۲۴-غنچه استوارنیا

غنچه

نزدیکای نیروگاه … راننده خواست نوار کاست ضبط ماشین رو عوض کنه که نوار از دستش افتاد. خم شد نوارو برداشت و وقتی اومد بالا دید یه پیکان نارنجی روبروشه. واسه اینکه به پیکان نزنه فرمونو سریع پیچوند. زمین سر بود، شروع کردن لیز خوردن. داشت میرفت تو گارد ریل که یکی از سرنشینا گفت آقا فقط ترمز نکن. و راننده ترمز کرد تا توی گارد ریل نرن و ماشین کج شد و شروع کرد به ملق زدن.

انگار همه چیز آروم شده بود. بعد از ملق دوم غنچه درد عجیبی تو کمرش به وجود اومد و سرش به ستون عقب ماشین خورد و از هوش رفت.

چند دقیقه بعد که داشت به هوش میومد با خودش خدا خدا میکرد از ماشین بیرون نیاورده باشنش.

وقتی داشت با صدا زدنای راننده ماشین به هوش میومد و چشماشو باز میکرد آسمونو دید و یه صدایی توی سرش گفت به زندگی جدیدت خوش اومدی.

 

وقتتون بخیر

این قسمت بیست و چهارم راویه و من آرش کاویانی هستم. این اپیزود ۷ام تیر ماه دو صفر منتشر شده

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. قصه هایی که درس هاشون تلنگر هایی بهمون میزنن تا بهتر زندگی کنیم.

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر از جمله کست باکس و اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. اگه میخواید راوی رو به کسی معرفی کنید که اهل پادگیر نصب کردن نیست میتونید بات تلگرام پادکست راوی به آدرس @ravipodcastbot رو بهشون معرفی کنید.

از طریق اینستاگرام و سایت ما هم میتونید خبرهای تکمیلی در مورد قصه هارو ببینید و بخونید.

 

توی این اپیزود من قراره قصه دختری رو تعریف کنم که وقتی از سرگذشتش بشنویم تازه میفهمیم چقدر یه آدم میتونه قدرتمند باشه. قصه دختری که وقتی به شوق زندگی تو چشاش خیره میشی میفهمی که انگار تا حالا زندگی نکردی.

دختری که هیچ دخالتی تو اتفاقی که براش افتاد نداشت و به جای قربانی شرایط بودن اون رو پذیرفت و تلاش خودشو برای ساختن زندگیش کرد. غنچه وایساد تا معنی زندگی رو به همه نشون بده.

غنچه واسه من نماد ایستادگی و پذیرش هستش. یه جورایی… بزارید زیاد لو ندم. بریم تو قصه تا کامل بشنویدش. فقط قبلش یه چیزایی رو لازمه اشاره کنم.

 

واقعا دمتون گرم که مارو حمایت میکنید. هم شمایی که از ما حمایت مالی میکنید هم شمایی که تو شبکه های اجتماعی مارو به دوستاتون معرفی میکنید.

یه سری هم که دیگه گوشی دوستاشونو میگیرن نرم افزار پادگیر نصب میکنن و راوی رو برای دوستاشون سابسکرایب میکنن بعد منتظر میمونن یه اپیزودو گوش کنن بعد از دوستشون خدافظی میکنن. شمایی که تو این دسته اید خیلی چاکریم.

حالا اگه شما هم از شنیدن راوی لذت میبرید و دوست دارید این پادکست به حیاتش ادامه بده ۲تا انتخاب برای حمایت از ما دارید. حمایت مالی و حمایت معنوی.

حمایت معنوی به این شکله که مارو به دوستانتون که باهامون آشنا نیستن معرفی کنید و کمکشون کنید بتونن راوی رو گوش بدن. یادتون باشه که پادکست ها زمان های مرده رو به زنده ترین زمان های ممکن تبدیل میکنن.

مطمئنم با معرفی پادکست به بقیه نه تنها به ما که به دوستانتون هم دارید لطف میکنید.

حمایت مالی هم اینطوریه که از هرچقدر دوست داشتید از ۵هزار تومن تا ۵میلیارد تومن از ما حمایت مالی کنید.
چه داخل ایران باشید چه خارج از ایران. چه به تومن چه به یورو چه بیتکوین. هرجوری که امکانش رو داشته باشید میتونید از ما حمایت مالی کنید.

واقعا حمایت های مالیتون بوده که هزینه های مارو تو تولید پادکست کمک کرده و تونستیم تو این مسیر بمونیم.

حمایت هاتون دلگرممون میکنه و متوجه میشیم این چیزی که داریم تولید میکنیم اونقدر از نظر بقیه ارزشمنده که حاضر شدن حمایت مالی بهمون کنن. ممنونم از آترا، پونه، فرزانه، سودابه، البرز، مریم، مینو، کوروش، رضا، مینا، علی، داوود، فاطمه، امیرحسین، سروش، آبس، ایمان، آذر و پارسا عزیز و کلی مهربون دیگه که از ما توی سایت حامی باش حمایت مالی کردن. خوشحالیم که شمارو داریم.

دیدن حمایت هاتون به ما انرژی و انگیزه میده. امیدوارم با شنیدن اسم خودتون اینجا شما هم انرژی بگیرید.

اگه شما هم دوست دارید از ما حمایت مالی کنید و تا به الان این کارو انجام ندادید لینک سایت حامی باش که از اونجا میتونید حمایتتون رو به دست ما برسونید رو توی توضیحات این اپیزود گذاشتیم کافیه روش بزنید و وارد صفحه پادکست راوی توی سایت بشید و مبلغتون رو انتخاب و از درگاه بانکی پرداختش کنید. خلاصه که از حمایتتون ممنونیم.

آنچه در این مطلب میخوانید
3. ادامه داستان

شروع داستان

خیلی خب بریم سراغ قصه.

اسم واقعی دختر قصه ما غنچه استوارنیا هست.

قبل اینکه قصه رو شروع کنم یه توضیح کوتاه درمورد اسم اپیزودها بدم. اگه یک موقع اسم یکی از اپیزودها فقط اسم بود و فامیلی همراه خودش نداشت بدونید اون اسم، اسم مستعار هستش. چند نفری به من پیغام دادن که ما محسنی پیدا نکردیم که دانشگاه یزد درس خونده باشه و یه سری اتفاقا براش افتاده باشه و این همه مقاله نوشته باشه.

ما از اسم مستعار برای اون شخص استفاده کردیم و محسن اسم واقعی اون شخص نیست. پس اینو گوشه ذهنتون داشته باشید که وقتی از اسم کوچیک استفاده میکنیم اون اپیزود برای اسم مستعاره و اون کسی که صاحب قصه بوده نمیخواسته هویت واقعیش مشخص بشه.

برمیگردیم به قصه مون.

غنچه قصه ما متولد ۱۰ شهریور ۶۲ هستش.

پدر غنچه یه مرد شوخ و شیطون بود که کارهای تاسیسات یه کارخونه رو توی گیلان انجام میداد.

مادرش هم شاغل بود و تو یه کارخونه پارچه بافی مشغول بود.

غنچه فرزند دوم خانواده استوارنیا بود.

وقتی که به دنیا اومده بود، انگار نه انگار که به دنیا اومده بود. اونقدر آروم بود که حد نداشت. هیچ سر و صدایی نداشت و دردسری هم برای مادرش نداشت. دیگه اگه خیلی میخواست سر و صدا کنه گریه میکرد مامانش یه روسری مینداخته روش و بعد دو دقیقه خودکار خوابش میبرده.

به حدی غنچه ساکت بود که همه همسایه هاشون به امید اینکه بچشون ممکنه مثل غنچه آروم باشه بچه دار میشن و همگی هم گول میخورن.

من واقعا نمیدونم رو چه حساب این فکرو کردن. حدس میزنم بیشتر دنبال بهونه بودن برای بچه دار شدن که دیدن این یه گزینه مناسبه.

مادرش از دوماهگی غنچرو با خودش میبرده سر کار. توی کارخونشون برای خانم هایی که بچه کوچیک داشتن یه مهد کودک خیلی جمع و جور بود که چند نفری بودن تا از بچه ها مراقبت کنن.

و مادرا هم میتونستن بین ساعت کاری بیان یه سر به بچشون بزنن و اگه گشنشون شده بهشون شیر بدن و برگردن سر کارشون.

زندگی غنچه به همین منوال میگذره و کلی همه عاشقش میشن.

تو دو سالگیش همکارای مادرش برای اینکه تو سرویس رفتن به محل کار بتونن از خوشمزه بازی های غنچه لذت ببرن هر سری با دست پر میومدن تو سرویس.

یکی از خوراکی های لذت بخش برای همشون هم گوجه سبز بود.

چون هم غنچه گوجه سبز دوست داشت هم همکارای مادرش دوست داشتن گوجه سبز خوردن غنچه رو ببینن از بس صورتشو موقع خوردن گوجه سبز تو هم میکشید و به آلوچه هم میگفت آچوله و کلا بساط تفریح و سرگرمی تو سرویس محل کار مادرشو فراهم میکرد.

غنچه اینا توی خونشون ایوون داشتن و غنچه بیست چهاری کارش این بود که از این ایوون آوییزون بشه و یا بازی کنه یا دنبال حشرات مختلف بگرده.

عاشق این بود که براشون اسم بزاره و باهاشون صحبت کنه. از بس دختر خیال بافی بود برای کل این حشره ها اسم های مختلف میزاشت و باهاشون مکالمه و مشورت هم میکرد.

یه مدل حلزون تو شمال هست که پشتش صدف نداره و اونجا بهش میگن راب، من سرچ که کردم اسمش لیسه یا اسلاگ هست.

یه روز که با یه راب داشتن رو نرده های ایوون خونشون همفکری میکردن غنچه از رو نرده میوفته رو زمین پشت نرده و سرش میشکنه.

غنچه پنج ساله بود که محل کار پدرش عوض شد و اومدن تهران یه خونه نزدیک میدون سپاه گرفتن.

