وقتتون بخیر این قسمت ۶۴ام راوی و بخش دوم از سریال سه قسمتی امید هاشمیه و من آرش کاویانی هستم.
این اپیزود امرداد ماه ۰۵ منتشر شده. الان که دارم این اپیزود رو ضبط میکنم جنوب کشور ما در حال جنگه و خیلی سخته، خیلی سخته، یعنی، نمیدونم چی باید بگم، فقط امیدوارم که هیچکدوم از هموطنای ما آسیب جانی نبینن، امیدوارم که آسیب مالی نبینن، امیدوارم که خونههاشون خراب نشه، کما اینکه میشه، نمیدونم این کشور تا کی باید درگیره، بگذریم، بگذریم، خودمون باید قوی باشیم .
تا کجا چقدر قوی قوی باشیم. نمیدونم چی باید بگم. فقط امیدوارم که این کشور یه روزی، رنگ آزادی و آبادی و برابری و هر صفت خوبی که هست رو ببینه و مردم توش با خوشحالی و شادی زندگی کنن. ایدون باد(اینچنین باد).
توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنیتر بشه.قصههایی که درسهاشون تلگرهایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم.
ممنونم که با معرفی ما به دوستاتون باعث میشید جمع دوستامون بزرگتر بشه. همه قصههای ما واقعین و ما بعد از مصاحبه با صاحب قصه اون رو براتون روایت میکنیم. پس اگه دوست دارید قصه کسی رو به ما پیشنهاد بدید تا توی پادکست روایتش کنیم باید امکان مصاحبه با اون شخص برای ما وجود داشته باشه.
حالا اگه دوست داشتید کسی رو بهمون معرفی کنید تو دایرکت اینستاگرام بهمون پیغام بدید یا ایمیل بزنید.
شنیدن بخش اول قصه پیش نیاز درک قصه است. پس اگه بخش اول رو نشنیدید اول اونو بشنوید بعد بیاید سراغ این اپیزود. این قصه به صورت سریالی تو ۳ هفته منتشر میشه.
توی اپیزود اول تا اینجا شنیدید که امید تو مدرسه کار کردن با عصای سفید رو یاد گرفت. خواهرش به دنیا اومد و روز تحویل کارنامه کلاس چهارم مادر پدر به همراه امید اومدن تا کارنامه رو تحویل بگیرن تا امید رو ببرن یه جایی که میدونستن قراره زندگیش رو تحت تأثیر قرار بده. خیلی خب بریم به ادامه قصهمون برسیم.
آنتراک شروع قصه.
روز تحویل کارنامه، پدر و مادر امید هر دو به همراه امید و خواهر نوزادش رفتن مدرسه تا کارنامه امید رو تحویل بگیرن. واقعیتش این بود اونا واسه تحویل گرفتن کارنامه همشون نرفته بودن. میخواستن بعد از مدرسه امید رو ببرن یه جایی که مطمئن بودن عاشق اونجا میشه.
مادر امید خیلی اهل مطالعه آزاد مثل رمان و مجله بود. توی رفت و آمداش به مدرسه امید و صحبت کردن با معلما و بقیه والدین خبردار شده بود که یه جایی هست برای نابینایان، که از اونجا میتونن کتاب بریل بگیرن و بخونن. کارنامه رو که گرفتن و از مدرسه اومدن بیرون، امید داشت میرفت سمت ایستگاهی که باید اتوبوس سوار میشدن و میرفتن سمت خونه ولی مادر پدرش جلوشو گرفتن و سوار یه تاکسی شدن.
وقتی سوار تاکسی شدن اونجا مادرش شروع کرد بهش توضیح دادن در مورد اینکه آدما به جز کتابهایی که توی مدرسه میخونن میتونن کتابهای غیر درسی هم بخونن مثل کتابایی که مامانش میخونه و یه وقتایی داستاناش رو برای امید هم تعریف میکنه. حالا میخوان ببرنش یه جایی که کتابهای بریل داره و خودش میتونه اون کتابها رو بخونه.
امید با یه ذوق عجیبی به مامانش گفت یعنی کتابایی که تو میخونی رو منم میتونم بخونم. مامانشم گفت آره داریم میبریمت کتابخانه ویژه نابینایان رودکی تو خیابون ظهیرالاسلام.
وقتی رسیدن مسئول اونجا شروع کرد توضیح دادن اینکه افراد نابینا به دو مدل میتونن مطالعه کنن. مدل اول که احتمالاً براتون واضحه استفاده از کتابای بریله و مدل دوم استفاده از کتابهای صوتیه امروز که دارم صحبت میکنم تقریباً ۱۲ ۱۳ ساله که کتاب صوتی برای عموم افراد با مفهوم امروزیش عرضه میشه. اما برای افراد نابینا خیلی وقته کتابهای صوتی وجود داره و اونها میتونستن از کتابخونهها یک مجموعه نوار کاست رو امانت بگیرن و با گوش دادن به اون نوارها کتاب رو بخونن.
امید خیلی خوشحال شد چون واسه خودش یه ضبط صوت داشت و به جز کتابهای بریل میتونست با اون ضبط صوت کتابهایی که خوندنش براش سختتر رو هم گوش بده. فقط برای کتاب صوتی محدودیتی که داشتن این بود که ۲۰ تا نوار بیشتر به کسی امانت نمیدادن و ۲۰ تا نوار مثلاً میشد جلد اول یه کتاب.
تو ۲ هفته باید اینا رو گوش میداد و بعد میبرد پس میداد و جلد بعدی کتاب رو میگرفت. خلاصه اون آقا توضیحات رو داد و یه کتابچه سفید که توش لیست کتابهای متنی و کتابهای صوتی با خط بریل نوشته شده بود رو به امید داد و بهش توضیح داد که ۲۰ صفحه اول کتابهای نوجوان و پیشنهاد میدم از اونا انتخاب کنی.
امید با یه ذوق درونی عجیب و غریب شروع کرد صفحات رو ورق زدن و دونه به دونه عناوین کتابها و نویسندههاشون رو انگشت میکشید و میخوند. چند صفحهای جلو رفت تا رسید به یه اسم آشنا. قصههای مجید نوشته هوشنگ مرادی کرمانی.
امیدوارم خدا سلامت نگهشون داره برامون.
امید از بچگی توی رادیو اسم هوشنگ مرادی کرمانی رو شنیده بود و به واسطه همین شنیدن اسمشون، میدونست که کتاب قصههای مجید تقریباً گل سرسبد نوشتههای ایشونه و بسیار پرطرفداره. وقت رو تلف نکرد که بخواد بره عناوین بعدی رو بخونه. همون لحظه به مامانش گفت مامان قصههای مجید هوشنگ مرادی کرمانی من اینو میخوام.
به خاطر محدودیت تحویل کتاب فیزیکی دو جلد از هفت جلد کتابو تحویل گرفتن، نوارا رو امید گذاشت تو کیفش و کتابا رو هم پدرش توی کیف دستی که همراهش بود گذاشت. کتاب چاپی قصههای مجید حدود۶۸۰ صفحه است و هر صفحه چاپی تقریباً معادل ۳ برگ چاپ بریله. یعنی اگه تبدیلش کنیم میشه حدود ۲۰۰۰ برگ بریل که هر برگ چاپی بریل هم نسبت به کاغذ چاپی عادی قطورتره به خاطر اینکه زود پاره و خراب نشه و خوانایی لازم رو داشته باشه.
تا لحظهای که برسه خونه و بتونه اون کتاب رو باز کنه تو تاکسی و اتوبوس مدام دست میکرد تو کیف باباش و روی عنوان کتاب دست میکشید تا مطمئن بشه که کتاب قصههای مجید رو گرفته و خواب نمیبینه.
کمتر از ۲ روز طول کشید تا کل اون کتاب رو بخونه و تموم کنه. اونقدر از خوندن این قصهها لذت برده بود که میرفت پیش مادربزرگش و میگفت میخوای واست قصههای مجید بخونم؟ یا وقتی مهمونی براشون میومد به جای اینکه با بچهها برن تو حیاط بازی کنن، اونا رو میبرد یه گوشه خونه و شروع میکرد براشون کتاب خوندن. جدا از جذابیت خود قصهها اینکه امید از رو یه سری کاغذ بیرنگ براشون کتاب میخوند واسشون خیلی جالب بود و حس میکردن امید داره یه کار خفنی انجام میده.
چند روز بعد شروع کرد با دوستای مدرسه اش تماس گرفتن که آره فلان جا اینجور کتابایی داره. اگه دوست دارید برید بگیرید منم رفتم گرفتم و همین تماسها باعث شد یه سری دوست کتابخون برای خودش بسازه و شروع کنن با همدیگه کل کل کردن که آره من فلان کتابو خوندم تو اینو خوندی و یه رغبتی براشون ایجاد میشد که کتابهای بیشتری بخونن. کتاب قصههای مجید شروعی بود برای گره خوردن زندگی امید به متن و مطالعه
اسپانسر
اسپانسر این اپیزود دیواره.
تا حالا از خودتون پرسیدید که آیا همه اقشار جامعه مثلاً افراد نابینا هم میتونن از اپلیکیشنهای کاربردی مثل دیوار استفاده کنن یا نه؟ دسترسیپذیری دیجیتال قابلیتیه که به افراد نابینا، کمبینا، ناشنوا و افراد دارای معلولیتهای حرکتی یا شناختی، کمک میکنه که بتونن به صورت مستقل و کامل از محصولات دیجیتال استفاده کنن.
دیوار دسترسی پذیری دیجیتال رو نه به عنوان یک امکان بلکه به عنوان حق استفاده برابر از تکنولوژی، سالهاست که به محصولاتش اضافه کرده. یعنی دیوار به صورت کامل برای همه اقشار جامعه با هر تنوعی قابل استفاده است و برای استفاده نیاز به هیچ شخص دیگهای ندارن.
دیوار برای همه، تکنولوژی برای همه.
ولی خیلی وقت بود که به خاطر شرایط زندگیشون تو فکر این بود یه جوری از حاشیه تهران نقل مکان کنن و بیان داخل تهران.
رفت و آمد هم برای خودش و هم برای امید خیلی سخت بود و روز به روزم سختتر میشد و محلی که زندگی میکردن امکانات زیادی هم نداشت. پارکی برای تفریح کردن بچهها نداشت. دسترسیشون به دکتر و دوا درمون راحت نبود. هیچ محیط تفریحی حتی برای بزرگسالان نداشت و کمکم به واسطه افزایش جمعیت اون محلها و عدم نظارت درست تا اون زمان، جرم و اعتیاد به نسبت قبل خیلی بیشتر دیده میشد و دوست نداشت خانوادش تو اون شرایط بمونن.
خیلی وقت بود که درخواست داده بود برای خونههای سازمانی و بالاخره درخواستش پذیرفته شده بود و تونستن جابجا بشن و بیان تو خونههای سازمانی ارتش سمت اداره پست لونه زنبور،ی یعنی خیابون کارگر جنوبی چهارراه لشکر چرا میگن پست لونه زنبوری؟
چون نمای اون ساختمون از شش ضلعیهای منظمی ساخته شده که یادآور ساختار کندو زنبوره.
روزی که کامیون اسبابکشی اومد دم خونهشون تا وسایلشونو بار بزنن و برن به خونه جدید امید اشک میریخت و گریه میکرد. از بچگی تو اون محل بزرگ شده بود و همه کوچه پسکوچهها رو حفظ بود. همه خونوادههای اون محل رو میشناخت و با اکثر بچههاشون دوست بود. از اینکه داشت از بچههای عموش دور میشد و از اینکه از دوستای صمیمیش داشت جدا میشد خیلی غمگین بود.
یه ترسی هم داشت که نکنه تو محل جدید نتونه دوست پیدا کنه. امید با هممحلیاش بزرگ شده بود و چالشهای نابینایی امید براشون مسئلهای نبود. نمیدونست آیا بچههای جدیدی که تو اون محل جدید بودن میتونستن با نابینایی امید کنار بیان؟ این بزرگترین ترس و سؤال امید بود که بدون وارد شدن به دل اون، محل نمیتونست به جوابش برسه و به ترسش غلبه کنه.
تنها دلخوشیش این بود که مادربزرگشم همراهشون بود و با اونا قرار بود زندگی کنه. تو یه خونه تو طبقه پنجم یه ساختمون تو اون شهرکی که همه ساکنینش از کارکنان ارتش بودن مستقر شدن. از روز بعد از مستقر شدنشون امید هر روز میرفت تو محوطه پایین ساختمون و پارکی که یه سری وسایل بازی برای بچهها داشت میچرخید تا شاید بتونه با کسی ارتباط برقرار کنه و دوست بشه.
یه موقعهایی یه کتاب برمیداشت و میرفت اونجا میشست و شروع میکرد کتاب خوندن. به امید اینکه یکی بیاد بگه: ا تو چرا کتاب سفید داری میخونی؟ و این یه شروعی بشه برای همصحبتیشون.
اما دریغ از اینکه یک نفر این سؤال رو ازش بپرسه مدل زندگی آدما تو اون شهرک کاملاً متفاوت با مدل زندگی تو خونه ویلایی های شهرکشون تو اسلام شهر بود. اونجا همیشه در خونهها باز بود آدما بهونه گرفتن سیبزمینی و پیاز میومدن ۲۰ دقیقه نیم ساعتی با هم حرف میزدن و میرفتن. اما تو این خونهها همسایهها حتی خیلی با همدیگه حرف نمیزدن و با هم سلام علیکم نمیکردن و بیتفاوت از کنار همدیگه رد میشدن.
این موضوع برای امید که زندگیش رو تو کوچهشون میگذروند خیلی سخت بود. امید یاد گرفته بود خودشو با ارتباط داشتن با آدمای دیگه و حرف زدن و خبر گرفتن سرگرم کنه. ولی اینجا هیچکدوم از راههای ارتباطی قدیم دیگه کار نمیکرد.
