۱۹-سعید شیرانی ۳

قسمت نوزدهم

با هزار تا خواهش بلاخره توی اتاقش آیینه نصب میکنن. این دفعه اولی بود که میخواست تو آیینه خودشو ببینه. وقتی میره جلو آیینه خودشو میبازه. باورش نمیشد این چیزی که تو آیینه میبینه صورت خودش باشه.

دستاشو میاره بالا تا صورتش رو لمس کنه، میبینه دستی نداره. تجربه بار اول دیدن خودش تو آیینه براش خیلی سخت تر از اون چیزی تموم میشه که فکر میکرده.

 

وقتتون بخیر

این قسمت نوزدهم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود بخش آخر از قصه سریالی سعید شیرانی یا ابراهیم شیرانی هستش که ۷ام دی ماه ۹۹ منتشر شده

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه.

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر بشنوید.

پادکست راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادگیر از جمله کست باکس و اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. اگه میخواید راوی رو به کسی معرفی کنید که اهل پادگیر نصب کردن نیست میتونید بات تلگرام پادکست راوی رو بهشون معرفی کنید.

کافیه توی تلگرام سرچ کنن @ravipodcastbot

از طریق اینستاگرام ما هم میتونید خبرهای تکمیلی در مورد قصه هارو ببینید و بخونید.

برای حمایت مالی از پادکست راوی هم میتونید به بخش حمایت سایت ما یا سایت حامی باش که توی توضیحات اپیزود هست سر بزنید.

از تک تک شمایی که به ما کمک میکنید ممنونیم.

اول از همه بگم اگه دوتا اپیزود قبل رو نشنیدین، شنیدن این اپیزود به تنهایی هیچ صفایی نداره.
همینجا پاز کنید و برید اون دوتا اپیزود یعنی اپیزود ۱۷ و ۱۸ رو گوش بدین و برسین به اینجا.

اگه اون دوتا اپیزود رو گوش دادین که، امیدوارم از شنیدنش لذت برده باشید. چون بینشون اون اپیزودها تا این اپیزود ممکنه فاصله افتاده باشه یه کوچولو یادآوریشون میکنم و اپیزود آخر رو شروع میکنیم.

خلاصه دو اپیزود قبل

توی اپیزود اول در مورد پدر و مادر و محل زندگی سعید شنیدید. داستان هایی در مورد مدرسه نرفتن و تفریحاتشون تو مدرسه.

یه دفعه گفت میخواد بره جبهه و طی داستان هایی که با جزئیات تعریف کردم تونست خانوادشو قال بزاره و بره جبهه.

تو چندتا عملیات موفق و ناموفق شرکت کرد و برای یکی از عملیات آموزش قواصی دید و تونستن به هدف اون عملیات هم برسن.

وقتی هم که میخواست با یه موتور بره از روی یه تپه عبور کنه به ماشین کنارش خمپاره خورد و یه ترکش رفت تو پهلوش بین دنده هاش گیر کرد.

اینارو تو قسمت اولی شنیدید. تو قسمت دوم راجع به اینکه برگشت خونشون و باباش فهمید ترکش تو بدن سعید هستش و بردش بیمارستان گفتیم و بعدشم رسیدیم به جایی که سعید و مجید توی جبهه بعد اینکه جفتشون ۶ ماه تو یه جبهه بودن همدیگرو دیدن.

عراق جزیره شمالی رو پس گرفت و سعید هم توی مینکاری مسیر جاده یه مین تو دستش منفجر شد و دو تا دستاش از مچ قطع شدن و صورتشم متلاشی شد.

بعد کنار ساحل پیداش کردن و فرستادنش معراج و ۳ روز تو کامیون جنازه ها بود و وقتی دیدن زندست فرستادنش بیمارستان.

یه هفته ای که تختش از این بیمارستان به یه بیمارستان دیگه تو یه شهر دیگه پاس داده میشد بردنش به بیمارستان خصوصی توی تهران.

یه پیر مرد قمی کمک سعید کرد تا خانوادشو خبر کنه بیان پیشش و اونا هم پیداش کردن.

بعد تو اون بیمارستان خصوصی نزدیک بود دکترا سعید رو بکشن و بابای سعید هم میخواست دکتر مسئولشون رو از تراس اتاق سعید پرت کنه پایین.

بلاخره بردنش یه بیمارستان دولتی

و کم کم درمان شد و یه عمل وحشتناک براش انجام دادن و یه تیکه صورت براش درست کردن.

کم کم خانوادش غذای مقوی بهش تزریق میکردن تا خورد خورد جون گرفت و یه بار هم نزدیک بود بخاطر نصف گیلاس خفه بشه.

بعد چند وقت هم میتونست حرف بزنه و لبی که براش ساخته بودن رو کنترل کنه. سه چهارماه که گذشت هم بهش اجازه دادن که از تختش بیاد پایین و چند قدمی تو اتاقش راه بره.

و اینجا بود که بهتون گفتم شاید باورتون نشه ولی قصه زندگی سعید تازه از اینجا شروع شده.

تا اینجارو شنیده بودید. بریم که ادامشو براتون تعریف کنم.

اسپانسر

همیشه از اینور اونور میشنویم که یه خواب خوب تاثیر مثبتش رو روی خیلی چیزا میزاره از جمله: تقویت سیستم ایمنی بدن ، تناسب اندام، بهبود کارکرد مغز و در کل سلامتی ما.

یکی از عواملی که کمکمون میکنه خواب خوب داشته باشیم رخت خوابی هستش توش میخوابیم.

اسپانسر این اپیزود پادکست راوی دواج. معنی کلمه دواج، رخت خواب هستش. دواج همونجوری که از اسمشون پیداست تولید کننده و عرضه کننده کالای خواب هست. هر چیزی که برای یه خواب خوب نیاز دارید رو دواج داره.

علاوه بر اینها انواع حوله و پارچه هم جدیدا به درخواست مشتریاشون به سایتشون اضافه کردن.

کلا هم چون خودشون تولید کننده هستن و کارگاه دارن با کمترین سود میفروشن.

یه امکان جالبی هم که دارن اینه که میتونید برید تو سایتشون و بهشون سفارش ملافه با سایز و جنس پارچه‌ای که دوست دارید رو بدید و یه هفته ای هم تحویل بگیرید.

چون خودشون تولید کننده هستن و از جنسشونم مطمئنن، روی همه محصولاتشون یه گارانتی ۳۰  روزه میزارن که اگه محصولشون به هر مشکلی خورد، بتونید با خیال راحت محصول رو مرجوع کنید.

برای شنونده های پادکست راوی هم یه کد تخفیف با اسم راوی آر ای وی آی در نظر گرفتن که تا ششم فروردین هزار و چهارصد اعتبار داره و میتوید رو هر خریدتون ۱۰ درصد تخفیف بگیرید. خرید بالای ۳۰۰ هزار تومن هم ارسالش رایگانه.

دواج رو یادتون باشه، چون یه خواب خوب مهمه

شروع داستان

همونجوری که تو اپیزود قبل شنیدید سعید یه آدم جدید شده بود. آدمی که از دست فقط ساق و بازوشو داشت.

یه لحظه تصور کنید. از نوک انگشت تا مچ دستش چیزی نبود. دستی که تا کمتر از ۶ ماه پیش کارای خیلی ظریف و حساس رو انجام میداد.

اگه از موقع به دنیا اومدن دست نداشت مطمئنن خیلی راحت تر با این موضوع کنار میومد. حالا سعید دوباره باید از نو زندگی کردن رو یاد میگرفت. حتی واسه کوچیکترین چیز ها و ساده ترین نیاز هاش باید از نو آموزش میدید. باید از نو تجربه میکرد و باید از نو مهارت کسب میکرد. از همه بدترش هم این بود که حس میکرد دستاش هنوز هستن و فقط نمیتونه ببینتشون. یعنی تا یه مدتی وقتی ناخودآگاه میخواست کاری رو انجام بده با فرض اینکه دست داره اون کار رو انجام میداد، و خب با هر بار انجام دادن این کار به یه مشکلی میخورد.

بزارید یه خورده بیشتر در مورد این موضوع که باید از نو همه چیز رو یاد میگرفت بگم.

یه آقا رضایی تو بیمارستان حضرت فاطمه نظافت چی بود و کل بیمارستان دوسش داشتن و اونم به همه آدمایی که میدید کمک میکرد. قدش کوتاه بود و یه قوزی هم داشت. این بنده خدا همه کار برای مجروح ها میکرد.

حموم میبردشون. میشستتشون. تو دستشویی رفتن کمکشون میکرد بهشون غذا میداد و هر کاری که مجروح ها نیاز داشتن براشون انجام میداد.

به مجید گفته بودن باید کم کم سعید رو تنها بزاری تا بفهمه که باید رو پای خودش وایسه و کاراشو خودش انجام بده. اگه از الان این کار رو نکنن بعدا ممکنه سعید خیلی وابسته شده باشه. به همین خاطر هم مجید کمتر پیش سعید میموند و داشتن سعید رو عادت میدادن که خودش برای نیاز هاش یه راهکاری پیدا کنه

#تجربه دستشویی رفتن به گفته سعید

دیگه یه شرت هم کرده بودن تن منو.منم همینطور لخت. با این همین شرت تو اتاق میچرخیدم و بدنم پانسمان. سر دستام هم پانسمان داشت. من ادرار هم داشتم. ادرارم گرفتم. مجید هم نبود. تلاش کردم نشد. آقا رضا رو صدا کردم، نبود اونجا. من فکر نمیکنم تو دنیا هیچ کس به اندازه من عذاب کشیده باشه اون موقع و هیچ کس به اندازه من وقتی تونستم ادرار کنم اون موقع خوشحال شده باشه. من با این دستم فشار میدادم که بره زیر کش شرتم که شرتم رو رد کنم. نمیشد، سر میخورد. دستم پانسمان بود نمیشد. میومدم دو دستی بگیرم، دستام زخم بود، نمیشد. شاید، شاید برای من که یه عمر گذشت ولی خدا اون روز رو نیاره، شاید هزار سال طول کشید.

