون بخیر این قسمت سوم راویه و من آرش کاویانی هستم این اپیزود قرار بود دی ماه ۰۴ منتشر بشه اما تیرماه ۰۵ منتشر میشه من می‌خوام این اپیزود رو به نمایندگی از همه عزیزانمون که از دست دادیم تقدیم کنم به لونا کرمانی نژاد لونا یکی از شنونده‌های پروپا قرص راوی بود و متاسفانه هجدهم دی ماه از دستش دادیم روح شاد یادش گرامی و نامش جاوید

 [صدای بند آمدن نفس] [موسیقی] [موسیقی]

آماده اید قصه مونو شروع کنیم.

[موسیقی] [موسیقی]

توی پادکست راوی من قصه تعریف می‌کنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی‌تر بشه. قصه‌هایی که درس‌هاشون تلگرهایی بهمون می‌زنن تا بهتر زندگی کنیم. ممنونم از اینکه ما رو به دوستاتون معرفی می‌کنید. این لطف خیلی بزرگی به ماست و امیدوارم که همیشه مورد لطفتون قرار بگیریم. همه قصه‌های ما واقعین و ما بعد از مصاحبه با صاحب قصه اون رو براتون روایت می‌کنیم. پس اگه دوست دارید قصه کسی رو به ما پیشنهاد بدید تا توی پادکست روایتش کنیم باید امکان مصاحبه با اون شخص برای ما وجود داشته باشه. حالا اگه دوست داشتید کسی رو بهمون معرفی کنید تو دایرکت اینستاگرام بهمون بگید یا بهمون ایمیل بزنید. [موسیقی] 

خیلی خب آماده‌اید قصهمونو شروع کنیم؟ اسم واقعی پسر قصه ما امید هاشمیه.

 راستی اسپانسر این اپیزود پلتفرم دیواره. دیوار رو هم که همتون می‌شناسید نیازی به معرفی نداره. [موسیقی]

[موسیقی]

امید قصه ما متولد هفت شهریور ۱۳۶۴ه اما قبل اینکه به تولد امید برسیم می‌خوام یه مقدار با پدر مادرش بیشتر آشنا شیم.

 خانواده پدر امید توی اردبیل کارگاه تولید فرش داشتن پدربزرگ امیدم از این مردای مدیر و مدبر بوده که دستشو می‌زده کمرشو به همه فرمون می‌داده. متأسفانه خانه بر اساس یه سری فعل و انفعالات تو کسب و کارشون ورشکست میشن و حوالی سال ۵۶ به واسطه اینکه با جناغ پدربزرگ یه کاری تو فرودگاه مهرآباد برای پدربزرگ امید پیدا می‌کنه میان تهران.

 پدربزرگ و عهد و عیال میان تهران و یه خونه خیلی قدیمی تو جاده ساوه کرایه می‌کنن. پدربزرگ آدم زیر دست کسی کارکن نبود به خاطر همین مادربزرگ میره سر کاری که با جناغ پدربزرگ پیدا کرده بود و تو بخش خدمات فرودگاه مهرآباد شاغل میشه.

چند سالی می‌گذره و پدر امید که از این به بعد به اسم کوچیکش ولی صداش می‌کنیم تقریباً ۱۷ ساله میشه که می‌بینه ارتش دنبال نیروئه و استخدام داره. ولی که می‌دید مامانش داره کار می‌کنه و خرج خونه رو درمیاره به غیرتش برمی‌خوره و با توجه به اینکه هیچ علاقه‌ای به کار کردن تو اون زمان نداشته تصمیم می‌گیره بره استخدام ارتش بشه و با درآمدش کمک خرج خونوادهش بشه.

ولی تقریباً ۲۵ سالش شده بود. عموی باباش که اردبیل زندگی می‌کرد به ولی میگه پسرم دختر داییت حافظه دختر خوبیه و خیلی به هم میاید کمکم به فکر ازدواج باش ولی میگه باشه و با پدر مادرش موضوع رو مطرح می‌کنه و اونا هم استقبال می‌کنن و یه ازدواج سنتی و قومی تو خونوادهشون اتفاق میفته.

 از اون طرف مادر متولد و بزرگشده اردبیله و پدرشو خیلی زود از دست داده. شرایط سخت مالی و تعداد زیاد خواهر و برادرا باعث میشه که نتونه تا بیشتر از کلاس سوم راهنمایی درس بخونه و مجبور میشه زود ازدواج بکنه و از خانوادهش جدا بشه و بیاد تهران. 

سال ۶۲ ولی توی ۲۵ سالگی و حافظه توی ۱۷ سالگی با همدیگه ازدواج می‌کنن. سبک ازدواجشونم عین ازدواجای قدیمی بوده و همه فامیل همراه می‌شدن و یه گروهی آشپزی می‌کردن، یه گروهی میز و صندلی می‌چیدن، یه گروهی هم پذیرایی می‌کردن و در نهایت عروسی اتفاق میافتاد. 

بعدشم همه خوش و خرم می‌رفتن خونه خودشون. بعد عروسی هم ولی و حافظه تو خونه پدربزرگ یه جایی تو جاده ساوه به سمت اسلامشهر نزدیکای پاسگاه نعمت آباد همراه کل فامیل یعنی خانواده پدربزرگ خانواده عمو و خانواده عمه ساکن میشن.

 یعنی ۴ تا خونواده توی خونه قدیمی از اینایی که یه حیات بزرگ داره و حوض وسطشه و دور تا دورش اتاق اتاقه از اونا.

یه سال که از ازدواجشون می‌گذره یعنی سال ۶۳ خانواده چون جاشون کوچیک بود تصمیم می‌گیرن که اون خونه رو بفروشن، برن یه جایی حاشیه‌ای‌تر از اونجایی که بودن، زمین بخرن و خونه بسازن و با تتمه پولی که براشون می‌مونه یه ماشین یا مینی بوس بگیرن و بتونن باهاش کار کنن و خرج خونواده رو دربیارن. 

اون زمان پدر امید تو جبهه خدمت می‌کرد و حقوق کارمندی می‌گرفت. عمو و شوهرعمشم پیش خانواده بودن و کارگر روزمزد بودن. از اونجایی که برنامه‌ریز این پروسه خرید خونه در حومه شهر هم عمو و شوهرمه امید بودن، یه نامه می‌نویسن به ولی که ما می‌خوایم یه جایی حوالی تهران ۴ تا زمین بخریم و دیگه از این حالت زندگی اشتراکی خارج بشیم و حرکت کنیم به سمت آینده.

یه زمین خیلی خوب هم دیدیم و هفته دیگه قراره اون رو معامله کنیم. تا دیر نشده هرچی پول داری بفرست که واسه تو هم زمین بخریم. وگرنه اگه این زمین از دستت بره خیلی حیف میشه.

ولی نمی‌تونست تو اون بازه زمانی مرخصی بگیره و برگرده واسه همین چون بهشون اعتماد داشت میگه باشه هر چقدر از حقوق و حق مأموریتش تو ارتش پول پسانداز کرده بود رو یکجا برای خانوادهش می‌فرسته تا اونا این زمینی که قرار بود زندگیشون رو تغییر بده رو بخرن.

پول رو می‌فرسته و خانواده هم زمین رو می‌خرن و بهش نامه می‌زننن که ولی خیالت راحت زمینو خریدیم وقتی برگشتی اولین کاری که می‌کنیم اینه که بریم زمینو نشونت بدیم و لذت ببری.

 ولی تقریباً یک ماه بعد خوشحال و خندون از جبهه برمی‌گرده خونه تو کل راه برگشت برای خودش نقشه می‌کشید که ایول حالا که ما صاحب زمین شدیم می‌تونیم هر کدوممون خونه‌های خودمونو بسازیم و کاملاً مستقل بشیم.

 با کلی امید و آرزو و تصویرسازی از خونه‌ای که دوست داره برای خودش و خونوادهش بسازه وارد وارد خونهشون شد و ساکشو برد تو اتاقشون و یه چایی خورد و رفت به برادر و شوهرخواهرش گفت خب این زمینه کجاست بریم ببینیم. اونا هم گفتن حله راه بیفت بریم.

 سوار ماشین شدن و از نعمت آباد حرکت کردن با توجه به چیزی که بهش گفته بودن که خیلی از محل زندگیشون دور نیست یه ۱۰ دقیقه‌ای که رفتن ولی پرسید اینجاست اونا گفتن نه یه خورده جلوتره ۳-۴ دقیقه دیگه رفتن دوباره ولی پرسید اینجاست اونا هم گفتن نه یه خورده دیگه جلوتره. از اینجا به بعد هر یک دقیقه یه بار ولی می‌پرسید اینجاست؟ اونا هم می‌گفتن نه یه خورده جلوتره. 

اینجای قصه تو سال ۶۲ هستیم و اون موقع تهران اصلاً به گستردگی الان نبود و اطراف تهران خیلی کم خونه‌سازی شده بود. دردسرتون ندم. یه نیم ساعتی رفتن تا اینکه ولی تابلوی اسلامشهر دید. پرسید تو اسلامشهر زمین گرفتید؟ اونا هم گفتن نه یه خورده جلوتره.

 تقریباً یه ۱۰ دقیقه دیگه رانندگی کردن و رسیدن به یه جایی که بافت زمین کشاورزی داشت ولی چون نمی‌خواست زمینی که کل سرمایه‌ش رو داده تا براش بخرن تو این منطقه باشه هیچی نپرسید.

کنار همون زمین‌های کشاورزی رفتن تو یه کوچه و یه سه چهار تا کوچه رو پیچ با پیچ رد کردند و سر یه کوچه با عرض ۸ متر وایسادن. این کوچه‌هایی که دارم میگم خیلی کم و به ندرت توش خونه ساخته بودن ولی با یه حالتی که می‌خواست بگن نه پرسید اینجاست؟

اونا هم گفتن آره خودشه همینجاست پیاده شو بریم سر زمین.

آنتراک

 پیاده شدن و ولی گفت خب کدوم زمینه؟ اونا گفتن بیا بریم ته کوچه. ولی با خنده پرسید شما که اومدین ته دنیا زمین خریدین حالا چرا دقیقاً ته کوچه واسه من زمین خریدین؟ برادرش گفت آخه فقط ته همین کوچه بود که می‌تونستیم ۴ تا زمین کنار همدیگه بخریم. انگار یه پتک از آسمون ول شده بود و خورد تو سر ولی.

 ولی بهشون گفت مگه نگفتید می‌خوایم هر کدوم زمین مستقل داشته باشیم؟ دیگه چه فرقی می‌کرد یکی این کوچه باشه یکی یه کوچه اونورتر؟ داداش گفت بابا دستور داده بود که حق نداریم جدا از همدیگه باشیم ما هم مجبور شدیم این چار تا زمینو بخریم جالبی داستانم این بود که همون موقع با پول اون چار تا زمین می‌تونستن ۳ تا زمین تو محله پونک بخرن و اونجا با هم زندگی کنن از اونجایی که دیگه کاری از دست ولی برنمیومد موضوع رو پذیرفت و شروع کرد همون جا رو ساختن برای اینکه بتونن به اونجا نقل مکان کنن.

 برادر و شوهرخواهر ولی تا قبل از اون موقع کار ساختمونی می‌کردن و رو همین حساب خودشون شروع کردن خونه رو اونجوری که دوست داشتن ساختن. اون زمانم اینجوری نبود که جوازی بخوان بگیرن، شهرداری بخواد گیر بده و این حرفا. بعد یه اتفاقی هم که میفتاد این بود که هر ماه به مقدار پولی که درآمد داشتن می‌تونستن خونهشون رو بسازن. مثلاً یه ماه دیوارا رو زدن، یک ماه سقفو زدن، یه ماه پنجره بهش اضافه کردن و همینوری جلو می‌رفتن. 

خونه که یه شکل اولیه گرفت و قابلیت سکونت پیدا کرد با حداقل‌ترین امکانات ممکن یا یه جورایی بگم امکانات زیر زیر خط فقر از خونه اجاره‌ای که توش بودن نقل مکان کردن به اونجا و ساکن شدن. امکانات که میگم منظورم چیزای عجیب غریب نیستا. مثلاً دیوارا کامل تکمیل نشده بود و گچ نداشت و سوز سرما توی زمستون از لای آجرا میومد تو.

 واسه اینکه بتونن اون سرما رو تحمل کنن روی دیوار کیسه می‌کشیدن و پتو می‌نداختن که بتونن از سرمای زمستون جون سالم به در ببرن. تا این حد امکانات نداشتن دیگه لوله‌کشی آب و گاز تو چند لول بالاتر بود. اما همشون با این شرایط ساختن و اونجا کمکم شکل و شمایل یه خونه خونه واقعی رو گرفت.

 یک سالی از مستقر شدنشون تو اون خونه گذشته بود که امید قصه ما هفت شهریور ۶۴ به دنیا اومد. امید تو بهبهه جنگ تو بیمارستان آزادی تهران به دنیا میاد. وقتی به دنیا میاد پدر جبهه بود و با خبر به دنیا اومدن امید سریعاً خودشو می‌رسونه تهران و کارای ترخیص و شناسنامه رو خودش انجام میده. 

چند وقتی می‌مونه مادر و بچه که از آب و گل در میان دوباره مجبوراً برمی‌گرده جبهه. تو اون دوران مادر با کمک مادربزرگ و پدربزرگ و عمو و عمه که تو خونه‌های کناریشون زندگی می‌کردن امید رو بزرگ می‌کنه. امید ۶-۷ ماهه بود که یه تب شدیدی می‌کنه و چون پدر نبوده و تو تایمی که تب می‌کنه ماشینی هم نبود که امیدو برسونن بیمارستان، چند ساعتی با تب بود تا بالاخره میرن بیمارستان و بهشون میگن چرا اینقدر دیر اومدید؟ کلی استرس می‌کشن ولی در نهایت شرایط کنترل میشه. 