پدر و مادرش برای غنچه که بخاطر دور بودن از حشرات تو حیات خونشون ناراحت بود یه عالمه عروسک و فیگور حیوانای مختلف رو میگیرن با اونا سر گرم میشه تا دلتنگی حشرات از سرش بیوفته

غنچه علاوه بر آروم بودنش تو بچگی کم حرف و خجالتی هم بود. تا حدی که تو بچگی خیلی کم با بچه های دیگه دوست میشد و با هم همبازی میشدن.

تو تهران که بودن برادرش به دنیا میاد و غنچه هم سال اول ابتداییش رو تو تهران میگذرونه.

سال اول مدرسه این تیپی بود که قبل مدرسه همه دفتر و کتاباشو جلد متحد الشکل میکرد و همه دفتراشم از قبل سال تحصیلی میشست کل برگاشو کناره هاشو خط کشی میکرد.

شاید خیلی ها یادشون رفته باشه یا اصلا ندونن خط کشی دفتر چی بود.

اون زمانا دفترا فقط خط های اصلی رو داشت و کناره های دفتر یعنی سمت چپ و راست کاغذ خطی برای محدود کردن کاغذ نبود.

برای اینکه دفترا یک دست بشه و دانش آموزا توی یه محدوده خاص بنویسن و به قاب کاغذ عادت کنن معلما میگفتن صفحات دفترها باید خط کشی بشه.

خیلی زور بود خداییش دفتر میخریدی حالا باید میشستی یه عالمه خط کشیشم میکردی.

البته بعد یه مدت کم کم دفترایی اومد که این مشکل رو نداشتن.

اگه شما هم از این خاطره ها از دوران مدرستون دارید همین الان گوشیتونو در بیارید تو کامنتا بنویسید ببینیم چند نفریم که دفترامونو خط کشی میکردیم.

اسپانسر

اسپانسر این اپیزود پادکست راوی، برند ب آ هست. اگه از آدمایی باشید که دنیال غذای آماده هستن، حتما با ب آ آشنا هستید. تفاوت تو کیفیت و بسته بندی برند ب آ و بقیه تو همون نگاه اول متوجهمون میکنه که با یه محصول باکیفیت طرفیم.

استفاده از مواد اولیه و درجه یک بدون مواد نگهدارنده و استفاده از سختگیرانه ترین روش های تولید باعث شده کیفیت محصولات ب آ تضمین بشه. ب آ بیشتر از ۵۵ مدل محصول داره که هرکدوم جذابیت خودشون رو دارن و هرکسی با هر سلیقه ای میتونه از این محصولات استفاده کنه.

به جز فلافل و ناگت از محصولاتشون که من خیلی دوست دارم، همبرگر، میگو، مرغ کنتاکی، کتلت، کوفته برنجی، کوفته ریزه، انواع جوجه کباب و کباب کوبیده، پیاز کبابی و سوخاری و کلی خوشمزه باحال دیگه هم با بالاترین کیفیت تولید میکنن.

تولید تمام مواد غذاییشون هم به واسطه تکنولوژی انحصاریشون کمترین روغن رو استفاده  میکنن. فقط کافیه تو فر یا ماهیتابه گرمشون کنید که علاوه بر سالم بودنشون، از ترد و کریسپی بودنشون هم لذت ببرید.

کوکوسبزیشون رو هم خودم بهتون پیشنهاد میدم. دفعه اولی که خوردم رو کامل یادمه. اول از همه ظاهرش منو جذب کرد بعدش که تستش کردم، مزه ش منو کامل شیفته خودش کرد. مزه کوکو سبزی های مامانمو میداد که با عشق درست میکرد.

برای اینکه تنوع محصولاتشون رو ببینید میتونید به سایت و اینستاگرامشون سر بزنید. محصولاتشون رو هم میتونید از همه فروشگاه ها تهیه کنید. باعث افتخارمه که یه برند ایرانی که کاملا از محصولاتشون ایرانیه و از کارشون هم مطمینن رو بهتون معرفی میکنم.

خلاصه که اگه وقت زیادی برای آشپزی کردن ندارید و میخواید یه غذای خوشمزه و سریع و آسون بخورید که همه جا دردسترستون باشه، پیشنهاد میدم ب آ رو یادتون نره. کافیه یه بار محصولات ب آ رو تست کنید تا مثل من مشتری پر و پا قرصشون بشید.

ادامه داستان

تو اون سن این تیپی بود که وقتی یه کاری رو انجام میداد به انتهای اون کار فکر نمیکرد.

علاوه بر داستان خط کشی دفترا اینجوری بود که مثلا ۲۰ تا برگ سایز آ۴ رو تا میکردن با یه جلد بعد وسطش دوتا منگنه میزدن میشد یه دفتر ۴۰برگ.

وقتی میخواستیم ورق بکنیم بهتر بود از وسط دفتر بکنیم که از اون طرف آثار جرم باقی نزاریم.

غنچه هم رو همین حساب که رد پایی از خودش به جا نمیزاره روز اول مدرسه شروع کرد هی کاغذ میکند و با بغل دستی هاش موشک درست میکردن پرت میکردن هوا.

خیلی هم خوشحال و خندون.

تا حدی پیش رفت که دفتر ۴۰ برگش شده بود ۴برگ. یعنی بجز جلد ۲ تا کاغذ بزرگ دیگه توش بود.

هیچی دیگه.

اومد خونه و مامانشم دفترشو دید و یه صحبتایی با هم دیگه داشتن که احتمالا میدونید از چه جنسی بوده.

با همه شیطونی های این مدلی، سال اول مدرسه غنچه در حال گذر بود اما هیچ دوست صمیمی ای توی اون سال پیدا نکرده بود.

غنچه که توی تهران مدرسه میرفت مرتب مریض میشد و به قول اون موقعی ها آنژین میکرد. (اصطلاحی بوده که برای گلو دردهای شدید به کار میبردن.)

تقریبا به مدت سه ماه هر دو هفته یکبار پنی سیلین میزد. تا دیدن اینجوری نمیشه و باید یه کار اساسی بکنن. چندتا دکتر رفتن و بهشون گفتن لوزش چرک کرده و باید عملش کنن.

خانواده غنچه هم از مدرسه براش مرخصی میگیرن و میبرنش اتاق عمل.

تو اتاق عمل رفتن همانو یه غنچه با اخلاقیات جدید تحویل گرفتن همان.

قبل اینکه غنچه بره دوم دبستان دوباره محل کار پدرش عوض میشه و راه میوفتن میرن قزوین برای اینکه اونجا زندگی کنن.

غنچه وقتی رفت مدرسه انگار که یکی دیگه شده بود. هرچقدر تا ۷ سالگی خجالتی و کم حرف بود بعد از اون سن و با ورود به مدرسه غوغا کرد و کلی حرف زد و کلی هم دوست پیدا کرد.

غنچه ای که تنها دوستش تا اون سن خواهر بزرگترش بود، در حدی با دوستاش صمیمی شد که خانواده هاشونم با هم ارتباط خانوادگی پیدا میکردن و رفت و آمد داشتن.

سر کلاس همیشه داشت حرف میزد. مهم نبود کی بقل دستش باشه ،‌فقط کافی بود ۲ تا گوش داشته باشه تا غنچه یه دل سیر از هرچی که میتونست صحبت کنه.

شخصیت دختر همسایه تو کلاه قرمزی رو دیدید؟ دست و جیغ و هورا

یه چیزی تو اون مایه ها:دی

بعد معلما و همکلاسی هاشم از دستش شاکی بودن.

حواستون هست دیگه غنچه همیشه حرف میزد. بعد معلما وسط حرف زدن مچشو میگرفتن و میگفتن الان چی داشتیم میگفتیم و غنچه هرچی گفته بودنو عین طوطی واو به واو تکرار میکرد.

معلما فکر میکردن غنچه گوش نمیده ولی یه جورایی مولتی تسک بود و میتونست هم حرف بده هم گوش کنه.

اما همکلاسیاش اینجوری نبودن و چون به حرفای غنچه گوش میدادن دیگه درس رو متوجه نمیشدن.

رو همین حساب کل سال غنچه داشت تو کلاس بین نیمکتا پاسکاری میشد.

بعدا متوجه میشید که این خصلتش کجاها به کارش اومد.

فقط هم تو مدرسه اینجوری نبودا. تو خونه جوری بود که تا میومد سمت پدرش و پر حرفی میکرد پدرش که آدم فنی بود میگفت تو دوباره فکتو روغن کاری کردی؟ و غنچه با جواب آره به ادامه صحبتاش میپرداخت.

اون زمانا محدودیت ها و فشار های و ترس های بی معنی و عجیب قریبی اون دوران روی دانش آموزا بود.

غنچه نقاشیش خیلی خوب بود و هر کاغد و قلمی که دستش میومد رو شروع میکرد روش نقاشی میکشید.

#داستان نقاشی کشیدن غنچه از زبون خودش

من نقاشیم خیلی خوب بود بچه بودم بعد نقاشی دختر خیلی میکشیدم یعنی شاید به مد و فشن علاقه داشتم یعنی شاید اگه الان بود واقعا استعدادیابی میکردن مادر پدرا ولی خب اون موقع اینجوری نبود. بعد حالا هی دختر میکشیدم.

من دخترعموم هام ازم بزرگتر بودن بعد اونا آرایش میکردن و برای منم جذاب بود آرایش برای همین، خط چشم میکشیدم با اکلیل تهش رو درست میکردم. لباس های متفاوت میکشیدم یعنی مثلا صد تا دختر میکشیدم هیچ کدوم یک شکل نبودن. اینجوری بود که همه بچه ها دفترشون رو بهم میدادن که برامون از این دخترها بکش ببینیم. ذهنم خیلی خلاق بود.

اون موقع اینجوری هم انقد تنوع نبود. من یادمه میخواستیم بریم مهمونی دو تا لباس بود. مثل الان نبود که همه بچه ها یه عالم لباس دارن. اتفاقی که حالا افتاد سر کلاس دوم دبستان من هم بود، معلم ما رفت مرخصی زایمان، خانم جعفری هم بود اسمشون. ما عملا از بعد عید تا موقعی که امتحان ثلث سوم رو بدیم، ناظم ما میومد سر کلاس و کلاس رو اداره میکرد.