نمیدونم چقدر طول کشید که من بالاخره تونستم دستمو بکنم داخل شرتم که شرتم رو رد کنم. چند تا قطره ادرار هم کرده بودم که هیچ خجالتی هم ندارم. بفهمن که مجروحا چی کشیدن. اصلا نمیتونن فکرش رو بکنن. به هر کی میگه مجروح، به هرچیزی فکر میکنه غیر اینکه مثلا این کارو نمیتونسته بکنه. یعنی انقدر ناتوان بوده. انقدر که من بعدش خوشحال شدم که تونستم این کارو خودم انجام بدم. و این مقدمه این شد که خودم باید کارامو کنم. تو ذهنم این شد که نه واقعا نمیشه به همه تکیه کنم همیشه.

دیدن خودش تو آیینه

و این باور تو ذهنش شکل گرفت که باید خودش گلیم خودشو از آب بیرون بکشه. نه فقط اینکه بتونه خودش دستشویی بره یا غذا بخوره ها. بحث خیلی بیشتر از این حرفاست. تو ادامه قصه در موردش میگم.

اراده ای توش به وجود اومد که خیلی بهش انرژی میداد. بعد یه مدت هم اونقدر حالش بهتر شده بود و دکترا روحیه و رفتارشو دیده بودن که تشخیص دادن میتونن مرخصش کنن. اما سعید هنوز خودشو ندیده بود.

دکترا غدفن کرده بودن سعید خودش رو تو آیینه ببینه واسه همین از توی اتاق سعید آیینشو برداشته بودن.

کم کم داشتن به روزای ترخیص سعید نزدیک میشدن که سعید اصرار میکنه که آقا یه آینه بزارید من خودمو ببینم. نترسید من دل و جرات دارم. تو جنگ یه عالمه مجروح دیدم نترسیدم بزارید خودمو ببینم چی میشه مگه. راست میگفت. حتی خیلی بدتر از خودش رو دیده بود اما اینجای محاسبش مشکل داشت. اون اگه مجروح یا جانبازی رو میدید نهایتا چند روز باهاشون بود. نه همه عمرش، و این اون چیزی بود که داغونش کرد.

به اصرار سعید و اینکه همه جوره خودش رو پر انرژی نشون میداد دکترا اجازه میدن که آقا رضا یه آیینه ببره تو اتاقش نصب کنه.

سعید لحظه شماری میکرد تا تو آیینه صورت خودشو ببینه. صورتی که نزدیک ۶ ماه بود ندیده بودش.

وقتی آقا رضا صبح میاد آیینه رو تو اتاقش نصب میکنه سعید با خوشحالی میره جلو آینه اما با دیدن خودش وحشت میکنه و با ترس از جلو آیینه میاد کنار.

مثل دستاش که حسشون میکرد اما نبودن. دوباره با عضوی روبرو شده بود که حسش میرد و بود اما کاملا با چیزی که تو تصورات سعید بود فرق میکرد.

هیچ موقع تو جبهه اینقدر شک و ترس تو دلش به وجود نیومده بود که الان در مواجهه با خودش دچارش شده بود.

سعید آروم و با شک میره جلو آیینه و دستاشو میاره بالا تا صورتش رو لمس کنه و توی آیینه میبینه دستی هم نداره که بخواد صورتشو لمس کنه. یه لحظه تمام خاطرات و تمام دفعاتی که خودشو تو آیینه دیده بود میاد جلو چشاش و سریع از جلوش رد میشن. انگار داشتن همه اون خاطراتی که توش سعید صورت و دست داشت تند تند پاک میشد. همینجور که جلوی آیینه بود بغض میکنه و میره تو تختش و شروع میکنه گریه کردن.

استرس و ترس کل وجودشو گرفته بود و توی تمام سلولای بدنش حسشون میکرد. نمیدونست چیکار باید بکنه. میترسید مردم قبولش نکنن و مسخرش کنن. سعید فقط ۱۸ سالش بود.

به نظرم باید درکش کنیم و ببینیم چقدر براش سخت بوده. نه فقط سعید برای همه مجروحینی که توی جنگ برای حفظ کشورمون رفتن و جنگیدن.

ما یه جوش بزرگ رو صورتمون میزنه خجالت میکشیم بریم مهمونی و میخوایم یه جوری بپوشونیمش یا مهمونی رو بپیچونیم. چه برسه به این بنده خدا که تو اون موقع خودش رو ناقص تصور میکرد.

همه این دردها یکجا اومده بودن سراغش که دکتر معالجش و پرستارش هم میان ویزیتش میکنن و دکترش بهش میگه فردا میخوایم مرخص کنیم بری.

انگار دنیا داشت رو سرش خراب میشد.

سعید به دکتر میگه آقای دکتر من نمیخوام برم. دکترش میگه یعنی چی نمیخوای بری؟ تا دیروز هی به ما میگفتی کی مرخصم میکنید حوصلم سر رفته اینجا حالا میگی نمیخوای بری؟

سعید میگه آره نمیخوام برم.

دکتر میگه بابا ما این اتاق رو احتیاج داریم یه سری بیمار دیگه منتظرن که بستری بشن و عمل هاشون رو انجام بدن.

سعید میگه خواهش میکنم منو مرخص نکنید

دکتر ترس و خواهش رو تو چشای سعید میخونه و بجای پافشاری و روحیه بیجا دادن به سعید سعی میکنه کنارش باشه تا سعید، خودش مشکلش رو حل کنه. همون لحظه دکتر به پرستار میگه برید ترخیص سعید رو کنسل کنید. این پسر تا هروقت که خودش بخواد میتونه تو بیمارستان بمونه و هیچ مشکلی هم نیست.

#تصمیم برای بیرون رفتن از بیمارستان

دو سه روز بعدش، نمیدونم نقشه بود، اتفاقی بود. به من گفتن یه چکاپ برام گذاشتن باید برم بیمارستان لبافی. با آمبولانس میری، کارتو انجام میدن. برمیگردی. من رفتم پایین. دیگه یاد گرفته بودم. چند دفعه رفته بودم. سوار آمبولانس شدم. گفتم چرا راه نمیوفتی. گفت که منتظریم از یه بخش دیگه هم مریض بیاد. ببریم. دو تا مریض دیگه اومدن. یه جوون قدبلند. یه چند تا گاز و باند که زده بود به فکش که هی فکشو پاک میکرد. دیدم مثل اولای منه. فک پایین نداره ولی زخم هم نیست. مرتب این زبونش میوفتاد بیرون. آب دهنش مرتب میریخت بیرون. هی تمیز میکرد. نمیتونست حرف بزنه. کلمات رو خیلی بسته میگفت. رفتیم بیمارستان.برگشتیم و اومدیم. دم میدون ولیعصر به آمبولانسه گفت وایسا من پیاده شم. گفت کجا میخوای بری. گفت میرم یه سینما و یه پرخ بزنم. به من گفت نمیای بریم. گفتم نه. با این سر و وضع که نه. گفت چه سر و وضعی و گفتم نه.

پیاده شد و رفت و بعدش رفتم بخشش سر زدم بهش و گفت خیلی خوش گذشت و به دختره متلک گفتم و یه لحظه که رفتم تو تخت خوابیدم با خودم گفتم. علتش رو پرسیدم گفت من دندونم عفونت کرده بود. دندونم رو کشیدن. عفونت زد به لثه من. لثه م از بین رفت و این شدم که میبینی. حالا قراره برام فک بسازن و ولی من تو بخش مجروحین هستم و چی کار کنن و چی کار نکنن. دکتر گفته یه چهار پنج سال دیگه درست میشه.

هرچی فکر کردم دیدم این با دندون کشیده یه آدم عادی وضعیتش اینه. جنگ نرفته بود. افتخاری نداره. من افتخار دارم بکنم. اگه افتخار ندارم بکنم. ننگی هم ندارم. یا کسی باعث نشده. یه چیز روشنی هستش. بعد من خدمات دادم. کمک کردم. من یه آدمی هستم که قابل تقدیره نباید خجالت بکشم. برای چی نمیخوام برم بیرون. مثلا چه اتفاقی میخواد بیوفته. این که رفت بیرون چطور شد؟ مثلا خجالت کشید؟ مردم متلک بهش گفتم؟ مرد؟ زشت شد؟ اینکه رفت و اومد خوشحالم بود، برای همه تعریف میکرد و مخندید. پس من چرا نرم. اون شب تصمیم گرفتم برم از بیمارستان و برم خونه.

همین اتفاق و دیدن اون شخص باعث میشه جواب خیلی از سوالاتی که تو ذهنش بود رو عوض کنه و تصمیم بگیره که بره شهرشون و زندگیشو ادامه بده.

صبح میره پیش پرستارای بخش و بهشون میگه منو مرخص کنید میخوام برم. اونا هم نه نمیارن و شروع میکنن کارهای لازم رو انجام دادن و به خانوادش اطلاع دادن. بهش میگن منتظر باش از بروجن آمبولانس میاد که ببرتت بروجن.