حالا می‌خوام یه مقدار در مورد شرایط زندگی خانوادگیشون توضیح بدم. درسته توی جای جدید که مستقر شده بودن هر کدومشون خونه‌های خودشونو داشتن. اما این چهار تا زمین که کنار همدیگه بودن دیوار به دیوار با هم راه داشتن و دیوارای این مابین رو نزده بودن که بتونن با هم ارتباط داشته باشن.

بعد زندگی این‌جوری بود که همه نوه‌ها جمع می‌شدن خونه مادربزرگ پدربزرگ از صبح تا شب بازی می‌کردن. یا اگه پدربزرگ می‌خواست بخوابه و به بچه‌ها می‌گفت بازی نکنید اونا می‌رفتن تو کوچه بازی می‌کردن. نکته مهم دیگه این بود که کل خونواده زبون اولشون ترکی بود.

تصور کنید اولین کلمه‌هایی که امید گفت مامان و بابا نبود. آتا و آنا بود که به ترکی آتا یعنی پدر و آنا یعنی مادر. خلاصه با وجود بچه‌های فامیل کودکی امید همیشه به بازی و همراهی با بقیه گذشت. بعد امید به شدت مورد حمایت پدربزرگش بود و یه جورایی نوه منتخب و محبوبش بود.

 تا یک سالگی همه چیز عادی بود به جز اینکه امید انگار خیلی خوب نمی‌تونست دور رو ببینه. مثلاً وقتی دستشون رو می‌آوردن جلوی صورتشو حرکت می‌دادن می‌تونست دستشون رو دنبال کنه. اما وقتی یه هوا فاصله می‌گرفتن و با فاصله مسیر نگاهش رو دنبال می‌کردن، می‌دیدن که امید مسیر درست رو نگاه نمی‌کنه.

 با خودشون گفتن حتماً بچه نیاز به عینک داره. یه خورده که بزرگ‌تر شد می‌بریمش دکتر چشم و براش عینک می‌گیریم. اما هرچی بزرگ‌تر میشد و بیشتر می‌تونست صحبت کنه می‌دیدن واکنشاش بر اساس بیناییش نیست. بیشتر بر اساس شنوایی و لامسشه. 

یعنی چی؟ مثلاً مامانش یه اسباب بازی می‌ذاشت جلوش که باهاش بازی کنه. بعد خودش می‌رفت تو آشپزخونه کاراشو بکنه. از اونجا امیدو نگاه می‌کرد که ببینه امید می‌تونه اسباب بازیا رو برداره و باهاش بازی کنه یا نه. ولی امید نمی‌تونست اسباب بازی رو برداره و چهار دست و پا راه میافتاد دنبال صدای مامانش و می‌رفت تو آشپزخونه. بعد اگه می‌خواست امید رو مجبور به بازی بکنه باید اسباب بازی رو جلوی صورتش می‌گرفت تا اون ببینتش و دستشو دراز کنه و بگیره و شروع به بازی کنه. مامان باباش امیدو یه عالمه دکتر چشم بردن. اونا هم بهشون می‌گفتن با عینک اوکی میشه. فقط وایستید یه خورده بزرگ‌تر شه بتونه عینک بذاره. اون موقع بهش عینک میدیم و استفاده می‌کنه و راحت میشه. کمکم با گذر زمان بزرگ شدن امید دیگه حتی وقتی چیزی رو جلوی صورتش هم می‌گرفتن باز هم نمی‌تونست ببینه. هر موقع که پدر از جبهه برمی‌گشت کارش این بود که امیدو ببره دکترای مختلف ببینه چیکار می‌تونن براش بکنن. اینجاها امید تقریباً ۲ سالش بود.

 یکی از دکترا اون زمان راجع به این می‌پرسه که آیا بچه تو نوزادی تشنج داشته، تب شدیدی کرده؟ و مادرش میگه آره یه بار تب کرد چون ماشین نبود دیر رسوندیمش بیمارستان و اون دکترم میگها احتمالاً به خاطر همینه و چشم در اثر حرارت و شدت تب آسیب دیده متأسفانه این آسیب هم دیگه قابل جبران نیست و بچتون نابینا شده.

من همین جا این موضوع رو اصلاح کنم که یه موقع برداشت اشتباه صورت نگیره طبق پرسجوهایی که من کردم فقط تب به هیچ وجه باعث نابینایی نوزاد نمیشه و تشخیص اون دکتر اشتباه بوده و البته تو قصه هم متوجهش میشیم. فقط اینو اینجا گفتم که این موضوع یه موقع اشتباه براتون جا نیفته. 

[موسیقی]

 تو خونهشون شرایط عجیبی بعد این تشخیص به وجود اومد. یه دسته پذیرفتن که امید نابیناست و یه دسته زیر بار نرفتن و گفتن باید بیناییشو برگردونیم و مادر و پدر هم مدام تو این دو دسته جابهجا می‌شدن.

 یعنی یه روزای نابینایی امید رو می‌پذیرفتن و بر اساس نابینایی امید زندگی می‌کردن. یه روزایی هم نمی‌پذیرفتن و هر کاری از دستشون برمیومد برای اینکه امید بینا بشه انجام می‌دادن. یه پرانتز باز کنم شرایط بابای امید رو بهتون بگم. 

ولی اکثر اوقات جبهه بود و خونه نبود. وقتایی هم که خونه بود اغلب داشت کارای بیرون خونه رو رفع و رجوع می‌کرد و بیشتر درگیر پیدا کردن دکتر برای چشم امید بود. همین نبودن ولی باعث شده بود که امید صمیمیتی که با مامانش داشت رو ناخواسته باباش نداشته باشه.

 در این حد که چون بقیه بچه‌ها به ولی می‌گفتن عمو، امید هم عین بقیه بچه‌ها به باباش می‌گفت عمو. بهش می‌گفتن ولی بابات عموت نیستا ولی سفت نمیشدن روش که یادش بدن. حالا چرا؟ چون فکر می‌کردن هر بار که ولی میره جبهه ممکنه بار آخر حضورش پیش امید باشه و احتمال می‌دادن دیگه برنگرده. 

پس حالا که این بچه وابسته باباش نیست اذیتش نکنیم و بذاریم همون عمو بگه اشکال نداره. یعنی قبل از اینکه اتفاقی بیفته به صرف اینکه پدر می‌رفته جبهه رو فوتش حساب باز کرده بودن.

 امید تو خونهشون در نبود پدرش تحت حمایت سنگین پدربزرگش بود. یادتونه دیگه پدربزرگ از این آدما بود که حرف حرف اون بود و از کوچیک و بزرگ همه فقط ازش اطاعت می‌کردن. حالا چون دلش برای امید می‌سوخت، امر کرده بود که کسی حق نداره از گل نازک‌تر به امید بگه و همه باید هواشو داشته باشن.

 اصلاً به خاطر پدربزرگش بود که امید اول ترکی یاد گرفت. از بین همه نوه‌ها امید تنها نوه‌ای بود که حق داشت رو شکم پدربزرگ بشینه و اون باهاش بازی کنه. یکی از دلایلش این بود که امید صبح ساعت ۴ و۵ بیدار می‌شد و چون تنها آدم بیدار دوروبرشون پدربزرگش بود می‌رفت پیشش با پدربزرگش با هم چایی می‌خوردن و اون براش صحبت می‌کرد و قصه می‌گفت و با همدیگه رادیو گوش می‌دادن. 

از اون طرف مامان امید عین بقیه بچه‌ها با امید رفتار می‌کرد و از همه می‌خواست همون جوری برخورد کنن. یعنی اگه بقیه بچه‌ها تو کوچه فوتبال بازی می‌کردن، امید هم باهاشون فوتبال بازی می‌کرد. یا اگه بچه‌ها صبح زر می‌رفتن نون می‌گرفتن، امید هم باهاشون می‌رفت و نون می‌گرفت.

 این مدل رفتار کل خانواده با امید باعث شده بود بقیه بچه‌ها هم امید رو یه بچه جدا از خودشون ندونن و همبازی خودشون ببینن. از فوتبال و دوچرخه‌ سواری بگیر تا قائم موشک و بالا بلندی.

 امید بچه فرضی بود و از روی صدا تشخیص می‌داد بچه‌ها کجان و بازی رو پیش می‌برد. مثلاً بالا بلندی تو کوچهشون اینجوری بود که پیادهرو بالا بود و خیابون پایین. هر کسی هم چند ثانیه بیشتر نمی‌تونست بالا بمونه و با صدای پا و حرف زدن‌هاشون امید تشخیص می‌داد هر کدوم کجان. کوچه و خیابونشونم متر کرده بود و همه جاهاشو تو ذهنش تصویرسازی کرده بود و می‌شناخت. 

درسته که اکثر اوقات زخم و زیلی از کوچه میومد تو خونه ولی مادرش به جای اینکه منعش کنه تا نره تو کوچه بازی کنه کمکش می‌کرد که زخماش زودتر خوب بشه و راهنماییش می‌کرد چیکار کنه که کمتر براش خطرناک باشه.

 با بچه‌های عمه و عموش یه باند بودن تو کوچه و امید تحت حمایتشون بود. به خاطر همین هیچ‌کس از هم محلیاشونم از گل نازک‌تر به امید نمی‌گفتن. یکی دو ماه بعد از تموم شدن جنگ و اعلام آتش‌بس بین عراق و ایران بابای امید از جبهه برگشت و محل خدمتش تو تهران مشخص شد.

ولی وقتی برگشت خونه دید چند تا چالش داره اول اینکه یه بچه نابینا داره و نمی‌دونه چیکار باید براش بکنه. دوم اینکه چون بچش فارسی بلد نیست حرف بزنه هیچ مهد کودکی نمی‌پذیرتش و از همه بدتر امید به جای بابا به ولی میگه عمو. اولین تصمیم ولی این بود که تو خونه شون ترکی حرف زدن ممنوشه تا وقتی که امید بتونه فارسی یاد بگیره.

 در کنارش هم اولین ماموریت مامانش این شد که به امید یاد بده که به ولی بگه بابا نه عمو افتاد دنبال اینکه ببینه واسه بچش چیکار می‌تونه بکنه تا بیناییش رو برگردونه و بتونه بفرستش مهد کودک و مدرسه باباش می‌دونست که اگه این بچه تحصیل نکنه و نتونه روی پای خودش وایسه تا آخر عمر باید مراقبش باشن و خدایی نکرده اگه یه روزی اونا اونا نباشن این بچه معلوم نیست چه بلایی سرش میاد و به نظرش تنها راهی که این اتفاق نیفته این بود که هر جوری شده بینایی امید رو بهش برگردونه. 

پدرش مدام با امید صحبت می‌کرد و همه چیز رو برای امید توضیح می‌داد. هر چیزی که دوروبرشون بود رو می‌داد به امید تا لمسشون کنه و بعد توضیح می‌داد که هر کدوم چه رنگیه، چه جنسی داره، چیه، چه بافتی داره و چه استفاده‌ای داره. تمام تلاش رو می‌کرد که به واسطه لمس و توضیح دادن بتونه به امید کمک کنه که یه راه ارتباطی برای امید با دنیای اطرافش ایجاد بشه. 

یادتونه گفتم دو دسته شده بودن دیگه. یه دسته قبول نکرده بودن این بچه نابیناست مثل پدرش و یه دسته قبول کرده بودن مثل پدربزرگش. تقابل کاپیتان‌های این گروه‌ها یعنی پدر و پدربزرگ یه جو عجیبی تو خونه راه انداخته بود.

ولی تمام تلاششو می‌کرد که این بچه مستقل بشه و همه کاراشو خودش انجام بده و باهاش مدام تمرین می‌کرد و حرف می‌زد. از اون طرف بابا بزرگ می‌گفت غلط کردین این بچه رو اذیت می‌کنید و می‌خواید کاراشو خودش بکنه. بذارید راحت باشه. همین که نمی‌تونه ببینه خودش داره اذیت میشه. نمی‌خوادم بفرستیدش مدرسه. میره اونجا زیر دست و پای بقیه له میشه و بچه‌ها مسخره و اذیتش می‌کنن. از اینور ولی کار خودشو می‌کرد، از اونور بابا بزرگ حرف خودشو می‌زد و روزی نبود که این دوتا با همسر امید دعوا نداشته باشن. 

هر دو تا هم از علاقه‌شون به امید این کارا رو براش می‌کردن ولی نگرش و مسیراشون کاملاً مخالف هم بود.

[موسیقی]

پدربزرگ امید یک سال بعد از برگشتن ولی از جبهه تو سن ۶۱ سالگی به خاطر بیماری گوارشی فوت می‌کنه روحشون شاد.

 بعد از فوت پدربزرگ مادربزرگ با امیدینا زندگی می‌کنه. با فوت پدربزرگ رویه زندگی امید تقریباً تغییر می‌کنه و پدر هر کاری که بقیه بچه‌ها انجام می‌دادن رو به امید هم یاد می‌داد انجام بده. مثلاً قبلاً با بقیه می‌رفت نون بگیره، الان تنها می‌فرستادش بره نون بگیره. یا مثلاً تو فوتبال قبلاً نخودی بود، الان می‌ذاشتش دروازه و بهش یاد می‌داد چهجوری باید تشخیص بده توپ کجاست. 