یه آدم خیلی خشنی بود، فامیلش رو یادم نیست چون فکر کنم خیلی تلاش کردم یادم بره این خاطره. یکی از بچه ها دفترشو آورده بود براش نقاشی بکشم. نمیدونم چی شد که رفت اینو به ناظمه نشون داد و ناظمه گفت این چیه و اصطلاح مستهجل رو به کار برد و حالا هرچیزی.

دفتر اون دختره رو که پاره کرد و بعدش اومد نمیدونی چه داستانی شد و دفتر منو گرفت و پاره کرد و بهم بد و بیراه گفت و اولیات باید بیاد و چرا این آرایش داره و این چیزا. مامان بابا ها هم اونموقع ها اینجوری نبود پشت بچه ها دربیان.

ولی این اخلاق از سرم نیوفتاد. من تا دبیرستان دفترام رو نگاه کنی، گوشه دفترم همش نقاشی بود. یادمه هم یه دفعه راهنمایی بودم گفتن میخواد بازرس بیاد و گفتن کتاباتون رو میبینن، مارو خیلی میترسوندن. یادمه یه شب مامانم و بابام و غزال تا صبح داشتن این نقاشی هارو پاک میکردن.

رژ لب زده بود مثلا برای میرزا رضا کرمانی و نقاشی های مختلف. که دیگه اون بیچاره ها یه شب نشستن پاک کردن آخر سر هم بازرس کتاب هارو ندید.

ولی اون موقع ها اینجوری نبود مامان باباها پشتمون باشه. مامان اینام میگفتن بازرس میاد اخراج میشی اینارو باید پاک کنیم. بعد من اون موقع ها شاگرد ممتازی بودم. درسم خیلی خوب بود. فقط انضباط منو همیشه با منت میدادن مامانم اینا خواهش میکردن و مثلا چون معدلش بیسته بهش خوب میدیم. باشه انضباطش رو حالا ۱۹ میدیم.

یعنی من از نظرشون اون زمان دانش آموز منضبطی نبودم. من مثلا مقنعه م رو جا میزاشتم تو جامیز. بعد مثلا فرداش که میخواستم برم مدرسه چندبار پیش اومده بود که ضبح پامیشدم میدیدم مقنعه ندارم. مدرسه هم که مارو بدون مقنعه راه نمیدادن. مامانم بیچاره باید میومد که راهم بدن. این مدلی بودم.

 

از سال چهارم دبستان مامانش تاکید خیلی زیادی روی دست خطش داشت.

بعد معلمشون اینچوری بود که همه سوالارو میگفت اینا تو دفترشون مینوشتن.

یه هفته قبل خرداد و امتحان های پایان ترم مامانش از رو دفتر تاریخش شروع میکنه ازش سوال پرسیدن.

هرچی به صفحات آخر دفتر میرسید میدید غنچه خرچنگ غورباقه تر نوشته بود.

از اونجایی که خیلی روی دست خطش حساس بود در عین ناباوری غنچه دفترشو جر میده و میگه شروع کن از اول نوشتن.

غنچه اشک میریخت و مینوشت. اما خودش میگه هم اون سال تاریخشو کامل حفظ بود هم تا الان دست خطش خیلی خوب مونده:دی.

خیلی ها یادشون نمیاد. خدارو شکر که یادشون نمیاد.

قدیم همه چیز صفی بود.

صف نون ساده ترین نوع صفی بود که هنوزم رایجه.

تو خونشون غنچه مسئول خرید نون بود و واقعا هم از تو صف وایسادن بیزار بود.

یه بار که تو صف بود از پشت شیشه داشت مراحل نون درست کردن نونواهارو نگاه میکرد میدید که همینجوری که دم تنور وایسادن گرمشون هست هی هم جم میخورن بیشتر گرمشون میشه و هی عرق میریزن. خودشو که میزاره جاشون میگه اگه یه لیوان آب تگری بود میخورد خیلی بهش میچسبید.

نونو که میگیره بر میگرده خونه و یه قابلمه آب میکنه میزاره فریزر و روز بعد که میره نون بگیره اون قالب یخ رو برای نونواها میبره و اینبار که نوبتش میشه اون یخ رو بهشون میده و میگه دیدم دیروز گرمتونه براتون یخ آوردم بندازید تو کلمنتون تا آب خنک بخورید جیگرتون حال بیاد.

نونوا ها از اینکه یه بچه اینجوری واسشون مرام گذاشته خیلی کیف میکنن و این میشه آغاز یه دوستی دو سر برد.

غنچه هر روز واسه نونواها یخ میبرد و اونا هم بدون صف بهش نون میدادن:دی

این بشر واقعا از بچگی مارکتینگ تو خونش بوده.

بیماری پدر غنچه

تقریبا از ده سالگی غنچه حال پدرش بد میشه و آزمایش که میدن متوجه میشن پدرش سرطان داره و دکترا میگن حتی با شیمی درمانی هم بیشتر از ۶ ماه زنده نمیمونه.

مادر و عمه غنچه تصمیم میگیرن بخاطر اینکه روحیه پدرش افت نکنه بهش داستان مدت زنده موندنشو نگن تا شاید معجزه ای رخ بده.

معجزه هم تا حدودی رخ داد و پدر غنچه تا ۲ سال تحت درمان بود اما روز به روز هم بخاطر شیمی درمانی هم رشد غده سرطانی ضعیف و ضعیف تر میشد تا تو سن ۳۹ سالگی با ۳تا فرزند به رحمت خدا میرن. روحشون شاد.

غنچه وسط سال تحصیلی بود و از غصه نبود پدر تا دو هفته مدرسه نمیره و تو خونه پیش مادر و خواهر و برادرش بود.

غم بزرگی بود از دست دادن پدر خانواده. حالا همه مسائل مربوط بهشون رو دوش مادرش بود. هم باید خرج خونه و زندگی رو در میاورد هم باید بچه هاشو بزرگ میکرد و تو درس و تحصیل حمایتشون میکرد.

واقعا شرایط سختی بود.

بعد ۲ هفته مدیر مدرسه غنچه اینا به همراه چندتا از معلما با یه سری از همکلاسی های غنچه میرن خونه غنچه اینا و بعد از تسلیت اون رو همراه میکنن و دوباره برش میگردونن مدرسه.

مادرش از ۷ صبح تا ۷شب سر کار بود. سر پروسه شیمی درمانی پدر خانواده بدجوری تو مذیقه قرار گرفته بودن و اکثر کارای خونه رو باید غنچه و خواهرش انجام میدادن تا بتونن مادرشونو حمایت کنن و از این بحران عبور کنن.

#داستان حق رو گرفتن تو دوم راهنمایی

من راهنمایی که بودم خیلی شاگرد زرنگی بودم ولی خب حاضرجواب بودم. اصلا زیر بار زور نمیرفتم کلا. با اینکه اصرار بر این بود که باید احترام به بزرگتر باشه. این یه طرف این دیگه معلمت هم هست باید بهش احترام بزاری. دری وری هم میگه باید بگی چشم

من نمیپذیرفتم. یادمه معلم ادبیاتمون یه چیزی گفت و خیلی تبعیض میزاشت. ما یکی از بچه ها بچه یکی از معلمای اون مدرسه بود و خب سوگلی همه معلما بود بخاطر این موضوع. و خب اون اشتباه میکرد اوکی بود ولی ما یه چیز کوچیک رو اشتباه میکردیم بد بود.

حالا من بلند شدم گفتم شما برای چی تبعیض قائل میشید بعد گفت تبعیض؟ معلممون قاطی کرد. منم گفتم بله که میگم من نمیدونم درسم خوبه و فلانه. اونم عصبی شد منو از کلاس اخراج کرد. اون زمان از کلاس احراج شدن برای یه بچه زرنگ خیلی چیز بدی بود و مامانم میگفت تو درس خونی باید هدفت درست باشه.

اون زمان زندگی هم که تحصیل محور بود. خلاصه گفت دو هفته از کلاس اخراجی. منم یادمه رفتم بیرون و در رو هم کوبیدم. رفتم خونه و به مامانم هم نگفتم. جلسه بعد هم من اصلا نرفتم. انتظار داشت برم خواهش کنم که راهم بده منم اصلا نرفته بودم.

دیگه اخرش مدیرمون زنگ زد به مامانم که پاشید بیاید غنچه اخراجه. ببین مثلا اینجوری بود که امتحان های سال سوم، مثلا من تو المپیاد ریاضی تو قزوین دوم شده بودم. تو داری برای مدرسه هم مقام میاری خب براشون خوبه دیگه. تمرکزم هم رو درس بود فقط میگم مشکل این بود که حاضر جواب بودم.

در عین حال مدیرمون حاضر نبود منو بفرسته جای دیگه. من مشکلی نداشتم سریع ثبت نامم میکردن. خلاصه مامانمو صدا کردن و مامانم اینجوری بود که ببخشیدش بعد من هی میگفتم چرا اخه من؟ اصلا من مقصر نبودم. آخرش با همون ببخشید مامانم گذاشت این خانم برم سر کلاس.

نکته جالب اینکه سال بعد ایشون شد معلم ادبیاتمون دوباره. بعد من انشا خیلی خوب مینوشتم. خیلی خوب بود. شاید چون از بچگی خیلی کتاب میخوندم. بعد ایشون معلم انشا هم بود. همیشه نادیده گرفته میشد انشام. هی منم لجم گرفته میشد که بابا من انشا به این خوبی نوشتم.

سال سوم این خانم از مدرسه ما رفت و یه معلم جدید اومد و خب ایشون هم ذهنش خالی بود که نمیشناخت کسی رو. اولین باری که موضوع داد و انشای منو خوند، همینجوری متحیر موند و گفت آفرین و تو نوشتی و من واقعا تا عمر دارم مدیونشم.