چند نفر از خانوادش برمیگردن بروجن تا خونه رو آماده کنن. زهرا و دومادشونو و مجید هم قرار بود بمونن پیش سعید که با آمبولانس باهاش برگردن بروجن.

بلاخره آمبولانس میرسه بیمارستان و همشون سوار میشن که راه بیوفتن برن به سمت بروجن.

اول اتوبان تهران قم زهرا میگه راه طولانیه وایسیم تخمه بگیریم بشکونیم که خابمون نبره.

تخمه میخرن و حرکت میکنن به سمت بروجن. زهرا و شوهرش جلو کنار راننده بودن و مجید و سعید هم عقب نشسته بودن. زهرا یه مشت تخمه به مجید میده و اونم شروع میکنه تخمه شیکوندن.

به سعید میگن تو تخمه نمیخوای؟

سعید یه خورده با خودش فکر میکنه اول میگه نه. بعد میبینه بیکاره میگه چرا یه دونه بدید.

یه دونه تخمه زهرا میزاره دهن سعید و خودشونم سرگرم تخمه خوردن میشن.

سعید از اول اتوبان تهران قم تا خود بروجن درگیر این بود که بتونه اون تخمه رو تو دهنش بشکنه.

این تخمه خیس شد پوسید آب شد ولی نشکست نزدیک ۶ ساعت درگیر شیکستن یک دونه تخمه توی دهنش بود. سعید نصف بیشتر دندوناش نابود شده بود و چند تا دندون آسیاب داشت که اونا هم رو هم دیگه نبودن و دکترا هنوز نتونسته بودن روهم هماهنگشون کنن.

هی از اینور دهنش میبرد اونور نمیتونست بشکونه. میومد با انگشتاش بگیره تخمرو تو جای درست بزاره که بشکونتش. میدید دست نداره که بخواد انگشت داشته باشه. تخمرو میبرد گوشه دهنش که بتونه یه جوری تخمه رو له کنه مغزشو بکشه بیرون یا دندوناش رو هم چفت نمیشد یا تا چفت میشد تخمه از بس خیس شده بود از زیر دندوناش لیز میخورد میومد بیرون.

اسطوره پایداری بود تو این زمینه

نزدیکای بروجن که میرسن بلاخره بعد ۶ ساعت با هزار نوع ترفند میتونه این تخمرو بشکونه.

خیلی خوشحال بود از اینکه بلاخره تونسته تخمه رو بشکونه،  هرچی با زبون تو دهنشو میگرده میبینه تخمه مغز نداره و پوکه.

هم زمان هم میخواست گریه کنه هم بخنده هم داد بزنه.

به تخمه هه میگفت آخه لامصب ۶ ساعت منو علاف خودت کردی- ۶ساعت من تلاش کردم، ۶ ساعت جنگیدم با تو، انگار تو دشمن منی جنگیدم باهات پدر خودمو درآوردم تا تونستن تورو شکست بدم و بشکنم حالا پوک؟ خدا رو خوش میاد؟

اوضاع دندون سعید جوری بود که تا دو سال بعد این جریان نمیتونست چیزی رو بجوه و همه غذاهارو آبکی براش درست میکردن. حتی برنج هم شل و آبکی درست میکردن.

سعید که برگشته بود کل شهرشون خبردار شده بودن که چه اتفاقی براش افتاده و میومدن بازدیدش.

یه بار چندتا روحانی میان عیادتش و بهش میگن پسر جان تو دیگه باید به راز و نیاز بپردازی. بنیاد شهید هم که حقوق بهت میده زندگیتو بگذرون با همون حقوق. سعید هم اجازه نمیده حرفشون زمین بیوفته، میگه مگه من مثل شما مفت خورم؟ آدم زنده باید کار کنه مثمر ثمر باشه. پاشید برید بیرون.

پا میشه از خونه بیرونشون میکنه و از همونجا جلوی دلسوزی های الکی برای خودش رو میگیره.

سعید برگشته بود خونه. اما باید همه چیز رو دوباره از نو یاد میگرفت. برزو رو یادتونه؟ قصه اول راوی. اون تو بچگی این تجربه‌رو کسب کرد، سعید تو بزرگسالی با محدودیت بیشتر. سعید چندتا عضو ارزشمندشو از دست داده بود. دوتا دست و فک و دندوناش.

باید یاد میگرفت چجوری بدون این اعضا دوباره مثل قبل زندگیشو پیش ببره.

سعید حتی تنهایی نمیتونست غذا بخوره و باید یه جوری کمکش میکردن.

عکس های سعید یا ابراهیم شیرانی رو میتونید توی اینستاگرام ما ببینید. سعی میکنیم یه بخشی از مستند زندگیش رو هم توی اینستاگرام راوی بزاریم. اگه مثل من واستون سوال بود چجوری خودش کارهای خودش رو انجام میده ببینید و به تواناییاش ایمان بیارید.

تو این مدت امید دوستش که از بچگی باهاش همکلاس بود میاد و شروع میکنه با سعید صحبت کردن و تو کاراش کمکش میکرده و یه جوری با سعید همفکری میکرده که سعید یاد بگیره کاراشو خودش انجام بده و همه چیز رو پیش ببره. اوایل امید به سعید غذا میداد.

بازم میگم. منظورم برنج وخورشت نیستا. همه چیز رو پوره میکردن تا سعید بتونه بخورتشون. دندونی جایی نبود که بتونه غذارو له کنه.

تفاوتی که امید با خانواده سعید داشت و همین هم به سعید کمک کرد تا روی پای خودش وایسه این بود که امید به هیچ عنوان واسه سعید دل نمیسوزوند و حسابی با سعید شوخی میکرد و همه چیزو به مسخره بازی میزد.

یه مدت که امید به سعید غذا میداد خسته میشه و دوتایی با هم ایده میزنن که اگه قاشق رو به دست سعید با نخ یا کش ببندن سعید میتونه خودش غذا بخوره.

دفعات اول که سعید و امید میخوان این کارارو تست کنن قاشق رو میبندن به دست سعید و یکی دوبار قاشق در میره یا سعید به سختی میتونست این قاشق رو به دهنش برسونه. خانوادش که این اتفاق رو میدیدن ناراحت میشدن و هر کدوم یه جوری ناراحتیشونو نشون میدادن.

اما امید به جای ناراحتی میزد زیر خنده و سعیدو مسخره میکرد و کاری میکرد که سعید فکر کنه یه آدم مثل همه آدمای دیگه.این که اگه قاشق از دستش بیوفته ممکنه بقیه مسخرش کنن و بخندن. اما نباید ناراحت بشه و باید جنبه اش رو بالا ببره.

تقریبا همه این رفتار های امید باعث شد که سعید بیشتر خودش رو بپذیره و برای عادی بودن تلاش کنه.

یه بار امید، سعیدو میبره سینما تا حال و هواش عوض بشه و خیلی وقت بود بیرون نرفته بود و با مردم هم خیلی ارتباط نداشت.

وقتی میرن تو سینما میخواستن وارد سالن پخش فیلم بشن امید به سعید میگه چیزی میخوری برات بگیرم. سعید میگه آره یه ساندویچ میخورم.

امید یه ساندویچ سفارش میده و سعید میگه خودت نمیخوری؟ امید میگه نه من نمیخورم

ساندویچ رو میگیرن و میرن تو  فیلم شروع میشه.

سعید به امید میگه یه تیکه از ساندویچو میدی بخورم؟

امیدم یه تیکه اندازه یه لقمه از سر ساندویچ میکنه و میزاره تو دهن سعید که سعید بخوره. سر ساندویچ هم که مستحضر هستید اکثرا خالیه. یعنی یه تیکه نون خالی کنده بود داده بود به سعید.

سعید هم شروع میکنه به خوردن.بنده خدا نه دندون درست داشته-نه فک درست داشته هیچی.

بیست دیقه ای طول میکشه سعید تو دهنش اون تیکه نون رو خمیر کنه و قورت بده. بعد ۲۰ دیقه سعید به امید میگه امید یه لقمه دیگه از ساندویچ بده. امید میگه از کدوم ساندویچ.

سعید میگه از ساندویچم که دست تو بود دیگه.

امید میگه اگه ساندویچ تو بود که دست من نبود.

خوردمش تا یاد بگیری وسایلت رو خودت دست بگیری.

یاد گرفتن رانندگی

یکی از چیزای دیگه ای که امید باعثش شد، رانندگی یاد گرفتنه.

داداش امید آموزشگاه رانندگی داشته. ساعت ۱۲ شب امید و سعید از دیوار آموزشگاه میرفتن بالا و از تو پارکینگ یه ماشین بر میداشتن و درو باز میکردن میزدن بیرون که امید به سعید رانندگی یاد بده.

دزدکی ماشینو میاوردن بیرونو شب تا صبح قبل طلوع خورشید رانندگی میکردن و دوباره میبردن میزاشتن ماشینو سر جاش که داداش امید نفهمه.

به فکرشونم خطور نمیکرد که کیلومترشمار ماشین تغییر میکنه یا بنزینش تموم میشه. فقط ماشینو بر میداشتن و میرفتن.

بماند که چه داستانایی براشون پیش میاد ولی امید کمک میده به سعید که رانندگی با شرایط جدید رو یاد بگیره.

مرحله بعد این بود که سعید بتونه خودش بنویسه و همه کارای شخصیشو خودش انجام بده.