بزرگ‌ترین شانس امید تو زندگی نوع برخورد پدر و مادرش با موضوع نابینایی بود. به هیچ عنوان به خاطر نابینایی لای پر قو بزرگش نکردن. اونا بدون مراجعه به هیچ مشاور و تراپیستی فقط با مشاهده خوب زندگی و فکر کردن و استفاده از خردشون، می‌دونستن این بچه به هر حال قراره تو بزرگسالی خودش زندگی کنه و مسئولیت زندگیشو داشته باشه پس فقط یک راه دارن و اونم اینه که از همون بچگی بهش مسئولیت بدن و با آموزش درست بچشونو مسئولیت‌پذیر بار بیارن. تا اگه یه موقعی بیناییش برنگشت بتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون. 

در کنار همه این تلاش‌ها برای کمک به امید دکتر چشمی نبود تو تهران که حداقل یک بار امید و پدرش پیشش نرفته باشن. و نکته جالب داستان اینه که تا اون موقع امید نمی‌دونست یه فرقی با بقیه داره. آره امید نمی‌دونست نابیناست. حتی وقتی می‌رفت دکتر چشم فکر می‌کرد همه بچه‌ها میرن دکتر چشم و این یه پروسه عادیه. وقتی تو کوچه با بچه‌ها بازی می‌کرد، هیچ‌کس بهش نمی‌گفت نابیناست و مسخرهش نمی‌کردن و همین باعث شده بود هیچ موقع فکر نکنه که اون تفاوتی با بقیه داره. 

اما خب بالاخره فهمید یه تفاوتی هست و جلوتر بهتون میگم کجا و چهجوری.

 امید هر بار که می‌خواست بره دکتر چشم پزشک یه دردی رو تو وجودش پیشخور می‌کرد. چون می‌دونست وقتی بره اونجا دکترا تو چشمش یه قطره می‌ریزن و چشمش حسابی می‌سوزه. تازه بعد از بیرون اومدن از دکتر هم انگار که چشمش حساس‌تر شده باشه، نور و مخصوصاً آفتاب خیلی چشمشو اذیت می‌کرد. 

به جز پزشکا و علم، دست به دامن هر کس و جایی که شنیده بودن معجزه‌ای داشته بتونن بینایی امید رو برگردونن. اون موقع‌ها می‌گفتن تو اردبیل یه شیخیه تو فلان خیابون که معجزه می‌کنه و چندین نفر رو شفا داده. چندین نفر که رو ویلچر بودن رو راه انداخته و یه عالمه نابینا رو بینا کرده. 

البته که هیچ‌کدوم از این آدمایی که شفا گرفته بودن در دسترس نبودن که بشه ازشون سؤال کرد آقا چی شد؟ پرونده پزشکی شما چی بود؟ فقط تو سابقه این شیخ ثبت شده بود و مردمم به مجازاتش ایمان داشتن و دهن بهن اما تشویق می‌کردن که برن پیشش. 

اونقدر این شیخ معروف شده بود که مردم جلوی خونه این آقا چادر زده بودن و اونجا زندگی می‌کردن واسه اینکه از برکات نزدیکی به خونه این شیخ بهره‌مند بشن. بعد هیئت‌های بزرگ سینه‌زنی راه می‌انداختن و تو اون محله و خیابون سینه‌زنی می‌کردن و خلاصه بگم که تو کل شهر اسم این شیخ پیچیده بود و قشنگ شهررو به هم ریخته بود.

 پدر و مادر اینجوری بودن که خیلی اعتقاد نداشتن به این چیزا ولی فشار فامیل که آره بیاید برید از این شیخ چشمای بچتونو بگیرید اگه نرفتید بعداً نگید همه کار برای شفای بچمون کردیم و این حرفا یه جورایی تو رودرربایسی رفتن بالاخره پدر و مادر بودن و ته دلشون می‌لرزید که نکنه واقعاً یه چیزی باشه و ما کاهلی کنیم و این بچه بی‌بهره بمونه ضرر که نداره میریم پیشش ببینیم چی میشه.

باباش مرخصی گرفت و تقریباً یک هفته از صبح امید و مامان باباش می‌رفتن جلوی خونه این شیخ به بدبختی جا می‌گرفتن و چادر می‌زدن به امید اینکه شیخ ببینتشون و شب که دیگه هوا خیلی سرد میشد همه چادراشونو جمع می‌کردن و می‌رفتن خونه و صبح دوباره برمی‌گشتن.

تو مدتی که اونجا بودن چند تا از این معجزه‌ها دیدن و وقتی فهمیدن همش شارلاتان بازیه و فقط چند تا بازیگر با حال بد میان اونجا و حالشون خوب میشه و میرن مامان باباش بیخیال موندن شدن و برگشتن خونهشون.

این تنها باری نبود که به خرافات و معجزه رو کردن. یه بار دیگه هم به توصیه اقوام و بزرگای فامیل امید تقریباً یک شبانه روز کامل بدون رضایت پدر و مادر و دوباره رو اصرار اقوام و دوستان به پنجره فولادی حرم امام رضا بسته شده بود.

دوباره اونجا وقتی پدرش پرسجو کرد و دید کیا چیکار می‌کنن و چه‌جوری شفاعت می‌گیرن، فهمید خیلی از این آدما کاسبای اعتقاد آدما و ناآگاهیشون هستن و همون موقع امید رو برمی‌داره و برمی‌گردن خونه. بابای امید حتی تا کمیسیون پزشکی ارتش هم امید رو برد تا شاید بتونه تو کشورای دیگه یه راهی برای برگردوندن بینایی امید پیدا کنه.

 تو کمیسیون بهش گفتن آقا اگه پول اضافه داری دوست داری ویزا بگیری بری کشورای اروپایی رو بچرخی ما می‌تونیم تأیید کنیم که ارتش مساعدت کنه بتونی بری ولی با این شرایطی که پسرت داره علم پزشکی تو دنیا هنوز نتونسته راهی پیدا کنه. واسه همین به نظر ما بی‌خیاله این ماجرا شو و به زندگیت برس.

ولی وقتی فهمید خارج از ایران هم هنوز راهی پیدا نکردن که برای امید کاری بکنن بی‌خیال اون کمیسیون شد. یه نکته‌ای که این دکتر دکتورهای مختلف چشم داشتن این بود که به ولی نمی‌گفتن چشم پسر تو دیگه نمی‌تونه بینا بشه و براش تجویز دارو و چیزای مختلف می‌کردن. یکی می‌گفت اسفناج و سبزیجات سبز باید بیشتر بخوره. یکی می‌گفت ماهی بیشتر بهش بدید. یکی می‌گفت هویج بیشتر باید بخوره. تقریباً همه این کارا رو انجام می‌دادن. ولی تنها سودی که این وسط حاصل میشد برای بچه‌های عمو و عمش بود. چون اونا هم از قبل امید غذاهای خوشمزه و آبویج می‌خوردن. وگرنه رو چشم امید هیچ تأثیری نداشت.

دکترا می‌گفتن هنوز راهی براش پیدا نشده و هیچ‌کدوم قطعی نمی‌گفت هیچ راهی نیست و بهشون می‌گفتن مراقبت کنید از این بدتر نشه که اگه درمانی پیدا شد بتونن ازش استفاده کنن. این خودش یه قوت قلبی به باباش می‌داد که شاید ۱درصد یه دکتری پیدا شه و بتونه کاری برای امید بکنه.

 واسه همین هیچ موقع دکتر رفتن رو بی‌خیال نشد.

 تو کل این مدت که درگیر پیدا کردن یه راهی برای بینایی امید بود، پدر و مادر آموزش در مورد افزایش مهارت رو کنار نمی‌ذاشتن. می‌دیدن وقتی می‌خواد راه بره یا بدوئه زیاد زمین می‌خوره و این باعث میشه معمولاً زخم و زیلی باشه. بهش یاد دادن وقتی می‌خواد حرکت کنه دستاشو جلوی خودش بگیره تا با چیزی برخورد نکنه و نوک پاهاش رو هم با آرامش و حساسیت بیشتری حرکت بده. که اگه به چیزی برخورد کرد سریع متوجه بشه و بقیه بدنش رو به اون سمت نبره تا برخورد اتفاق نیفته.

 یه چیز دیگه‌ای که آموزشش به امید زمان زیادی برد تنهایی غذا خوردن بود. استفاده از قاشق چنگال، خوردن برنج و خورشت، خوردن غذاهای نونی، خوردن سوپ و در نهایت خوردن آبگوشت. همه اینا فوق‌العاده زمانبر بود اما خیلی بهش کمک کرد. برای خوردن هر غذایی اگه بقیه بچه‌ها با دیدن و تکرار کردن یاد می‌گرفتن چهجوری باید اون غذا رو می‌خوردن؟ برای امید باید جزء به جز شرح می‌دادن که چی داره می‌خوره، چهجوری داره می‌خوره، چیکار داره می‌کنه و کلی جزئیات دیگه. اونقدر این پروسه تکرار و تکرار میشد تا برای امید جا بیفته و بتونه تنهایی از پس خوردن غذا بربیاد. 

از یه بازه‌ای واسه اینکه امید بیشتر با آدما در ارتباط باشه و چیزای جدید یاد بگیره، پدرشونو با خودش می‌برد محل کارش یعنی پادگان. از همون صبح که سوار سرویس رفت و آمد محل کار باباش میشد، شروع می‌کرد به یاد گرفتن چیزای مختلف. از اینکه اتوبوس چیه و چه شکلیه و صندلیاش کجان بگیرید. تا اینکه باباش به امید یاد داده بود وقتی ما رو صندلی نشستیم و متمایل میشیم به راست یعنی داریم می‌پیچیم به سمت چپ و وقتی به سمت چپ متمایل میشیم یعنی داریم می‌پیچیم به سمت راست.

جذاب‌ترین چیزی که تو محل کار پدرش دید و تا حالا ندیده بود تلفن بود. هنوز ذوقی که از آشنا شدن با تلفن زد رو یادشه تلفنشونم از اینایی بود که یه دایره روش داشت و برای شماره‌گیری هر عدد باید اون رو می‌چرخوندی. باباش بهش یاد داده بود وقتی گوشی رو برمی‌داره باید اول بذاره در گوشش صدای بوغ رو بشنوه و بعد با لمس کردن سوراخ‌های روی اون دایره و شمردنشون می‌تونه به عددی که می‌خواد برسه و در نهایت شماره‌ای که می‌خواد رو بگیره. امید خیلی بچه خوش صحبت و سرزبون‌داری بود. تو همون روز اولی که رفته بود باباش سر کار با کلی از همکارای باباش دوست شده بود و می‌تونست بر اساس صدا تشخیصشون بده و بگه با کی داره صحبت می‌کنه.

 تفریحشون اونجا این بود که شماره داخلی فلان دوست باباشو بگیره و با تلفن با کسی که تو یه اتاق دیگه بود صحبت کنه. باباش به هر کسی می‌خواست تلفن بزنه و یه چیزی بگه به امید می‌گفت و امید زنگ می‌زد و کارو می‌گفت. از آشنایی با تلفن بی‌نهایت خوشحال بود. اون روز باباش از سر کار که برگشتن واسه همه فامیل و بچه‌های کوچه تعریف کرد که تلفن چیه و چهجوری تونسته با تلفن صحبت کنه. 

یه تایمایی میشد که همکارای باباش میومدن پیشش و با هم می‌شستن چایی می‌خوردن. یادتونه دیگه امید به واسطه پدربزرگش عاشق چایی بود. بعضی موقع‌ها میشد که همکارای باباش میومدن به امید کمک کنن که لیوانو بگیره و بتونه درست چایی بخوره. باباش تا می‌دید آدما خیز برداشتن که بخوان به امید کمک کنن جلوشونو می‌گرفت و می‌گفتین بچه نابیناست دستش که مشکل نداره اندازه موهای سر شما هم چایی خورده بشین نگاه کن از چایی خوردنش لذت ببر هیچ کمکی لازم نداره.

 یه چند باری شده بود تو اتوبوس به خاطر اینکه می‌دیدن امید نابیناست از سر جاشون بلند می‌شدن و به ولی می‌گفتن شما بفرمایید بشینید این بچه سختشه وایسه. ولی هم بهشون می‌گفت آقا این بچه نمی‌بینه اینه پاهاش که سالمه می‌تونه وایسه مشکل نداره شما بشینین راحت باشین. کلاً پدر و مادرش در مواجهه با آدمایی که می‌خواستن به خاطر نابینایی امید بهش ترحم کنن خیلی تند برخورد می‌کردن و اصلاً اجازه نمی‌دادن این ترهم باعث بشه که امید خودش رو دست کم بگیره و آدمی بشه که بخواد ترحم جذب کنه. 

رفتاری که متأسفانه تو جامعه ما خیلی از افرادی که یه معلولیتی دارن انجام میدن و با جذب ترهم بقیه کارشون رو پیش می‌برن. البته که از اون طرفشم صادقه. خیلی از آدما تا می‌بینن یه کسی یه معلولیتی داره، شروع می‌کنن بهش ترحم بی‌مورد کردن و کارهایی که می‌تونن خودشون به تنهایی انجام بدن رو براشون انجام میدن و همین باعث میشه خیلی از افراد کمکم مهارت انجام دادن کارهاشون رو از دست بدن. صحبت کردن راجع به این موضوع خودش می‌تونه یه اپیزود جداگانه باشه. واسه همین فعلاً ازش می‌گذریم و برمی‌گردیم به قصه. 

امید یه جورایی از این مدل صحبت باباش که به آدما می‌فهموند نیازی به کمک کردنشون نداره و خودش از پس کارای خودش برمیاد حس خوبی می‌گرفت.

صدای امید : ۶-۷ ساله که بودم عموم راننده شرکت واحد بود. شرکت واحد اتوبسترانی تهران و خب اون موقع خیلی سیستم نظارتی مثل الان درست درمون نبود دیگه. اینکه راننده کی وارد خط میشه، چه ساعتی مسافرشو می‌بره، کی به مقصد می‌رسه.