باعث شد این استعداد ادبیات که داشت از بین میرفت رو زنده کرد و مدام با من کار میکرد. مامانم رو صدا کرد و بهش گفت انشام خیلی خوبه. اون سال انشای من رو فرستادن مسابقات کشور. موضوعش نامه سرگشاده بود. انشام اول شد و کلی سر و صدا کرد که یه بچه ۱۳ ۱۴ ساله یه همچین انشایی نوشته.

 

یکی از دلایلی که غنچه انشای خوبی داشت این بود که از اول سال دوم راهنمایی شروع کرده بود هر شب تو یه دفتر خاطرات و اتفاقات روزانشو مینوشت و از دید کل خانواده قایمش میکرد.

موفقیت های غنچه همینجوری ادامه داشت. تو سال سوم راهنمایی توی المپیاد ریاضی نفر دوم شد.

کلا هم تو کتش نمیرفت که کسی فقط بخاطر اینکه بزرگتر هستش و سلیقه اون آدم یه جوری حکم میکنه حرفی رو بزنه که مجبور باشه بهش عمل کنه. میخواد مدیر و معلمای مدرسه باشه یا مامانش.

مثلا تو مدرسه بهشون چون دختر بودن اجازه نمیدادن فوتبال بازی کنن.

اون زمان هم کارتون اصلی تلویزیون فوتبالیستا بود و همزمان با جام جهانی هم شده بود. غنچه هم عاشق تیم ایتالیا بود. پائولو مالدینی، روبرتو باجو، گتوزو و یه سری دیگه. حتی یه دفتر داشت عکسای این بازیکنارو میچسبوند توش و میبرد مدرسه به دوستاشم نشون میداد و حسابی اونارو برای همبازی فوتبال شدنش هوایی میکرد.

زنگ های ورزش توپ والیبال بهشون میدادن والیبال بازی کنن اینا مینداختن زمین و شروع میکردن فوتبال بازی کردن.

هی معلم ورزش و ناظم بهشون گیر میدادن اینا هم انگار نه انگار. گوششون بدهکار نبود کار خودشونو میکردن:دی

تو خونه هم یه اینجور داستانی بود.

غنچه وارد دبیرستان شده بود و تو اوج بلوغ مادرش هم چون دیگه مسئولیتش سنگین تر شده بود خیلی بچه هارو کنترل میکرد.

خواهر بزرگترش خیلی منعطف بود و هرچیزی مادرش میگفت رو گوش میکرد اما غنچه اینجوری نبود و لج میکرد اون چیزایی که مادرش میگفت رو انجام نمیداد.

البته فقط با مادرش هم اینجوری نبودا. با خواهرشم اره بده تیشه بگیر بودن.تا دو سه سالی هم اینجوری بود و مدارا میکردن با هم.

یه روز که از دبیرستان بر میگرده خونه میبینه مامانش به شدت عصبانیه.

کاشف به عمل میاد که مادرش رفته تو اتاقش و یکی از دفترچه خاطراتاشو پیدا کرده و نشسته کلشو خونده.

غنچه فقط تعداد نفس های روزانشو تو اون دفتر نمینوشت.

از اینکه کجا ها رفته با کیا حرف زده تو خیابون چی دیده چی بهش گفتن چی بهشون گفته و همه چی.

بدون هیچ واکنشی نسبت به مادرش میره تو اتاقش و مامانش میاد تو اتاقش و شروع میکنه .

# داستان خاطره و اختراع خط

که اینا کین. تو داری چی کار میکنی. حالا اون موقع زمان ما خیلی خفقان بود وگرنه الان که نگاه میکنم خیلی طبیعیه برای اون سن این چیزا. خلاصه. من اون شب گریه کردم و دیدم من خیلی دفترچه خاطرات دارم. سه چهار سال بود مینوشتم. اونارو رفتم قایم کردمو اینم دیدم که یه دونه دارم که میخوام هر شب توش بنویسم. نمیتونم که هر شب قایمش کنم دوباره بردارم.

گذاشتمش تو کیفم و بردمش مدرسه. حالا از شانسمون گفتن میخوان کیف هارو میگردن. گفتم وای خاک تو سرم که حالا الان اینو چی کار کنم. دیگه بیوفته دست مدرسه من پشت گوشم رو دیدم دفتر دیدم. حالا باز با مامان میشه یه حرکتی زد.

تو نمیدونی من دیدم دارم اون کلاسو میگردن، این دفتر رو برداشتم رفتم اونور مدرسه اون زیر قایم کنم. واقعا استرس کشیدم یعنی الان که فک میکنم حالم بهم میخوره که برای این دفتر چرا باید انقد حرص بخورم. خلاصه این مشکل رو هم که رد کردم اومدم خونه دیدم نه اینجوری هم نمیشه هر روز ببرم مدرسه استرس بکشم .خونه هم که نمیشه.

میگن آدم تو محدودیت ها ستاره میشه، من یه الفبای کامل اختراع کردم و خلاصه با یه الفبای جدید شروع کردم به خاطره نوشتم. مثلا مینوشتم با مهدیه داشتم میرفتیم فلان جا بعد یه دفعه خط عوض میشد دوباره مثلا اومدم خونه نهار فلان خوردیم بعد رفتم بیرون بعد دوباره خط عوض میشد.

ولی خودشون رو هم میکشتن میدونستم که کسی نمیتونست بخونه.

 

واقعا آدم همیشه تو محدودیت ها ستاره میشه

یه چیزایی راجع به ترس گفتم اینجا میخوام تکمیلش کنم.

یه مشکلی که هم سن و سالای ما خیلی تجربش کردن و تجربه ترس و سرکوب درونی هست.

اون موقع ها گشت ارشاد یه معادل خیلی ترسناکتر داشت به اسم کمیته.

دختر و پسر با هم راه میرفتن بهشون گیر میدادن و تا نسبتشونو متوجه نمیشدن بیخیالشون نمیشدن.

یا یه خانمی یه مقدار موهاش بیرون بود همونجا براش قیچی میکردن که دیگه بیرون نباشه.

آقایون آستین کوتاه میپوشیدن جرم بود.

احتمالا تو فیلما دیدید.

یه بار غنچه با خانواده و دوستاش رفته بودن یه پارکی و غنچه و خواهرشو دوستاش رفته بودن پارک.

غنچه موهاش تا کمرش بود تو هیچ روسری و مقنعه ای هم نمیشد قایمش کنه بلاخره یه بخشی از موهاش میزد بیرون.

چشتون روز بد نبینه یه خانومی از همین کمیته ای ها میبینتش و بهش گیر میده میگه موهات چرا از روسریت بیرونه. میاد میگیرتش و میگه باید قیچیش کنم.

غنچه هم رو موهاش حساس بود عجیب.

هی موهای غنچه رو میخواست بگیره قیچی کنه غنچه گریه میکرد و فرار میکرد. خواهرش و اینا سعی میکردن خانومرو بیخیال کنن. ولی ول کن نبود.

یکی از دوستاش رفته بود به خانوادشون خبر داده بود و مادر غنچه رسید پیششون.

بعد بلاخره با پادر میونی مامان غنچه خانوم کمیته ای ول میکنه و میره.

اما از این به بعد مامان غنچه بخاطر اینکه دیگه حوصله اینو نداشت دوباره ناراحتی و درگیر شدن غنچه رو ببینه خودش میشه یه پا کمیته و قبل اینکه غنچه از خونه بیرون بره دبل چکش میکرد که مشکلی نداشته باشه و اگه گیر داشت رفعش میکرد.

فکر میکنم برای اکثرتون این اتفاق افتاده باشه که به واسطه تجربه یک ترس خیلی مواقع از یه خط فکری ای پیروی کردید که نه دوسش دارید نه بهش اعتقاد دارید و نه باهاش راحتید.

تو زندان هم یه اینجور اتفاقایی میوفته دیگه. همرو از انفرادی میترسونن تا بتونن زندانی هارو مطیع سیستم مدیریت زندان کنن.

البته راه دوری نریم. خود بدن هم تا اونجایی که میدونم این سیستم رو داره. بگذریم.

دوران تحصیل در دانشگاه

سال کنکورش رسیده بود و میدونست با توجه به شرایط مالیش حتما باید دانشگاه دولتی قبول بشه و نمیتونه رو دست خانوادش یه خرج جدید بزاره.

بخاطر همین شروع میکنه با جدیت به درس خوندن و میتونه تو رشته بهداشت حرفه ای دانشگاه دولتی قزوین قبول بشه.

برای اینکه بتونه یه سری از خرجای خودش رو مدیریت کنه میره تو یه شرکت کامپیوتری و کارهای تایپشون رو انجام میده.

دوران تحصیلش به درس خوندن و کار و مراقبت از برادر کوچیکترش میگذره.

تقریبا دیگه پروسه ثبت نام و کنترل کارهای برادرش رو سپرده بودن به غنچه. چون خواهرش ازدواج کرده بود و رفته بود و غنچه و برادرش و مامانش تو خونه بودن.

غنچه هم دقیقا برعکس رفتاری که برای خودش شده بود رو با معلما و مدیر انجام میداد.

یه بار برادرش که استقلالی بود رو دیوار مدرسه با ذغال نوشته بود زنده باد استقلال، خاک تو سر اسم یکی از معلماشونو نوشته بود که پرسپولیسی بود.

از مدرسه زنگ میزنن خونشون و میگن بیاید که برادرتون این کارو کرده.

غنچه هم پا میشه میره و بجای اینکه طرف مدرسه رو بگیره پشت برادرش در میاد و شروع میکنه داد و قال کردن که شما از کجا مطمئنید این بچه این کارو نکرده شما این بچه رو یتیم گیر آوردید میخواید همه چیزو بندازید گردن برادر من و اینا. آخرشم میگه من خط شناس میارم تشخیص بده بعدم ازتون شکایت میکنم که در نهایت با عذر خواهی کردن مدیر و ناظم از غنچه و برادرش بر میگردن خونه.

درس و دانشگاهشم خیلی نرمال و عادی میرفت و میومد تا تیرماه ۸۳ دانشگاهش تموم شد.