موفق هم میشه

#خاطره امتحان از زبون سعید

سر امتحان زیست شناسی که برای دیپلم بود، طبق قانون برای معلولین منشی میزاشتن. من سر این امتحان توی اتاق مدیر بودم و نشستم که امتحان بدم. بقیه بچه‌ها هم صندلی میزاشتن توی راهرو اونجا امتحان میدادن. داداش معاون دبیرستان منشی من گذاشته بودن. من رشته م علوم انسانی بود و اون ریاضی بود. اون کلمات درشت درشت مینوشت. من گفتم و اون نوشت و تصحیح کردن شدم ۱۹. معلم گفت که معلومه منم اگه اینجا میشستم تو اتاق جدا ۱۹ ۲۰ میاوردم. گفتم یعنی چه گفت تقلب کردی. هرچی بهش گفتم از بیمارستان اومدم.

گفتم من باز امتحان میدم. گفت باشه اگه بازم ۱۹ اوردی. گفتم باشه فقط یه شرط داره. گفت شرطت چیه. گفتم چند تا برگه زیاد بدی. من درشت درشت مینویسم. بدخط مینویسم. منشی هم نمیخوام. تو جمع هم امتحان میدم. تو راهرو میشینم. پدر خودمو دراوردم. کتاب رو خوردم. دو روز بعدش امتحان دادم ۲۰ شدم یعنی امتحان دادم. ورقه ها رو که جمع کرد گفتم صحیح کن. گفت حالا بعدا گفتم نه. تو یه حرفی زدی حالا ببین چی میشه. فکر هم نکن پنهانه. همه مدرسه میدونن که چی گفتی.

ورقه رو تصحیح کرد ۲۰ اوردم. همینجوری برگه رو پرت کردم تو صورتش گفتم اونی که دنبال پدر سوختگی و دوز و تقلبه. شمایید نه من. از اون روز خودم نوشتم. اصلا منشی نگرفتم. نه دانشگاه نه اینور اونور. دست مصنوعی رو هم گذاشتم کنار چون خیلی سخته کار باهاش.

امید هیچ وقت کمک نمیکرد. نه که اصلا کمک نکنه ها.

کمک میکرد که کار رو خود سعید انجام بده. کار رو براش انجام نمیداد. فارق از اینکه نتیجه چی میشه.

لیوان میشکست خب شیکست. کارش خراب میشد خب خراب شد.بیشتر میگفت و میخندید اگه یه کاری اشتباه انجام میشد.

سعی میکرد همه چیز رو با سعید به شوخی بگیره و استرس هایی که بقیه به سعید میدادن رو بهش نمیداد تا خودش کارهاشو انجام بده.

یه جورایی ماهی گیری یاد سعید میداد نه اینکه ماهی بگیره بده بهش.

تو این مدت هم مدام دعوتش میکردن به دبیرستانا و سازمان های مختلف برای سخنرانی و صحبت کردن و از تجربیاتش گفتن

#خاطره سخنرانی از زبون خود سعید

مثلا مدرسه دخترونه دعوت میکرد هفته وحدت. برم برای دانشجوها و دانش‌آموزها که جانبازها برن باهاشون حرف بزنن. ببینن وضعیت رو. منم میرفتم خراب میکردم. درباره وحدت، درباره جنگ.. معمولا هم میگفتم که بپرسید یعنی هیچ وقت بحثی که روز بود رو باز نمیکردم. چون فکر میکردم که من شاید دارم اشتباه فکر میکنم و اتفاقا هم همیشه اشتباه فکر میکردم. یعنی همیشه میگفتم برم درباره این موضوع حرف بزنم ولی وقتی میرفتم میگفتم بپرسید ۹۹ درصد شخصی میپرسیدن و براشون مهم بود.

چجوری زندگی میکنی. چجوری آب میخوری. مثلا مریض میشی نمیشی. مثلا چجوری میری دستشویی. کسی رو دوست داری نداری. عاشق میشی نمیشی. مخصوصا دخترها این سوال رو میپرسن.

همه این اتفاقا افتاد و سعید دوباره گفت میخواد بره جبهه برای عملیات. خانوادشم خوشحال بودن از این که سعید روحیشو نباخته و دنبال اینه که به شرایط قبلش برگرده.

هنوز اونقدری مستقل نشده بود که بتونه همه کاراشو تنها انجام بده بلاخره یکیو لازم داشت تا شروع فعالیت رو کمکش کنه. بخاطر همین تنها نمیتونست بره. تصمیم میگیره با امید دوتایی با هم برن. چند روز قبل از اینکه بخوان اعزام بشن امید دستش میشکنه و میره دستشو گچ میگیره. قاعدا باید رفتنشون کنسل میشد. اما باید حدس بزنید که با این چیزا کوتاه نمیومدن و دوتایی راه میوفتن میرن جبهه. وقتی میرسن جبهه تمام همخدمتی های سعید از دیدنش خوشحال میشن و استقبال میکنن.

فرماندشون هم خوشحال میشه از دیدن سعید و به شوخی به امید و سعید میگه دونفر آدم، با یه دست پاشدید اومدید که برید خط مقدم کمک کنید؟

سعید و امید رفته بودن که تو عملیات کربلا ۴ شرکت بکنن ولی خب نذاشتن برن خط مقدم و وقتی عقب موندن و عملیات شکست خورد و برگشتن بروجن.

اول از همه سعید چند تا امتحان برای درساش رو داد و راه افتاد برای درمانش رفت تهران. قرار بود از لگن و بدن و سعید استخون بردارن و بزارن توی فک سعید تا بتونن براش روی استخوان فکش دندون کار بزارن. اما بعد یه مدت این استخون ها عفونت میکرد و از یه سوراخی که روی صورت سعید بود این عفونت ها خارج میشدن.

نا امید نشدن و یه دور دیگه یکی از دنده هاش رو برداشتن تا براش استخوان فک بسازن. عمل رو انجام دادن اما باز هم پیوند استخوان جواب نداد و کم کم استخوان به عفونت تبدیل شد و از صورتش خارج شد.

تو این مدت که میرفت بیمارستان و میومد کم کم یاد گرفت تو شهر اگه تنها بود چجوری باید رفت و آمد کنه.

#خاطره سوار تاکسی شدن

من از بیمارستان میخواستم برم امیرآباد توی کارگر شمالی.خوابگاه دانشگاه تهران. مجید گفت فلان ساعت میاد دنبالم با هم بریم. یه دوستی داشت آقای بهرامی که بعدا استاد دانشگاه شد. آقای بهرامی برگشت بهش گفت برای چی میای دنبالش.مگه تا آخر عمر میتونی دنبالش بری. آدرس رو بده بهش خودش بیاد. یه کروکی کشید رو کاغذ. اگه خواستی با تاکسی بیای اینطوری بیا. اگه خواستی پیاده هم بیای اینجوری بیا. ولم کردن. من میدونستم مجید داره عذاب میکشه. سختشه. اما واقعا خیلی لطف کردن. شاید اون موقع من خیلی ناراحت شدن ولی خیلی کار درستی کردن.

تقریبا یه دو ساعت هم باید پیاده میرفتم. تاکسی هم بخوای بیای باید سوار بشی بیای تا میدون ولیعصر بعد از اونجا سوار میشی میری فاطمی. دقیق یادمه کروکی کشیدن برام. کجا پیاده میشی. کجا سوار میشی. من یادمه یه قاب عینک رو اینطوری سوراخ کردن کردن تو کمربند من. پول خرد ریختن توش. گفتن اینم پول. دکمه رو باز میکنی. حالا بنظر ما چقدر راحت بود. حالا من نشسته بودم تمرین میکردم پول دربیارم نمیشد. دستام هم بزرگ بودن، پول نمیتونستم دربیارم.

بعد بعدا یاد گرفتم پول کاغذی بزارم راحت تره. حالا پول کاغذی بزارم، پول درشته. بعدا فهمیدم پسر این کارا چیه. برو سمت راننده اون خودش پولش رو برمیداره. یعنی مثلا اولش فکر میکردم خیلی زشته این کارا. بعد فهمیدم زشت چیه خب تو دست نداری دیگه. برو پیش راننده بگو بردار. اکثرا هم برنمیداشتن. نه آقا اختیار دارید. نمیدونم از کجا میفهمیدن من مجروح جنگم. میدیدن که من دارم ناراحت میشم برمیداشتن. خیلی احترام میزاشتن و این بازخوردش خیلی خوب بود. فهمیدم مردم هم خیلی دید بدی نسبت به آدم مجروح ندارن.

تقریبا یکسالی درگیر این داستان بودن و تو این یکسال روزی دوبار پانسمان صورت سعید رو عوض میکردن.

و بعد این داستان سعید و خانوادش از عمل کردن و بیمارستان منصرف شد فهمید دیگه کاری نمیتونن براش انجام بدن. سعید تصمیم گرفت دیگه عمل نکنه.

یه خورده این تیکه رو سریعتر میرم جلو چون اتفاقای عجیبی توش نیوفتاده تا برسیم به قسمت جالبتر قصمون.

سعید با یه گروهی میرن برای تاسیس بخش تخریب یگان ویژه بعثت

#توضیحات قطعنامه از زبون سعید

سازمان ملل قطعنامه ۵۹۸ رو اعلام کرد برای صلح بین ایران و عراق. عراق یه مدت بعدش قطعنامه رو پذیرفت. ایران گفت عراق تو ضعفه قطعنامه رو نپذیرفت. یه مدت گذشت عراق پذیرفته بود. ما نپذیرفتیم. ما تو جنگ بودیم. حالا ایران پذیرفت عراق گفت که ایران تو موقعیت ضعف پذیرفته. پس حمله کرد. منافقین از کردستان حمله کردن تحت عنوان فروغ جاویدان. بچه‌ها همه برگشتن. یه سریا موندن جنوب یه سریا رفتن غرب. تو کردستان مردم ایلام و همه کمک کردن فروغ جاویدان شکست خورد.