 این بود که خلاصه عموی منم این وسطای یه شیطنتی می‌کرد و از خط خارج میشد مثلاً سر ظهر حولش ساعت ۱۲ –۱۲ و نیم و می‌پیچید میومد اسلامشهر میومد خونه اتوبوسو تو کوچه ۸ متری پارک می‌کرد میومد خونه یه ناهاری می‌خورد یه درازی می‌کشید بعد ساعت ۳ و نیم استراحتشو که کرد پا میشد دوباره راه می‌نداخت اتوبوسو و برمی‌گشت تو خط.

حالا این وسط اون موقعی که عموی من این شیطنتو می‌کرد و خطو می‌پیچوند برای ما یکی از بهترین ساعت‌ها رقم می‌خورد. چرا؟ واسه اینکه مایی که به هر حال در یه منطقه‌ای بودیم که حتی ماشین سواری هم انقدری نبود و ما خیلی مواجه نمیشدیم با پدیده‌ای تحت عنوان اتومبیل. حالا یه اتوبوس خلاصه هشت ۱ متری رو جلو در خونهمون پارک شده می‌دیدیم و تازه برای من این ماجرا خیلی جذاب‌ترم بود از این جهت که به هر حال دروازه آشنا شدن من با دنیا طبیعتاً لمس کردن بود.

من وقتی بیرون از خونه اتوبوس سوار می‌شدم طبیعتاً فقط می‌تونستم در حد صندلی‌هایی که نزدیکم هست یا میله‌ای که ایستادم و گرفتمش یه همچین چیزایی رو لمس بکنم یا مثلاً چه می‌دونم در اتوبوس وقتی دارم سوار میشم و اینا ولی این حضور دو سه ساعته اتوبوس در خونه ما به من کمک میکرد که من بیترس از قضاوت شدن یا بیترس از تذکر گرفتن خلاصه هر که دلم می‌خواست هر جای اتوبوسو که دلم می‌خواست کشف کنم به نوعی برای خودم.

 این اتفاق این مدلی بود که ما ساعت ۱۲ ۱۲ و نیم که عمو میومد ناهارشو که می‌خورد این دراز می‌کشید که استراحت بکنه من یه پسرموی بزرگتری داشتم که ۵ سال ازم بزرگتر بود سوئیچ اتوبوسو می‌پیچوند و خلاصه می‌زد بیرون و ما تمام بچه‌های کوچه در حد مثلاً ۷-۸-۱۰ نفر ظهر گرمای تابستون می‌ریختیم تو این اتوبوسه و هر کی خلاصه هر کاری دلش می‌خواست تو این اتوبوسه میکرد.

 مثلاً یکی چه می‌دونم رو صندلیها پشتک می‌زد یکی از میله‌ها آویزون میشد بار فیکس می‌رفت اون یکی نمی‌دونم ادای راننده در میآورد. یکی می‌رفت یه جعبه‌هایی انتهای اتوبوس بود که ملتی که سوار می‌شدن از در عقب و دستشون به راننده نمی‌رسید اون تو بلیت کاغذیشونو می‌نداختن. مثلاً با میخی سیخی چیزی تلاش می‌کرد که مثلاً از توی اون جعبه به نوعی بلیت بکشه بیرون برای اینکه که اون بلیته رو بده به پدر مادرش که مثلاً رایگان از اتوبوس بتونن استفاده بکنن و اینا. 

منم خلاصه اون وسط می‌لولیدم دیگه چون سر کله همدیگه می‌زدیم اساسی و یکی از عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین تجربه‌هام از این شکل از اتوبوس سواری اینطوری بود که رفتم خلاصه بعد از کلی سر کله زدن با خودم خلاصه این جرأتو به خودم دادم برم ببینم که پشت فرمون اتوبوس چه شکلیه. 

نشستم رو صندلی راننده و کلی لذت می‌بردم از اینکه این فرصت در اختیار من قرار گرفته که می‌تونم فرمون اتوبوسو لمس بکنم. یه مدتی با فرمونه سرگرم بودم. بعد مشغول پدا شدم. این پدال و اون پدالو برای خودم فشار می‌دادم ببینم چه اتفاقی میفته. ببینم حسش چهجوریه. و بعد یهو اون گوشه سمت چپ یه پدالی بود. فشار دادم و یه صدای تقی خلاصه از این پداله بلند شد و دیدم که اتوبوس یه ذره شروع کرد. حرکت کردن بچه‌ها حسابی ترسیدن و ریختن جلو و خلاصه پسر عموم که از ما بزرگتر بود و یه چیزایی سرش میشد یه طوری خلاصه جمع و جورش کرد تو نگو در واقع ترمز اتوبوس بوده که من خلاصش کردم با اون پدال اتوبوسو و سرمون جمع وجور کرد یه تماس کوچیکی هم با یه یه دونه از این بنزای ۱۸۰ قدیمی جلوی در پارک بود با اونم داشت اتوبوسه و یه آسیب جزئیی زد ولی حالا آسیب انقدری پروسه خفن نبود.

 اینو بگم که ما انقدر تو این اتوبوس خلاصه این درا رو باز و بسته می‌کردیم و سوار و پیاده و نقش راننده و نقش کمک راننده و اینا رو برای خودمون بازی می‌کردیم تا این باد این درا خالی میشد راز پر شدن دوباره باد این درا هم این بود که بشینی گاز بدی و یکی دیگه از کارایی که ما می‌کردیم این بود که می‌شستیم خلاصه پسرموی بزرگتر اتوبوسو روشن می‌کرد و ما ظهر تابستون که همه خواب بودن شروع می‌کردیم این گاز دادن تو این اتوبوس برای اینکه این دوباره باده پر بشه و اینجا بود که عموئه خلاصه بیدار میشد از سر صدای اتوبوس و می‌فهمید که ما اتوبوسو روشن کردیم میومد اول یه خورده دعوامون می‌کرد و احتمالاً از سر اینکه دعوامون کرده یه خورده ناراحت میشد و بعد سوارمون می‌کرد و می‌رفتیم سر شهرک و اونجا یه پولی هم بهمون می‌داد پیاده می‌شدیم از یه بغالی بستنی می‌خریدیم و بستنی به دست پیاده برمی‌گشتیم خونه.

 اون روزم که من این کارو کردم خلاصه برگشتم تو کوچه دیدم که صاحب بنزه در خونه عموئه و خلاصه داره دادا فریاد می‌کنه از سر اینکه شما اتوبوسو روشن کردین و چه می‌دونم خلاص کردین خورده به بنز من و یه دعوای جزئی البته که دعوا نمک پوچه‌هایی بود که ما توش زندگی می‌کردیم و روزی نبود که توش دعوا نباشه ولی سر این ماجرا هم خلاصه یه دعوایی شکل گرفت ولی به هر حال از اونجایی که شاید بگم دوست داشتن منو تو محل همسایه‌ها دیگه دیگه به خاطر من گذشت کردن و این قضیه تقریباً به نوعی می‌تونم بگم ماسمالی شد و تموم شد و رفت.

ولی کلاً خاطره اتوبوس بسیار خاطره هیجان انگیز و جذابی بود از این جهت که می‌تونستم یه پدیده ناشناخته‌ای رو که احتمالاً در شرایط معمول هرگز شاید حتی تا بزرگسالی شانس اینو پیدا نمیکردم که اون پدیده رو بشناسمو می‌تونستم از نزدیک لمس بکنم و کشفش کنم. پایان صدای امید

در مورد امید یه چیزی واسه من خیلی عجیب و قابل تحسین بود. امید نمی‌تونست ببینه و تنها چیزی که براش قابل تشخیص بود نور بود. یعنی اگه یه جایی نور شدیدی می‌دید می‌تونست متوجه بشه که اون فضا روشنه. با وجود این عدم بینایی هر کاری که یک بچه بینا تو اون سن انجام می‌داده رو امید هم انجام می‌داده. 

مثلاً چی؟ بذارید چند تا خاطره ازش بگم. امید به خاطر اینکه دنیای دوروبرش رو با لمس کردن می‌شناخت همیشه زخم و زیلی بود. یکی از جاهایی که این لمس کردن‌ها شناخت بیشتری رو براش ایجاد می‌کرد توی باغچه و بین خاک و گیاه‌ها و درختها بود. عاشق این بود که بره خونه خاله‌ش. چون اونا تو خونهشون یه باغچه بزرگ داشتن و اون باغچه چند تا درخت مختلف داشت. یه آب‌نما هم داشتن که با بالا رفتن از اون آبنما می‌تونست به سطوح بالاتر درخت‌ها هم دست بزنه. 

بعضی موقع‌ها میشد کل مدتی که رفته بودن مهمونی اونجا تو باغچه بود و غافل از کل دنیا داشت همه چی رو لمس می‌کرد تا بتونه برای خودش تصویرسازیشون کنه. یه بچه بینا با یه نگاه می‌تونست تشخیص بده که با چی طرفه ولی امید باید اون رو لمس می‌کرد و از بقیه می‌پرسید این چیه تا بتونه دانشش در مورد اون چیز رو کامل کنه.

 خاک خشک، خاک خیس، ریشه نرم، ریشه سفت، تنه درخت‌های مختلف، برگ‌های مختلف درخت‌ها، میوه‌های مختلف تو سایزهای مختلف، فرق بین میوه رسیده و نارس و کلی چیز دیگه یا یه مهارت عجیب دیگه‌ای که داشت این بود که می‌تونست مسیر پرواز مگس رو بشنوه و تو هوا بگیرتشون. 

یکی از عموهاش تابستون تو ضل گرما واسه اینکه زهرا بتونن بخوابن و خیالشون راحت باشه بچه‌ها آسیبی به جایی نمی‌زنن به بچه‌هاش می‌گفت من می‌خوابم و وقتی بیدار شدم به ازای هر یه مگسی که گرفته باشید ۲ تومن بهتون میدم امیدم بسته به شانسش که چند تا مگس سر راهش قرار بگیرن حداقل هر بار سه چار تا می‌گرفت و بیشتر از بقیه بچه‌ها می‌تونست مگسها رو شکار کنه یا حتی امید کتکاری هم کرده یادشه یه اردر اردک داشت و یه روز که می‌خواستن برن مهمونی پسرعمش داشت با اردکش بازی می‌کرد. امید اردک رو به پسرعمش سپرد و بهش گفت نذارین از خونه بره بیرون گم و گور شه مراقبش باش. وقتی از مهمونی برگشتن دید نه صدای اردکش میاد نه خبری از پسر عمش هست. فهمید که یه بلایی سر اردکش اومده. پرسون پرسون افتاد دنبال پسر عمش و فهمید که این اردکه وقتی پسر عمش حواسش نبوده از خونه رفته بیرون. با یه تکنیک خاصی که تو هدایت کردن آدما داشت، پسرعمشو تو یه کنج خونه گیر انداخت و یه مقدار نوازشش کرد و بعد از اینکه آروم شد بهش گفت حالا که کتکتو خوردی پاشو بریم تو کوچه بیفتیم دنبال این اردکه ببینیم کجاست. 

یه ساعتی هم گشتن ولی به چیزی نرسیدن و بی‌خیال اردکش شدن و با کلی غم و ناراحتی برگشتن خونه. از این مدل خاطره‌ها امید خیلی زیاد داره. من چند تا رو انتخاب کردم و گفتم برای اینکه متوجهتون کنم که اون هم مثل بچه‌های دیگه همه کار می‌کرد ولی به روش خودش و این روش خودش برای ماها ناشناخته است و لازم داشتیم در موردش بشنویم تا بتونیم جریان قصه رو بهتر درک کنیم. 

البته تو ادامه قصه باز هم از این روش‌های مختلفش می‌شنویم.

آنتراک

آموزش‌های پدر و مادرش تا ۷ سالگی امید ادامه داشت. یعنی دقیقاً تا قبل از اینکه اون بخواد وارد کلاس اول مدرسه بشه. آخرین دکتری که رفته بودن به امید عینک نزدیک بین داده بود. هیچ فایده‌ای نداشتتا. فقط یه دلخوشیی بود برای خانواده امید که شاید این بچه یه روزی ببینه. 

اسم یه دکتری رو شنیده بودن که همه می‌گفتن خیلی حرفه‌ایه و می‌دونستن اگه ۱درصد راهی برای کمک به امید وجود داشته باشه از زیر دست این دکتر می‌گذره. رفتن پیش این دکتر و اون آب پاکی رو ریخت رو دست پدر و مادر امید و بهشون گفت پسر شما هیچ وقت قرار نیست بتونه ببینه. 

با این معاینه‌ها و این قطره‌ها و این عینک الکی هم که گذاشتید رو صورتش فقط دارید اذیتش می‌کنید. بابای امید گفت آقای دکتر این بچه اگه نتونه ببینه نمی‌تونه تحصیل کنه نمی‌تونه آینده خوبی داشته باشه یعنی هیچ کاری از دستتون برنمیاد براش انجام بدید.

 دکتر گفت یعنی چی نمی‌تونه تحصیل کنه خب ببریدش مدرسه نابینایان این همه نابینای تحصیل کرده آدم حسابی تو دنیاان باباش یهو به خودش اومد و پرسید مدرسه نابینایان؟

دفعه اولی بود که این اسم به گوشش خورده بود و تا قبل از اینکه اون دکتر بهشون بگه فکر فکر نمی‌کردن که نابیناها هم می‌تونن تحصیلات داشته باشن. اون دکترم گفت بله آقا مدرسه نابینایان تو تهرانم هست سمت میدون آریاشهر تو رو خدا مثل این خانواده‌های الکی دلسوزم برندارید ببریدش بذاریدش یه مدرسه غیرانفاعی و پول بدید بچتونو اونجا نگه دارن. نهایتاً ۲ سال اونجا بمونه. آخرشم اخراجش می‌کنن. بعدشم با یه روحیه درب و داغون مجبور میشید ببریدش مدرسه نابینایان. از همین اول بذاریدش جای درست و کار درست رو بکنید.