دانشگاه که تموم شد تایم خالی بیشتری پیدا کرد و با یکی از دوستاش گفتن میرن تهران از بازار لباس میخرن میارن خونه و شو لباس راه میندازن و میفروشن.

سری اول که این کارو کردن غنچه اومد نشست خونه و زنگ همه دوستاش زد و گفت که یه اینجور شویی راه انداختن میتونن بیان لباسای جدید با قیمت خیلی خوب بخرن. واقعا هم نسبت به مغازه های قزوین قیمتشون خیلی بهتر بود و واسه خریدارا هم سود بود.

سری اول خیلی زود لباساشون فروش رفت و ماه بعد که دوباره زنگ زد به دوستا و آشناهاش همشون با خودشون چندتا دیگه از دوستاشونم آوردن و همینطوری تعداد مشتریاشون بیشتر شد.

سری سوم که اومد تهران تو شلوغی بازار بود و خریداشون تا شب طول کشید و گفت میره خونه یکی از اقوامش صبح برمیگرده.

شب خونه فامیلشون میخوابه و صبح که بیدار میشه تو فکرش بود حالا که تهرانه بره بازار و بازم بگرده خرید کنه و دست پر تر برگرده قزوین.

تصادف و آسیب دیدن غنچه

۱۵ آذر بود و زمستون زودتر از موعد با سرما و بارون خودشو نشون داده بود. آماده شد و خواست راه بیوفته بره بازار که مادرش بهش زنگ میزنه و میگه داییت تو رشت سکته کرده و من باید برم رشت. داداشت از مدرسه برگرده تو خونه تنهاست تو هم زودتر برگرد خونه.

غنچه هم با خودش میگه مثی که بازار رفتن قسمت نیست و میره میدون آزادی تهران که راه بیوفته بره با تاکسی قزوین.

غنچه سوار یه پیکان  میشه و کلا اون ماشین با ۳ تا مسافر یعنی دوتا عقب و یکی جلو راه میوفته و میره به سمت قزوین.

ترکیب سرما و بارون شب قبل زمین رو لغزنده کرده بود و یه لحظه حواس پرتی ممکن بود کار دست هر کسی بده.

نزدیکای نیروگاه شهید رجایی بودن. بیشتر راه رو رفته بودن و خیلی کم مونده بود تا قزوین.

ضبط راننده نوار کاستی بود و یه سمتش تموم میشه و وقتی میخواد نوار رو برگردونه و اون سمتش رو پخش کنه نوار از دستش میوفته کف ماشین.

راننده جلوشو چک میکنه که یه موقع مشکلی پیش نیاد و سرشو میبره پایین تا دنبال نوار بگرده و گشتنش یه مقدار طول میکشه. وقتی سرشو میاره بالا میبینه یه ماشین دو قدمیشه و با ترمز گرفتن نمیتونه از خوردن بهش جلوگیری کنه. تو لحظه تصمیم میگیره فرمون رو بگیره سمت چپ. ماشین میاد سمت چپ و راننده هول میشه دوباره سریع فرمونو میپیچونه تا بتونن مستقیم برن که ماشین شروع میکنه به لیز خوردن و دور خودشون چرخیدن.

یکی از سرنشین های تاکسی میگه آقا ترمز نگیریاااا.

اما راننده از ترس چرخیدن ماشین دور خودش ترمز میگیره و ماشین از پهلو بلند میشه رو هوا و شروع میکنه ملق خوردن.

صدای بلندی از خوردن ماشین به گارد ریل و خوردن سقف ماشین به زمین بلند میشد، هنوز تو گوش غنچه است.

انگار زمان کند شده بود و میتونست همه چیزو با جزئیات ببینه. بعد از بار دومی که سقف ماشین با شدت به زمین خورد و بلند شد دوباره هوا غنچه گرمای عجیبی رو توی قفسه سینش حس میکنه و درجا از هوش میره.

کم کم یه صدای محوی و میشنوه که میگه خانم پاشو. توروخدا به هوش بیا.هرچی این صدا واضح و بلند تر میشد چشماشم میتونست واضح تر ببینه. تصویر محوی از یکی رو میدید که میزد تو سر خودش و داد میزد که خانم توروخدا بیدار شو. غنچه کنار خیابون رو زمین خوابیده بود و یکی دیگه از مسافرا کمرشو گرفته بود و داد میزد کمرم کمرم.

راننده با ترس و استرس بهش میگه خانم چطوری شما. غنچه میگه من خوبم بقیه چطورن؟

راننده میگه همه سالمن فقط شما از هوش رفتی و ماشین منم که داغون شده.

غنچه که کلی درد داشت به زحمت سرشو میچرخونه و میبینه ماشین دقیقا از همون جایی که اون نشسته بوده مچاله شده بود و با دیدن اون صحنه بدجوری ترسید. حس میکرد که زانو هاش هنوز خم هستن مثل وقتی که تو ماشین نشسته بودن.تلاش میکنه که خودش صافشون کنه نمیتونه. به راننده آدمای دوروبرش میگه زانو هامو صاف کنید من نمیتونم صافشون کنم.

راننده بهش میگه خانم زانوهات صافه که چی میگی؟

اینو که میگن غنچه دست میزنه به پاهاش و میبینه حسشون نمیکنه.

همون لحظه متوجه میشه چه اتفاقی براش افتاده. چون تا حدودی درسشو خونده بود و میدونست که بخاطر بیرون آوردن غیر اصولیش از ماشین و شدت تصادف احتمالا نخاعش آسیب دیده و نمیتونه پاشو حس کنه.

میدونست که اگه یه اینجور اتفاقی برای کسی بیوفته نباید خودشون بیرونش بیارن و باید گروه های امدادی رو خبر کرد تا اون فرد رو به صورت امن بیرون بیرون.

و ممکنه فقط بخاطر همین نا امن بیرون آوردن این مشکل براش به وجود اومده باشه چون خیلی از تصادفات این شکلی بوده که با بیرون آوردن اصولی و درست هیچ آسیبی به فرد وارد نشده و بعد دو روز بیمارستان بودن مرخص شده. اما اون راننده و مسافرا از روی دلسوزی کاری کرده بودن که جبران کردنش امکان پذیر نبود.

نزدیک ۴۵ دقیقه بود با اورژانس تماس گرفته بودن و هنوز خبری از اونا نبود. غنچه مدام از هوش میرفت و به هوش میومد.تو همین مدت با گوشی غنچه خانوادشو خبر کردن تا بره پیش غنچه. چون روبروی نیروگاه شهید رجایی بودن اونا متوجه شده بودن و آمبولانسشونو فرستاده بودن تا غنچه رو به بیمارستان انتقال بده.

غنچه رو ساعت ۱۲:۳۰ میرسونن اورژانس بیمارستان شهید رجایی. فشار خونشو میگیرن و میبینن خیلی فشارش پایینه.

خانواده غنچه بجز مامانش میرسن بیمارستان و اونجا کارهاشو پیگیری میکنن.

بعد از عکس برداری و معاینه متوجه میشن چهارتا از دنده هاش شکسته و بخش زیادی از ریه شو خون گرفته بود بخاطر خون ریزی داخلی.

بیمارستان شهید رجایی جوابش میکنن و میگن با این دختر تا فردا صبح بیشتر دووم نمیاره و پذیرشش نمیکنن و گوشه اورژانس میمونه.

غنچه مدام به هوش میومد و میگفت سردمه و از هوش میرفت.

به غنچه یه پتو داده بودن و مدام میگفت سردشه. برادرش رفته بود دنبال پتو بیشتر چون هی میگفت سردشه که با پرستارا دعواش شده بود چون میگفتن و ما هم به هر بیمار یه پتو بیشتر نمیدیم.

خانوادش وقتی دیدن اونجا نمیتونن برای خواهرشون کاری بکنن پرس و جو میکنن از دکترا و بر اساس شدت و نوع جراحتش بهشون پیشنهاد میدن غنچه رو انتقال بدن به بیمارستان آراد تهران.

میگفتن اگه قرار باشه زنده بمونه اونجا تنها جاییه که بتونن براش کاری بکنن.

تقریبا ساعت ۶ عصر با آمبولانس راه میوفتن تا غنچه رو انتقال بدن به بیمارستان آراد. توی راه بخاطر مدت زمان طولانی خونریزی ریه هاش نفس کشیدنش ارادی شده بود. یعنی اگه از هوش میرفت دیگه نمیتونست نفس بکشه و میمرد.

بخاطر همین پزشکی که همراهشون توی آمبولانس بود مرتب با غنچه صحبت میکرد و ازش حرف میکشید تا غنچه رو هوشیار نگه داره. حتی چندباری از هوش رفت که اون پزشک محکم میزد تو گوشش تا نزاره هوشیاریش بده.

و همین نگه داشتن هوشیاری توسط پزشک آمبولانس باعث میشه که غنچه زنده بمونه و به قول خودش اون دوساعت توی آمبولانس نقطه عطفی در مورد زندگیشه.

از بیمارستان شهید رجایی که راه افتادن خواهرش به مادرش گفته بود مستقیم بره بیمارستان آراد و نیاد قزوین.

مامان غنچه تو بیمارستان آراد منتظر بود تا دخترشو ببینه. و غنچه تو کل مسیر فقط راجع به این با اون دکتر صحبت میکرد که اگه امروز روز آخر زنده بودنشه دوست داره برای آخرین بار هم که شده مامانشو ببینه و بغل کنه و صداشو بشنوه.

وقتی میرسن بیمارستان و مامان غنچه همون دم آمبولانس بچشو صدا میزنه و میگه غنچه جون و میبوستش، انگار غنچه دیگه خیالش راحت میشه. واقعا دیگه زنده موندن یا نموندن براش فرقی نمیکرد و همون جا از هوش میره.

به محض ورودش به اورژانس انتقالش میدن به آی سی یو و دو طرف پهلوش رو سوراخ میکنن و خون ریه اش رو تخلیه میکنن و نفس کشیدن های غنچه رو روال میوفته و به هوش میاد.