اما یه راه ارتباطی متفاوت اونجا داشت و اونم تلفن بود. امید طرز استفاده از تلفن رو بلد بود و توی خونشونم یه تلفن داشتن و هر روز حداقل یک ساعت با دوستای مدرسهش حرف میزد. تلفن خونشون شده بود مونس امید.
نمیدونم با کلمه کالر آیدی آشنایی دارید یا نه. قدیما وقتی کسی با شما تماس میگرفت تا تلفن رو جواب نمیداد و صداشو نمیشنیدید نمیتونستید بفهمید کی داره باهاتون صحبت میکنه. کمکم تکنولوژی پیشرفت کرد و یه قطعهای جدا از تلفن اومد که اول یه سیم میرفت توی اون قطعه، بعد از توی اون یه سیم میومد به تلفن. بعد وقتی کسی با شما تماس میگرفت میتونستید ببینید از چه شمارهای با شما تماس گرفتن. به این قطعه میگفتن کالر آیدی. همه اینا رو گفتم که بگم اون موقعها هنوز کسی کالر آیدی نداشت و شما نمیتونستی ببینی کی باهات تماس گرفته و اگه مزاحمتی برات ایجاد کرده پیگیریش کنی.
این موضوع خیال امیدو راحت میکرد بابت اینکه بتونه با شمارههای مختلف تماس بگیره و اون ارتباطی که میخواست توی پارک از طریق برخورد با آدما شکل بده رو از طریق تلفن شکل بده. تو ذهنش یه شمارهای رو حفظ میکرد و بعد باهاش تماس میگرفت. ازش پرسیدم خب چرا شمارهها رو حفظ میکردی؟ تو که رندم میخواستی تماس بگیری و بهم گفت خب اونی که جواب میداد اگه خوب صحبت میکرد و میتونستم بعداً بازم باهاش تماس بگیرم باید میدونستم شمارهش چنده دیگه.
خلاصه شروع کرد به تماس گرفتن برخورد آدما کاملاً متفاوت بود و چون خیلی از اون دوران گذشته امید هم خیلی یادش نمیاد که چی میگفت و چی میشنید. اما یه چیزی که خیلی شفاف تو ذهنش مونده این بود که از یه جایی به بعد فهمید که با گرفتن کد پیش شماره شهرهای مختلف، میتونه با افراد اون شهرها صحبت کنه. امید به واسطه دیدن بچههای شهرهای مختلف تو مدرسهشون میدونست که لهجههای مختلف شیرینی خاص خودشونو دارن. واسه اینکه بتونه با افراد شهرهای مختلف هم صحبت بشه پیششماره هر شهری رو حفظ کرده بود و باهاشون تماس میگرفت و خودشو یه شخصی معرفی میکرد و شروع میکرد ازشون سؤال پرسیدن که اونا بیشتر صحبت کنن، و تو این پروسه حرفاشونو میشنید و کلمههای جدیدشون رو یاد میگرفت.
از بین لهجههای همه شهر هم عاشق لهجه آبادانی شده بود چون حس میکرد یه مرام و معرفت عجیب غریبی تو لهجهشونه.
آنتراک
کلاس پنجم یه معلمی داشتن که خیلی اهل روزنامههای ورزشی بود و تو تایمهای اضافی کلاسشون برای بچهها روزنامه ورزشی میخوند. تا قبل از این معلم هیچکس برای امید روزنامه نخونده بود و امید خیلی با مقوله روزنامه آشنایی نداشت. چون مامانش بیشتر اهل مجله و کتاب بود و پدرشم که اصلاً وقت روزنامه خوندن نداشت. اینکه یه معلمی پیدا شده بود و به این بخش از علاقه این بچهها اهمیت میداد و براشون روزنامه میخوند، باعث شده بود بچههای کلاسشون حس کنن از این قافله عقب نیستن و همین حس زمینهساز یه احساس دوست داشتن و احترام زیاد بین همه بچهها و این معلم شده بود.
تقریباً تا پنجم دبستان همه نمراتش ۲۰ بود. درسخون بودنش و توقعی که پدر و مادر و معلماش ازش داشتن که همیشه باید نمرات درساش خوب باشه باعث شده بود یه کمالگرایی توش به وجود بیاد از این جنس که اگه من کاری رو میکنم باید اونو به بهترین شکل ممکن انجام بدم و حتماً باید توش بهترین باشم. همین طرز فکر دلیل این بود که خیلی از کارایی که بچههای دیگه میکردن رو انجام نده.
چون ممکن بود اونجا بهترین نباشه و بازنده بشه. تو مدرسه فوتبال بازی کردنشون اینجوری بود که توپ پلاستیکی رو سوراخ میکردن. توش سنگریزه و شن میریختن تا وقتی توپ حرکت میکنه بتونن از روی صداش متوجه بشن که کجاست و به اون سمت برن. امید بین بقیه بچههای مدرسه فوتبالش خوب نبود. کمالگراییش اینجوری زد بیرون، که چون اونجا بهترین نبود، تصمیم گرفت اصلاً تو اون جمع نباشه و یه جورایی خودشو از لذت فوتبال بازی کردن با همکلاسیاش محروم کرد.
همشم به خاطر یه ذهنیت اشتباهی که بهش القا شده بود که اون همیشه باید بهترین باشه. من دارم اینا رو به شما میگم بیشتر واسه اینکه به خودم یادآوری بشه. وقتی دارم با آدما صحبت میکنم هوشیار این باشم که نبرمشون تو این فاز که بخوان فکر کنن اونا یا باید بهترین باشن یا کاری رو انجام ندن.
مخصوصاً در مورد بچهها. به نظرم بچهها با هر کیفیتی هر کاری رو باید انجام بدن و تجربه کنن. اگه چیزی رو تجربه نکنن و توش خرابکاری نکنن که نمیتونن توش حرفهای بشن. خیلی موقعها پدر مادرا بدون اینکه هشیار این موضوع باشن این کارو انجام میدن.
رک بگم تقریباً همه پدر مادرامون بالاخره تو یه موضوعی این رفتار رو باهامون داشتن. ۱۰۰ درصد اگه ما هم هوشیارش نباشیم با بچههامون این رفتار رو خواهیم کرد. پس خوبه که در موردش بشنویم و گهگداری دوباره هوشیارش بشیم و حرف بزنیم و بهش فکر کنیم تا بتونیم جلوی این رفتار آسیبزننده رو بگیریم.
برگردیم به قصه. اواخر سال تحصیلی پنجم امید توی مسابقه علمی در سطح استان شرکت کرد. خبری ازشون نشد و جوابی هم نیومد و سال تحصیلی تموم شد و وارد تابستون شدن. از وقتی نقل مکان کرده بودن به تهران بعد از امتحانا پایان ترم امید میرفت خونه عموش یه ۱۰ ۱۲ روزی اونجا میموند تو همون مرحله قدیمی که دوستاش بودن. چون تو طول سال دلش براشون تنگ میشد میرفت اونجا یه دلتنگی رفع میکرد و حالش که خوب میشد برمیگشت خونهشون.
اون سالم رفته بود خونه عموش که دید شب سوم مامان باباش اومدن اونجا میدونست یه خبری شده ولی نمیدونست چه خبری دوست نداشت به این زودی باهاشون برگرد گرد خونه میخواست بمونه و تو کوچه با بچه محلای قدیمیشون بازی کنه. چون تو محل زندگیشون تو تهران از این خبرا نبود. نشستن شروع کردن به حرف زدن و کاشف به عمل اومد که از مدرسه باباش تماس گرفتن که برای اون مسابقه علمی که امید تو سطح استان شرکت کرده بود، برای اون امید رو دعوت کردن به یه تالاری که مراسم اهدای جوایز انجام میشه.
باباش فکر میکرد همه شرکت کنندهها رو دعوت کردن و امید ممکنه بره اونجا و مقامی نیاره و جایزهای نگیره و ناراحت بشه. واسه همین به امید چیزی نگفتن و باباش خودش تنهایی رفته اونجا. تو اون مراسم که برای همه بچههای استان تهران بود نه فقط افراد نابینا امید تونسته بود نفر اول اون مسابقه بشه و وقتی اسمشو خوندن و خودش نرفته، گفتن اگه از دوست و آشناهاش کسی هست بیاد و این جایزه رو بگیره و براش ببره. و اون موقع بوده که پدرش رفته روی سن. باباش خودشو معرفی کرده و مجری اون برنامه کلی بهش تبریک گفته بابت همچین فرزندی که با وجود نابینایی تونسته توی رقابت با همه بچهها مقام اول رو بیاره.
امید از صدای باباش وقتی داشت این اتفاق رو تعریف میکرد غرور و شعف رو میشنید. تو اون لحظه خوشحالی پدرش چندین برابر جایزهای که برده بود خوشحالش کرد.
آنتراک
چند وقتی گذشت و تو امر داد ماه یه نفر از طرف مدرسه زنگ زد خونشون. گفت ما داریم بچههایی که معدل بالایی تو سال تحصیلی گذشته گرفتن رو میبریم اردو شمال میخواستم بهتون اطلاع بدم که امید هم واجد شرایط و اگه علاقه داشته باشه و شما اجازه بدین میتونه همراهمون بیاد شمال مامانش گفت باشه خبر میدم و سر سفره شام این موضوع رو باباش و امید مطرح کرد.
وقتی داشت در مورد سفر شمال و اردو میگفت یه جوری میگفت که رأی امید و بزنه و اونو هوایی نکنه برای رفتن. اینجوری که آره زنگ زدن گفتن میخوان برن شمال اصلاً معلوم نیست کجا میخوان برن تمیز باشه، نباشه، امن باشه، نباشه، تازه با اتوبوس میرن، یه موقع راننده ناشی باشه معلوم نیست چه بلایی میخواد سر این بچهها بیاره.
اصلاً چجوری میخوان از این همه بچه نابینا مراقبت کنن یه هفته میخوان این بچهها رو تنها دور از خانواده نگه دارن معلوم نیست اصلاً چیکار میخوان بکنن.
اما امید تا شنید سفر با همکلاسیش رفت تو دنیای خیال پردازی خودش و یه دلیل مهم برای رفتن به این سفر پیدا کرد. یه اتفاقی که زیاد برای امید می افتد این بود که آدما استقلال توانایی امید رو به رسمیت نمیشناختن و نمیتونستن بابت انجام کارهای مختلف بهش اعتماد کنن. فکر میکردن امید برای هر کاریش همیشه به خانوادهش یا یک شخص دیگهای وابسته است.
خلاصه اگه بخوام بگم هیچ موقع تواناییهای امید رو جدی نمیگرفتن و نگاهشون بهش اینجوری بود که ای بابا اینم که کوره. حالا همین که داره میره مدرسه درس میخونه خودش خیلیه. بره مدرسه درسشو بخونه تا یه مدتی با مامان باباش زندگی میکنه بعدشم اگه مامان باباش فوت شدن نهایتاً میفرستیمش بهزیستی اونجا یه جوری کمکش میکنن.
نه تنها درس خون و شاگرد اول کلاس بودنشو قبول نداشتن بلکه حتی وقتی میخواستن یه کاری رو تقسیم بکنن امید رو جزو اون کار به حساب نمیآوردن. مثلاً تو مهمونیا میخواستن به بچهها بگن یکی بره سفره بندازه یکی در نوشابهها رو باز کنه یکی بشقاب بچینه و چیزای دیگه هیچ موقع به امید امید نمیگفتن کاری انجام بده، چون تصورشون این بود که یا بلد نیست یا توانایی انجامش رو نداره. باورتون میشه که امید تک تک این کارا رو تو خونه و تو تنهاییش تمرین میکرد که اگه تو مهمونیا فرصت پیدا کرد و کاری رو بهش گفتن بتونه با بهترین کیفیت و بینقصترین حالت ممکن انجامش بده.
حالا ممکنه بچههای دیگه بهشون بگی آقا سفره بنداز از زیر کار در برنا، اما امید به واسطه اینکه همیشه بقیه بهش این دید رو داشتن که اون ناتوانه، دنبال این بود که تواناییش رو ثابت کنه و چه چیزی از این بهتر که یک هفته تنهایی بره اردو تو یه شهر دیگه، همه کاراشو خودش انجام بده و با یه کوله باری از خاطره برگرده تا بتونه با تعریف کردنش برای افراد خانواده بهشون بقبولونه که توانایی انجام هر کاری رو داره.
پدر پدر مادرش اصلاً موافق اینکه امید بره نبودن اما امید همه کار کرد. حرف زد، خواهش کرد، تمنا کرد، غر زد، دعوا کرد، قشقرق به پا کرد تا بالاخره مادر پدرش راضی شدن که امید این سفر رو بره.
یه اردوگاهی توی رامسر هست به اسم اردوگاه میرزا کوچک خان که برای یه مدتی تو تابستون قرار بود همه مدارسی که افراد دارای معلولیت رو پذیرش کرده بودن یه تعدادی از دانشآموزاشون رو برای اردو به اون اردوگاه ببرن. ظرفیت اون اردوگاه تقریباً ۲۰۰۰ نفر بود و تو اون یک هفتهای که بچهها اونجا بودن میتونستن تو برنامههای مختلف سرگرم کنندهای که براشون تدارک دیده بودن از جمله مسابقههای ورزشی و تئاتر و نمایش و موسیقی شرکت کنن و سرگرم باشن.