 صحبت‌های دکتر و سر نخی که بهشون داده بود باعث شد دیگه بی‌خیال درمان کردن چشمای امید بشن و بیفتن دنبال اینکه ببینن چجوری می‌تونن امید رو توی مدرسه نابینایان ثبتنام کنن.

 ولی با کلی پرسجو به مدرسه نابینایان توی فلکه دوم آریاشهر یا صادقیه رسید رفت از اونجا دیدن کرد و شرایطشونو پرسید و متوجه شد اون مدرسه بهترین جا برای آموزش یک کودک نابیناست در نهایت کارای مربوط به ثبت نام امید رو انجام داد و وقتی اومد خونه بهش گفت مدرسه ثبت نامت کردم از هفته دیگه کلاسات شروع میشه امید بی‌نهایت از شنیدن این خبر خوشحال شده بود.

 سال‌های قبل شنیده بود که بچه‌های عمو و عمش میرن مدرسه و وقتی می‌گفت من چرا نمیرم مدرسه مامان باباش می‌گفتن هنوز به سنت نرسیده بزرگ که شدی می‌فرستیمت مدرسه و الان بزرگتر شده بود و وقت مدرسه رفتنش رسیده بود اما امید یه موضوع خیلی بزرگ رو نمی‌دونست. 

امید نمی‌دونست که بقیه بچه‌های فامیلشون مثل اون نابینا نیستن و تو جریان مدرسه رفتن کمکم این موضوع رو فهمید. روز اول مدرسه پدر و مادرش هر دو با هم بردنش مدرسه. ساعت ۴ صبح بیدار شدن و ۴ و نیم از خونه حرکت کردن. از خونه‌شون باید یه ماشین سوار می‌شدن. میومدن سر جاده ساوه. از اونجا یه ماشین دیگه سوار می‌شدن میومدن میدون آزادی. از میدون آزادی یه ماشین سوار می‌شدن میومدن آریاشهر پیاده می‌شدن و با یه اتوبوس می‌رفتن جلوی مدرسه تو خیابون آیت‌اله کاشانی سر اباذر پیاده می‌شدن. 

اسم جایی که باید می‌رفت تو اون زمان مجتمع نابینایان شهید محبی بود که هنوزم هست. اما خب اونجا رو فرح پهلوی تأسیس کرده بود و اسمش آموزشگاه نابینایان رضا پهلوی بود. خدمتی که فرح پهلوی به فرزندان این مرز و بوم کرده قابل چشم‌پوشی نیست و خوبه که یه مقدار در موردشون بخونید و ببینید که لقب مادر فرزندان ایران زمین چرا برازنده شون بوده.

نسبت به جایی که خونه امید اینا بود اون محل یعنی صادقیه براشون خیلی با کلاس بود و این با کلاس بودن رو امید هم تو اون سن کم درک می‌کرد از بویی که تو اون محل میومد یا ادبیاتی که افراد توی ارتباط با همدیگه داشتن امید می‌فهمید که این آدما با آدمایی که تا حالا دیده فرق دارن. حتی نسبت به هم محلیای خودشون فارسی رو با کلاس‌تر صحبت می‌کردن. مثلاً می‌گفتن خیلی خوش آمدین یا روز اول سال تحصیلی بر شما مبارک باشه. تا قبل از اون مدرسه امید نشنیده بود کسی فارسی رو بدون لهجه صحبت کنه و همه همحلیاشونم یا لوتی مرام صحبت می‌کردن یا با لهجه شهری که بهش تعلق داشتن. این بدون لهجه و محترمانه صحبت کردن براش خیلی با کلاس بود.

 اون روز از سال اولیا یه استقبال خیلی بزرگ کردن و مدیر معلمای باسابقه مدرسه اومدن و با مادر پدرا صحبت کردن و از بابت نگهداری بچه‌ها و آموزششون خیالشونو راحت کردن. یه اتفاقی که در پس این گفتگوها میافتاد این بود که خیلی از این معلم‌ها خودشون نابینا بودن و پدر و مادرا تو صحبت کردن با این افراد متوجه می‌شدن که یه فرد نابینا هم می‌تونه آینده روشنی داشته باشه.

اکثر پدر مادرایی که بچه‌هاشون رو اونجا می‌آوردن یه جورایی فقط به این قصد بچه رو اونجا می‌بردن که چند صباحی وقتشون آزاد بشه و بتونن به کارای خودشون برسن. اما وقتی می‌دیدن معلمای نابینایی هستن که زندگی شخصی خودشونو دارن، ازدواج کردن و مهارت‌های مختلفی دارن، یه جورایی دلگرمی براشون به وجود میومد که آینده اون بچه‌ها تیره وتار نیست و اون پدر و مادرا توی صحبت با بقیه فامیل و دوستا می‌تونن بگن که ما افراد نابینایی رو دیدیم که با کد شلوار خیلی شیک و ترتمیز به شغل معلمی مشغولن یا وکیلن یا کارمندن.

 این خیلی نکته دلگرم کننده‌ای برای این خانواده‌ها بود. اینکه بدونن بچه‌هاشون با آموزش‌هایی که تو این مدرسه می‌بینن می‌تونن در آینده زندگی مستقل و خوبی داشته باشن، یک دنیا براشون ارزش داشت.

آنتراک

اون مدرسه شبانه روزی بود و از همه جای ایران پدر مادرا بچه‌های نابیناشون رو برای تحصیل به اونجا می‌آوردن و به این دلیل که از همه جای ایران دانش‌آموز داشتن، خوابگاه مخصوص برای نگهداری از بچه‌های نابینا هم توی اون مدرسه وجود داشت. 

اگه فیلم رنگ خدای مجید مجیدی رو دیده باشید، مدرسه نابینایانی که اول فیلم پسربچه قصه توش تحصیل می‌کنه همون مجتمع نابینایان شهید محبیه که دارم در موردش باهاتون صحبت می‌کنم.

 از همون دقیقه‌های اول که امید وارد مدرسه شد، شروع کرد با بچه‌های دیگه صحبت کردن و باهاشون دوست شدن. یکی از اهواز اومده بود، یکی از کاشان، یکی از یزد و امید هیچ دانشی نداشت که این اسامی هر کدوم کجان. چون تا قبل از این برای درمان چشمش فقط رفته بود اردبیل و مشهد. اینکه می‌شنید اون بچه‌ها هر کدوم با یه لهجه خاصی صحبت می‌کنن واسش جدید و عجیب بود. 

خیلی دوست داشت بتونه بیشتر باهاشون صحبت کنه و اون‌ها رو کشف کنه. از همون ساعت اول که مامان باباها داشتن با مدیر معلما صحبت می‌کردن، بچه‌ها با هم صمیمی شدن و خودشونو با تاب و سرسره و چرخ و فلک سرگرم کردن. اون موقع‌ها مقطع آمادگی برای بچه‌ها اجباری نبود و خیلی از مادر پدرا به خاطر اینکه بچه‌ها گریه می‌کردن و طاقت نمی‌آوردن و کوچولو بودن، بچه‌هاشونو نمی‌فرستادن آمادگی و مستقیم می‌فرستادن کلاس اول دبستان. 

پدر و مادر امید هم با همین پیشفرض رفته بودن که امید رو برای سال اول دبستان ثبت نام کنن. اما آمادگی توی مدرسه نابینایان یه کلاسی فراتر از آمادگی توی مدارس عادی بود. توی کلاس آمادگی نابینایان بچه‌ها اولین قدم‌ها برای مستقل شدن توی زندگی و آماده شدن برای تحصیل رو برمی‌داشتن. 

تو این مقطع خبری از مشق و کتاب و امتحان نیست. اول از همه بهشون یاد میدن با دست‌هاشون حس بیشتری داشته باشن. فرق بین زبر و نرم و متوجه بشن. شکل‌ها رو با لمس تشخیص بدن و انگشتاشونو دقیق و هدفمند حرکت بدن. چون برای بچه نابینا انگشت‌ها کار چشما رو می‌کنه.

تو مرحله بعدی میرن دنبال تقویت و هماهنگی دو دست. رد کردن نخ از سوراخ مهره و بازی با خمیر و مهره و دکمه و تشخیص دادنشون. ممکنه به نظرتون این کارا ساده به نظر بیان اما کافیه یه بار چشماتونو ببندید و این کارا رو انجام بدید تا به سختیش پی ببرید. 

و البته همه این کارها مقدمه‌ایه برای خوندن بریل. تو اون مقطع خیلی کم بچه‌ها رو با بریل هم آشنا می‌کنن. فقط در این حد که بتونن نقطه‌ها رو لمس کنن و بشمرن و یاد بگیرن که دستشون رو از چپ به راست حرکت بدن. 

چیز دیگه‌ای که تو آمادگی به بچه‌ها یاد میدن و خیلی مهمه شناخت فضاست. چپ، راست، جلو، عقب، بالا، پایین و اینکه بچه‌ها بدونن کجان، چه جوری مستقیم راه برن و بدون ترس تو محیط حرکت کنن. نکته دیگه‌ای که توی شناخت فضا بهشون کمک می‌کنه شنیدن و گوش دادن درسته. 

بچه‌ها تو آمادگی یاد می‌گیرن درست و دقیق بشنون. تشخیص صداها، جهت صدا، بلندی و کمی، نزدیکی و دوری و کلی چیز دیگه در مورد صدا به بچه‌ها آموزش داده میشه. چون برای نابینا شنیدن فقط شنیدن نیست. یه راهیه برای اینکه بتونن ببینن. جدا از این موارد مهارت‌های روزمره هم خیلی جدی بهشون آموزش داده میشه. مثل لباس پوشیدن، غذا خوردن، بستن دکمه و زیپ، دستشویی رفتن بدون کمک. تعامل با بقیه، نوبت گرفتن، حرف زدن، بازی گروهی و درخواست کمک کردن وقتی واقعاً نیاز به کمک دارن. 

بچه‌های نابینا توی کلاس آمادگی قبل از اینکه بخوان سواد رو یاد بگیرن یاد می‌گیرن که چجوری مستقل باشن. خلاصه به خاطر همین چیزایی که گفتم کلاس آمادگی برای افراد نابینا خیلی مهم بود و بدون اینکه آمادگی رو بگذرونن مدرسه به هیچ عنوان حاضر نمیشد اون‌ها رو توی کلاس اول ثبت نام کنه. 

ولی و حافظه در نهایت مجبور شدن امید رو برای کلاس آمادگی ثبت نام کنن و یه جورایی از همسن و سالاش یک سال عقب افتاد. البته که امید اینجا متوجه این موضوع نشد. تقریباً تا ظهر امید درگیر بازی کردن با دوستاش بود و فکر می‌کرد که قراره باهاشون تو خوابگاه بمونه. 

ساعت ۲ بود که بچه‌ها و خانواده‌ها رو دعوت کردن به سالن غذاخوری تا اونجا همه با هم ناهار بخورن. بعد از ناهار کم کم وقت خداحافظی کردن خانواده‌ها با بچه‌ها رسید. امید قرار بود با خانواده‌ش برگرده خونه هر روز صبح یه جایی سر راه سرویس بیاد دنبالش بره مدرسه از مدرسه هم با سرویس برگرده همون جایی که سوار شده و باباش برگرده خونه.

 اما خب بیشتر بچه‌ها چون خانواده‌هاشون از شهرستان اومده بودن قرار بود تو خوابگاه بمونن همه بچه‌ها به خاطر اینکه دلتنگ خانوادهشون می‌شدن گریه می‌کردن و با خانواده‌هاشون می‌خواستن برگردن شهرشون و پدر و مادرا با کلی وعده و وعید یه جور جوری بچه‌ها رو اونجا می‌ذاشتن بمونن. اما موضوع امید برعکس بود. امید از این ناراحت بود که قرار بود ببرنش خونه و نمی‌تونه پیش دوستاش باشه. وقتی پدر و مادرش گفتن خب بریم خونه به پهنای صورت شروع کرد به اشک ریختن. 

مدیر مدرسه که می‌دونست امید قراره روزانه بیاد مدرسه و از خوابگاه استفاده نمی‌کنه براش عجیب بود که این بچه واسه چی داره گریه می‌کنه. رفت از مادر پدرش پرسید چی شده؟ اونا هم گفتن نمی‌خواد بیاد خونه می‌خواد بمونه. مدیرشونم که می‌خواست با پدر مادرش همراهی کنه به امید گفت امید نمیشه بمونی ولی می‌تونی یه نیم ساعت اینجا باشی با بچه‌ها بازی کنی و بعد بری و فردا صبح زود بیای و دوباره تو مدرسه باشی.

بابا مامانش چون خودشون طاقت نمی‌آوردن امید رو توی خوابگاه بذارن و چند روز نبیننش نمی‌ذاشتن تو خوابگاه بمونه دوستای جدیدی که پیدا کرده بود یه ور داستان بودن تاب و سرسره و چرخ و فلکی که تو خود مدرسه وجود داشت داشت دلیل دیگه‌ای بودن که نمی‌خواست از اونجا بیاد بیرون.

 چون نزدیکای خونشون هیچ پارکی نبود که این چیزا رو داشته باشه هر پارکی هم که رفته بود بازی کنه اغلب برای بازی کردن با این وسایل صف وایساده بود. خلاصه نیم ساعتی موندن و امید بدون اینکه مجبور شه تو صف وایسه بازی کرد و حسابی که خسته شد قبول کرد راه بیفتن برگردن به سمت خونه از روز بعد امید قرار بود با سرویسی که بچه‌های خارج تهران رو میاره بیاد مجتمع از محله امیدینا فقط امید بود که باید سوار این سرویس میشد سرویسشم نمی‌رفت دم خونهشون سوارش کنه امید باید با باباش صبح ساعت ۴ راه میافتادن و اگه تاکسی بود با تاکسی و اگه نبود پیاده میومدن تا برسن به محل قرارشون با سرویس مدرسه.