تازه عراق آتش بس رو پذیرفت. دوتاشون پذیرفتن. دیگه اون موقع نیروهای سازمان ملل اومدن و هیچ کس تیراندازی نکنه. آتش بس عملا اعلام شد و ما از جنگ اومدیم بیرون. ما الان با عراق صلح نکردیم. نه صلح کردیم نه دعوامون تموم شده. ما الان متاسفانه تو مرحله آتش بسیم. عراق متجاوز شناخته شد. عراق باید به ما خسارت میداد. اسیرامون رو آزاد میکرد. تکلیف مقتولامون رو مشخص میکرد. ما هم همینطور. یه سری کارها رو باید میکردیم که جنگ تموم بشه بعد ما قرارداد صلح ببندیم. ما با عراق هنوز تو صلح نیستیم. تو آتش بس هستیم.

بعد جنگ چندوقتی سعید تو خونه بوده  که خانوادش تصمیم میگیرن براش زن بگیرن.

سنت محل زندگیو خوانوادشون این بود که از بچگی یه پسر و دختر رو برای هم نشون میکردن.

واسه سعید هم همین قضیه بود. یه جورایی ناف بریده داشتن. یعنی وقتی دختری که به دنیا اومده تو آشناهاشون، خوانواده ها تو همون بچگی این دوتا بچه رو برای هم در نظر میگرفتن.

سعید با اون دختر خانم صحبت میکنن و میبینن که نمیتونن با هم باشن. اما نمیشد همینجوری بیخیالش بشه. بلاخره از بچگی اسمشون رو هم دیگه بوده. کسی خواستگاری اون دختر نمیرفته چون اسم سعید روش بوده. سعید نمیتونسته خواستگاری کسی بره چون میدونستن با یکی هست و باید یه جوری این توافقشون رو علنی میکردن که کمترین ضرر به هر خانواده وارد بشه.

یعنی باید خواستگاری میکردن و رسما خانواده دختر جواب رد به پسر بدن تا مشکلی برای اون دختر که در مقام مظلوم قرار گرفته بود ایجاد نشه.

حالا قضیه چی بوده؟

نه دختر نه پسر هیچکدوم خودشون تو تصمیم گیری نقشی نداشتن. خانواده ها طبق رسم و رسوم یه چیزی رو در نظر گرفته بودن که مورد تایید دختر و پسر هم نبود. سعید هم نمیخواست فقط بخاطر اینکه از بچگی اسمشون رو هم بوده اون دختر رو مجبور کنه سعید رو با شرایط جدیدی که داشت بپذیره. دوست داشت با کسی زندگی کنه که شرایطش رو بدونه و اونوقت قبولش کنه و دوسش داشته باشه.

بخاطر همین باید یه جوری این وصلت رو بهم میزدن. اما اگه سعید میگفت نمیخواد بره خواستگاری مردم نمیگفتن که به توافق نرسیدن. میگفتن یا دختر یه مشکلی داشته که پسر نرفته اون رو بگیره یا برعکسش.

بخاطر همین به صورت مصلحتی خانواده سعید از خانواده دختر خواستگاری رو انجام میدن و خانواده دختر هم خواستگاری رو رد میکنن و اعلام میکنن دو طرف به توافق نرسیدن. اینجوری مردم دیگه نمیتونستن چیزی رو به دختر و پسر نسبت بدن.

اما با توجه به شرایط سعید شروع میشه و یه سری حرفا به گوش خوانواده سعید میرسه که ناراحتشون میکنه.

مثلا میگفتن آره بابا حق داشتن دختر ندن به این پسر. کی زن این پسر میشه. نه دست داره نه صورت. معلوم نیست چند وقت دیگه زندست. دختر باید کل عمرش باید مراقبت و پرستاری بکنه از پسر و آخرشم معلوم نیست زندگیشون چی میشه و از این حرفا که خیلی ازمون دور نیستن و بلاخره هممون میشنویم از این حرفا.

سعید و خانوادشون هم اینو شنیده بودن و واقعا از این حرفا ناراحت بودن. سعید میدید که مادرش از این حرفا ناراحت میشه واسه همین تصمیم میگیره که دختر مورد علاقش رو پیدا کنه و ازدواج کنه.

آشنایی با همسر سعید

چند وقتی میگذره و عروسی دختر عمش میشه و میرن عروسی. توی عروسی سعید دوتا خواهر رو میبینه که یکی خیلی شیطون و یکی هم خیلی ساکت و آروم بوده که بعدا همین خانم ساکت و آروم میشه همسر سعید.

سعید شروع میکنه پرس و جو کردن و آمار درآوردن که این دختر خانم کیه و خانودش کین و کجا زندگی میکنن و این حرفا.

آخر شب عمش میگه یکی باید این دوتا خواهر رو برسونه خونشون. بنا بر این میشه که پسر عمه سعید یعنی برادر عروس اون شب اون دوتا خواهر رو برسونه خونه. سعید هرجوری با خودش حساب میکنه میبینه اگه پسر عمش اونا رو برسونه این دختر دیگه از دستش رفته و تمومه.

سعید میگه نه بزارید پسر عمه بمونه عروسی خواهرشه مگه چندبار براش اتفاق میوفته و این حرفا و بلاخره با هر ترفندی بود خودش اون دوتا خواهر رو میرسونه تا دم خونشون و همون شب آدرس خونه اونهارو یاد میگیره و بر میگرده خونه.

تقریبا یه روز با خودش سبک سنگین میکنه و میبینه نه مثی که واقعا دلش رفته. روش نمیشد به خانوادش بگه و قبلشم باید خیالش راحت میشد و تحقیق میکرد.

زنگ خواهرش زهرا میزنه که تازه بچه دار شده بود و میگه زهرا من میخوام ازدواج کنم دختری رو هم که دوست دارم پیدا کردم. میام دنبالت میارمت اینجا که بریم راجع بهش تحقیق کنیم.

خواهرشم که خیلی خوشحال میشه میگه باشه آماده میشم بیا.

صبح روز بعد ماشینشو میبره فرودگاه تو پارکینگ میزاره و یه بلیط میگیره به سمت تهران و دوتا بلیط میگیره واسه برگشت و میره خواهرشو بر میداره ۱ روزه میاره بروجن و از همون فرودگاه میرن دم خونه اون دختر خانم ها.

میره دم خونه اون دختر خانم و میگه این خونشونه. خواهرش بهش میگه خب اسمش چیه؟

سعید میگه نمیدونم. خواهر میگه خب چند تا دخترن؟ سعید میگه نمیدونم. فقط میدونم قدش حدودی چه قدره و موهاش چه شکلیه و قیافش حدودا چجوریه.

خواهر میگه خیلی خب بیا بریم تو ببینیم کیه کدومشونه. سعید میگه من که نمیام تو تو برو. واسه چی تورو آوردم؟

خواهرشم میره دم خونه ای که سعید بهش گفته بود و میگه یه لیوان آب میشه بدید بخورم تشنمه و اونا هم تعارف میزنن خواهرش بره تو و اونم میره. سعید تو ماشین از استرس و امید دل تو دلش نبود و هی ساعتو نگاه میکرد. نیم ساعت. یه ساعت. دو ساعت. هرچی میگذشت بیشتر نگران میشد تا یهو دید تق تق یکی میزنه به شیشه ماشین. نگاه میکنه میبینه آقاجونه.

آقاجون کی بوده. یکی از افراد مسنی بوده که سعید از جبهه میشناختتش و آقاجون هم سعید رو خیلی دوست داشته.

سعید پیاده میشه و بقل و خوش بش و آقاجون تو اینجا چیکار میکنی؟ حالت چطوره؟ چه خبرا؟

آقا جون میگه من خونم تو این محله تو اینجا چیکار میکنی؟

سعید میگه هیچی خواهرم رفته تو این خونه ته بن‌بست یه کار داشته منتظرشم بیاد بریم.

آقا جون میگه اون که خونه منه چیکار داشته خواهرت بیا بریم تو. سعید میگه نه نمیام منتظر میمونم آقاجون میگه بیخود مگه الکی تا اینجا اومدی تو خونه من نیای؟دستشو میگیره بر میدارتش میرنه تو خونه و یه یالا میگن و میشینن و خواهر سعید میگه این برادر منه و آقاجون هم میگه این پسر رفیق منه و با هم تو جبهه جنگیدیم و این حرفا

نشستن و یه سری حرف زدن و بلاخره خدافظی کردن اومدن بیرون خواهرش گفت منم پسندیدم خیلی دختر خوبیه.

سعید ۲۰ سالش بود و اون دختر ۱۸ سالش.

سعید میدونست عمش با خوانواده آقا جون اینا در ارتباطه و میشناستشون میره به عمش میگه عمش میگه که نه عمه اینا رسمشونه اول دختر بزرگتر رو شوهر بدن اون خواهر بزرگتر داره بیا بریم خواهر بزرگشو برات میگیرم سعید گفته نه عمه من همون دختر رو میخوام. عمش شروع میکنه دوتا دختر دیگه رو پیشنهاد دادن و سعید میگه یا اون دختر یا هیچکی. میفهمه عمش خیلی دلش نیست و بیخیالش میشه.

زهرا روز بعد به مامان باباش میگه و اونا خیلی ناراحت بودن که چرا سعید به خودشون نگفتن که یه کاری براش بکنن

زرین شهر یه امام جمعه ای داشت که سعید از جبهه میشناختش. این بنده خدا توی جنگ به سعید گفته بود من خودم میرم برات خواستگاری و خودم خطبه عقدت رو میخونم.