شب قبل از اینکه بخواد بره مامانش ازش پرسید امید مطمئنی میخوای بری؟ فکر نمیکنی کمک لازم داشته باشی اونجا؟ امید گفت مامان خیالت راحت باشه. سالم میرم سالمتر برمیگردم. با همدیگه نشستن یه چمدون براش جمع کردن و صبح پدرش اون رو برد دم مدرسه تا سوار مینی بوسی که باهاش بچهها میخواستن برن رامسر بشه.
موقع خداحافظی باباش بهش یه مقدار پول داد و گفت پیشش باشه که اگه تو سفر چیزی میخواست بخره بتونه برای خودش بگیره. از لحظه خداحافظی با باباش و راه افتادن ماشین به سمت رامسر حس کرد بزرگ شده و میخواد پرواز کنه. پیش خودش میگفت خب تیک اینم زدم بچههای فامیل تا حالا نشده تنهایی برن مسافرت، ولی من با اینکه نابینام دارم تنهایی میرم.
یکی از معلماشون که همراهشون بود رفت جلوی مینی بوس و شروع کرد برنامه این سفر یه هفتهای رو گفت آخرشم گفت روز آخر که داریم برمیگردیم تهران یه جایی توی راه، وای میستیم که اگه دوست داشتید برای خانوادههاتون سوغاتی بخرید کلمه سقطی دوباره یه چراغی رو تو ذهن امید روشن کرد با خودش گفت وای، فکر کن من تنهایی رفتم شمال و واسه فک و فامیلامون سوغاتی خریدم و بردم. اینجوری هم اونا خوشحال میشن هم بهونه واسه اینکه خاطرات سفرم رو براشون تعریف کنم دارم، هم بیشتر بهم اعتماد میکنن که میتونم همه کارا رو تنهایی انجام بدم.
خلاصه امید حتی ۱ ریال از پولی که همراهش بود رو تا روز آخر خرج نکرد برای اینکه بتونه برای آدمای بیشتری سوغاتی بگیره اون یک هفته همش به بازی و دریا رفتن و تفریح و موسیقی و خوشگذرونی گذشت. روز آخر که داشتن برمیگشتن یه جایی وایسادن و امید برای همه اقوامشون کلوچه خرید. مسئولای مدرسه رو حساب اینکه یه سری از بچهها احتمالاً پول همراهشون نبوده و نتونستن چیزی بخرن، نفری یه بگ کلوچه برای بچهها گرفتن و بهشون دادن و امید حتی از بقیه بچهها هم خوشحالتر بود. چون سوغاتیاش زیاد شده بود و میتونست به آدمای بیشتری سوغاتی بده.
روز بعد از اینکه برگشت و یه دل سیر برای خانوادهش از اتفاقاتی که تو اون اردو افتاده بود خاطره تعریف کرد، رفتن اسلام شهر خونه عمو و عمش، تا سوغاتی هایی که امید خریده بود رو بهشون بده. وقتی اونا شنیدن امید تنهایی رفته بوده مسافرت و برای اونا سوغاتی آورده خیلی تحسینش کردن.
همه میگفتن آقا امید مرسی دستت درد نکنه. ممنون که به یاد ما بودی. تحسین هایی که میشنید فکر کردن به اینکه کار بزرگونهای انجام داده و برای اقوامشون سوغاتی آورده و اینکه تو سفر هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده و سالم برگشته، یه لذت وصف نشدنی بهش داد.
آنتراک
بالاخره تابستون تموم شد و امید وارد دوره راهنمایی شد. دوره راهنمایی ۲ تا فرق اساسی با دوره دبستان برای امید داشت. اول اینکه تو راهنمایی مثل دبستان شاگرد زرنگا رو تو چند تا کلاس تقسیم نمیکردن و امید بالاخره تونست با یکی از دوستای دبستانش، که مثل خودش درس خون بود و هیچ موقع با هم همکلاس نبودن همکلاس بشه و این همکلاس شدنه خیلی برای امید خوب بود. هم به خاطر اینکه یه دوست خوشفکر و همفاز پیدا کرده بود هم به خاطر اینکه دوستش یه خواهر و برادر نابینای بزرگتر از خودش داشت و اونا تحصیل کرده دانشگاه بودن و وارد بازار کار شده بودن و شرایط خوبی هم داشتن، در ضمن در تلاش بودن تا زندگی مستقل خودشون رو شروع کنن.
دیدن اونا و همصحبتی باهاشون انگار یه نقشه راه برای امید بود به واسطه دوستی صمیمی امید و محمد توی راهنمایی مادراشون هم با همدیگه دوست شدن و کمکم ارتباط خانوادگی با همدیگه پیدا کردن. اینکه امید میدید خواهر و برادر نابینای محمد چقدر شرایط کاری، دوستی، اجتماعی و مالی خوبی دارن، باعث میشد باور کنه که اون هم میتونه زندگی خوبی داشته باشه.
دومین تفاوت راهنمایی با دبستان این بود که تو دبستان همه معلماشون خانم و بینا بودن اما توی راهنمایی اکثر معلماشون آقا و نابینا بودن. این موضوع برای امید خیلی خوب بود چون اون معلمها بهتر میتونستن بچهها رو درک کنن و بچهها هم که میدونستن معلماشون دقیقاً شرایط اونا رو تجربه کردن، بیشتر ازشون سوال شخصی مربوط به زندگی رو میپرسیدن و میتونستن به حرفاشون اعتماد کنن و ازشون تجربه زیسته یاد بگیرن.
مثلاً از بین همین معلمهای آقا، معلم حرفه وفنشون کسی بود که هیچ کاری به کتاب نداشت و مدام بچهها رو میبرد کارگاه، ابزار میداد دستشون تا ابزارا رو بشناسن و بتونن تمرینهای مختلف انجام بدن تا در نهایت مهارت فنیشون بالا بره و بتونن حداقل کارهای خونه رو انجام بدن. مثلاً امید الان میتونه کلید برق یا پریز برق خونه رو عوض کنه یا اگه شیر آبی خراب بشه مغزی شیر رو بلد عوض کنه یا حتی اگه دوش حموم خراب بشه، میتونه یه دوش جدید بخره و با قبلی جایگزین کنه.
یکی از مهارتهایی که معلمشون بهشون یاد داد عوض کردن لامپ بود که اگه یادشون نمیداد سر یکی از کلاسا حسابی به مشکل میخوردن.
صدای امید
یکی از اولین دفعاتی که خودم با عصا به تنهایی از شهرکی که توش زندگی میکردیم مجموعه خونه سازمانیهای لونه زنبوری اومدم بیرون، برمیگرده به یکی از شیطنتهایی که تو کلاس اول راهنمایی به اتفاق همکلاسیام داشتیم. یه زنگی بود که حالا خاطرم نیست یا معلم نداشتیم یا معلم دیر اومده بود یا زنگ تفریح با به هر دلیلی مونده بودیم سر کلاس ست که احتمالاً همین بوده از این جهت که احتمالاً مثلاً برفی بارونی چیزی میومده و ما نرفته بودیم بیرون داشتیم خلاصه در همون عوالم کودکی تو سر کله همدیگه میکوبیدیم یکی کتاب پرت میکرد سر اون یکی، این یکی چه میدونم کیفشو میکوبید تو سر اون یکی که تو این بدبستونا و پرت کردنا یهو یه چیزی خورد به لامپ کلاس و لامپ شکست خورده شیشهها ریخت رو زمین ما موندیم و یه لامپ شکسته و ترس از اینی که هر دو روز ممکنه که این نیرو خدماتی که مدرسه کلاسا رو تمیز میکرد بیاد سر کلاس و این داستانو ببینه و برای ما دردسر درست بکنه.
سریعاً اقدامی که انجام دادیم این بود که اول کار اومدیم اون شیشه خوردهها رو به کمک یک دوست کم بینا همکلاسی کمبینامون جمع و جور کردیم و امها کردیم. یه جایی هم ریختیم که کسی متوجهش نشه تو سطح آشغالم نریختیم و بعد حالا نشستیم به اینکه حالا با کلاس بدون لامپ چه کنیم اون سال تنها کسی که روزانه بود توی این اون کلاس من بودم و بچهها پیشنهاد کردن که خب تو که از مدرسه میری بیرون میری خونه یه لامپ بگیر و بیار دیگه.
و خب منم البته که تا حالا لامپ نریده بودم یه همچین وسیلهای رو که احتمالاً تو شهرک خودمون تو مجتمع مسکونی خودمون گیر نمیاد تا حالا نرفته بودم بخرم یعنی مستلزم این بود که برم بیرون مجتمع من تا حالا این کارو نکرده بودم.
ولی خلاصه رو حساب اینکه من حتماً باید لاتیشو پر میکردم و نباید میگفتم که من نمیتونم این کارو بکنم پذیرفتم و رفتم خونه، خونه که رفتم نشستم فکر کردن به اینکه چی بگم چی نگم خب اگه بگم لامپو ترکوندم که احتمالاً تو خونه هم برخورد خوشایندی رو به دنبال نخواهد داشت و از اون طرفم بیمقدمه بگم من میخوام از مجتمع برم بیرون که بازم احتمالاً سؤال پیچ میشم یا مثلاً بهم میگن که نه ممکنه خطر داشته باشه موتور بزنه بهت ماشین بزنه بهت ممکنه که خلاصه این اجازه بهم داده نشه.
چه کنم چه نکنم به ذهنم رسید که بگم امروز کلاس جهتیابی و حرکت داشتیم و یه تکنیک جدیدی بهمون آموزش داده شد و من میخوام برم تو خیابون و اون تکنیکو تمرین بکنم. این بود که البته این کارم در زمانی انجام دادم که پدر هنوز به خونه برنگشته بود و مادر خلاصه مشغول کارای خونه بود و احتمالاً خیلی حواسش نبود عمیق نشده بود تو این حرفی که من زدم و خلاصه اینو گفتم و عصا رو برداشتم و زدم به خیابون بسیار حس هیجانانگیزی بود.
البته یکی دو جا هم با توجه به اینکه خیلی تکنیک استفاده از عصا رو هنوز حرفهای نشده بودم اینور اونور خوردم مثلاً تو همون مسیر یه پیاده رو عریضی بود که بعضاً ماشینا توش میومدن پارک میکردن چون عرض پیاده رو زیاد بود و خب من به خیال اینکه تو پیادهرو هستم و احتمالاً تو پیاده رو مسیرم امنه گازشو گرفته بودم برای خودم داشتم میرفتم خاطرم هست که با صورت رفتم توی یه وانت که اونجا پارک بود و یه خورده روی بینیم مثلاً آسیب دید و اینا ولی به هر روی این کارو انجام دادم و رفتم از فروشگاهی که سر چهارراه بود لامپو خریدم و چون زمستون بود میتونستم استتار بکنم زدم زیر کاپشن م اومدم خونه و محموله رو منتقل کردم به کوله پشتی مدرسم و خلاصه قضیه حل و فصل شد یعنی رفتیم مدرسه و یکی از بچههای بزرگتر که کم بینا بودن و و احتمال میدادیم که این کارا رو بلد باشه و باهاش هماهنگ کردیم اومد و لامپو بست و قضیه به خیر و خوشی فیصله داده شد
سال اول راهنمایی که تموم شد هم امید هم محمد معدلشون ۲۰ شده بود و درسهای مدرسه براشون خیلی سخت و پیچیده نبود. یادتونه گفتم امید سر داستان آمادگی یه سال از همسن و سالاش عقب افتاد. این غصه رو امید از بچگیش با خودش حمل میکرد. تا یه روز به محمد این موضوع رو گفت.
محمدم گفت خب چرا جهشی نخوندی؟ امید پرسید جهشی چیه؟ محمد گفت درسهای یک سالو تو تابستون قبلش میخونی با اونایی که افتادن و شهریور میخوان امتحان بدن، میری درسی سال بعد رو امتحان میدی و اگه قبول شدی اون مقطع رو جهشی میپری و میری مقطع بالاتر میشینی.
امید گفت: نمیدونستم اینجور کاری هم میشه کرد. محمد گفت: حتی الانم میتونی این کارو بکنیا. اگه دوست داشته باشی منم پایم این کارو بکنیم. یعنی الان بشینیم درسای سال دوم راهنمایی رو بخونیم تو شهریور امتحان بدیم. مهر ما بریم بشینیم کلاس سوم راهنمایی. امید پرسید خب چهجوری این کارا رو بکنیم؟ معلم نداریم که.
محمد گفت خواهر برادر من همه این درسا رو بلدن اگه باهاشون حرف بزنیم اونا میتونن بهمون یاد بدن هر دو تاشون رفتن با خونوادههاشون صحبت کردن و قرار شد درسایی که میتونن و خواهر برادر محمد بهشون یاد بدن یه چیزایی رو مامانا باهاشون کار کنن و یه چیزایی رم خودشون بخونن و ریاضی رو هم معلم خصوصی بگیرن.
امید اون تابستون رو فقط درس خوند، نه بازی کرد، نه مطالعه غیرسی داشت، نه خونه اقوام رفت، هیچی فقط واسه اینکه بتونه دوم راهنمایی رو جهشی بخونه و یک بار دیگه خودش رو به همه ثابت کنه.
یه خاطرهای هم که سر امتحان اجتماعی داشتن این بود که هیچکس این درس رو تجدید نشده بود برای شهریور اما محمد و امید سر امتحان شهریور درس اجتماعی نشسته بودن. مراقبی که قرار بود سر این امتحان حواسش بهشون باشه اومد بالا سرشون و بهشون گفت: بیتمدنها این درس بود شما دو تا افتادین، امید محمدم هر دو خندیدن و داستان رو برای اون مراقب تعریف کردن.
اون سال امید با معدل ۱۸ و خوردهای پایه دوم راهنمایی رو جهشی خوند و ۱ سال جلو افتاد و از مهرماه سر کلاس سوم راهنمایی نشست. اینجا خواهر امید ۳ ساله شده بود و مامانش خیلی مشغول کلاسها و کارهای خواهر امید بود. از اون طرف امیدم سیس اینو داشت که من دیگه بزرگ شدم و میخوام مستقل باشم و به من کاری نداشته باشین و این حرفا.