سرویس قرار بود ساعت یه رب ۵ سوارش کنه و سرویس باباشم ساعت ۵ میومد و باباشو سوار می‌کرد نزدیکای جایی که باید سوار سرویس می‌شدن یه نمایشگاه ماشین بود صبح‌هایی که زود می‌رسیدن سر قرار باید یه مقداری منتظر می‌موندن تا سرویسا بیان. واسه اینکه از سرما و باد جون سالم به در ببرن، نگهبان اون نمایشگاه ماشین در رو باز می‌کرد و امید و باباش می‌رفتن تو و اونجا می‌موندن تا سرویسشون برسه. 

یه روزایی که دیر می‌رسیدن و سرویس امید رفته بود، با سرویس باباش می‌رفتن سر کار و از اونجا یه سرباز با ماشین نظامی امید رو می‌رسوند مدرسه. اونجا امید یه احساس مهم بودنی بهش دست می‌داد که خیلی کیف می‌کرد. 

برگشتنشم اینجوری بود که سرویس مدرسه اون رو می‌رسوند نزدیک جایی که سوارش کرده بود و امید پیاده می‌شد و ۱۰، ۲۰ دقیقه‌ای یا کنار اتوبان می‌شست یا می‌رفت تو آتش‌نشانی که نزدیک اونجا بود تا سرویس باباش بیاد و اونو پیاده کنه. بعد با هم سوار ماشین می‌شدن و برمی‌گشتن سمت خونه. تقریباً ۴ صبح از خونه می‌زد بیرون و ۳ و نیم ظهر می‌رسید خونه. 

آنتراک

یه چیزی که تو آمادگی برای امید خیلی مشهود بود این بود که تقریباً بیشتر کارهایی که می‌خواستن بهشون یاد بدن رو بلد بود اما بچه‌هایی رو می‌دید که خیلی از اون مهارت‌ها رو نداشتن. بچه‌هایی بودن که خودشون نمی‌تونستن قاشق دست بگیرن و غذا بخورن یا بلد نبودن تنهایی دستشویی برن. 

این اتفاق یا به خاطر توجه بیش از اندازه به بچه بود در حدی که نمی‌ذاشتن هیچ کاری انجام بده یا به خاطر این بود که اون خانواده انقدر بچه داشتن که نمی‌تونستن برای آموزشی بچه نابینا وقت بذارن. 

کلاسشون یه اتاق حدود ۴۰ پتری بود که کفشو موکت کرده بودن و ۱۶ تا بچه بودن که برای رفتن تو کلاس باید کفششونو در می‌آوردن. یکی از مهارت‌هایی که قشنگ براشون بازی بود این بود که معلم یه زنگوله می‌گرفت دستش یه نفرو انتخاب می‌کرد و بهش می‌گفت که دنبال صدای زنگوله بیاد. از اون طرف از بقیه بچه‌ها می‌خواست که با هم صحبت کنن و کسی که داشت تمرین رو انجام می‌داد باید از صدای بقیه متوجه میشد که اونا کجان و حواسش باشه بهشون برخورد نکنه. 

کل بچه‌های کلاسم باید نوبت با این تمرین مهارت مسیریابی و برخورد نکردن به موانعشون رو تقویت می‌کردن. تو آمادگی به بچه‌های نابینا یاد می‌دادن چهجوری رادیو گوش بدن. سیستم آموزشی دیدگاهش این بود که شنیدن برای این بچه‌ها اصلی‌ترین ابزار آموزشه. پس باید مهارت شنیدنشون رو بیشتر از بقیه تقویت کنن و گوش دادن به رادیو یه تمرینی بود برای تقویت مهارت شنیداریشون.

توی آمادگی به تعداد بچه‌ها ماکت کفش داشتن و یه بنده کفش رو جدا از اون ماکت بهشون می‌دادن و ازشون می‌خواستن که روی اون ماکت بند کفش رو کامل ببندن. ممکنه با خودتون بگید دیگه زیاده‌روی بوده و یه نابینا از مغازه‌ای که کفش رو می‌خره می‌تونه درخواست کنه که بند کفش رو براش ببندن. حالا الزامی نیست که یه نابینا بستن یه بند رو به صورت کامل روی کفش یاد بگیره.

اما خب چیزی که از یاد گرفتن بستن بند کفش مهم‌تر بود افزایش مهارت دست ورزی شون بود. یعنی اینکه یاد بگیرن چجوری از انگشتشون استفاده بکنن و بتونن ترتیب سوراخ‌های کفش رو تشخیص بدن و یک چیز کوچیک رو از یک سوراخ کوچیک رد کنن.

 تشخیص دادن یه سوراخ روی کفش و عبور دادن بند از اون اولین قدم‌هاییه که بچه‌های نابینا برای نوشتن خط بریل باید بردارن. خلاصه که همه چی بهشون یاد می‌دادن. اینکه هر غذایی رو چهجوری باید خورد. چه‌جوری قاشق چنگل و چاقو دست بگیرن یا چه‌جوری مسواک بزنن و خمیر دندون روی مسواک بذارن، چه‌جوری هر لباسی رو بپوشن و بعد پوشیدن چهجوری لباسشونو مرتب کنن و آراسته باشن و کلی چیز دیگه.

 ارزش خیلی از کارایی که معلما توی اون مدرسه انجام می‌دادن ممکن بود برای بچه‌هایی که ساکن تهران و شهرهای بزرگ بودن خیلی ملموس نباشه اما بچه‌هایی که از دورترین روستاهای ایران نسبت به تهران اومده بودن تا قبل از اون مدرسه قاشق دستشون نگرفته بودن یا مسواک و خمیر دندون نمی‌دونستن چیه.

 یادگیری ابتدایی‌ترین مهارت‌های زندگی توی اون مدرسه حتی برای امید که خیلی از اون مهارت‌ها رو بلد بود نقطه عطف زندگیش بود و هیچ وقت اون روزا رو فراموش نمی‌کنه. چون اون مهارت‌ها باعث شده بود که اعتماد به نفسش بالاتر بره و بتونه رو چیزی که نسبت به بقیه یه جورایی ضعیف بود سرپوش بذاره.

برای امید یادگیری اون مهارت‌ها اعتماد به نفس بود. اما برای خیلی از اون بچه‌ها این مهارت‌ها چیزی بود که کمکشون می‌کرد زندگی کنن و زنده بمونن. چیزی که می‌خوام بگم ممکنه یه مقدار براتون درداور باشه ولی واقعیتی بوده که اون موقع وجود داشته و حتی در موردش فیلم هم ساخته شده. 

بچه‌هایی که توی اون مدرسه بودن اکثراً اوضاع مالی خوبی نداشتن. خیلیاشون دلیل اینکه نابیناهم شده بودن همین بوده که اوضاع مالی خوبی نداشتن و تو مناطق دورفتاده زندگی می‌کردن و موقعی که پدر و مادر باید دسترسی می‌داشتن به پزشک برای رفع نیازهای فرزندشون نتونسته بودن پزشک رو به فرزندشون برسونن و عارضه‌ای که براشون اتفاق افتاده بوده بینایی بوده.

الان رو نمی‌دونم اما تو دورانی که امید شاگرد اون مدرسه بود خیلی از هم‌کلاسیاش این شرایط رو داشتن و یه چیزی که این بچه‌ها داشتن ناخواستنی بودن از سمت خانواده‌هاشون بود. 

یه خورده موضوع رو بیشتر باز می‌کنم. 

خانواده‌هایی که شرایط مالی خوبی نداشتن و یکی از دلایل بچه‌دار شدنشون، تأکید می‌کنم، یکی از دلایل بچه‌دار شدنشون این بود که این بچه‌ها بزرگ میشن و تو کارای خونه، دامداری، کشاورزی و این چیزا بهشون کمک می‌کنن و کمک خرج خونواده میشن، حالا با بچه‌هایی مواجه شده بودن که نه تنها نمی‌تونستن کمکشون کنن و گذران زندگی رو برای اون‌ها راحت‌تر کنن، بلکه از نگاه اونا باید کلی وقت و انرژی و هزینه بیشتر برای اون بچه می‌ذاشتن تا نیازهای اونو رفع کنن. 

در مورد این نگاه توی قصه فیروز هم صحبت کرده بودم. خیلی از بچه‌هایی که تو اون مدرسه همکلاسی امید بودن همچین شرایطی داشتن. وقتی نزدیک عید و تابستون میشد خانواده‌هاشون نمیومدن دنبالشون. البته که بعضی موقع‌ها می‌خواستن بیان اما اون موقع خانواده پول اینکه بیان دنبال بچه‌شون و بچه‌شون رو برگردونن پیش خودشون رو نداشتن و مدرسه به هزینه خودش بلیت برگشت بچه‌ها رو می‌گرفت و اون‌ها رو می‌فرستاد خونشون.

همه اینا رو گفتم که اون موقع رو براتون تشریح کنم و بگم یه تعداد خیلی کمی از این بچه‌ها یه جورایی تو خونواده شون ناخواستنی بودن و خانواده‌ها اون‌ها رو باری روی دوش خودشون می‌دیدن. مؤسس های مدرسه هم این موضوع رو به خوبی می‌دونستن و تمام تلاشون رو می‌کردن که این بچه‌ها دیگه باری رو دوش خونواده‌ها نباشن و خودشون از پس همه نیازهای خودشون بربیان و بتونن زندگی مستقل خودشونو داشته باشن. 

مجتمع تمام تلاش رو می‌کرد این بچه‌ها رو از همه لحاظ توانمند و با عزت نفس بار بیاره. کما اینکه خیلی از بچه‌هایی که خونوادهشون تردشون کردن و دیگه دنبالشون نیومدن تونستن تو همون مدرسه تحصیل کنن، دیپلم بگیرن، دانشگاه برن، کار پیدا کنن و تهران موندگار بشن و زندگیشون رو از خانوادهشون سوا کنن و همه این اتفاقا به واسطه زیرساخت مجتمع نابینایان بود.

آنتراک

خیلی خب در مورد مدرسه گفتم احتمالاً هم ناراحت شدید ولی لازمه که بدونید و برگردیم به قصه. داستان اولین سیلی خوردن امید از پدرش خیلی احمقانه بود یکی از تمریناشون تو مدرسه این بود که یاد بگیرن تو یه مسیر صاف حرکت کنن و این کار رو همراه با حفظ کردن یک شعر باید انجام می‌دادن. 

از نظر امید اون شعر خیلی احمقانه به نظر می‌رسید. یه چیزی تو این مایه‌ها که طلق و طلوق قطاره با تق و طوق سود می‌کشه یا اینجور شعری. امید اون شعر رو حفظ کرده بود ولی هرچقدر پدر و مادرش تو خونه می‌گفتن این شعر رو بخونه چون به نظرش احمقانه بود نمی‌خوند.

 از اون طرف پدر و مادرش می‌ترسیدن که نکنه امید نمی‌تونه این شعر رو حفظ کنه و این رو بهشون نمیگه. به خاطر همین پدرش دیگه راه چاره رو توی سیلی محکم دید و زد. امید تا اون موقع از پدرش کتک نخورده بود و همین سیلی باعث شد شروع کنه مثل بلبل اون شعرو بخونه. 

یکی دو هفته‌ای که از مدرسه رفتنش گذشت به یه چیزی شک کرد. فهمید دخترعموش که همسنشه درساش با اون فرق داره و اونا کتاب فارسی و ریاضی دارن ولی امید نداره و اون آمادگی نرفته و مستقیم رفته کلاس اول. بعد اون ساعت ۴ صبح بیدار نمیشد بره مدرسه. تازه مدرسه‌شم یه جای دیگه بود. کم‌کم متوجه شد که اون با بقیه بچه‌های فامیلی یه فرقایی داره. چون درسایی که امید یاد می‌گرفت رو اونا یاد نمی‌گرفتن و کتابایی که اونا داشتن رو امید نداشت. 

این حرفا رو پیروی این موضوع میگم که امید هنوز نمی‌دونست بقیه بچه‌ها مثل اون نابینا نیستن. آره خیلی عجیبه. بالاخره باید تا اینجا متوجه میشد موضوع رو ولی امید غرق دنیای کودکیش بود و بقیه بچه‌ها اونقدر خوب باهاش برخورد کرده بودن که باعث شده بودن امید اصلاً به این موضوع فکرم نکنن. حتی بعد از اینکه فهمید نابیناست نابینایی براش دغدغه نبود، دغدغهش این بود که چرا درسی اون با درسی دخترموش که همسن خودش بود فرق داره؟

 خیلی جالبه‌ها. ماها فکر می‌کنیم بزرگ‌ترین چالش افراد نابینا ندیدنه. اما وقتی با امید صحبت کردم و قصهشو شنیدم متوجه شدم که اصلاً اینطور نیست. به نظر امید یکی از چالش‌های مهم افراد نابینا حمایت بیش از حد خانواده‌ها و وابسته کردن فرد نابینا به خانوادهشه. بگذریم.

 اولین آشنایی با خط بریل تو همون آمادگی براشون اتفاق افتاد. به واسطه یه سری صفحاتی که نقاط مختلفی روش بود و باید توی یک خط اون نقاط رو دنبال می‌کردن. من با این پیشفرض که اطلاعات شما هم اندازه اطلاعات من در مورد خط بریله یعنی صفر، چیزایی که یاد گرفتمو می‌خوام بهتون بگم. دلتون تنگ شده بود واسه دانشگاه راوی؟ خیلی خب پس به دانشگاه راوی خوش اومدین.