با وجود درد شدیدی که تو بدنش داشته بهش میگن تا خون تو ریش کامل تخلیه نشه نمیتونن عملش کنن و باید بیشتر سرفه کنه تا خون ها زودتر تخلیه بشه.

وقتی تو آی سی یو بود فقط به مادرش اجازه دادن که بیاد ببینتش و بهش روحیه بده. تقریبا پروسه تخلیه ریه ش دو هفته طول میکشه و بعد دو هفته میبرنش اتاق عمل و تو کمرش پلاتین میزارن و یه سری کارهای دیگه رو انجام میدن و بعدش انتقالش میدن به بخش و همون روز اول دکتر معالجش میاد و بهش میگه دخترم میخوام یه شرایطی رو برات توضیح بدم.

غنچه هم چون یه مقدار درسشو خونده بود به دکتر میگه نمیخواد آقای دکتر خودم میدونم چه اتفاقی برام افتاده لازم به توضیح نیست.

تقریبا بعد یکماه تقریبا میبینن که پلاتین های کمرش حساسیت داده بود و پس زده بود و اونجا دوباره جراحی کرد و یه کارایی کردن.

همون تایم زخم بستر هم شد و مجبور شدن زخم بسترشم عمل کنن بخاطر داروهایی که غنچه مصرف میکرد بدنش ضعیف شده بود و دکتر گفته بود غنچه هر چیزی که میلش کشید باید آشپزخونه بیمارستان براش درست کنن و بیارن. کل آشناهاش هم تو تهران بسیج شده بودن که هر غذایی میخواد لب تر کنه تا براش بیاریم.

یه بار که مامانش میاد موهاشو ببنده شروع میکنه به لمس کردن سرش متوجه میشه یه چیزی اونجا عادی نیست. به دکترا که اطلاع میده متوجه میشن پشت سرش توی تصادف شکسته بوده و هیچکس متوجه این موضوع نشده بوده.

خداروشکر اون شکستی خیلی مشکل خاصی نبوده و میگذره.

مامانش موهاشو براش خرگوشی از دو طرفت میبست و کل بیمارستان غنچه رو به اسم خرگوش میشناختن.

حتی یه روز از طرف آشپزخونه بیمارستان براش یه سه تا هویج ربان پیچ شده عین تو کارتونا میفرستن و روش هم یه کارت نوشته بودن برای خرگوش بیمارستان.

غنچه تا حد زیادی با این مسئله کنار اومده بود. البته فکر میکرد بلاخره بعد ۳-۴ سال با فیزیوتراپی و تمرین و عمل و اینا میتونه راه بیوفته.

حتی وقتی همکلاسیای دانشگاهش با چشم گریون اومدن عیادتش غنچه حالشونو خوب کرد و فرستادشون برن.

خیلی خوب روحیشو بالا آورده بود.

تقریبا دوماه توی بیمارستان موند و همه اومدن به عیادتش اما تنها کسی که نیومد یه حالی ازش بپرسه راننده تاکسی ای بود که مسبب این حادثه بود و مجرم شناخته میشد.

آخرای زمستون غنچه از بیمارستان مرخص میشه و تو این مدت هم خانوادش خونشون رو عوض کرده بودن و رفته بودن یه خونه طبقه اول که رفت و آمد برای غنچه راحت تر باشه.

پزشک ها به خانوادش گفته بودن برن برای غنچه ویلچر بگیرن و اونا هم از همه جا بیخبر رفته بودن براش یه ویلچر گرفته بودن و اصلا نمیدونستن ویلچر سایز و اندازه داره سبک سنگین بودن و هزارتا چیز دیگش مهمه.

با هر شرایطی که بود خیلی خوشحال و پر انرژی میاد خونه با فکر اینکه اون باید زندگیشو بسازه و همه چیزو تغییر بده.

بعد از مرخص شدن از بیمارستان و مشکلات بعدش

اما از همون روز اول برگشتنش به خونه متوجه میشه که کمترین مشکلش اینه که نمیتونه راه بره.

با یه عالمه مشکل مواجه میشه که تا اون لحظه تجربشون نکرده بود.

مثلا اینکه کنترل ادرار نداشت. مدام زخم بستر میگرفت یا اینکه اگه حواسش نبود و پاش به جایی با شدت زیاد میخورد ممکن بود بشکنه و چون درد هم نداشت باعث آسیب های مختلف میشد و اون حسش نمیکرد تا یه جایی یه جوری از بدنش متوجه بشه.

یه آدمی که تا چند وقت پیش مستقل و پر جنب و جوش بود الان واسه بدیهی ترین نیازهاش کمک لازم داشت.

توی کشور های پیشرفته وقتی برای کسی اینجور اتفاقی میوفته پروسه روانشناسی و آگاهی بخشی و آموزش در مورد شرایطش از همون روزای اول تو بیمارستان شروع میشه اما تو کشور ما متاسفانه هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفته.

کسی که این اتفاق براش میوفته باید آماده بشه برای موضوعاتی که از این به بعد براش چالش های بزرگی میشن.

اینکه چجوری باید از خودش مراقبت کنه. که چطور آسیبش بیشتر نشه. که چطور نیاز هاشو برطرف کنه. اما متاسفانه بخاطر نبود این آموزش و آگاهی بخشی افرادی که دچار ضایعه نخاعی شدن تو ایران مشکلاتشون خیلی بیشتر از حد معمول میشه.

یکی از ساده ترین هاش اینه که باید یاد بگیرن مثانشون رو شرطی کنن و یا بدونن که بی تحرکیشون باعث یبوست میشه و باید یاد بگیرن که با چه راهکاری از این مشکل عبور کنن.

با همه این تفاسیر، فیزیوتراپیشو شروع میکنه. دکترا بهش گفته بودن از این به بعد دستاش قراره کار پاهاشو براش انجام بدن و باید تا میتونه دستاشو قوی کنه. و از یه سمت دیگه باید پاهاش رو هم ورزش بده تا عضلاتش تحلیل نره و مشکلات دیگه سراغش نره.

بعضی کارهاش واقعا براش زمان بر بود و از این که نمیتونست انجامشون بده عذاب میکشید. یه نمونش این بود که خودش نمیتونست شلوارشو بپوشه.

یه لحظه تصور کنید هیچ کنترلی روی پایین تنه خودتون ندارید و باید یه شلوار هم پاتون کنید. نه پاهاتونو میتونید بلند کنید نه جم بدید نه هیچی. هر کاری بخواید بکنید با دست انجام بدید.

همین شلوار پوشیدن رو بیش از ۲ سال طول کشید که بتونه تنهایی انجامش بده و یاد بگیرتش.

چشماتون رو باز کنید.

غنچه از همون روز اولی که اومده بود تو خونه پر از روحیه و انرژی بود و همه جوره به خودش میرسید. مدام از بقیه میخواست که حموم ببرنش. لاک میزد. آرایش میکرد و اصلا بوی بد نمیداد.

دکتری که از اول میومد خونه ویزیتش میکرد بعد ۶ ماه که روحیشو میبینه و میفهمه حالش خوبه. بهش میگه حیف توئه که زودتر سوند رو از بدنت جدا نکنی.

واسه کسایی که نمیدونن. سوند یه وسیله ای که توی مسیر خروج ادرار قرار میگیره و ادرار رو توی محفظه ای که داره بیرون از بدن نگه میداره تا بعد از پر شدن خالیش کنن. یه جورایی از حالت ارادی بودن ادرار رو در میاره.

دکتر اینو بمیگه و شروع میکنه بهش روحیه و انگیزه دادن و میگه سخت هست باید مثانتو عادت بدی اما بعد یه مدت خیلی راحت میشی.

غنچه هم سلطان تصمیمای یهویی، سوند رو جدا کرد و بعد دوروز که ادرارش بدون اراده شده بود زنگ دکتر میزنه میگه آقای دکتر غلط کردم پشیمون شدم. دکتر هم شروع میکنه صحبت کردن و آرومش میکنه و انگیزه بهش میده و بعد یه مدت زیادی میتونه از پس این قضیه بر بیاد.

تو کل این مدت فقط یکبار مادر اون راننده تاکسی اومده بود دیدن غنچه و بعد از اون هم میگفتن که آره این دختر داره تمارض میکنه تا مارو طلکه کنه و چیزیش نیست و خوانواده غنچه رو جری میکرد.

داستان شکایت از راننده تاکسی

پزشکی قانونی به غنچه یکسال طول درمان داده بودن تا شرایطش بهتر مشخص بشه و بعد از یکسال که غنچه میره پزشکی قانونی و اونا هم بهش نامه میدن و میرن دادگاه تو آبیک. چون تو اون محدوده تصادف کرده بودن. هر موقعی که دادگاه نوبت بهشون میداد غنچه یکیو همراه میکرد که ببرتش دادگاه و میرفتن اونجا برای پیگیری و حضور تو جلسه دادگاه ولی اون آقای راننده نمیومد اینا هم سر از پا دراز تر بر میگشتن خونه و به نتیجه ای نمیرسیدن.

حتی مادر غنچه یکبار رفته بود دم خونه اون راننده و میگفت بابا بیاید یه حالی از این بچه بپرسید یه بخشی از هزینه های درمانش رو به ما کمک کنید شما مقصر این موضوعید بخاطر بی احتیاطی پسر شما دختر من به این روز افتاده.

اون ها هم میگن مزاحم نشو و زنگ میزنن به پلیس گفتن این خانوم مزاحم شده لطفا بیاین ببرینش.

اون داستان خرید لباس و فروختنش تو خونه رو به کمک دوستا و خانوادش تا مدتی ادامه داد و یه کمک خرجی بود برای زندگیشون.

تقریبا دوسال طول کشید تا بتونه کم کم خودش گلیمشو از آب بکشه بیرون و دوسال بود که پرونده غنچه توی بهزیستی قزوین بود و در طی این مدت آوازه شور زندگی غنچه به خیلیا رسیده بود.

اون موقع هم اینستاگرامی نبود که شناخت آدما از هم دیگه بیشتر بشه و معروف بشن.