یکی از دلایل این حس و حال آدمایی بودن که باهاشون دمخور شده بود. خیلی پیش میاد توی مدارس نابینایان افراد بازمانده از تحصیل بیان مدرسه و ادامه تحصیل داشته باشن. مثلاً یه آدم ۲۰ ساله میاد و کلاس سوم راهنمایی رو میخونه. دلیلشم اینه که به جای اینکه از ۷ سالگی شروع به تحصیل کرده باشه از ۱۲ سالگی شروع کرده. خب خلقیات و طرز فکر و آیندهنگری کسی که ۲۰ سالشه با کسی که ۱۴ سالشه زمین تا آسمون متفاوته. دوست بودن با افراد بزرگتر برای امید این حس رو بهش میداد که باید مثل اونا باشه و تمام تلاشش این بود که ادای آدم بزرگا رو دربیاره.
شنیده بودین رفقای جدیدش یه مقدار دعوایین و با خودشون پنجه بکس و چاقوی ضامن دار میارن مدرسه تا وقتایی که دعواشون میشه بتونن دسته پر برن دعوا خدا رو شکر این جو برای اون دوران بود و الان این فاز دعوایی بودن آدما خیلی کمرنگ شده.
امید یادش نمیاد از کجا ولی یه چاقوی جیبی پیدا کرده بود از این ضامن دارا که وقتی باز میشد به زور و زحمت میتونست ببندتش. فکر میکرد گذاشتن چاقو تو جیبش و بردن اون به مدرسه یه چیز خفنی به حساب میاد و بهش کمک میکنه که از سنش بالاتر باشه. تقریباً یه هفتهای بدون اینکه کسی تو خونشون متوجه بشه اون چاقو داره، چاقو رو با خودش میبرد مدرسه و برمیگردوند خونه.
یه روز صبح که میخواست بره مدرسه باباش صداش کرد و گفت امید اون چیه تو جیبت؟ امیدم خیلی عادی انگار مثلاً شکلات داره از جیبش در میاره. چاقو رو درآورد و گفت چاقو ضامن داره دیگه. باباش پرسید این از کجا اومده؟ وایسا ببینم تو چاقو با خودت میبری مدرسه. هیچی دیگه اول صبح یه کتک مفصل از باباش خورد و اون چاقو رو باباش ضبط کرد و بهش نداد و دیگه این فاز حمل سلاح سرد از سرش افتاد.
این رفتار از اولین نشونههای بلوغ تو امید بود. دومین نشونه اش این بود که زرتی عاشق میشد. تو همون تماس تلفنی رندمش اگه صدای دختری همسن و سال خودش رو میشنید سعی میکرد باهاش صمیمی بشه تا بتونن باز هم با همدیگه صحبت کنن. پشت تلفنم حرفی از نابیناییش نمیزد که ۱ درصد شانس مکالمه دوبارشون پایین نیاد. اما تو وجود خودش یه حسی داشت که اگه بفهمن ممکنه دیگه نخوان با من صحبت کنن. تو اون برهه زمانی هرچی کتاب شعر و رمان عاشقانه بود رو هم میخوند که حرفای قشنگ داشته باشه تا بتونه در مواجهه با دخترا بگه تا عاشقش بشن. این فازو تقریباً همه پسرا گذروندن.
آنتراک
سومین نشونه بلوغش تلاش برای استقلال بود. برای امید استقلال توی رفت و آمد یه چیزی بود که باور داشت اگه بهش برسه میتونه با یه دنیای جدید ارتباط داشته باشه. تا اون موقع روتینش اینجوری بود که اگه میخواست بره مدرسه یا یه جایی دورتر از یکی دو تا خیابون اونورتر خونهشون، یه نفر باید همراهش میرفت. اما خب دوست داشت تنهایی یا با دوستاش بره جاهای جدید رو کشف کنه و از همه مهمتر بقیه متوجه بشن که امید میتونه تنهایی بره بیرون و برگرده بدون اینکه هیچ آسیبی ببینه. اواخر آذر ماه بود که تو مدرسهشون اعلام کردن قراره بچههایی که شطرنجشون خوبه رو بفرستن مسابقات شطرنج.
مربی ورزششون بهشون گفت باید روز جمعه برن مدرسه. از اونجا همه با هم میرن مسابقات. از مسابقات همه با هم برمیگردن مدرسه و خانوادهها باید بیان دنبالشون. امید دید این یه فرصته برای اینکه به خانوادش ثابت کنه میتونه تنهایی از مدرسه برگرده خونه و لازم نیست حتماً برن دنبالش. واسه همین به خانوادش گفت مدیر و ناظم گفتن خودشون تاکسی میگیرن ما رو میفرستن خونه. شما لازم نیست بیاید دنبالمون. خانواده شم حرفشو قبول کردن و حالا یه فرصت داشت برای اینکه بتونه تنهایی برگشتن به خونه رو تمرین کنه.
از هیجان اینکه جمعه قراره تنهایی برگرده خونه کل هفته قلبش تند تند میزد. میترسید که یه سوتی بده و خرابکاری پیش بیاد و کلاً موضوع استقلال رفت و آمد بره زیر سؤال. تو طول اون هفته نه به درسهای معلما توجهی میکرد نه استرس مسابقات شطرنجو داشت. تمام فکر و ذکرش تنهایی برگشتن از مدرسه به خونه بود. هر بار که مامان و باباش میومدن دنبالش و میبردنش خونه، کل مسیر رو با تمام حواسی که داشت بررسی میکرد و واسه خودش نشونهگذاری میکرد.
پنجشنبه شب خواب اینو دید که تو راه گم شده و نمیتونه خونه رو پیدا کنه و شب هم تو خیابون خوابیده. بالاخره روز موعود رسید. جمعه صبح باباش رسوندتش مدرسه و باهاش خداحافظی کرد.
مدرسه امید تو خیابون اباذر آیت الله کاشانیه. نزدیکای فلکه دوم صادقیه و سالان مسابقات یه جایی نزدیکای میدون هفت تیر بود. چند دقیقه بعد از رسیدن امید همه بچههایی که باید مسابقه میدادن سوار اتوبوس شدن و حرکت کردن به سمت هفت تیر. قرار بود مسابقات تا حول وحوش ساعت ۴ و۵ طول بکشه و در نهایت ساعت ۶ اونا برگشته باشن مدرسه. حتی اون روز هم امید اصلاً دغدغه مسابقه شطرنج رو نداشت و تمام فکر و ذکرش این بود که چجوری باید تنهایی برگرده خونه و چه اتفاقاتی ممکنه براش پیش بیاد.
تا حوالی ظهر مسابقه دادن و بعد از خوردن ناهار امید و د تا دیگه از بچههای بزرگتر قائمکی از اون مجموعه زدن بیرون و رفتن تو خیابون و یه چرخی زدن و پیادهروی ریزی کردن و دوباره برگشتن به اون مجموعه. این کار خودش یه اعتماد به نفسی به امید داد که تنهایی هم میتونه بره تو خیابون و اگه حواسشو جمع کنه حتی تو جاهایی که نسبت بهش آشنایی نداره میتونه مشکلی براش پیش نیاد. مسابقات انجام شد و به برندهها جایزه دادن و تقریباً ساعت ۶ رسیدن مدرسه. یه سری از بچهها منتظر وایسادن که خانوادشون بیان دنبالشون اما امید به مسئولین مدرسه گفت من به خانوادم گفتم اونا نمیان دنبالم. خودم تنها برمیگردم. عصاشو از کیفش درآورد و با اعتماد به نفس کامل از مدرسه اومد بیرون.
مدرسهشون تقریباً ۷۰۰، ۸۰۰ متر با فلکه دوم صادقی فاصله داشت. اونم این مسیر رو حفظ بود. قدم به قدم میدونست چی در انتظارشه. اما به خاطر تاریک شدن هوا، خیلی از کسب و کارا تعطیل کرده بودن. مثلاً دکه روزنامهفروشی که اونجا کار میکرد و امید هر روز از جلوش رد میشد تو اون ساعت باز نبود. یا یکی دیگه از نشونهها بوی گل گلفروشیی بود که تو مسیرش بود و ساعت ۶ عصر جمعه بسته بود و امید نمیتونست بفهمه کجای مسیره.
حتی قنادی هم که تو مسیرش بود اون ساعت پخت نداشت و بویی که همیشه بلند میشد اونجا نبود. واسه همین تمام تلاشش رو کرد از نشونههایی که تغییر نمیکردن پیروی کنه. مثل تغییر موزاییک کف پیاده رو یا شیب جلوی پارکینگ ساختمونا مختلف که از قبل تجربهشون کرده بود و میدونست کجا شیب داره و کجا شیب نداره. بعضی جاها واسه خودش اینجوری نشونهگذاری کرده بود که وقتی به این دو تا پله رسیدی و رفتی پایین ۱۵ ۲۰ قدم که بری جلوتر یه جوبه و باید پل اونجا رو پیدا کنی و از روی اون پل رد بشی و بری رو خط عابر عبور کنی و اینجا باید دستتو بگیری به سمت ماشینا که حواسشون بهت باشه یا از کسی برای رد شدن از خیابون کمک بگیری.
وقتی رسید به خط عابر استرس وجودشو گرفت با خودش گفت نکنه یه ماشینی اونو نبینه و زیرش کنه. قلبش شروع کرد تند تند زدن. از یه طرف با خودش میگفت زود بود واسه اینکه تنهایی بخواد برگرده خونه و هنوزم تجربه لازم برای این کار رو نداره. از یه طرفم میگفت خب اوکی الان تجربه کسب کن. چیکار میخوای بکنی؟ هیچی بهتر از تو موقعیت قرار گرفتن نمیتونه بهت تجربه بده.
وسط همین گفتگوهای ذهنیش بود که یکی از بچههای مدرسه که بزرگتر و کمینا بود امید رو دید و پرسید امید کدوم وری میری؟ امید گفت دارم میرم آریا شهر سوار اتوبوس فیاض بخش بشم اونم که با امید تو مسابقات شطرنج شرکت کرده بود گفت منم دارم میرم آریا شهر بیا با هم بریم. خلاصه امداد براش از غیب رسید اما بدون اینکه بخواد از دوستش کمک بگیره با تکیه بر حواسش و مهارتی که داشت سعی کرد از اون خیابون عبور کنه اما خب میدونست که اون دوستش هم با بینایی اندکی که داشت داره خیابونو نگاه میکنه تا تو خطر قرار نگیرن.
با دوستش همکلام شدن و رفتن تا میدون و رسیدن دم اتوبوسی که امید باید سوار میشد. دوستش خداحافظی کرد و امید سوار اتوبوس شد. از همون لحظهای که اتوبوس راه افتاد با وجود اینکه میدونست تا خونشون ۱۲ تا ایستگاه مختلف وجود داره، هر باری که صدای پمپ باد در اتوبوس میومد از بغل دستیش میپرسید آقا ایستگاه میدون حره؟ کسی هم که کنارش بود هر بار میگفت نه هنوز نرسیدیم. همش استرس اینو داشت که از ایستگاه رد بشه و دیگه بلد نباشه بره خونشون.
بغل دستی امید شانس آورد که مسیر خلوت بود و زود رسیدن وگرنه امید مغزشو میخورد انقدر که ازش پرسید ایستگاه میدون حره ایستگاه میدون هره یا نه. در نهایت تو ایستگاه حر پیاده شد و از اونجا به بعد پرسون پرسون برگشت خونه.
وقتی رسید خونه از تحمل شدت هیجان قلبش داشت میومد تو دهنش. امید هیچ حدسی نداشت واکنش پدر مادرش نسبت به این موضوع چی میتونه باشه. واسه همین اون شب هیچ حرفی نزد. فقط تو پوست خودش نمیگنجید از اینکه تونسته تنهایی برگرده خونه. یکی دو هفته گذشت و یه روز براشون کلاس فوقالعاده یا فوق برنامه گذاشتن. تو خونه به مامان باباش گفت فردا کلاس فوق برنامه داریم. نمیخواد شما بیاید دنبالم. من خودم برمیگردم.
باباش گفت خودت میای واسه چی خودت میای اصلاً چجوری خودت میای پسرم نمیتونی خودت تنهایی بیای بذار لااقل یه چند دور حداقل من مسیر رو باهات بیام که بتونی مسلط بشی. امید یهو پرید وسط حرف باباشو گفت من هفته پیش جمعه که رفته بودیم مسابقات شطرنج خودم برگشتم دروغ گفتم بهتون سرویس برام میگردونه میخواستم تنها بیام و تجربه کنم واکنش پدر مادرا نسبت به این اتفاق ممکنه متفاوت باشه اما پدر امید یه حس خوبی از این رفتار امید گرفت و براش اینجوری بود که خدا رو شکر که میتونه تنها بیاد خونه و از اونجا به بعد بیشتر تونست سر موضوعات مختلف به امید اعتماد کنه.
دفعات بعد امید ذوق و شوق به بقیه ثابت کردن خودشو نداشت و همین باعث شده بود عادی رفتار کنه و نتونه اون دقت و تمرکزی که برای دفعه اول داشت رو داشته باشه. مثلاً یعنی چی؟ امید شمرده بود و دقیق میدونست که از آریاشهر تا میدون حر ۱۲ تا ایستگاه وجود داره. اما یه لحظه تصور کنید ذهن یه پسربچه چقدر میتونه توی یه اتوبوس متمرکز باشه روی تعداد ایستگاههایی که رد شدن. بعد ممکن بود یه اتوبوسی یه ایستگاه رو واسته یا وسط را یه جا وایسه و مسافر پیاده کنه و امید اشتباهاً فکر کنه اونجا ایستگاهه.