 خط بریل ابداع یه نوجوون نابینای فرانسوی به اسم لوئی بریل توی قرن نوزدهم میلادی بوده. مهم‌ترین نکته در مورد بریل اینه که بریل یک زبون نیست. بریل یه سیستم نوشتاره که بسته به قرارداد میشه هر زبونی رو باهاش نوشت و انتقال داد. توی سیستم بریل هر حرف از ۶ تا نقطه تشکیل شده. دو ستون که هر ستون ۳ تا ردیف داره. یعنی ۶ تا نقطه کنار همدیگه البته که برای یه سری کاربردهای خاص بریل ۸ نقطه هم وجود داره که تعداد حالات بیشتری رو برای اختصاص دادن به علائم مختلف بهمون میده.

 از بریل فقط برای نگارش حروف استفاده نمی‌کنن میشه باهاش اعداد علائم نگارشی فرمول‌های ریاضی و حتی نت موسیقی نوشت هر جایگشتی از چینش نقطه‌ها به صورت قراردادی اختصاص داده میشه به یکی از اون حروف یا علائمی که ما به چشم می‌بینیم.

 پس، با این تعریف تقریباً تمام زبان‌های دنیا می‌تونن نسخه بومی شده بریل داشته باشن کما اینکه دارن. حالا چرا بریل برای نابینایان مهمه؟ تا قبل از بریل افراد نابینا فقط می‌تونستن گوش بدن و نمی‌تونستن مستقلاً یک چیزی رو بخونن یا بنویسن.

 از خوندن مهم‌تر نوشتن بود. هیچ امکانی برای نوشتن و ثبت کردن یک کلامی از خودشون رو نداشتن. چون اون موقعی که این خط اختراع شد ضبط صوتی هم جایی نبود و اگه خیلی شرایطشون خوب بود می‌تونستن کنار یه نفر بشینن و ازش بخوان چیزایی که میگن رو بنویسه. به واسطه بریل نابینایان تونستن استقلال توی خوندن و نوشتن داشته باشن و املای کلمات و ساختارهای پیچیده دستور زبان رو یاد بگیرن. چیزایی که به جز با نوشتن امکانش نیست. 

شاید براتون جالب باشه بدونید که خواننده‌های حرفه‌ای بریل می‌تونن حدود ۱۰۰ تا ۲۰ کلمه در دقیقه بخونن. یعنی تقریباً نزدیک به سرعت مطالعه معمولی با چشم. حتی بعضی از افراد قابلیت اینو دارن که با هر دو دست همزمان بخونن. یعنی دست چپ زیر دست راست حرکت می‌کنه و خط بعدی رو می‌خونه و آماده میشه برای خوندن. 

به واسطه اینکه این نقاط باید با دست لمس بشن یه حداقل استانداردی برای سایزشون وجود داره و به اصطلاح فونتشون از یه حدی بیشتر نمی‌تونه کوچیک بشه. همین باعث میشه که کتاب‌های بریل بسیار قطور باشه. به طور مثال: نسخه بریل تک کتاب هری پاتر و سنگ جادو تقریباً ۷ جلد کتاب قطور بریله یا شاهنامه ۲۵ جلد کتاب خیلی قطور بریل میشه.

برای اینکه یه نابینا بتونه به بریل بنویسه نیاز به لوح و قلم بریل و یه کاغذ ضخیم داره کافیه سرچ کنید لوح بریل تا متوجه شید از چی دارم حرف می‌زنم یه صفحه پلاستیکی بزرگه که پر نقطه ست یعنی یه جورایی جای هر حرف مشخص شده و برای نوشتن کافیه کاغذ ضخیم رو مابین این لوح بریل بذارین و به واسطه قلم بریل که یه جورایی یه سوزن نوک تیزه نقاط مدنظرتون رو سوراخ کنین.

 البته سختی داستان اینجاست که وقتی با لوح و قلم می‌نویسین باید برعکس بنویسین چون نقطه‌ها از پشت کاغذ برجسته میشن. یعنی عملاً نوشتن با لوح مثل نوشتن تو آینه ست. جلوتر تو داستان به این اشاره می‌کنم که پیشرفت تکنولوژی چه جوری تونست به افراد نابینا کمک بکنه تا از تکنولوژی روز استفاده بکنن.

 اما جالبه بدونید دستگاه‌هایی وجود دارن به اسم رفرشبل بریل دیسپلی که یه سطح صاف دارن و بر اساس متنی که باید نمایش بدن پین‌های ریز بالا و پایین میرن و توی لحظه متن رو تبدیل به بریل می‌کنن. خب فکر می‌کنم به اندازه کافی با سیستم نوشتار و خط بریل آشنا شدیم. فعلاً در کلاسو می‌بندم و زنگ آخر برمی‌گردیم سراغش.

 برگردیم به قصه خودمون. اینجای داستان بودیم که توی کلاس آمادگی داشتن به واسطه حس کردن نقاط با خط بریل آشنا می‌شدن. دوره آمادگی خیلی سریع گذشت و امید خیلی به مدرسه علاقه‌مند شده بود و مشتاق شروع شدن کلاس اول دبستانش بود. 

کتاب‌های درسی بریل همون کتابی درسی دبستان عادی بود که حرف به حرف بریل شده بود و یه کتاب سفید پر از نقطه برجسته سنگین و قطور بود که هیچ عکسی هم نداشت. کم‌کم که شروع کردن کتابا رو خوندن و درس‌ها رو یاد گرفتن متوجه شد همون درسایی که سال پیش دختر عموش یاد می‌گرفت رو داره یاد می‌گیره. بی کم و کاست. از یه نظر خوشحال شد که هیچ فرقی بینشون نیست و اونم داره همون درسا رو می‌خونه.

 ولی از یه طرفم ناراحت شد که با وجود همسن بودن یک سال از دخترموش عقب افتاده. این خیلی برای امید سنگین بود. تو طول قصه هم بارها متوجه میشید که امید هر موقع نسبت به عموم افراد به خاطر شرایطش یه کمبودی پیدا می‌کنه بد جوری به هم می‌ریزه. 

صدای امید: آخرای کلاس اول بودم یعنی بهار ۱۳۷۱ اگر اشتباه نکنم که تو مدرسه اعلام شد قراره توی سالن آمفیتئاتر مدرسه یه کنسرت برگزار بشه برای من که اصلاً تا حالا این لفظو نشنیده بودم بسیار اتفاق هیجان‌انگیزی بود برای اینکه بفهمم اصلاً کنسرت چیه یعنی چی که قراره کنسرت برگزار بشه مدرسه ما یه سالن آمفی تاتر داشت فکر کنم حدوداً ۴۰۰ نفره سالن مجهضی بود سن تر و تمیزی داشت یه پیانو داشت یه پیانوی بسیار خوشصدا و خلاصه بسیاری از بچه‌های نابینا که اصولاً علاقه‌مند به موسیقی بودن روی اون سن برای خودشون تمرین پیانو می‌کردن گروه سرود داشتن و هر کی خلاصه هر سازی بلد بود تو اجراهای داخل مدرسه توی جشن و برنامه‌هایی که برگزار میشد هر که هر هنری داشت به نمایش می‌ذاشت.

 ولی اینکه با لفظ کنسرت بیان یک برنامه‌ای رو ترتیب بدن خیلی اتفاق عجیب غریبی تو مدرسه به حساب میومد. یه گروهی تشکیل شده بود از تعدادی از بچه‌های دبیرستانی و همین طور یکی دو تا از بچه‌هایی که به تازگی از مدرسه فارغ و تحصیل شده بودن که اینا ساز می‌زدن هر کدومشون و مثلاً یکی سنتور می‌زد یکی ویولون می‌زد یکی پیانو می‌زد تنبک داشتیم عود داشتیم و همین طور یه نفر که آواز خوبی می‌خوند.

 اون سال‌ها یادمه یه آلبومی از آقای شجریان منتشر شده بود به اسم یاد ایام. بچه‌های مدرسه اینو به عنوان یک رپرتوار برای اون کنسرت در نظر گرفته بودن و در یک برنامه یک ساعت و خورده‌ای این آلبومو اجرا می‌کردن و مدرسه هم کاری که کرده بود این بود که حالا انقدر اجرای این بچه‌ها تر و تمیز و قابل ارائه بود قابل عرضه بود که اومده بودن توی منطقه کاشانی و بولوار فردوس و اینا یه بلیت فروشی برای این بچه‌ها راه انداخته بودن.

 خلاصه بیلبردی و تشکیلاتی و و همین طور در واقع تبلیغات محلی و ۱۰ شب برای این بچه‌ها تو اردیبهشت ما کنسرت گذاشته بودن و در واقع شما تصور بکنید که مثلاً یه چیزی حدود ۴هزار نفر توی بولبار فردوس اومدن و این اجرا رو دیدن و نکته جالبش این بود که اجرا ضبط میشد در قالب یک نوار کاست و اجرای همون شب موقعی که اینا از سالان میومدن بیرون تماشاچیا در قالب نوار کاست هم بهشون فروخته میشد.

 یعنی یه درآمدزایی خیلی خوب یه تبلیغات خیلی خوبی برای این بچه‌ها تو اون سال اتفاق افتاد در قالب این کنسرتها حالا چیزی که برای خود من بخشی که برای خود من جالب بود از این کنسرت این بود که خب افراد هم نوع من که حالا مثلاً ۱۰ سال ۱۲ سال از من بزرگتر بودن می‌تونن انقدر خوب و ترتمیز اجرای یه برنامه‌ای به این عرض و طول و عظمتو خلاصه به عهده بگیرن و انقدر زیبا و بی‌نقص این برنامه رو اجرا بکنن و برای خود من یه انگیزه‌ای شد که پس برای من هم وقتی اینا تونستن لابد برای منم وقتی بزرگ بشم شدنی یه همچین چیزی.

سوای این قضیه اتفاق دیگه‌ای که افتاد این بود که یه شب پدر مادرهای بچه‌ها هم اونایی که علاقه‌مند بودن دعوت شدن به این کنسرت خلاصه همراه بقیه تماشاچیا این کنسرتو تماشا کردن و برای پدر مادر خود من هم خیلی این قضیه جالب بود یعنی بسیار تعجب می‌کردن از اینکه یه سری بچه‌های ۱۷ ۱۸ ۲۰ ساله نابینا انقدر خوب و شیک و ترتمیز می‌تونن رو سن برنامه اجرا بکنن انقدر برنامه زیبایی رو اجرا بکنن من خاطرم هست که مثلاً کسی که پیانو می‌زد یه پسر نوجوونی بود که خیلی هم از غذا قد و هیکل کوچولو و لاغر و جمع و جوری داشت و همه محو پیانو زدن این شده بودن که خلاصه یه یه نوجوون کوچولو و لاغر رو به روی اون پیانوی غولپیکر نشسته و انقدر تراتمیز داره پیانو می‌زنه.

برای پدر مادرم خیلی در بحث عادی‌سازی موضوع نابینایی تو خونه کمک کرد تا روزها نوار این کنسرت تو خونه ما پخش میشد عصرا می‌ذاشتن گوش می‌کردن و حالا شاید مستقیم حرفی مطرح نمیشد از اینکه چه تأثیری این کنسرت روی اینا گذاشته ولی الان که فکر می‌کنم می‌تونم حس بکنم که با چه شعفی این نوار رو می‌شنیدن برای اینکه به این فکر می‌کردن که خب احتمالاً این می‌تونه بخشی از آینده فرزند نابینای ما باشه. پایان صدای امید

 تا قبل از دیدن این اجرای موسیقی پدر و مادرش یه بار سنگینی از دلسوزی و ترحم آدما نسبت به امید رو دوششون می‌کشیدن و هر موقع صحبتی از نابینایی امید میشد تفره می‌رفتن و موضوع صحبت رو عوض می‌کردن انگار که نمی‌خواستن با این واقعیت مواجه بشن که پسرشون نابیناست.

 به خاطر اینکه یه ذهنیتی توشون شکل گرفته بود که فکر می‌کردن افراد نابینا نمی‌تونن افراد توانمندی بشن و از پس کارهای خودشون شون برنمیان. درسته پدرش خیلی سخت تلاش می‌کرد که امید رو مستقل بار بیاره اما ته ذهنش هنوز به این باور نرسیده بود که می‌تونه واقعاً مستقل باشه. 

بعد از دیدن این اجرای موسیقی ورق برگشت. پدر و مادرش به چشم دیدن که افراد نابینا نه تنها می‌تونن برای خودشون کنسرت برگزار کنن بلکه می‌تونن از افراد بینا هم میزبانی کنن بدون اینکه هیچ کم و کاستی تو برنامه شون دیده بشه. 

از بعد اون اجرا دیگه هر جا تو جمع‌های خانوادگی و دوستا و آشناها صحبت راجع به نابینایی امید میشد پدر مادرش دیگه تفره نمی‌رفتن. جسارت این رو پیدا کرده بودن تا به بقیه بگن نه اینطوری که شما فکر می‌کنید نیست. باورتون اشتباهه. و شروع می‌کردن مثال‌هایی درباره اون برنامه می‌گفتن.

آنتراک

همزمان با بچه‌های مدرسه برای خانواده‌ها هم کلاس آموزش خط بریل گذاشته بودن که مادر یا پدر بیان یاد بگیرن و بتونن تمرین‌های بچه‌هاشون رو اصلاح کنن. مامان امید هم خیلی مشتاق این کلاسا رو می‌رفت و تو دوره خودش از بین بقیه مادر پدرا شاگرد اول کلاس بریل بزرگسالان شده بود. همین باعث شده بود یه چالشی با امید پیدا کنه. امید هی می‌گفت معلممون اینجوری گفته سوراخ کنم. مامانش می‌گفت نه این اشتباهه باید اونجوری سوراخ کنی. 