سعید راه میوفته میره ذوب آهن باباشو از سر کارش سوار میکنه و سر ظهر میره دم خونه این حاج آقا که روحانی هم بوده که بیا به حرفت وفا کن.

حاج آقا شروع میکنه با سعید حال و احوال و تئارف میکنه میرن تو و مهمونشون میشن ناهار میخورن و سعید داستان رو براش میگه و میگه اومدیم یه تحقیقی بکنید و سوال جواب کنید که اگه این دختر به سعید میخوره یه کاری انجام بدن.

حاج آقا میگه خب دختر کیو میگی؟ سعید میگه دختر کوچیکه آقاجون. حاجی میگه کی بهتر از آقاجون. دختراش طلا. خودش حرف نداره. من ۳۰ ساله میشناسمش. مشورت نمیخواد خوب جایی رفتی. سعید میگه خب یه استخاره کنید. حاجی میگه استخاره نمیخواد. خیالت راحت باشه. فقط یه داداش داره که ممکنه با اون به مشکل بخوری. وگرنه همه خانوادشون عالی و خوش اخلاقن و شروع میکنه دونه دونه راجع به همه اعضا خانواده آقاجون صحبت کردن.

سعید میگه خب با اون برادرش که به مشکل میخوریم چیکار کنیم؟ حاجی میگه میزنیم تو پوزش. دختر و خانواده به این خوبی رو بخاطر یه برادر که نمیشه ول کرد.

سعید میگه خیلی خب ممنون از لطفتون پس ما زحمتو کم میکنیم.

حاج آقا میگه نه بشین کارت دارم.

حاجی تلفن رو بر میداره زنگ میزنه به امام جمعه محلی که خونه آقاجون بود و بهشون میگه حاج آقا پیغام بفرست خونه آقاجون بگو داریم میایم خواستگاری.

سعید میگه حاج آقا من مادرمو نیاوردم خودم لباس درست نپوشیدم کاری نکردم هیچی نگرفتیم زشته اینجوری آخه خواهر و مادر من پدرمو در میارن اگه بفهمن اینجوری رفتیم خواستگاری.

حاج آقا میگه کاری نمیخوایم بکنیم که. دو کلام میخوایم بپرسیم ببینیم دختر میدن یا نه. بقیه کاراشو بعدا میکنیم. یالا یالا یالا.

راه میوفتن میرن سمت خونه امام جمعه محل آقا جون و اونو همراه میکنن و میرن خونه آقاجون واسه خواستگاری

میشینن و صحبت میکنن و اونا هم بله رو میگن.

حاج آقا یهو میگه خب مهریه تعیین کنید. بابای سعید میگه هرچی بگم ما میپذیریم. آقا جون میگه من این پسرو چند ساله میشناسم عین پسر خودمه هیچی نمیخواد خیالمون ازش راحته.

حاج آقا میگه اصن شما چیکاره اید که میخواید مهریه تعیین کنید؟ دختر خودش باید مهریشو بگه. اصن از کجا معلوم آقا جون دخترتو تو خجالت زورش نکردی؟ من باید خودم مطمئن بشم. سعید رنگ از روش میره. یه جوری نگاه حاج آقا میکنه میگه حاجی شما از طرف ما اومدی وصلت رو سر بدی نیومدی بهونه بیاری که.

حاجی بهش میگه خب شاید واقعا نخواد. شاید زورش کرده باشن. زوری که نمیشه بدون رضایت خودش. دختر رو بگید بیاد پشت پرده من میخوام باهاش حرف بزنم.

حاج آقا شروع میکنه صحبت کردن و میپرسه دختر جان تو اصن این پسر رو دیدی میدونی کیه؟ خودت بله دادی زورت نکردن؟ دختر هم میگه آره حاج آقا تو عروسی دیدمش و میشناسمش آره میخوامش.

حاج آقا میگه ببین دختر زورت نکرده باشن . این پسر وضعیتش همینه که میبینی داغونه نترس من پشت تو هم. منم اگه دختر داشتم شاید بهش نمیدادم ترس نداره راستشو بگو . بابات نزده باشدت نترسونده باشدت راستشو به من بگو. و یه مشته حرف دیگه.

خیالش که راحت میشه زورش نکردن میگه خیلی خب پس مهریه رو تعیین میکنن و تا پا میشن که برن که برادر عروس از راه میرسه. همونی که حاجی به سعید در موردش اولتیماتوم داده بود.

سعید خوشحال و خندون بر میگرده با باباش خونه و وقتی داستان رو میگن مادرش شاکی میشه میگه یعنی چی بدون من رفتید خواستگاری و خیلی ناراحت میشه.

بابای سعید به زنش میگه آخه زن این از بچگی کدوم کارش رو عقل و منطق بوده و حساب کتاب داشته که تو از این کارش ناراحت شدی؟

این بچه تکلیفش کی با خودش مشخص بوده که الان مشخص باشه؟

خوشحال باش که بلاخره یکیو پیدا کرده. اگه زیر بار زن گرفتن نمیرفت و میگفت ازدواج نمیکنم میخواستی چیکار کنی.؟

بلاخره باباش با یه داستانی مامانشو راضی میکنه و بهش میگه خوشحال باش که عروس دار شدی.

مامانش میگه خب کیه چه شکلیه الا و بلا من میخوام ببینمش.

سعید زنگ میزنه حاج آقایی که رفته بودن پیشش برده بودشون خواستگاری میگه حاج آقا مامان من گیر داده میخواد عروسشو ببینه چیکار کنیم؟

حاج آقا میگه طوری نیست هماهنگ میکنم همه باهم بریم پیششون.

روز بعد اینبار سعید با مامان و بابا و خانوادش راه میوفتن میرن پیش حاج آقا که باهاش برن خانواده سعید عروس رو ببینن.

حاج آقا هم میگه حالا که همتون اومدید بریم یه عقد هم ببندیم. بدون اینکه نظر سعید و خانوادشو بپرسه زنگ میزنه اینور اونور و میگه به مادر شهید اسماعیلی بگید سفره عقد آماده کنه بیاره خونه آقاجون.

پا میشن میرن خونه آقا جون و سعید با یه شلوار پشمی و کاپشن ساده و عروس هم با یه چادر رنگی میشینن پای سفره و حاج آقا هم عقدشون رو میخونه. بعد عقد حاج آقا در گوش سعید میگه واست عقدشم کردم که دیگه هیچکسی نتونه کاری بکنه برو خیالت راحت.

خانواده ها میگن اینجوری که نمیشه باید سریعا یه مهمونی و مراسم بگیرن و عقد رسمی بگیرن.

خانواده ها ساعت و روز تعیین میکنن و هرکدوم یه تعدادی مهمون نزدیک دعوت میکنن.

روز موعود سعید و خوانوادش با چهارتا اتوبوس میرن زرین شهر، شهری که خانواده عروس بودن و نزدیک ۶۰ کیلومتر فاصله داشته برای مهمونی عقد.

اون زمانا، مهمونی عقد رو ۴ عصر میگرفتن و تا ۶ هم تموم میشد. برنامه ای برای شام و این چیزا نبوده.

ساعت میشه ۶ و میبینن نخیر مراسم رو تموم نکردن. کاشف به عمل میاد که آقاجون گفته من میخوام برم جبهه یه سری کار دارم.

تو خونمم دختر مجرد دارم. عروس جوون تو خونه دارم. به این پسر هم نمیتونم بگم نیا زنتو ببینی که. باید زنتو همین امشب برداری ببری.

#خاطره شب عروسی

گفته بود الا بلا باید زن بگیری. خب حالا بهمن ماه بود. بروجن اون موقع برف میاد. برف اومده بود. خواهر بزرگ اون خانم یعنی عیال الان من با خواهر من دست به یکی میکنن میگن چاره‌ای نیست. امشب باید عروسی بگیریم و اگه مدیریتش هم نکنیم دردسر میشه. آقاجون هم حاضر نیست کوتاه بیاد شما باید این دخترو ببرید امروز. خواهرم میره به بابا مامانم میگه شما چی کار دارید من درستش میکنم. خب خواهر من خیلی آدم زرنگی، باهوشی خیلی آدم اجتماعی و سروزبون دار. دیگه دست به دست هم میدن با ملک خانم و بقیه کارو راه بندازن. حالا آقاجون هم شوهر دخترش، جانباز ۸۰ درصد میخواد عروسی بگیره. اومده یه بیرق امام حسین زده به پشت بوم خونش که هرکسی میخواد بیاد، بیاد که دعوته.

حالا مردمو چجوری راضی کنیم بمونن. این ۲۰۰ تایی که از بروجن اومدن به اسم عقد کنون اومدن. عقد کنون یعنی ۶ بعدازظهر تموم. حالا اینا هی بلند  میشن برن. هی اینا التماس میکنن که بمونین. اونا میگن شام درست نکردین زشته. خلاصه با چه خواهش و تمنایی، مهمونا مارو نگه میدارن که شما هم بمونید. تو این مدت هم خب ماشین میخوایم که عروسو ببره دیگه. پسر عموم یه پیکان غراضه داشت. من که ماشینم وانت بود. گفتم آقا این پیکانو درست کنید، گل بزنید عروسو باهاش ببریم. رفتن ربان خریدن گل زدن ولی به من کاری نداشتن. یعنی کاری نمیتونستم بکنم. همه به ما میگفتن کاری نداشته باش. منم حالا مثلا دوماد هم باید همه چی رو بدونم.