اما خب چاره دیگهای نداشت. باید تمام حواسش رو جمع میکرد تا درست تشخیص بده که آیا تو یک ایستگاه اتوبوسن یا وسط راهن. بعد تعداد دقیق ایستگاهها رو میشمرد با یکی دو تا فاصله از بغل دستیش میپرسید که کجان و چقدر تا میدون حر فاصله دارن. همین باعث میشد نتونه به هیچ چیز دیگهای فکر کنه و این یه عذاب بزرگ براش بود.
شما تصور کنید سوار اتوبوس میشید و میخواید به مقصد تون برسید. شما هر لحظه ذهنتون درگیر این نیستش که خب الان کجام نکنه ایستگاه رو رد کنم اگه این ایستگاه رو رد کنم دیگه بلد نیستم برگردم و کلی دغدغه دیگه. شما دارید تو ذهنتون سیر میکنید و فکر و خیالاتتون رو دارید و در آن واحد نگاه میکنید که کجایید و سر جای درست پیاده میشید تازه به شخصه بارها شده داشتم اسم ایستگاهها رو میدیدما ولی چون تو ذهنم بودم حواسم یه جای دیگه بوده و از ایستگاه رد شدم.
حالا چه توقعی میتونیم از یه پسر در بچه با کلی کنجکاوی که نابینا هست داشته باشیم. بعضی موقعها حتی به بغلدستیاشم نمیتونست اعتماد کنه. بارها شده بود که به بغل دستیش سپرده بود که آقا رسیدیم به ایستگاه میدون حر به من بگو. اونا هم با قطعیت میگفتن باشه خیالت راحت. رسیدیم میگیم بهت. بعد یهو میدید بغل دستیش بلند شد و رفت. از یکی دیگه دوروبرش میپرسید رسیدیم میدون حر؟ اونا هم میگفتن ۲ تا ایستگاه قبلی میدون حر بود یا حتی وقتی میخواست سوار اتوبوس بشه به راننده میسپرد. اما بازم اتفاق افتاده بود که اونم یادش بره و یکی دو تا ایسکای بعد امیدو صدا کنه و بگه آقا یادم رفت رد شدیم و امید مجبور میشد پیاده اون ایستگاهها رو پرسون پرسون برگرده و همین کلی زمان و انرژی رو ازش میگرفت و خانوادهشم حسابی نگرانش میشدن.
به خاطر همین کمکم با خودش قرار گذاشت که بیاد جزئیات قبل از ایستگاه خونشون رو به خاطر بسپره اینجوری که جایی که اتوبوس د تا میدونو دور زد ۲ دقیقه بعدش یه دست اندازه و بعد از اون دست انداز ایستگاه هره و من باید پیاده شم اما این روشم باگ داشت چون اگه ترافیک بود و اتوبوس آروم حرکت میکرد امید نمیتونست بفهمه اونجا میدونه فقط وقتی با سرعت میدون رو دور میزد میتونست متوجه شه.
اینجوری بود که دید هیچکدوم از این راهها ها به تنهایی نمیتونن کمکش کنن و باید همزمان همه این ایدهها رو به کار بگیره تا بتونه درصد خطاش رو پایین بیاره. یعنی وقتی سوار اتوبوس میشد اول به راننده میسپرد بعد که میشست به بغل دستیش میسپرد. خودشم ایستگاهها رو میشمرد و از یکی دو تا ایستگاه قبل میپرسید کدوم ایستگاهیم و به نشونهگذاری حرکتی هم دقت میکرد.
آنتراک
اینجوری بود که امید رفت و آمد تو خیابونها رو یاد گرفت و دیگه عملاً افتاد کف خیابون. با دوستای بزرگتر از خودش برنامه میذاشتن و میرفتن موزه، پارک، کافه یا دوره همیایی که دوستاش دعوت بودن و امید رو هم با خودشون میبردن. اینکه دوستای بزرگترش بهش زنگ میزدن و میگفتن میای عصر بریم فلان جا و امید مجبور نبود بگه خب شما بیاید دنبالم من باهاتون بیام و به جاش باهاشون یک جای خاص قرار میذاشت و میرفت اونجا و با همراه میشدن، براش شعفی وصف ناپذیر داشت.
همین جریان باعث شد کلی دوست و آشنای جدید پیدا کنه امیدم از این آدما بود که گرم میگرفت و با همه خوشو بهش میکرد از اینا که یه جایی میبینیشون میخوای بری حتی شده دو کلمه هم باهاش حرف بزنی.
تابستون کلاس سوم راهنمایی به جایی رسیده بود که بیمهابا همه جای تهران میرفت. یه جایی که هر هفته مستمر میرفت کتابخونه نابینایان رودکی بود. واسش یه جور سرمونی یا آیین شده بود که صبح شنبه اول هفته با اتوبوس بره بهارستان توی اون مرکز یه چرخی بزنه با چند تا از کارکنای نابینای اونجا هم صحبت بشه و یه اختلاطی بکنن. کتابایی که خونده بود رو تحویل بده و یکی دو تا کتاب انتخاب کنه از اونا امانت بگیره و حوالی ظهر تو گرمای تابستون سوار اتوبوس بشه و برگرده به سمت خونه.
امید تو افکار خودش احساس میکرد که داره یه کار جدی و اساسی و عمیق انجام میده. اینکه خودش میره کتاب میگیره و میاد کتاب میخونه واسش یه حس غرور داشت. اینجوری بود که من خیلی خفنم و واقعاً هم برای اون سن امید یه کار بزرگ بود.
یکی از امکانات دیگهای که براش باز شده بود کلاسهای خارج مدرسه بود مثل کلاس زبان انگلیسی که به واسطه خواهر محمد باهاش آشنا شده بود. تو پرسجو هاش از آدمای مختلف فهمیده بود که مؤسسه کانون زبان ایران و آمریکا به خاطر یه ارتباطی که با سازمان بهزیستی داره به افراد کمبینا و نابینا یه تخفیف خیلی خوب میده که تقریباً کلاس براشون رایگان میفته و اون مرکز از معدود مراکزی بود که کتاباش تا یه سطحی بریل شده بود روز اول برای امتحان تعیین سطح امید به همراه پدرش رفت تو اون مؤسسه و کارای ثبت نامشو انجام داد.
بهش گفتن سوادش در حدی هست که بتونه از ترم دو کلاس رو شروع کنه. اونجا اولین فضای آموزشی غیرتخصصی نابینایان بود که امید تجربه میکرد. اون زمانا اساتید اون مؤسسه اکثراً تحصیلکده آمریکا بودن و رو حساب اینکه قبل از امید خیلی از افراد نابینای دیگه رفته بودن اونجا و تحصیل کرده بودن، اون اساتید تجربه مواجه شدن با شاگرد نابینا تو همون مؤسسه رو داشتن و البته انگار به واسطه زندگی تو یه جامعه دیگه بلد بودن چطور با تنوع و گوناگونیهای مختلف آدما مواجه بشن و ارتباط بگیرن و همین موضوع باعث شد که برخوردشون خیلی خوب و به جا باشه.
صدای امید: واقعیت نابینایی اینه که از بیرون خیلی ترحم برانگیز به نظر میرسه. من کاملاً میتونم این موضوع رو درک بکنم. یعنی مثلاً یه آدمی که با یه نابینا زندگی نکرده یا دور خودش یه نابینایی رو ندیده از نزدیک اولین بار که تو خیابون با یه فرد نابینا مواجه میشه میتونم بفهمم که چقدر همه چی براش عجیب غریبه چه تصورات عجیبی راجع به زندگی اون فرد نابینا میتونه داشته باشه حقیقت اینه که به هر حال نمیشه منکر شد که برای اکثر آدمها ۷۰ ۸۰ ورودی اطلاعاتشون از طریق چشمه یعنی اصلیترین ورودی اطلاعات براشون چشمه و وقتی اون ورودی مسدود میشه اتفاقی که میفته اینه که طرف به وحشت میفته و تصور میکنه که دنیا دیگه به آخر رسیده و با خودش این احتمالو میده این برداشتو داره که اون فردی که نابیناست هم احتمالاً همینطوریه دیگه.
خب من وقتی چشمامو میبندم وحشت میکنم دنیا تاریک میشه میترسم و خب پس احتمالاً یه فرد نابینا هم صبح تا شب با یه همچین احوالاتی دست به گریبانه انه بنابراین خب من اگه میبینمش باید چه میدونم یه ترحمی بهش بکنم یه کمکی بهش بکنم که یه ذره از این بار وحشت و بار ناامیدی که دچارشه کم بتونم بکنم در حالی که واقعیت ماجرا اینطوری نیست.
من اینو گفتم به این معنا که میفهمم این ترحم از کجا میاد ولی این لزوماً مجوز ترحم کردنو به آدما نمیده در واقعیت زندگی یک فرد نابینا تقریباً من میتونم بگم مثل بقیه افراد از این جهت که مثلاً من نابینا واقعاً ۹۰ اوقات بیش از ۹۰ اوقات ممکنه اصلاً یادم بره که نابینا هستم اصلاً بهش فکر نمیکنم. برعکس اونچه که یک فرد بینا ممکنه چشمشو ببنده و به وحشت بیفته من دیگه با این سیستم خوب گرفتم و اصلاً شرایط زندگیمو بر این اساس چیدم بنابراین اون وحشت اصلاً برای من اتفاق نمیفته. پس نیازی به ترحم کردنم نیست دیگه حالا حالا اینکه آدم بخواد همدلی بکنه کمکی بکنه برای اینکه کار کسی راه بیفته اون بحث دیگریست ولی اینکه از سر ترحم بخواد باشه اصلاً چیز جالب و پسندیدهای به حساب نمیاد. پایان صدای امید.
امید اولین تجدید زندگیش رو توی کلاس اول دبیرستان آورد. دقیقاً همون دورانی که اوج بیرون رفتنش با دوستاش بود. تا قبل از امتحانا امید خیالش راحت بود که همه درسا رو بلده و با یه دور خوندن میتونه امتحان بده و نمره خوبی بیاره. اما اوضاع ریاضیش خوب نبود و این بیرون رفتنا و ۱۰ ۱۱ شب خونه برگشتن باعث شده بود خیلی فرصتی برای تمرین و یادگیری نداشته باشه.
بیشتر از اینکه خود امید ناراحت بشه پدر مادرش ناراحت شدن چون براشون خیلی سنگین بود. پسری که تا سال قبل شاگرد اول مدرسه بود و دوم راهنمایی رو جهشی خونده بود سال اول دبیرستان تجدید بیاره. سر قضیه تجدید خانوادهش سرزنشش نکردن اما قشنگ یه جو سنگینی تو خونه بود یه جوری که انگار الکی سر هیچ و پوچ تابستونو هم به خودش هم به خانوادش زهر کرده بود هیچ جوره نتونستن مجبورش کنن که تابستونو تو خونه بمونه و درس بخونه اما چون فقط یه درس بود با همون روزی یکی دو ساعت درسشو امتحان داد و قبول شد.
تو این تابستون اسبابکشی کردن و از چهارراه لشکر رفتن سی متری جی، وسطای همین تابستون یه روز که رفته بود کتابخونه رودکی متوجه شد که اونجا قراره یه دوره کامپیوتر برگزار کنن. کامپیوتر که میگم منظورم زمان سیستم عامل داس تو ایران بود. یعنی تقریباً سال ۷۸. امید به واسطه هم صحبتی با آدمای دیگه و خبرها و رادیوهایی که گوش میداد در مورد عظمت کامپیوتر و قدرتی که داشت شنیده بود و میدونست که آینده دنیا رو کامپیوتر میچرخه.
به همین خاطر تا فهمید کلاس کامپیوتر برای نابینایان هم برگزار میشه گفت من حتماً باید برم. کلاسو ثبت نام کرد و روز موعود رفت سر کلاس اون روز نشست روبروی یه چیزی که شبیه کیبورد کامپیوتر نبود با لمس کردن فهمید یه چیزی شبیه کیس کامپیوتر بزرگه و یک کیبورد یا صفحه خوان مخصوص نابینایان داره امید خوشحال و خندون از اینکه داره کامپیوتر یاد میگیره تمام جلسات اون کلاس رو رفت اما وسطای اون کلاس بود که فهمید این سیستمی که براشون آماده کردن یه چیز خیلی محدوده که یه دیکشنری و قرآن و ویرایشگر متن داره و توش میتونی متن بنویسی و ادیت کنی نه مانیتوری داره نه میشه باهاش آهنگ گوش داد.
این اصلاً شبیه کامپیوتری که شنیده بود نبود بعدها متوجه شد که این سیستم متعلق به یه شرکت ایرانیه به اسم پکتوس که در اصل تولیدکننده اون کیبورد و صفحه خوان مخصوص نابینایان بودن امید با خودش میگفت اینکه اصلاً کاربردی نیست. هیچ جایی هم قرار نیست به دردش بخوره چون مصرف عمومی نداره. این اتفاق که افتاد اون کامپیوتر دلشو زد و یه ناامیدی بزرگی وجودشو گرفت بابت اینکه فهمید فعلاً هیچ امکانی وجود نداره که بخواد از کامپیوتر واقعی استفاده کنه.