یه روز که مامانش با غنچه رفته بودن تو خیابون بچرخن و حواشون عوض بشه یه خانمی جلشونو میگیره و میگه تو غنچه ای؟

غنچه هم میگه بله خودمم شما؟

اون خانم میگه بچه خواهرم تصادف کرده و تو بهزیستی همش به ما میگن بگردید غنچه رو پیدا کنید اون رو حیش خیلی خوبه و میتونه بهتون کمک کنه.

غنچه چند جلسه ای میره به دیدن خواهرزاده اون خانم و باهاش حرف میزنه و راهنماییش میکنه و بهش روحیه میده.

تو همین دوران هم یه آقای دیگه ای که اون هم ضایعه نخایی داشت با غنچه تماس میگیره و همون اوایل حال و احوال که میخواد خودشو معرفی کنه میگه من فلانی هستم و نه ساله که تصادف کردم و رو ویلچر میشینم.

غنچه وقتی عدد ۹ رو میشنوه انگار یه سیلی محکم میخوره. حتی یه لحظه هم فکر نمیکرد که ممکنه اون هم ۹ سال رو ویلچر بمونه. مدام تو این فکر بود که بلاخره یه روز راه میوفته و میتونه راه بره.

اون تلفن تموم میشه و روزها با خودش در تنش و تضاد بود. پذیرفتن اینکه ممکنه تا وقتی زندست دیگه نتونه راه بره براش خیلی سخت بود.

اما بلاخره بعد چند وقت این موضوع رو هم پذیرفت و با خودش گفت این زندگیشه. نمیتونه از کسی گله و شکایتی داشته باشه و فقط باید بهترین خودشو تو این شرایط بازی کنه.

اما همچنان ته دلش امید داشت و هر کسی هر چیزی میگفت اونم دل به امید میشد. بهش میگفتن پرونده پزشکیتو بفرست فلان کشور میفرستاد. بهش میگفتن فلان دکتر میتونه کمکت کنه پاشنه در مطبشو در میاورد. تو همین جریانا بود که تصمیم میگیره دوباره درس بخونه و یه رشته ای تحصیل کنه که بتونه توش تحصیل و کار انجام بده.

چون رشته خودش رو نمیتونست ادامه بده چون رشته خودش مرتبط به کارخونه ها و جاهای بزرگ بود که عملا با توجه به شرایطش امکان انجامش رو نداشت.

از قبل تصادف غنچه توی یه ارتباط عاطفی بود تا یه مدتی بعد از تصادفش هم ادامه داشت ولی ادامه دار نشد و تو همین بازه ها اون ارتباط هم تموم شد.

غنچه دوست نداشت خیلی در مورد این موضوع صحبت کنه.

ولی چیزی بود که امیدوارش کرده بود به زندگی و اینکه برای بهبود شرایطش تلاش کنه. تمام تلاششو میکرد که بتونه کارهای خودش و خونه رو انجام بده و مستقل باشه و وابسطه بقیه نباشه تا بتونه خودش زندگی خودشو داشته باشه.

یه بار که خونه تنها بود تصمیم میگیره قیمه درست کنه تا خانوادشو سورپرایز کنه

#داستان قیمه پختن از زبون خود غنچه

خیلی این جریان واقعیت برام سخت بود. من خیلی سعی کردم تو خونه آدم مقتدری باشم و کارهام رو خودم بکنم. یادمه یه بار اومدم قیمه هارو خیس کنم، لپه هارو ریختم توی ظرف و اومدم خیسشون کنم که ظرف چپه شد و افتاد زمین.

تو حساب کن. من به سختی خم میشدم و باید اون همه دونه لپه رو جمع میکردم و بغض کرده بودم و با خودم میگفتم تو میتونی بالاخره تو شرایط تو این مشکلات پیش میاد. ظرف رو گذاشته بودم زمین و هی خم میشدم دونه دونه برمیداشتم میزاشتم تو ظرف. میشستم یه خورده استراحت میکردم و دوباره خم میشدم و این کار رو میکردم.

 

این تیکه رو که شنیدم یاد داستان سعید شیرانی اپیزود ۱۷-۱۸و۱۹ راوی افتادم.

اگه گوش داده باشید احتمالا یادتونه وقتی داشتن با آمبولانس میبردنش سمت بروجن و سعید میخواست یه دونه تخمه رو تو دهنش بشکونه و نزدیک ۶ ساعت داشت تو دهنش با اون تخمه ور میرفت و آخرشم که موفق شد تخمه پوک بود.

وقتی غنچه گفت مجبور بود دونه دونه لپه هارو از زمین جمع کنه متوجه شدم تخمه خوردن واسه کسی که دست و دندون داره آسونه. نهایتا یه تخمه پوک باشه چیزی نمیشه. میره سراغ بعدی.

یا ریختن لپه واسه کسی که میتونه راه بره و بشینه و بلند بشه چیز سختی نیست نهایتا یک دیقه وقتشو میگیره. ولی این کارا واسه کسایی که ابزار انجام اون کار رو ندارن و انجام اون کار امیدش بوده خیلی سخته. نه تنها کار سختیه بلکه تجربه سختی هم هست.

وقتی هم کسی امید داره که با انجام اون کار خودش رو به بقیه ثابت کنه و ابزار انجام اون کار رو نداره دیگه فقط براش سخت نیست. روحیش درگیر میشه و اینه که میگم تجربه سختی براشونه.

غنچه نمیتونست حرکت کنه اما تا دلتون بخواد بلد بود حرف بزنه و کارهای نشستنی انجام بده. واسه همین شروع کرد از پشت تلفن یه جورایی دلالی کردن. یه جنسیو از یه کسی میخرید و به یکی دیگه میفروخت و یه سودی این وسط نصیبش میشد.

یا یکی میخواست یه ملکی رو بفروشه غنچه میگشت براش مشتری پیدا میکرد و از فروشنده یه سودی میگرفت.

از اون طرف هم یه سری مقوا و کاغذ های رنگی میگرفت جعبه کادو و ساک خوشکل دستی درست میکرد و هم با لباسا میفروخت هم به مغازه های آشنا میداد که براش بفروشن.

این وسطا همه مدل دکتر و انرژی درمان و جادوگر و دعا خون و اینا هم که بودن رفته بود.

چندتا از جالب تریناشو بگم که شما هم بدونید واسه خودم خیلی جالب بود.

یه آقایی بود به اسم دکتر نباتی. فامیلیش نباتی نبودا. تجویزش نبات بود. یه عالمه از اقوامشون بهش گفته بودن این آقا کارش خیلی خوبه حتما وقت بگیر بورو پیشش و این حرفا.

برای وقت گرفتنش باید یه مرد زنگ میزد چون با خانمها صحبت نمیکرد. یه آقا از طرفشون زنگ میزنه و ساعت ۶ صبح وقت میگیرن برای چند هفته بعد. روزی که میرن اونجا میبینن یه صف خیلی طول و دراز وایسادن. وای میستن و در نهایت تو یه شیشه آب چندتا نبات میندازه و یه وردی میخونه میگه اینو ۴۰ روز بخور خوب میشی.

یا یکی دیگه پروفسور علی اکبری بود. البته به ادعا خودش پروفسور بود. ایشون هم با شعر و قرآن و انرژی درمانی مردم رو شفا میداد.

یه گروه دیگه هم عرفان حلقه بود که میگفتن تو صحبت میکنی و وارد حلقه خودشون میشدن و یه ساعتی رو اعلام میکردن و اون ساعت کانکت میشدن به حلقه و اونا به کائنات وصل میشدن و همه این کاراهارو کرد ولی انگار نه انگار.

خیلی جاها و آدمای دیگه هم بودن تا یه روزی خودش به این نتیجه رسید که دختر جان. تو اگه دستت قطع شده باشه به کائنات وصل بشی یا یکی انرژی درمانی کنه یا آب نبات بخوری دستت در میاد؟

تو نخاعت قطع شده. ارتباطش برقرار نیست چرا انتظار داری با این چیزا نخاعت وصل بشه.

قضیه عمل پیوند نخاع

پرس و جو کرده بود و فهمیده بود تنها درمانی که بتونه به تو کمک کنه پیوند نخاعه که اونم هنوز تو هیچ کشوری انجام نشده. پس بشین بجای حروم کردن پولت به زندگیت برس.

این گوشه ذهنش میمونه که باید منتظر باشه تا علم پزشکی بتونه نخاع رو پیوند بزنه

سال ۸۶ بود که از یه جایی میشنوه تو بیمارستان امام خمینی دارن پیوند نخاع انجام میدن و فعلا موضوع محرمانه ای هست و در مرحله آزمایشه.

چندین بار با زنگ زد بیمارستان امام خمینی بخش جراحی ستون فقرات و هی جواب سر بالا بهش میدادن. بلاخره یه بار زنگ زد گفت خانم توروخدا یکی به من بگه واقعیت داره یا نه من شنیدم اونجا پیوندن نخاع میزنن میخوام بدونم واقعیه یا نه و پرستاری که گوشیو برداشته بود میگه بله خانم واقعیت داره اتفاقا یه آقایی که همسرشون همین امروز پیوند داشتن الان اینجان گوشیو میدم با خودشون صحبت کنین

اون آقا گوشیو گرفت و حال و احوال کردن و غنچه هم بهش تبریک گفت که همسرشو عمل کردن اون آقا هم با یه صدای به شدت خوشحال تشکر کرد و گفت اسم خانمش یلداست و سه چهار ساله تصادف کرده و جزئیات رو گفت و در نهایت هم گفت امیدوارم شما هم زودتر بیاید عمل کنید و حالتون خوب بشه و این حرفا.

غنچه رو ابرها بود. حاضر بود زندگیشو بده تا بتونه این عمل رو انجام بده.

روز بعد رفت بیمارستان امام خمینی و رفت بخش نخاع گفت من میخوام این دکتری که عمل پیوند نخاع انجام میده رو ببینم.

رفت اونجا و آقای دکتر صابری که عمل پیوند نخاع رو انجام داده بود رو بلاخره دید.