میدونی؟ آخه همیشه روتین باید مشکل رو همون لحظه حلش میکردیم. انگار بلد بودیم. انگار عادت داشتیم. میدونستیم وقتی مشکلی پیش میاد باید مشکل رو حل کنیم. نمیتونیم بندازیمش کنار. مسئله است که پیش اومده نمیتونیم دعوا کنیم دست ما نیست. باید حلش کنیم. نباید دعوا کنیم. بهتره که راه حلش رو پیدا کنیم و مدیریت کنیم. یه سری آدم مسئول غذا شدن. یه سری مسئول بزن و برقص شدن. یه سری دیگه رفتن پاسور آوردن تو اتاق بازی کردن.

یه حاج آقایی هم بود که از بروجن اومده بود اون شد ساقدوش ما. به ما راهنمایی کرد که اصلا عروسی چیه. تو اکثر عکسایی که هست من سرمو انداختم پایین، ایشون داره تو گوشم حرف میزنه. مثلا بچه‌های جنگ اومده بودن مجلس رو گرم کردن. یکی آواز خوند. یکی فلان کرد. نزاشتن به مردم سخت بگذره. زنونه هم که کار خودشون رو میکردن.

همه دست به دست هم دادن و مدیریت کردن. به جای اینکه همه بگن نمیشه و وقت نیست همه گفتن یالا میتونیم. نگران نباشید یه عروسیه دیگه. حالا ۶ ماه برنامه ریزی میکنن. آخرش هم به هم میخوره. مثلا مادرم زنگ زد که نیومده بود گفت برو خونه ما رخت خوابا آماده نیست، اونا رو آماده کنید تا ما میایم. مثلا خونه رو تمیز کن. مثلا اونور میپرسید کجا میرن. خب برن تو اون اتاق کوچیکه. بحث اینکه  خونه فلان دارن، نبود. خب برن اتاق فلان از چهارتا اتاقی که خونمون داره. خونه ما اینجوری معلوم میشد کجاست.

رختخوابمون رو اونا درست کردن. ماشین یکی دیگه درست کرد. هفتصد نفر اون شب ما شام دادیم. تو سه چهارتا خونه شام کم اومد، رفتن ساندویچ خریدن. ملک خانم کوکو درست کرده بود حتی که غذا کم نیاد.راه افتادن تموم رستورانا، ساندویچیا، یه پرس از این یه ده تا ساندویچ از اون. بالاخره هم مردمو شام دادن تا ۱۲ ۱ شب.

بلاخره عروسی تموم میشه و با یه داستانی اون شب عروس رو بر میدارن بر میگردن بروجن. همون شب هم برف اومده و بود و جاده بسته شده بود و داستانی داشتن تا ماشینا و اتوبوسا برسن بروجن.

سعید اون موقع ها توی بنیاد شهدا مسئول بخش مسکن مستضعفین بود. همه چی داشت عادی سپری میشد. تا خبر میدن که پروفسور تسیه قراره بیاد ایران و چندتا از مجروحین جنگ رو عمل بکنه. سعید هم جزو همین مجروحین بود. پروفسور تسیه کی بوده؟  بزرگترین جراح پلاستیک دنیا.

بچه اول سعید و خانومش به دنیا اومده بود و ۶ ماهش بود. خانواده سعید میگن این زن داره بچه شیر میده نباید تو استرس قرار بگیره. به خاطر همین به زنش میگن سعید برای یه کاری باید بره تهران و باباش و داداششم باهاش میرن.

پروفسور تسیه استخوان جمجمه سعید رو باز میکنه و از لایه تویی جمجمه سعید یه تیکه استخوان بر میدارن و میارن بیرون. بعد این استخوان رو مثل استخوان فک براش میسازن و توی صورت سعید کار میزان. این عمل نزدیک ۱۶ ساعت طول میکشه و با موفقیت انجام میشه. اما دوباره یه مدتی برای سعید توی معدش لوله میزارن و خورد و خوراکش از اون طریق انجام میشه تا استخوان فکش درست جوش بخوره و سر جاش قرار بگیره.

چند روزی از عمل میگذره بلاخره به خانم سعید میگن و تنها پا میشه میاد تهران و با همه دعوا میکنه که به چه حقی هیچی به من نگفتید و این کار رو انجام دادید. خیال کردید من میترسم؟ اگه میترسیدم که زنش نمیشدم و یه دعوای اساسی با همه میکنه.

تقریبا یک سالی کژدار مریض سعید و خانوادش با این داستان سر میکنن تا تقریبا سعید به حالت عادی خودش میرسه و تصمیم میگیره از کار کارمندی بیاد بیرون و برای خودش کار کنه.

اول از همه، تصمیم میگیره لوازم التحریری بزنه. مغازه رو راه میندازه و میره جلو تا یه اتفاقی میوفته.

#خاطره لوازم تحریری

یه بار یه بسته نوک مداد فروختم که بعد خیلی برام گرون تموم شد. یه دختر بچه‌ای اومد نوک مداد نوکی خرید و ظاهرا اشتباه خریده بود، باباش رو آورد که تهش شکسته مثلا ۷ بود ۵ بده و برش دار. من گفتم خب شکسته و نمیشه چرا از اون اول دخترت نگفته. گفت نه دخترم از تو ترسید و نگفته. خیلی برام گرون تموم شد.

گفتم یا این خیلی پدرسوخته ست که بخاطر یه بسته نوک مداد، میخواد کل غرور و شخصیت من رو بکوبه که دخترش ازم ترسیده یا واقعا ازم ترسیده که خب من لوازم تحریرم کلا با بچه‌ها سروکار دارم. مرض ندارم که بچه‌هارو بترسونم. طبیعیه که ازم بترسن. خب  این همه آدم طبیعی اطرافشون بعد میان منو میبینن تو یه مغازه فک و صورت داغون و دو تا دست داغون. خب طبیعیه بترسن. فهمیدم در هر دو صورت برای من بده و این کاسبی نون خوردن برام نداره.

بعد از اینکه لوازم تحریری رو میبنده میره مغازه ظروف لوازم کرایه میزنه و دو سه سالی هم اون مغازه رو داشت تا با درآمدش یه زمین کشاورزی هم میخره و شروع میکنه روش کار کردن.

تو همین بازه تصمیم میگیره بره دانشگاه و درس بخونه. کنکور میده میره دانشگاه پیام نور رشته مدیریت. رشته مدیریت اون چیزی نبود که علاقه داشت. سعید علاقش این بود که وکالت بخونه. کنکور که داده بود کسی که براش انتخاب رشته کرده بود گفته که من واست یه رشته نزدیک خونت انتخاب میکنم که بتونی بری و درس بخونی اذیت نشی. ولی اصلا نگاه نکرده بود که علاقه سعید چیه. بعد کمتر از یکسال هم سعید میبینه نه این رشته رو دوست داره. نه خرج زندگی میگذره. تصمیم میگیره تحصیل رو بیخیال بشه و سخت تر کار کنه تا دوباره بعدا تو یه موقعیت بهتر برگرده درسو بخونه.

زمین کشاورزی سودی نداشت و تا یه مدتی باید روش سرمایه گذاری میکرد تا به درآمد برسه.

اما پولی که از ظروف کرایه در میاورد در حد خرج زندگی بود و برای اینکه بتونه زمین کشاورزی رو به سود دهی برسونه به یه سرمایه ای نیاز داشت.

سعید به واسطه خانواده خانمش که توی خوزستان بودن میدونست یکسری از خوراکی هایی که تو بروجن به وفور وجود داره توی خوزستان نیست و اون میتونه مسیر این خوراکی هارو به خوزستان باز کنه و از فروش اینها توی خوزستان مسیر درآمدی جدیدی برای خودش ایجاد کنه.

با برادر خانمش یه مغازه ای توی خوزستان میزنه و سعید چیزایی مثل پنیر و کشک و قره قروت و ترشی و پولکی و نبات و مرغ محلی که تو خوزستان نیست و بین مردم هم خواهان داره رو میبره اونجا تا بفروشن. چندوقتی هم این کار رو انجام میده و تو مدتی که تو خوزستان میموند زد تو کار پیمانکاری ساختمانی و بازسازی و ساخت و ساز و این حرفه رو هم یاد گرفت. و البته که درآمد اصلیش هم از این پیمانکاری بود. خورد خورد کار میکرد و پول در میاورد میومد زمین کشاورزیشو بزرگتر و تجهیز تر میکرد.

تو این زمانا سعید ۲ تا دختر کوچیک داشت و یه مدت میدیدشونو یه مدت نمیدیدشون. یه خورده که وضعش بهتر شد مغازه خوزستان رو ول کرد و رفت تهران برای کارهای پیمانکاری.

واسه اینکه بتونه پول بیشتری پس انداز کنه شبا تو دفتر داداشش میخوابید و روزا هم به پروژه هایی که گرفته بود میرسید. ۳-۴ تا پروژه پیمانکاری از شهرداری گرفته بود و همشونم انجام داده بود و مشکلی نداشت. تا شهردار وقت تهران عوض میشه.

آخرین پروژه ای که از شهرداری میگیره بعد از اتمام کارش نزدیک ۲ ماه هی میبرنش و میارنش که پولشو بدن ولی مشخصا اذیتش میکنن و پولشو نمیدن. تا اینکه؟…

#خاطره شهرداری

رفتم شهرداری گفتم چرا پول منو نمیدید، حالا اینا فکر میکردن من به واسطه رفاقت با شهردار قبلی اومدنم. گفتن که انقدر اذیتت کنیم که بری، ما خودمون انقد رفیق داریم که بیاد این پولارو بخوره. تو باشی به اونا نمیرسه. گفتم مشکلتون اینه؟ شما پول من رو بدید من دیگه تو مناقصه شرکت نمیکنم. هرچی کارت شهرداری هست برای شما.  گفتن قطعی تصمیم همینه؟ گفتم آره. از اول میگفتید من انقدر راحت حلش میکردم.