همه دوست و آشناها فهمیده بودن که امید کلاس کامپیوتر رفته و اونایی که کامپیوتر داشتن باهاش تماس میگرفتن و میگفتن کامپیوترمون ارور داده. چیکار باید بکنیم؟ امید کامپیوتر بلد نبود ولی زبان انگلیسیش خیلی خوب بود. بهشون میگفت خب بخون ببینم چه اروری نوشته. اونا هم اکثراً با انگلیسی درب و داغون کلمات رو نامفهوم میخوندن و امید متوجه میشد که مشکل پیش اومده چیه. بعد ارورا اون موقع اینجوری بود که راه حلشونم تو دل ارور بود. واسه همین بهشون میگفت باید فلان کارو بکنی تا این درست بشه. اونا هم میرفتن دقیقاً همون کارو میکردن و کامپیوترشون درست میشد و این تصور براشون به وجود اومده بود که امید واقعاً کامپیوتر بلده.
برای شروع سال دوم دبیرستان امید باید انتخاب رشته میکرد. اغلب افراد نابینا بالاجبار باید علوم انسانی بخونن. چرا؟ دلیل اولش اینه که کتابهای رشته علوم انسانی به خط بریل تبدیل شدن و امکان تهیهشون برای افراد نابینا وجود داره.
دومین دلیلشم اینه که توی رشته تجربی و ریاضی توی اون دوران آیندهای برای این افراد وجود نداشت. مثلاً علوم آزمایشگاهی، پزشکی، زیست، همه این رشتهها، هم برای یادگیری هم برای استفاده ازشون نیاز به بینایی داشت. توی ریاضی هم همینطور. رشتهها اکثراً مهندسی بودن و چیزی نبود که افراد نابینا بتونن توش آیندهای داشته باشن.
این توضیحاتی که دارم میدم در مورد اون دورانه. وقتی که هنوز کامپیوتر خیلی عمومی نشده بود چون الان یه مقداری اوضاع تغییر کرده و افراد نابینا به سمت رشته مهندسی نرمافزار و فضای هنر و موسیقی بیشتر کشیده شدن. امید به واسطه کتابخون بودنش و معاشرت با افراد با مطالعه بالا به حوزه ادبیات و تاریخ و فلسفه خیلی علاقهمند بود و انتخاب رشته انسانی واقعاً براش از سر انتخاب بود نه از سر اجبار.
سال دوم دبیرستان یه معلمی به تورشون خورد عجیب غریب همون مراقبی که سر امتحان جهشی دوم راهنمایی به امید و دوستش گفت بیتمدنها، همون آدم اینجا معلمشون شده بود مدل بودن و رفتار این معلمشون خیلی متفاوت با بقیه معلمایی بود که داشتن.
این آدم ازدواج نکرده بود و تنها زندگی میکرد و تو طول زندگیش هر کتابی از هر کسی به دستش رسیده بود رو نه تنها خونده بود که حفظ بود. بچهها بهش میگفتن سقراط حکیم. خودش میگفت من با کتابام ازدواج کردم و با اونا زندگی میکنم. فلسفه میدونست، تاریخ میدونست، روانشناسی بلد بود، ریاضی میدونست. فوقالعاده دانا بود. این آدم به تنهایی تونست شاکله فکری امید و دوستاش تو دوره دبیرستان رو تغییر بده. اون بچهها خیلی از اولین بارهای زندگیشون رو از زبون اون آدم شنیدن. به طرز عجیبی خودشو وقف این بچهها کرده بود.
بعد از تایم مدرسه که میتونست خیلی راحت بره خونه و استراحتشو بکنه، میموند مدرسه و برای بچهها کتابای مختلف میخوند و براشون تحلیل میکرد. از کتابای روانشناسی و فروید بگیر تا قرآن و شاهنامه و حافظ و سعدی. این آدم یه شناخت وسیع از موضوعات مختلف بهشون داد که به واسطه این شناخت بتونن توی هر جمعی که رفتن، حرفی برای گفتن داشته باشن و به این واسطه بتونن دوست و همصحبت پیدا کنن.
یکی از مهمترین کارایی که در حق این بچهها کرد این بود که بهشون یاد داد به همه چیز شک کنن و بذر شک رو تو ذهنشون کاشت. نه از جنس بدش از این جنس که هر چیزی رو که شنیدن و خوندن باور نکنن و بهش فکر کنن و به خردشون مراجعه کنن.
صدای امید: سالای آخر دبیرستان ما خیلی به نوعی میتونم بگم شهوت کتاب خوندن داشتیم. یعنی چار پنج نفر شده بودیم که هم خودمون دیوانه وار کتاب میخوندیم، کتاب غیردرسی میخوندیم و هم بقیه بچههای مدرسه رو تشویق میکردیم به اینکه کتاب بخونن. طبیعتاً کتاب خوندنمونم اینطوری بود که میرفتیم کتابای بریل یا در قالب آدی بوک روی نوارهای کاستو از همون مرکز رودکی تحویل میگرفتیم و میآوردیم دو هفتهای دستمون بود و میخوندیم و بعدشم دوباره میبردیم پس میدادیم و مثلاً ادامشو میگرفت.
بعد از چند وقت دیدیم که خب شاید بهتر این باشه که به جای اینکه هر کدوممون سوا سوا دو هفته یه بار پاشیم بریم با همدیگه پیر بشیم جفت بشیم مثلاً یک کم بینا یه نابینا و بیایم سفارشهای بقیه تیم بقیه گروه رو هم بگیریم مثلاً فرض کنید که ۶ نفر بودیم بشیم سه تا پیر نابینا و کم بینا هر دو هفته یه کدوممون به نوبت بریم و علاوه بر سفارشهای خودمون سفارشهای بقیه بچههارم بگیریم و بیاریم مدرسه بهشون تحویل بدیم و این باعث میشد که ما در بازههای زمانی طولانیتری مجبور باشیم این مسیر طولانی رو طی بکنیم تا از آریاشهر به رودکی که تو خیابون ظهیرلاسلام بود برسیم.
یه روز که من و یکی از دوستای کمبینام رفته بودیم رودکی و سفارش چهار نفر دیگه رو هم گرفته بودیم گفتیم که اون دوست کمبینام کتابای بریلو توی یک بهتره بگم گونی با خودش حمل بکنه چون کتابای بریل کلاً حجمشون زیاده و جا زیاد میگیرن و شما تصور بکنید که سفارش ۶ نفر بود هر کدوم دو جلد کتاب و میشد مثلاً نزدیک ۱۲ جلد کتاب و منم که یه کیف سامسونت داشتم نوار کاستا رو بچینم توی کیف سامسونت و نورای همه رو یه جای کاسه کنم و ببریم سمت مدرسه.
اون موقع متروی سعدی تازه افتتاح شده بود ایستگاه مترو سعدی و قطاراشم کم بود ما باید خودمونو میرسوندیم به ایستگاه سعدی میومدیم توپخونه خط عوض میکردیم میومدیم آریاشهر و پیاده میومدیم سمت مدرسه و اینطوری هم بود که دوست کمبینای من چون تو تاریکی یه خورده کم میدید و این اتفاقی که میخوام تعریف بکنم تو پاییز داشت رقم میخورد ما خیلی عجله داشتیم که حتماً زود از مترو خارج بشیم خلاصه برسیم به محدوده مدرسه که به تاریکی نخوریم این دوست کمبینام تو تردد به مشکل نخوره.
این بود که راه افتادیم اومدیم سمت به سرعت راه افتادیم اومدیم سمت مترو سعدی و کیف سامسونت منم یه ویژگی که داشت این بود که متاسفانه وقتی به یه جایی میخورد این باز میشد قفلش و خلاصه خیلی چیز خطرناکی بود و تو اون تایمم در نظر داشته باشیم که مثلاً یه چیزی حدود ۱۰۰ صد و خوردهای نوار کاست توی کیف سامسنات من چیده شده ما داشتیم میومدیم سمت سکو همین پله برقیا رو داشتیم میومدیم پایین که برسیم روی سگو صدای قطار یه خورده نزدیک بود یعنی احساس کردیم که مثلاً تا ۳۰ ثانیه دیگه وارد ایستگاه میشه. ما گازشو گرفتیم که اگر دیر به جنبیم ممکنه این قطارو از دست بدیم و بعدش طول میکشه تا قطار بعدی بیاد و کارمون سخت میشه ما دوان سمت سکو راه افتادیم همین داشتیم میرفتیم سمت سکو یهو زیر پامون هر دومون خالی شد و ما افتادیم توی چاله مترو شما تصور تصور بکنیم موقعیتی رو که صدای قطار داره از دور میاد. ما افتادیم تقریباًیک متر و خوردهای پایین و این وسط کیف منم خورده زمین، باز شده و صد و خوردهای نوار کاست ریخته کف مسیر قطار و این وسط این استرسم وجود داره حالا که این قطار الان داره میاد و من تقریباً اونجا احساس کردم که دیگه به آخر خط رسیدم.
یعنی قطار الان میرسه و صافمون میکنه و ماجرا تموم میشه و حالا این وسط حالا حتماً خاطرتون هست دیگه اون سالا نوار کاست یه چیز تابویی به حساب میومد دیگه یعنی هر کی نوار کاست داشت عموم جامعه فکر میکردن که این مثلاً موزیک غیرمجازه و این چیزا حالا نه یه دونه دو تا، صد و خوردهای نوار کاست ریخته از کیف من بیرون و ریخته کف سکو و آدما نمیدونن از افتادن ما کف سکو استرس بگیرن از این تعداد نوار کاست تعجب بکنن، مأمور قطار نمیدونه که بره مثلاً گزارش بده که آقا اینا احتمالاً مثلاً نوارفروش غیرمجازن این همه نوار ریخته کف سکو و اینا خیلی موقعیت عجیب غریب و پیچیدهای بود.
ولی یه تعداد از مسافرا کمک کردن ما اومدیم بالا و نوارا رو جمع و جور کردن و دوباره کیفو سوار کردیم و قطارم اومد و ما خوشبختانه دیدیم که قطار مال سکوی مقابله و ما اشتباه فکر میکردیم جهت قطاررو اشتباه تشخیص داده بودیم فکر نمیکردیم که ممکنه مال سکو مقابل باشه کلی هم داستان شد اومدیم تو مدرسه و یه زمان زیادی طول کشید تا این نوارا رو دوباره به ترتیب مرتب کردیم مشخص کردیم که کدوم نوار مربوط به کدوم کتاب و به دست کی باید تحویل داده بشه
پایان صدای امید
سال سوم دبیرستان تقریباً ۲ سال بعد از اینکه امید اون کلاس کامپیوتر رو توی کتابخونه نابینایان رودکی گذروند یه زمزمههایی تو مدرسه پیچید که انگار یکی از بچههای بزرگتر که سال پیش فارغ تحصیل شده و از مدرسه رفته کامپیوتر شخصی خریده.
کامپیوتر درسته گرون بود اما اینجوری نبود که نایاب باشه. نکتهای که برای امید حائز اهمیت بود این بود که اون پسر کم بینا نبود. مثل امید نابینا بود و داشت از کامپیوتر استفاده میکرد. امید با چند تا از همکلاسیاش گوشاشونو تیز کردن تا بفهمن داستان چیه و این دوستشون چجوری تونسته با کامپیوتر کار کنه. دهن به دهن شنیدن یه خانمی به اسم پریسا اعتباری یه مؤسسهای رو بنا کرده به اسم محنا که اسمش مخفف موسسه حمایت از نابینایان و ناشنوایان ایران بود.
این خانم نابینا به واسطه اینکه کارمند یونیسف بود چند تا مأموریت خارجی رفته بود اروپا و اونجا با امکاناتی آشنا شده بود که به نابیناها اجازه میداد از کامپیوتر واقعی استفاده کنن. به جز استفاده از کامپیوتر یه سری دانش و ابزار دیگه در مورد افزایش سهولت زندگی نابینایان هم پیدا کرده بود و تحت نام این مؤسسه قصد داشت که اونها رو با نابینایان ایران به اشتراک بذاره.
خانم اعتباری رو میشه یه جورایی بنیانگذار علم کامپیوتر برای نابینایان توی ایران معرفی کرد. این خبر یه جو و عجیبی تو مدرسه انداخت. بچهها فهمیدن تو اون مؤسسه یه کلاس ویندوز کامپیوتر برای نابینایان دارن. روال کارشونم اینجوری بود که باید با مؤسسه تماس میگرفتن، وقت میگرفتن که بتونن برن اونجا و با مؤسسه آشنا بشن.
اغلب بچههای همکلاسی امید میرفتن اونجا با کامپیوتر آشنا میشدن. امیدم تماس گرفته بود و گفته بود میخواد بره ولی چون تایمشون پر بود گفته بودن باهاش تماس میگیرن و بهش میگن چه روزی باید بره. هی بچههای بیشتری میرفتن اونجا و کامپیوتر رو میدیدن و میومدن برای بقیه تعریف میکردن. اصل نکتهای هم که میگفتن این بود که آقا یه کامپیوتر معمولیه مثل کامپیوتری که آدمای بینا استفاده میکنن فقط حرف میزنه، گویاست. بالاخره نوبت امیدم شد و باهاش تماس گرفتن که بیا و اونم گفت من با چند تا از دوستام میام. اونا هم گفتم باشه.
محنا یه زیرزمینی بود تو خیابون پیروزی که امید و دوستاش بعد از مدرسه مستقیم رفتن اونجا. یه راهرویی داشت که توش صندلی چیده بودن و یه اتاق بود که توش اون کامپیوتره بود. اینجوری بود که منتظر میشستن تا نوبتشون بشه و دونه دونه میرفتن تو. کسی که مسئول اون اتاق بود اجزای کامپیوتر رو بهشون معرفی میکرد و روش کار با کامپیوتر رو بهشون توضیح میداد. در حد یکی دو دقیقه هم میشستن پشت کامپیوتر و بلند میشدن میرفتن بیرون و نفر بعدی میرفت تو.