داستان داشتن. به واسطه یاد گرفتن خط بریل مادرش مدام تمریناتش رو چک می‌کرد و اصلاحش می‌کرد و همین باعث شده بود دقت امید بالاتر بره و یادگیریش افزایش پیدا کنه. درساشو که می‌خوند و مشقاشو که می‌نوشت یا بهتر بگم مشقاشو که سوراخ می‌کرد می‌رفت سراغ سرگرمی همیشگیش یعنی رادیو.

یه ضبط تک کاست داشت که با همون هم نوار گوش می‌داد هم رادیو. به حدی عاشق رادیو بود که تو هر ساعتی از روز می‌تونست بگه کدوم کانال رادیویی چه برنامه‌ای رو داره پخش می‌کنه. البته که اون موقع تعداد کانال‌های رادیویی هم خیلی کمتر بود و کیفیتشون هم از نظر محتوایی که منتشر می‌کردن به مراتب بالاتر از الان بود. همین شنیدن مداوم رادیو باعث شد کمکم علایق امید شکل بگیره. اسم نویسنده‌ها و شنیدن بخش‌هایی از کتاب‌هاشون زمینه‌ساز علاقه‌ش به کتاب شد.

چون از قبلم به واسطه پدربزرگش رادیو بی‌بی‌ سی گوش می‌داد، اون رو به موضوعات اجتماعی و اتفاقات سیاسی هم علاقه‌مند کرده بود و تو اون برهه زمانی حتی در نبود پدربزرگش باز هم به اون رادیوها گوش می‌داد. خانواده پدری امید خیلی شدید مذهبی بودن و پدربزرگش تو تاسوعا و عاشورا مداحی هم می‌کرد. 

تو عالم بچگی امید عاشق این بود که با دوستاش بره مراسم تاسوعا و عاشورا و اون جلو تو هیئتهای مذهبی پرچم بگیرن و با دوستاش بگن و بخندن و حرکت کنن. اما وقتی برمی‌گشتن هیئتو ثابت می‌شدن یه چیزی خیلی اذیتش می‌کرد و اون سواستفاده‌ای بود که مداح ها از نابینایی امید می‌کردن. مثلاً یه بار مراسم عاشورا بعد از آتیش زدن خیمه امید مثل همه آدمای اونجا درگیر احساسات و جوش شده بود و داشت گریه می‌کرد که یهو مداحی که اونجا بود با یه لحنی که همه مداحا تو عزاداریا از اون استفاده می‌کنند و من اصلاً دوست ندارم اداشو دربیارم تو میکروفون داد زد و گفت:

 به این پسر نابینا نگاه کنید همین حرف اون مداح کافی بود تا بیشتر از ۵۰۰ جفت چشم به سمت امید بچرخن امید با اینکه اینکه نمی‌دید اما تو لحظه سنگینی نگاه اون‌ها رو حس کرد و گریش بند اومد و مداح ادامه داد که خدا بنده‌های نابیناشو بیشتر از ما دوست داره. این بنده‌هاش پاک و مقدسن. خدایا تو رو به دل پاک این بچه معصوم نابینا دعاهای ما رو برآورده کن و سوی چشم این معصوم رو برگردون و ما رو در پناه خودت نگه دار. 

و یهو حس کرد یه مشت دست به سر و صورت و شونه و بدنش داره کشیده میشه. انگار که یه موجود مقدسه و بقیه دارن میان بهش دست بزنن تا از این تقدسش بهره‌مند بشن. امید تو همون بچگیشم می‌فهمید که داره مورد سواستفاده روانی قرار می‌گیره و این چیزی که اون آدم داره میگه واقعیت نداره و فقط با این کار می‌خواد آدما رو تحریک احساسی کنه تا مداحی خودش اثرگذار بشه. 

بعد جالبی داستان اینه تو اون لحظه‌ای که امید اونجا وایساده بود و داشت گریه می‌کرد حتی موضوع نابیناییش از تو فکرش رد نمیشد. می‌دونید قضیه چیه؟ داستان اینه که نابینایی یک فرد نابینا که با این شرایط به دنیا اومده و یاد گرفته با اون زندگی کنه برای خودش مطرح نیست و اصلاً وسط اون جو که همه دارن زار زار گریه می‌کنن به تنها چیزیش که فکر نمی‌کنه نابینا بودنشه. 

اتفاقی که اونجا برای امید افتاد این بود که پیش خودش می‌گفت نکنه مشکل از منه که خوب نمیشم نکنه من دلم اونقدری که این آقاهه میگه پاک نیست نکنه من درست عزاداری نکردم که خوب نشدم چه جوریه که اینا میگن یه عالمه آدم چون خوب عزاداری کردن و دلشون پاک خدا شفاشون داده، چرا من شفا نمی‌گیرم، نکنه من آدم خوبی نیستم.

آنتراک

یکی دیگه از نقطه عطف‌های زندگی امید آشناییش با عصای سفید توی کلاس سوم دبستان بود. بیست و سوم مهر روز جهانی ایمنی عصهای سفیده و اون روز توی مدرسه نابینایان یکی از اصلی‌ترین رویدادهای مدرسه اتفاق میفته. توی اون روز سعی می‌کنن دانش‌آموزا رو با عصای سفید آشنا کنن و افراد نابینای بزرگسال رو دعوت می‌کنن تا بیان و از تجاربشون در مورد استفاده از این عصا صحبت کنن. 

توی کلاس سوم معلم ورزششون که آموزش جهت یابی رو به بچه‌ها انجام می‌داد برای اولین بار عصا سفید رو دستشون داد تا تجربهش کنن. توی زنگای ورزش تو فضای مدرسه بهشون آموزش می‌داد چجوری باید از عصا استفاده کنن تا بتونن بهتر مسیریابی کنن. امید خیلی زود کار کردن و استفاده از عصای سفید رو یاد گرفت اما تو اون سن حس کرد ابزار غیرکاربردی بهش دادن. چون کل رفت و آمدهای امید و جاهایی که می‌رفت خلاصه میشد به مدرسه‌شون و خونهشون و کوچه و محلشون که تا قبل از گرفتن اون عصا کل اون محلا رو وجب به وجب می‌شناخت و با خودش می‌گفت خب که چی بشه حالا گیریم من این عصا رو دستم گرفتم و تق تق تق تق تق عصا زدم و راه رفتم من تو اینجاها دارم می‌دوم بازی می‌کنم اصلاً عصا گرفتن دستم منو کند می‌کنه و از اون طرف اگه جایی هم باید می‌رفت که ناآشنا بود مجبور مجبور بود با پدر و مادرش بره و اصلاً نیازی نبود که بخواد عصا استفاده بکنه.

اما خب این جریان محدود میشد به دوران خردسالی و نوجوانی. مهارت استفاده از عصای سفید چیزیه که تو بزرگسالی به کمک افراد نابینا میاد و به کمک عصای سفید اون‌ها می‌تونن وارد دنیاهای ناشناخته بشن. استفاده از این عصا هم اینجوریه که بعد از انداختن بند عصا توی دستشون دو مدل می‌تونن عصهاشون رو دستشون بگیرن. 

مدل اول اینجوریه که ته دسته اعصا رو تو مشتشون می‌گیرن و انگشت اشاره رو روی عصا می‌ذارن و مدل دوم اینجوریه که انگشت شصت رو روی عصا و باقی انگشت‌ها رو زیر دسته عصا می‌گیرن. مهم‌ترین نکته تو استفاده از عصا هم اینه که عصا باید مقابل پایی که عقب هست زمین بخوره. چون شما باید متوجه بشید قدم بعدی که می‌خواید بردارید روی زمین صافه یا خیر. در کلام ساده به نظر میاد ولی خب وقتی بخواید چشم‌بسته ازش استفاده بکنید خیلی سخت میشه. 

سال چهارم دبستان برای اولین بار یه معلم نابینا داشتن که معلم دینی و قرآنشون بود. تا قبل از این اگه می‌خواستن توی کلاس کرم بریزن، معلماشون خیلی زود تشخیص می‌دادن و جلوشونو می‌گرفتن. اما این معلم مثل خودشون بود و می‌دونستن چه جوری باید اذیتش کنن.

 چند نفری با هم هماهنگ می‌کردن و تو زنگ تفریح جیباشونو پر سنگریزه می‌کردن و میومدن سر کلاس. وقتی معلم نشسته بود پشت میز و داشت صحبت می‌کرد، نوبتی سنگریزه پرت می‌کردن سمت جایی که معلم نشسته بود. بچه‌ها هم تقریباً تو همه کلاس نشسته بودن و داشتن سنگ پرت می‌کردن. 

معلمشونم نمی‌تونست تشخیص بده کیه و از کجا داره این کارو می‌کنه و واسه اینکه به روی خودشم نیاره که داره اذیت میشه هیچی نمی‌گفت. اما صدای آخ و اوخش رو بچه‌ها می‌شنیدن. 

سال چهارم دبستان بود که یه روز اومد سر قرار همیشگی جایی که باباش قرار بود بیاد دنبالش و با هم برن خونه. اما باباش نیومد. عموش اومد دنبالش. قبلاًهم این اتفاق براش افتاده بود. واسه همین واسش سؤال پیش نیومد. اما وقتی رسید خونه دید نه مامانش خونه است نه باباش. ازشون پرسید چی شده؟ مامان بابام کجان؟ 

بهش گفتن مامانت رفته بیمارستان زایمان کنه. باباتم رفته بیمارستان که بیارتش خونه تلفنم زدن جفتشون خوبن و بچه هم دختره خواهر دار شدی مبارکت باشه.

 امید تا قبل از اون لحظه حتی نمی‌دونست زایمان چیه یعنی تا حالا حتی اسمش رو هم نشنیده بود تو خونه متوجه شده بود آدما بیشتر به مامانش توجه می‌کنن، اما روحشم خبر نداشت که مامانش حاملهست و حتی نمی‌دونست حامله بودن یعنی چی یادتونه دیگه امید تو خونواده سنتی بزرگ شده بود و اینور خونواده‌ها معمولاً موضوعاتی که یه طرف زنان باشن رو همیشه تو خفا راجع بهش صحبت می‌کنن و علاوه بر نابینایی این هم یکی از مسائلی بود که امید تا اون موقع نمی‌دونست مامانش حاملست.

وقتی بهش گفتن بچه دختره انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. در این حد که رفت تو حیاط نشست و هر کی هم می‌خواست بهش نزدیک بشه کفش و دمپایی پرت می‌کرد بهش. حالا دردش چی بود؟ می‌گفت نمی‌خوام بابا اصلاً این چه وضشه؟ چرا من نباید یه برادر داشته باشم که باهام هم‌بازی شه؟ اما همین که مامان باباش اومدن خونه و برای بار اول بچه رو گذاشتن تو بغلش و اون دست زد به صورت خواهرش انگار مهرش دلشو گرفت حتی اسمشم امید انتخاب کرد و گذاشت هنگامه. 

با گفتوگوهایی که پدر مادرش می‌کردن فضا براش اینجوری بود که من برادر بزرگشم و باید حواسم بهش باشه و مواظبش باشم. این گفتگوها خیلی قشنگه‌ها ولی الان روانشناسا میگن این مدل گفتگو بچه‌ها رو از بچگی کردن دور می‌کنه و پدر و مادر نباید با مسئولیت پذیر کردن بچه از سنین کودکی اون رو از بازی کردن و بچگی کردن محروم کنن. 

گذشت و روز تحویل کارنامه رسید. پدر و مادر امید هر دو همراه امید و خواهر نوزادش راه افتادن رفتن مدرسه تا کارنامه امید رو تحویل بگیرن. واقعیتش این بود که پدر و مادرش هر دو با هم واسه تحویل گرفتن کارنامه نرفته بودن. می‌خواستن بعد از مدرسه امید رو ببرن یه جایی که مطمئن بودن زندگی امید را عوض می‌کنه. 

آنتراک پایان اپیزود اول

خب رسیدیم به پایان اپیزود اول از قصه زندگی امید هاشمی. فکر می‌کنید مامان بابای امید اونو کجا می‌خوان ببرن که مطمئناً اونجا زندگیشو عوض می‌کنه؟ 

خوشحالم که تا اینجا همراهمون بودید. امیدوارم از شنیدن قصه امید تا اینجا لذت برده باشید. 

پیشنهاد میدم پادکست دیگه ما لالالند رو هم بشنوید. توش من داستان کوتاه می‌خونم و تحلیلش می‌کنم و ذهنتونو یه خورده قلقلک میدم. 

به نظرم پروژه خیلی خوبی دراومده. خودم که خیلی دوسش دارم. اگه دوست دارید اسپانسر ما باشید از طریق ایمیل توی کپشن یا دایرکت اینستاگرام با ما در تماس باشید. 

حمایت مالی از ما به هیچ عنوان اجباری نیست اما برای ما بسیار تأثیرگذار، معنادار و انرژی‌بخشه. لینک راه‌های حمایت مالی خارج از ایران و داخل ایران رو توی کپشن اپیزود براتون نوشتم. 

ممنونیم از دیوار که تو این قصه همراه ما بودن. 

خوشحال میشیم اگه از شنیدن ما لذت می‌برید راوی رو به دوستانتون معرفی کنید. 

توی اپیزود دوم از این سریال سه قسمتی که یک هفته بعد از انتشار این اپیزود منتشر میشه در مورد هوشنگ مرادی کرمانی، پست لونه زنبوری، اولین سفر تنهایی، جهشی خوندن، چاقوی جیبی، شعرهای عاشقانه و آشنایی با کامپیوتر می‌شنوید تو اپیزود بعدی منتظرتونم 

0 0 votes
امتیازدهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
جدیدترین بیشترین رای
0
Would love your thoughts, please comment.x