گفتن تضمین میدی گفتم تضمین بالاتر از این که من دیگه شرکت کنم. بعدش دیگه کلا اینجور کارها رو گذاشتم کنار.

بعد از این کار هم برمیگرده شهرشون پیش خانوادشو تمرکز میکنه رو کشاورزی و این کار رو تخصصی شروع میکنه پیگیری کردن. از این زمان همین بس که چندین سال پشت سر هم میشه کشاورز نمونه استانشون و حتی کارآفرین نمونه هم میشه. آره همین سعیدی که خیلیا انتظار داشتن بعد از اون جراحات سنگینی که برداشته بود دیگه زنده نمونه الان زن و ۳  تا بچه داشت و کارآفرین نمونه استانشون شد. اما کور خوندید اگه فکر کنید به همین جا بسنده کرده.

دختر بزرگش که میرسه سال سوم دبیرستان سعید میگه که من میخوام کنکور بدم برم دانشگاه.

اوضاع اقتصادی خانوادش تامین شده بود و کار کشاورزیشم جوری بود که اگه خودش بالا سر کارش نمیبود کار به درستی انجام میشد و نبود سعید دیگه حس نمیشد.

سعید کنکور میده و دانشگاه شیراز رشته حقوق قبول میشه. همون رشته ای که دوست داشت اما شیراز دور بود. با این اوصاف میره و بعد از گذروندن یه سری داستان ها میتونه انتقالی بگیره بره اصفهان نزدیک خونشون.

تا این حد بگم که سعید رشته حقوق میخونه آزمون وکالت میده و الان وکیل پایه یک دادگستری هستش و جالب تر از همه اینکه الان وکیل خانواده های اسما درگذشتگان حادثه سانچی و در حقیقت مفقودین سانچی هستش.

حادثه ای که کاملا با اون چیزی که ما شنیدیم متفاوته. اگه دوست دارید در مورد این موضوع بدونید حتما به صفحه ابراهیم شیرانی توی اینستاگرام سر بزنید.

پایان داستان

خب

امیدوارم از این ۳ قسمتی که شنیدید لذت برده باشید. لازمه به یه سری چیزا یه اشاره ریزی داشته باشم.

سعید ازم خواست حتما به این موضوع اشاره کنم که توی بیمارستان حضرت فاطمه، اگه زحمت و دلسوزی و روحیه دادن پرستارای اونجا نبود معلوم نبود واسه سعید چه اتفاقی میوفتاد. پرستارا واقعا از جون براش مایه گذاشتن و مثل عزیزانشون از سعید مراقبت کردن.

توی اپیزود اول هم گفته بودم. من هیچ موقع از داستان های جنگ خوشم نمیومد چون نمیتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم.

همیشه فیلم هایی که از جنگ ایران و عراق میدیدم داستان های خشک و صحنه های خاک گرفته ای رو داشتن که هیچ احساسی توشون نبود. هیچ چیزی نداشتن که منو به خودشون جذب کنن.

اما قصه سعید منو جذب خودش کرد. اینکه واقعی بود. اینکه معجزه توش داشت. اینکه قدرت خواستن رو بهم نشون داد واقعا برام جذاب بود.

واسم جذاب بود چون چهره واقعی جنگ رو دیدم. دیدم که بابا اونا هم سوپر من نبودن. اونا هم از شیکم مادراشون بیرون اومده بودن. اونا هم با مادر پدرشون دعوا میکردن. اونا هم برای پدر مادراشون ناز میکردن.اونا هم اگه درد داشتن نمیتونستن دردشون رو مخفی کنن و خیلی موضوعات دیگه.

من اسم اینکه یه نفر بعد از اینکه مین تو دستش منفجر میشه و با اون شرایطی که شنیدید تا ۲ هفته بدون رسیدگی بهش زنده میمونرو هیچ چیزی بجز معجزه نمیتونم بزارم.

این قصه بهم نشون داد که اگه خدا یا هر آفریننده ای که شما اسمشو میزارید نخواد هیچ اتفاقی نمی افته. حتی اگه همه بدون شک بگن شما میمیمرید.

قصه سعید به من نشون داد که معجزه خدا همیشه وجود داره فقط باید بهتر ببینیم.

قصه سعید شعر: گر نگهدار من آن است که من میدانم. شیشه را در بقل سنگ نگه میدارد رو واسه من جا میندازه.

سعید قصه ما فقط یه نمایندست. یه نماینده از آدمایی که فکر میکردن کار درست همونیه که انجام دادن. کاری ندارم الان وضعیت چجوریه.. این آدما جونشونو وسط گذاشتن برای اون کاری که فکر میکردن درسته. خیلیاشون دغدغشون این بود که یه سری آدم اومدن تو کشور ما دارن هموطنامون رو میکشن و به اسارت میگیرن. اکثرشون برای جلوگیری از این اتفاق رفتن جنگ. رفتن تا خانواده و اطرافیان و هموطناشون کمتر اذیت بشن. آدمایی مثل سعید کم نیستن. کسایی که باید قدر دانشون باشیم و ازشون تشکر کنیم.

کسایی که میگن اگه برگردن عقب و ببینن داره چه اتفاقی میوفته باز هم همین کارو میکنن و از کشورشون دفاع میکنن.

به شخصه فکر میکنم کمترین تشکر من از سعید و سعیدها این بود که بتونم قصشو به گوش شما برسونم و بدونید که چه قهرمان هایی تو کشورمون داریم. قهرمان هایی که برای منافعشون نرفتن جنگ. بعد از جنگ هزار جور پست و مقام طلب نکردن و سعید کردن روی پای خودشون وایسن و باز هم برای کشورشون سازندگی کنن.

قصه سعید از اون قصه هاست که به نظر من جزو تاریخ ایرانه و همه باید بشنون و بدوننش نه بخاطر اینکه رویین تن بوده یا قدرت های ماورایی داشته. فقط بخاطر اینکه اون هم یه آدم معمولی بوده. یه آدم معمولی که در اوج معمولی نبودن سعی کرده با معمولی بودنش دنیای اطرافش رو جای قشنگ تری بکنه.

حتما نظرتون در مورد این اپیزود رو توی اپلیکیشن های پادگیر برامون کامنت کنید و اگه میخواید چیزی به سعید بگید هم بنویسید من تمام تلاشم رو میکنم که این پیغام هارو بهش انتقال بدم تا بخونتشون.

واقعا خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این اپیزود بدونم پس حتما حتما نظرتون رو برامون کامنت کنید.

چیزی که تا اینجا شنیدید اپیزود سوم و پایانی از قصه سریالی سعید شیرانی بود.

خوشحالم که تا اینجا اپیزود رو گوش دادید و امیدوارم از شنیدن این قصه لذت برده باشید.

پادکست راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادگیر و بات تلگرام راوی بشنوید.

اگه از راوی خوشتون میاد ممنون میشیم مارو به دوستاتون معرفی کنید و بهشون یاد بدید چجوری باید از اپلیکیشن های پادگیر مارو بشنون.

اگه دوست دارید در مورد قصه های راوی اطلاعات تکمیلی بخونید و در جریان عکس ها و خبر های مربوط به شخصیت های قصه های راوی باشید، حتما اینستاگرام مارو فالو کنید.

پیج اینستاگراممونو یه بازسازی اساسی کردیم و پست های مرتبط جالب هم میزاریم. مطمئنم از دنبال کردن پیجمون لذت میبرید.

پادکست راوی رایگان هستش اما راهی هم برای حمایت مالی در نظر گرفته شده. حمایت مالی شما خیلی به ما توی ادامه کارمون انرژی و انگیزه میده و پیشاپیش قدردان محبتتونیم.

ممنونیم از دواج که اسپانسر این اپیزود پادکست راوی شد.

قرارهای اپیزود

بعد شنیدن این اپیزود من با خودم چندتا قرار گزاشتم.

قرار اول

اینکه یه آدم چه لباسی میپوشه و جامعه چه برچسبی رو بهشون میزنه، نمیتونه مشخص کنه که ذات اون آدم چطوریه. حواسم باشه گول لباس و چیزی که جامعه میخواد بهم تحمیل بکنه رو نخورم و سعی کنم خودم اون آدم رو بر اساس شخصیت و نوع بودنش بشناسم یا حد اقل از تجربیات آدمایی که بهشون اعتماد دارم برای شناختن اون آدما استفاده کنم.

قرار دوم.

سعید بهم یاد داد که اصلا مهم نیست چه اتفاقی برای من افتاده. حتی اگه مین هم تو دستم منفجر بشه، باز منم که انتخاب میکنم با این اتفاق چجوری کنار بیام. این که کنج اوزلت بشینم یا برم کارآفرین بشم و یه آدم الهام بخش، فقط انتخاب منه و بر میگرده به اینکه خودم رو مسئول ساختن روحیم میدونم یا میزارم شرایط و آدمای دور و بر این کار رو برام بکن.

و قرار آخر

هیچ کسی اندازه خانوادم آدم واسم دل نمیسوزونه و تو سختیا ها حمایتم نمیکنه. قرار گذاشتم قدر خانوادمو بدونم و همیشه حواسم بهشون باشه.

 

و مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست.

اما

قصه آخرم این نیست

۰ ۰ votes
رأی دهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x