صدای امید:
توی اتاقی بود این کامپیوتر که این در واقع نفر به نفر ما باید میرفتیم داخل این اتاقه و یه نفری بود این کامپیوتره رو برامون پرزنت میکرد، توضیح میداد که چطوری کار میکنه و چطوری گویا شده و این داستانا و ببین من تو اون تایمی که پشت در این اتاقه نشسته بودم و یکی قبل از من رفته بود تو این اتاقه و صدای این کامپیوتر دراومده بود اصلاً یعنی دلم تو سینه تاپ تاپ میکرد صدای صفحه خوان دیگه یه صفحه خوانی بود اسمش جاز بود جاب اکسس وید اسپیچ و این یه نسخه دمویی ازش روی این کامپیوتر نصب بود که حالا بهت میگم دموئ چهجوری کار میکرد و بعد موقعی که این برنامه میومد بالا با یک لهجه غلیظ آمریکایی اعلام میکرد که دمستریشن آو جاز فور ویندوز ایز ردی.
همین عبارتو من یعنی اصلا کیف عجیب میبردم از شنیدش. این عبارتو میشنیدم و اون اصطلاحاتی که برام تازگی داشت چه میدونم استارت منیو نمیدونم دسکتاپ فلان اصلاً یعنی و و اون صدائه و میدونی جذابیتی که برای من داشت این بود که یعنی یه یه جذابیتی افزون بر همه این بود که من چون کلاس زبان میرفتم له له میزدم برای شنیدن یه محتوای انگلیسی اون موقع خب مثل الان نبود که محتوا تو اینترنت در دسترس باشه یوتیوب بری ببینی نمیدونم یوتیوبی وجود نداشت، ماهوارهای حتی نبود، من مثلاً فرض کن موج رادیو رو باید میچرخوندم با بدبختی لای اون همه پارازیت و ویز ویز من یه موج انگلیسی باید پیدا میکردم تا مثلاً ۲زار انگلیسی گوش کنم لیسنینگم یا نمیدونم کلاً علاقه داشتم دیگه شوق یاد گرفتن دو تا کلمه جدید و بعد الان داشتم میشنیدم که یه چیزی هست که داره با یه لهجه خیلی خوب و با یه صدای شفاف بدون پارازیت داره برای من یه چیزایی میخونه.
داره انگلیسی حرف میزنهها یعنی احساس میکردم که آزاد شدم، حالا دیگه مثل بقیه مثل بقیه همکلاسیام من واقعاً حسرت اینو میخوردم وقتی مثلاً همکلاسیام توی کلاس زبان میومدن راجع به این صحبت میکردن که فلان فیلم انگلیسی رو دیدن، فلان کارتن انگلیسی رو دیدن، یا مثلاً فلان جا رفتن فلان روزنامه انگلیسی رو خوندن و من میگفتم چرا من نه چرا من نباید به اینا دسترسی داشته باشم و احساس میکردم که کلید دسترسی به اینور چیزا رو پیدا کردم و خب اون یه دیداری بود با کامپیوتر یعنی رفتم و کیبوردو از نزدیک دیدم اولین بار که کیبوردو دیدم همونجا بود کیبورد واقعی رو و دیدم که ای بابا این همه کلید من چطور قراره جای این همه دکمه رو یاد بگیرم، اصلاً مگه ممکنه همچین چیزی این پر از دکمهست و صدائه برام اصلاً عجیب غریب بود ا چطور قراره با این صدا من با کامپیوتر کار بکنم ولی خب دیدارم به همون ۱۰ دقیقه فرصتی که اون مؤسسه در اختیارم گذاشته بود خلاصه شد. پایان صدای امید.
مجتمع نابینایان سال پیش دانشگاهی رو برگزار نمیکرد و مدرسهای هم نبود که مجوز برگزاری پیش دانشگاهی برای نابینایان رو داشته باشه. به همین دلیل امید مجبور شد توی مدرسه عادی کلاس پیش دانشگاهی رو بگذرونه. امید دوست داشت توی مدرسهای که برای نابینایان نبود با بچههای دیگه درس بخونه.
واسش اینجوری بود که بچههای توی مدرسه نابینایان خیلی از مهارتهای لازم برای زندگی رو کنار درس از معلما و همکلاسیا خودشون یاد میگرفتن. اما حضور مداوم فقط تو مدرسه نابینایان باعث میشد که این بچهها جامعهپذیر نشن و همیشه تو جمعهای خودشون باشن و با بقیه آدما ارتباط نداشته باشن. البته بگم شدت این قضیه در مورد امید خیلی کم بود چون به واسطه خانوادهش و مدل تربیتشون داستان کاملاً فرق میکرد اما باز امید هم درگیر این قضیه بود.
اینکه قبل از ورود به دانشگاه میتونست یه فضای غیر اختصاصی برای نابینایان رو تجربه کنه کمکش میکرد آماده باشه و استرس و ترسش برای مواجه شدن با دانشگاه و علی الخصوص دانشجوهای دختر کمتر بشه.
این هم یه استرس واقعی بود که همه جوونای اون دوران تجربهش میکردن به خاطر اینکه جامعه پذیرای گفتگو کردن نوجوونا و جوونای دختر و پسر با همدیگه نبود. اطراف جایی که امید اینا زندگی میکردن جو خیلی خوبی نداشت و پیشگاهیهاشم کیفیت بالا و خوبی نداشتن. امیدم چون میخواست تو کنکور رتبه خوبی بیاره ترجیح میداد که یه پیشگاهی با کیفیت بره. از اون طرف خیلی از همکلاسیاش که توی مجتمع نابینایان زندگی میکردن و خوابگاهشون اونجا بود میخواستن با همدیگه یه پیشگاهی برن که تنها نباشن.
امید حساب کتاب کرد و گفتش که من برم یه مدرسهای که تا حالا نابینایی توش نبوده سخته بتونم با بچههای دیگه ارتباط بگیرم. بازم اگه دوستام باشن این اتفاق راحتتر شکل میگیره. واسه همین با دوستاش هماهنگ کرد و همشون با هم رفتن نزدیکترین پیشگاهی رشته علوم انسانی نسبت به مجتمع نابینایان که تو شهران بود. امید تصمیم گرفته بود با شروع پیشگاهی مطالعه غیرسی و اینا رو بذاره کنار و فقط درس بخونه و تست بزنه. چون بهش گفته بودن اگه جای خوبی قبول بشه آیندهشو تأمین میکنه.
یک هفته قبل از شروع پیشگاهی تصمیم گرفت بره کتابخونه نابینایان و کتاب تست درس اقتصاد رو بگیره و با مدل تستها آشنا بشه. وقتی رفت کتابو بگیره فهمید قبل از اون کتابو گرفتن. خواست بقیه درساشونو بگیره. مسئول اونجا گفته هیچ کتاب تستی الان موجود نیست. باید صبر کنی تا کتابا رو برگردونن. امیدم که دید ای بابا باید خالی برگرده خونه. گفت خیلی خب حالا یه کتاب غیر درسی میگیرم کنار درس میخونم تا اون کتابه بیاد.
هر بار که میرفت اون کتاب تست رو بگیره میگفتن یکی دیگه اومده برده و امیدم دوباره یه کتاب غیرسی دیگه میگرفت و برمیگشت خونه. یه دونه کتاب شد ۲ تا ۲ تا شد ۵ تا ۵ تا شد ۱۰ تا اما کتاب تست به امید نرسید. امیدم بیخیال تست زدن شد و کمکم افتاد تو فاز رفیق بازی.
تو مدرسه جدید یهو ۱۴ تا دانشآموز نابینا ثبتنام شدن و این تعداد زیادشون باعث شد راحتتر بقیه دانشآموزا بپذیرنشون و باهاشون ارتباط بگیرن. چون هر سمتیو نگاه میکردن یه دانشآموز نابینا اونجا بود. کلاسی که امید توش بود یه جورایی مجمع الاشرار بود. بچههایی تو اون کلاس بودن که کنکور اصلاً عین خیالشون نبود. فقط به خاطر اینکه خانواده بهشون گیر نده داشتن درس میخوندن. بعد تک و توکم سنشون بیشتر از امید بود و امکاناتی داشتن که امید و همسن و سالاش نداشتن.
یکی از این همکلاسیا توی شهرداری کار میکرد و وانت گشت شهرداری دست اون بود. کارش این بود که از ساعت ۶ عصر تا ۶ صبح تو خیابونا گشت بزنه و جلوی ساخت و سازهای غیر مجازی که در حال انجام بود رو بگیره. تو تایم بعد مدرسه تا ساعت ۶ عصر که باید میرفت سر کار رفیق رفقا رو میریخت پشت وانت و میرفتن سمت کن سولوغون. میرفتن تو یه باغچه یا قهوهخونه میشستن و چایی میخوردن و قلیون میکشیدن.
صدای امید.
پیش دانشگاهی که بودیم دو تا از بچهها، بچههای کمبینا هوس موتور خریدن کردن. یعنی در واقع پیشگاهیمون که تمام شد کنکورو که دادیم اینا جفتی رفتن موتور خریدن و خب طبیعتاً گواهینامه هم نمیتونستن بگیرن چون بیناییشون کم بود دیگه.
ولی خب انقدر عشق موتور بودن که خلاصه رفتن هر کدومشون یه دونه خریدن و مام حالا من و چند تا از دوستام خیلی علاقهمند بودیم به موتور سواری و اینا خیلی با اینا جفت شده بودیم و با همدیگه اینور اونور میرفتیم و اینا مثلاً یه بارش خاطرم هست تابستون بود که ما فکر میکنم ۵ نفر بودیم دو تا موتور شدیم من نشستم ترک یکی از دوستای کمبینا و اون دو نفر دیگه هم خلاصه ترک اون یکی و گفتیم که بریم سمت درکه و اینا.
با همدیگه راه افتادیم دو موتوره و یه جایی ما تو مسیر اون یکی موتورو گم کردیم رفتیم میدون تجدیش سر قرارمون دیگه اون موقع موبایلی چیزی هم نبود که با همدیگه بتونیم تماس بگیریم ببینیم اونا کجان ولی خب قرار گذاشته بودیم که اگه همدیگه رو پیدا نکردیم مثلاً قرارمون فلان جا یه پارکینگی بود توی مدون تجریش قرارهمون دم اون پارکینگ که موتورو بذاریم و مثلاً پیاده بریم سمت درکه بعد منتظر شدیم دیدیم که یه خورده طول کشید تا اینا بیان یه ۲۰ دقیقه نیم ساعتی ماهم نگران که نکنه اینا اتفاقی براشون افتاده چون اون یکی موتوره یه کم کمتر میدید کسی که پشت فرمون نشسته بود و اتفاقاً هم دو نفر دیگه از دوستا ترکش نشسته بودن.
اومد و خلاصه برامون تعریف کرد که ظاهراً تو مسیر که داشتن میومدن یه ماشینی از پارک در میومده اول زانوی راننده خورده به چراغ این ماشینه بعد زانوی نفر دوم بعد زانو نفر سوم و بعد راننده اومده پایین که مرد حسابی میگه کوری نمیبینی دارم از پارک درمیام که دوست مام گفته بود آره دیگه کور نبودم که خب نمیخوردم.
سه تا زانوی داغون اومدن میدون تجریش و ولی خب با این وجود هم ما رفتیم اون کوهپیمایی رو و کلی هم بهمون خوش گذشت یا مثلاً برای همین دوستم که من ترکش نشسته بودم اتفاق افتاده بود که دیدین که معمولاً آدما احساس میکنن باید به فرد نابینا ترحم بکنن تو خیابون، یه بار افسر موتور شو نگه داشته بود و خلاصه ازش مدارک خواسته بود. این دوستم افتاده بود تو فاز ترحم طلبی و اینا چون واقعاً دیگه کار دیگهای نمیتونست بکنه. اگه این کارو نمیکرد احتمالاً موتورشو از دست میداد و برگشت بهش گفته بود که آقا تو رو خدا کم بینام نابینام اذیتم نکن گناه دارم. افسرا رو راضی کرده بود که موتورشو پس گرفته بود. افسر نادانم جالب بود که عوض اینکه بدتر خلاصه برخورد بکنه با این دوستمون دلش به رحم اومده بود و موتورو تحویل یه کمبینا داده بود گفته بود عیب نداره برو.
داستان موتورسواری ادامه داشت یکی دو سالی ولی کجا قطع شد اونجایی که دوستی که گفتم کمتر میدید زد به یه پیرزنی حالا پیرزن هم خوشبختانه خیلی آسیب شدیدی ندید ولی به هر صورت کار به رضایت گرفتن و اینا رسید و ما قشنگ میتونم بگم هم ۲ ماه الاف این بودیم که میرفتیم و میومدیم و با این پیرزنه صحبت میکردیم تا بتونیم رضایتشو جلب بکنیم که از این بچه شکایت نکنه که اگر شکایت میکرد احتمالاً کار به زندان و اینا میکشید. ولی این اتفاق که افتاد خلاصه ما هم خودمون هم خونواده این دوستمون مخشو زدن که بیخیال موتور بشه. پایان صدای امید.
یکی از چیزایی که امید تو دوستی با بچههای بینا متوجهش شد تیکهای رفتاری بود که اونو بقیه بچههای نابینا داشتن و خودشون اصلاً بهشون شون آگاه نبودن. خیلی از این تیکها به واسطه معلماشون بهشون تذکر داده شده بود ولی یه مقداریش هم اصلاح نشده بود و حضور توی مدرسهای که همه پسر هستن و دنبال بهونن که همدیگه رو مسخره و بولی کنن باعث شد بهش آگاه بشن و کمکم تا جایی که میتونن اون تیکها رو اصلاح کنن.
این تیکها هم از این جنس بود که مثلاً موقع حرف زدن هی سرشون رو تکون بدن یا انگشتاشونو کنار گوششون انگار که دارن تایپ میکنن حرکت بدن یا دستشونو مشت کنن و روی چشمشون بذارن. این اولین چیزی بود که امید سعی کرد در مورد خودش توی اون مدرسه تغییر بده و از چند تا از دوستای بینای همکلاسیش کمک خواست که اگه چیزی دیدن خیلی سریع بهش بگن تا اون هوشیارش بشه و جلوی اون مدل رفتار تیک مانندش رو بگیره.
ماه دوم مدرسه بود که امید حس کردین رفت و آمد از سی متری جی تا شهران براش خیلی سخت و زمانگیره. واسه همین تصمیم گرفت اون سالو توی خوابگاه مدرسه نابینایان بمونه. با خودش گفت اتفاقاً خوبم هست. زمانی که ذخیره میشه برای رفت و آمد کمتر رو میتونم با رفقای دیگهای که با هم داریم میریم پیش دانشگاهی درس بخونیم و آماده بشیم برای کنکور.
پدر و مادرش موافقت کردن پا شد رفت خوابگاه. یک هفته بیشتر طول نکشید که از خوابگاه با خانوادهش تماس گرفتن و گفتن این نه تنها درس نمیخونه باعث شده نظم خوابگاه هم به هم بخوره بیایید بچتونو بردارید ببرید.
حالا چیکار میکرد مثلاً باعث شده بود تایم خاموشی خوابگاه به هم ریخته بشه یا تا دیروقت میشستن با دوستاش ورق بازی میکردن. اگه واستون عجیبه لازمه بگم که برای نابینایان ورقبازی مخصوص وجود داره که با لمس کردن میتونن متوجه بشن که چه ورقی رو دارن بازی میکنن.
خیلی از بازیای دیگه از جمله شطرنج و تخت نرد و چیزای دیگه هم برای نابینایان مناسبسازی شده و اون نسخه مناسبسازی شده براشون قابل استفاده است. یکی از هنرای دیگه اش تو به هم زدن نظم خوابگاه این بود که هر موقع دوست داشت از خوابگاه میرفت بیرون و هر موقع دوست داشت برمیگشت خونه.
این باعث شده بود روی بقیه بچهها هم کمکم تأثیر بذاره و به خاطر همین چیزا مسئولین خوابگاه سعی کردن جریان رو تو نطفه خفه کنن. هیچی دیگه امید دوباره برگشت خونه. همیشه تو وجودش یه حس شیطنت و اینکه دوست داشت تو همه جمعها خواستنی باشه بود. این حسه یه جاهایی نه تنها به ضرر امید بلکه به ضرر جامعه نابینایان میشد.
مدیر و ناظم مدرسه بچههای نابینا رو به چشم اینکه این بندگان خدا انسانهای پاک و مطهرین، اهل گناه و دروغ و این چیزا نیستن و به خاطر محدودیتهایی که دارن کمتر شیطونی میکنن تو اون مدرسه ثبت نام کرده بودن.
صدای امید:
ماه محرم که میشد یک آیتم متفاوت به صف صبحگاه مدرسه اضافه میشد. اونم بحث عزاداری و نوع خونی و سینهزنی و این داستانا بود. دبیرستانی بودیم سال آخر و ارشد مدرسه بودیم به نوعی اون سال هم مثل سالای قبل اینطوری بود که تو ماه محرم یکی از بچههای مدرسه که یه خورده فاز مداحی و این چیزا داشت میرفت پشت میکروفون و شروع میکرد برای بچهها نوع خوندن و اینا.
یه روزی بود که ما زنگ اول یه امتحان کلاسی داشتیم امتحان داخلی داشتیم نمیدونم میانترم بود یا چی بود هیچ کدوممونم نخونده بودیم چه کنیم چه نکنیم با همدیگه دیگه هماهنگ کردیم که به هر نحوه ممکن ما باید این امتحانه رو یه طوری بپیچونیمش و خلاصه یکی از بچهها طرحی داد و ما هم اجراش کردیم.
طرحه چی بود این بود که ما بعد از اینی که نوع خونی تموم شد حتماً دیدین دیگه اینکه میفتن خلاصه یه نفری میفته وسط و یه سری مواردی رو شعارهایی رو میگه و ملت تکرار میکنن و با همدیگه سینه میزنن و مراسم تموم میشه بعد از اینی که تموم شد بقیه بچههای مدرسه خلاصه شروع کرده بودن داشتن میرفتن سمت کلاساشون بقیه صفا ولی صف ما به جای اینکه بره سمت کلاس شروع کرد حلقه تشکیل دادن و یکی افتاد وسط و سیستم ای تشنه لب نمیدونم بی کفن میگفت و ما هم جواب میدادیم.
اولش اولیاهایی مدرسه کلی کیف کردن که چه پسرایی بچههای ارشد مدرسه همه خلاصه فاز عزاداری و این صحبت یه دقیقه گذشت ۲ دقیقه گذشت ۳ دقیقه گذشت دیگه معاون مدرسه اومد خلاصه گفت قبول باشه قبول باشه دستتون درد نکنه نمیدونم ثوابش برسه به فلان، دید نه ما اصلاً کلاً محل به کسی نمیذاریم همچنان داریم وحشیانه میکوبیم تو سر خودمون.
تقریباً شاید بگم مثلاً شده بود ۱۲ ۱۳ دقیقه که ما همچنان داشتیم میکوبیدیم این بنده خدا دستش اومد که ما ایستگاه کردیم اومد و با یه پس گردنی برا هر کدوممون ما رو راهی کلاس کرد ولی خب دیگه چه کلاسی دیگه تا معلم بیاد یه نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود تا بیاد و سلام علیکی بکنه و سر جای خودش مستقر بشه و بحثو شروع بکنه دیگه نصف کلاس رفته بود و این بنده خدام نتونست امتحانشو بگیره و ماهم جهیدیم از اون امتحان. پایان صدای امید.
امید همپای بچههای بینا شیطونی میکرد و خیلی جاها به خاطر اینکه نمیدیدید کی داره رفت و آمد میکنه تابلو و تنبیه میشد. مثلاً وقتی از زنگ تفریح برمیگشتن همه بچهها شروع میکردن میزدن و میخوندن و میرقصیدن تا معلم بیاد. بعد یهو همه ساکت میشدن اما امید چون نمیدید یه چند ثانیه بیشتر از بقیه این کار رو انجام میداد و زمان میبرد تا متوجه بشه همهمه کلاس خوابیده و همه ساکت شدن و تو اون چند ثانیه معلما میدیدن که یه نفر بدون توجه به حضور معلم داره شیطونی خودشو میکنه.
یا بقیه بچهها وقتی میخواستن به معلما سر کلاس تیکه بندازن یا شوخی بکنن یه جوری خودشونو پشت بقیه قایم میکردن که معلوم نشه اونا دارن میگن بقیه بچههای کلاسم لوشون نمیدادن. اونا تیکهشونو مینداختن. امیدم پشت سرشون فرمونو میگرفت و شروع میکرد به معلم تیکه انداختن بدون اینکه خودشو پشت سر کسی قایم کنه. چون نمیدید که چه خبره و اگه اون معلمه خیلی آدم خوبی بود میگفت هاشمی ساکت باش. و اگه یه خورده اعصابش سر جاش نبود امید رو از کلاس پرت میکرد بیرون.
صدای امید: پیش دانشگاهی که بودیم افتاده بودیم با بچه شرای انسانی دیگه طبیعتاً چون ما علوم انسانی میخوندیم. انسانی هم که میدونین تو اون سالها کلاً بچهها خیلی فاز متفاوتی داشتن نسبت به بچههای تجربی و ریاضی و اینا و خلاصه میدیدیم که این بچهها دیر میان یا مثلاً زنگ تفریح که میشه یه جوری اون سرایدار مدرسه رو خریدنش انگار و تو اون شلوغیا باهاش هماهنگ میشن درو باز میکنه میان تو زنگ اولو میپیچونن یه کارای این مدلی و خب ماهم با خودمون اینطور فکر میکردیم که چرا ما نه چرا ما باید مثلاً هر صبح دقیقاً سر ساعت تو مدرسه حاضر باشیم.
هیچ تخلفی نتونیم بکنیم ولی بقیه بچهها این کارو بتونن بکنن. این بود که یه سری قرار گذاشتیم که دیرتر بریم سر مدرسه و همون تکنیکو پیاده بکنیم. یعنی با سرایدار هماهنگ بشیم. سرایدار درو باز بکنه و ما بپیچیم بریم تو مدرسه.
۶ نفر شدیم تو تایم زنگ تفریح رسیدیم دم مدرسه. آقا حالا ما هرچی با سرایدارم هماهنگ کرده بودیم ولی هرچی در میزنیم هیچکی درو باز نمیکنه هیچکی محل نمیذاره گفتیم چه کنیم بالاخره اینطوری که نمیشه ما غیبت میخوریم یکی از بچهها پیشنهاد داد که یکیتون قلاب بگیره من خودم از در میرم بالا میپرم تو مدرسه و درو باز میکنم براتون.
حالا این کسی که این پیشنهادو داد کی بود؟ یه فدوی ابوذر داشتیم ما همکلاسی نابینا که این اصلاً انقدر بچه فاز مذهبی و این چیزا داشت حافظ قرآن و چه میدونم بچه پیگیر مسائل مذهبی و نمیدونم این چیزا که مدیر ناظم و اینا تو پیشگاهی واقعاً مثل چشاشون بهش اعتماد داشتن حسابی تحویلش میگرفتن و اینا من قلاب گرفتم و این ابوذر رفت بالا و یعنی همین که از در پرید پایین، این ناظم یقهشو گرفت که به به آقای فدوی آقای فدوی شما دیگه چرا شما با این چهره نورانی با این اخلاق متین.
تو نگو که سرایدر مدرسه میخواسته درو باز بکنه ولی تو اون تایم چون ناظم اونجا بوده درو باز نمیکرده تا این ناظمه بره مثلاً مشغول بشه یه جای دیگهای از حیات تا این درو باز بکنه ما بریم تو ولی اینم برای ناظم و مدیر مدرسه درسی شد که خلاصه رو حساب نابینایی همینجوری به هیچ دانشآموزی اعتماد نکنن.پایان صدای امید.
از شر و شیطونیای تو مدرسه که بگذریم امید بین دوستاش به عنوان کسی که کامپیوتر بلده شناخته میشد. در صورتی که بلد نبود و امیدم هیچ نمی پس نمیداد که کامپیوتر بلد نیست. چون نمیخواست این نگاه تغییر کنه. دوست داشت تو جمع افرادی که کامپیوتری هستن پذیرفته شده باشه و فکر میکرد که اگه اونا بدونن که امید کامپیوتر بلد نیست احتمالاً دیگه اونو تو جمعشون راه نمیدن و اونم از اخبار مربوط به این حوزه جا میمونه.
خیلی وقت بود که امید اصرار میکرد به خانوادهش تا براش کامپیوتر بگیرن اما به خاطر شرایط اقتصادی واقعاً امکان تهیه کامپیوتر رو نداشتن. تا اسفند ۸۱. خبر رسید که دایی امید که خونش تو اردبیله میخواد کامپیوتری که تازه خریده بود و به کارش نمیومد رو ۳۰ ۴۰ زیر قیمت واقعیش بفروشه. اون کامپیوتر پنتیوم فور بود و همون چیزی بود که امید آرزوی داشتنش رو داشت. بهترین فرصت براش به وجود اومده بود که مادر پدرش رو مجبور کنه تا این کار رو انجام بدن.
وقتی بحث خریدن کامپیوتر جدی شد مادر پدرش گفتن توو که اصلاً کامپیوتر بلد نیستی نمیتونی با کامپیوتر کار کنی امید گفت یادتون نیست من سال ۷۸ رفتم کلاس کامپیوتر.
سال ۷۸ امید رفته بود همون کلاس کامپیوتری که توی کتابخونه برگزار شده بود یه کیبورد صفحه خوان بود که امید بعد دیدن اون کلاً بیخیال کامپیوتر شده بود. داشت به اون کلاس اشاره میکرد مامان باباشم که نمیدونستن موضوع چیه واسه همین قانع شدن و گفتن باشه برات میگی میگیریم.
آنتراک پایان قصه
خب رسیدیم به پایان اپیزود دوم از قصه زندگی امید هاشمی.
خوشحالم که تا اینجا همراهمون بودید و امیدوارم از شنیدن قصه امید تا اینجا لذت برده باشید. پیشنهاد میدم پادکست دیگه ما لالالند رو هم بشنوید.
توش من داستان کوتاه میخونم و تحلیلش میکنم و ذهنتونو یه خورده قلغلک میدم. به نظرم پروژه خیلی خوبی دراومده. خودم که خیلی دوسش دارم.
اگه دوست دارید تو قصههای بعدی به عنوان اسپانسر همراه ما باشید از طریق ایمیل توی کپشن یا دایرکت اینستاگرام با ما در تماس باشید.
حمایت مالی از ما به هیچ عنوان اجباری نیست اما برای ما بسیار تأثیرگذار، معنادار و انرژیبخشه.
لینک راههای حمایت مالی خارج از ایران و داخل ایران رو توی کپشن اپیزود براتون نوشتم.
ممنونیم از دیوار که تو این قصه همراه ما بودن.
خوشحال میشیم اگه از شنیدن ما لذت میبرید راوی رو به دوستانتون معرفی کنید.
تو اپیزود سوم که یک هفته بعد از انتشار این اپیزود منتشر میشه و اپیزود آخر از این سریال سه قسمتیه، در مورد صفحه خوان جاز، کنکور، تحصیل تو دانشگاه، نوکیا ،۶۶۰۰ زندگی مجردی، روزنامه ایران سپید، ناصر چشم آذر، ازدواج و دسترسی پذیری میشنوید. تو اپیزود بعدی منتظرتونم