اقای دکتر دیدش و ازش پرسید تو کی تصادف کردی غنچه میگه کمتر از دو ساله و وقتی سر حالی غنچه رو میبینه میگه وای تو چقدر خوبی چقدر سر حالی چقدر عالیه که عضلاتت تحلیل نرفته، تو بهترین کیس منی، اونایی که از تو جلوترن واسه عمل پیش تو هیچن و دکتر صابری خوشحال از یافتن یک شخص مستعد درمان و غنچه هم خوشحال تر از اون برای اینکه میتونه بالاخره راه بره.

بهش میگه باید بری ام آر آی عکس بگیری تا ببینیم چیکار باید بکنیم فقط نباید پلاتین داشته باشی بیا بخواب پلاتیناتو در بیارم.

خلاصه غنچه بستری میشه پلاتیناشو در میارن و میره ام آر آی میگیره و منتظر میمونه تا وقت ویزیتش بشه دوباره بره پیش دکتر.

تو این مدت با همه دوستاش صحبت کرده بود و کلی برنامه واسه خودش چیده بود. میرن فلان جا میدوان. فلان جا والیبال ساحلی بازی میکنن و این حرفا. فکر میکرد جراحی میکنه و با ۶ماه فیزیوتراپی دوباره راه میوفته و راه میره.

وقتی میره مطب دکتر و ام آر آیشو نشون میده دکتر نگاهش میکنه و بعد چند دقیقه سکوت به غنچه میگه من نمیتونم تورو عمل کنم. تو نخاعت ۲ سانت بینش فاصلست. من فقط کسایی رو میتونم عمل کنم که له شدگی باشه یا حباب افتاده باشه تو نخاعشون.

غنچه که اینو شنید ناخواسته شروع کرد خنده های عصبی کردن مثل جادوگرا. قاه قاه میخندید و اونقدر وحشتناک بود این شرایط که پرستارارو صدا کردن و اومدن بهش آمپول آرامبخش تزریق کردن.

و بعد یکی دو ساعت دکتر اومد پیشش گفت نگران نباش ما تازه اول راهیم تو نباید امیدتو از دست بدی ما همینجوری اگه ادامه بدیم به تو هم میرسیم و تو هم میتونی راه بری و تمام کارهایی که دوست داری رو انجام بدی

#پیگیری عمل بقیه و تاثیرش روی بقیه افراد

دیگه من نمیفهمیدم چی میگه. من از تهران تا خود قزوین که برمیگشتیم، گریه کردم و سه روز خودمو زندانی کردم. فقط گریه کردم و هیچی نخوردم. یعنی خیلی اذیت شدم. پذیرفته بودم دیگه. یکی اومده یه امیدی داده بهت که همه چی درست میشه ولی از نو ساختن سخته. تو همونجایی هستی که بودی ولی همش به خودم میگفتم بقیه عمل میکنن خوب میشن ولی من همین میمونم.

همچین حسی داشتم. دیگه زنگ زدم به دوستام گفتم من نمیتونم ولی شما برید عمل کنید. خلاصه یکی از دوستای من رفت پیش این عمل کرد و من انگار خودم عمل کرده بودم. انقدر خوشحال بودم هر روز بهش زنگ میزدم. حالش رو میپرسیدم.

دیدی جوگیر میشی میگن این دارو رو بخوری همه چیز رو شفاق میبینی. بعد اونو که میخوری حس میکنی واقعا این اتفاق افتاده؟ این بیچاره هم این شکلی بود که آره غنچه امروز پام گز گز میکنه و فردا زنگ میزدم میگفت پام داغ شده و من بهش میگفتم ایول آخ جون و خداروشکر.

یه ماهی گذشت و بعد دیدیم که چیزی نشد. من بهش گفتم که چرا بابا تغییری نمیکنی و اونم گفت که دکتر گفته زمان میبره. من زنگ زدم به اون خانمه همون یلداعه. از اون بپرسم به این امید بدم. زنگ زدم اونم گفت همینطوریه. این که گفت همین طوریه. من شروع کردم به بقیه زنگ زدن. همشون گفت ما هیچ تغییری نکردیم.

تو همین تایم هم اونا تو شبکه یک یه برنامه درست کردن و شروع کردن نشون دادن. اون روز موبایل من بالای صد بار زنگ خورد. هرکی منو میشناخت بهم زنگ زد بزن شبکه یک ببین نخاع خوب شد. تو خوب میشی. حالا اونا نمیدونستن من خودم تو این داسنان بودم.

یه دختره رو نشون داد که پارارل گرفته. پارارل همین میله های فیزیوتراپی عه و داره راه میره. اسم دختره هم زهرا چی چی بود. آقا من زنگ این زهرا زدم. گفتم چطور تو فقط راه میری بقیه راه نمیرن. گفت من از اول هم راه میرفتم. گفتم تو فیلم اینو نزارن ولی اونا گذاشتن.

 

اینو که شنید دیگه رفت تو مخش که باید ببینه چرا دارن این تبلیغات دروغ رو انجام میدن. این چه بازی ای بوده. هیچ کس که خوب نشده. اینهمه هم تو بوق و کرنا کردن که دستیابی پزشکان ایرانی به پیوند نخاع این که از قبل راه میرفته؟

گشت چندتا پزشک متخصص پیدا کرد و از طریق یکی از دوستاش با یه پزشک فوق تخصص دیگه آشنا شد که با دکتر صابری هم همکاری میکرد. پاشد رفت پیشش که قضیه چیه و اینا چرا راه نیوفتادن و اینا اون دکتر هم میگه ببین دخترم تو که اینقدر پیگیری کردی بزار من راستشو بهت بگم.

آقای احمدی نژاد میخواست به دنیا بگه که همزمان با انرژی هسته ای که ما در دنیا تو انرژی هسته ای نفر اولیم میخواستن اعلام کنن ما تو پزشکی هم بهترین هستیم و چیزی که تو کل دنیا انجام نشده رو ما تونستیم انجام بدیم و یک پروپاگاندا رسانه ای بوده.

البته آقای صابری واقعا پزشک حاضغی هستن و ایشون تو این موضوع سال ها کار کردن و تو مرحله تحقیق و آزمایش بودن و هنوز پروژشون به نتیجه نرسیده بود که از طرف آقای احمدی نژاد تحت فشار قرار گرفتن که شما باید این موضوع رو رسانه ای کنید و اونطوری رسانه ای شد که واقعیت نداشت.

#مشکل اساسی این قضیه چی بود و چی شد

مسئله اینه که تو این همه مریض بیچاره رو برداشتی و بهشون امید دادی. من که عمل نکرده بودم باز احساس میکردم یه همچین موقعیتی رو از دست دادم. اونایی که عمل کرده بودن چی؟ اون منتظر بود راه بره. اون به خودی خود تو زندگی خودش گرفتاره. ده تا از بقیه عقب تره. تو باید با این آدم بازی کنی؟؟؟

 

من واقعا نمیدونم چی باید بگم. تنها چیزی که فکر میکنم بهمون کمک کنه شفاف کردن بعضی مسائل و آگاهی بخشی. آگاهی بخشی که چطوری بازی نخوریم.

ادامه داستان پرونده و شکایت از راننده

بعد از تقریبا ۳ سال که غنچه میرفت دادگاه تو آبیک و اون راننده نمیومد غنچه اعتراض میزنه که به پرونده من اینجا رسیدگی نمیشه لطفا پرونده منو انتقال بدید به قزوین که بتونم راحت برم پیگیری کنم.

پرونده رو میفرستن دادگاه تجدید نظر قزوین و وقتی میره اونجا به قاضی پروندش میگه آقا قاضی من نزدیک ۳ ساله دارم میرم و میام این آقا حتی دادگاه رو حضور هم پیدا نمیکنه میشه پرونده منو زودتر رسیدگی کنین؟

اون آقا میگه دخترم فقط به پرونده هایی زودتر رسیدگی میکنن که قتل باشه و بخوان رضایت بدن که کسی پای چوبه دار نره. ما فقط اون پرونده هارو میتونیم زودتر رسیدگی کنیم در غیر این صورت نمیتونیم رسیدگی کنیم.

یکی از دلایلی که غنچه اینقدر رو این موضوع حساس شده بود و پیگیری میکرد این بود که اون آقا و خانوادش نه تنها کمکشون نکرده بودن بلکه به مامانش بی احترامی هم کرده بودن واسه همین هیچ جوره حاضر نبود بیخیال این قضیه بشه.

خلاصه یک سال هم پروندش اونجا میمونه تا بلاخره اونجا دادگاه حکم میده.

قبل از اینکه دادگاه حکم بده غنچه همه مدل کتاب قانونی رو گرفته بود و خونده بود و بر اساس اطلاعاتی که تو پرونده پزشکی قانونیش بود میدونست که باید به اندازه ۲تا دیه کامل بگیره.

سر عمل ها و بستری شدن غنچه توی بیمارستان خانوادشون از همه پول قرض گرفتن که بتونن هزینه درمان غنچه رو بدن. به پول اون زمان تقریبا میشد هفت هشت تا پراید یا یه خونه تو قزوین.

غنچه میخواست بتونه این دیه رو بگیره تا اول از همه بدهیشو صاف کنه و بعدشم بتونه برای خودش یه سری وسایل بگیره تا بتونه راحت تر بعضی از کارهاشو انجام بده.

حکم بریده شد و دیه نصف اون چیزی بود باید بهش پرداخت میشد. اونجا نصف بودن دیه زن مثل پتک خورد تو صورتش.

باورش نمیشد که بخاطر زن بودن دیش نصف هست. در صورتی که همه هزینه هایی که انجام میده برابره و هیچ تفاوتی بین اون و آقایون نبود.

حتی تا نامه نوشتن به دفتر رئیس قوه قضاییه هم پیش رفت اما به نتیجه ای نرسید.

خلاصه کنم که دیه شد نصف و اون یک دیه کامل باید میگرفت.

با دیه کامل هم میتونست قرضشون رو بده و یه سری خرید هم بکنه.

و بعد ۴ سال غنچه اون راننده تاکسی رو با خانوادش دید. اومدن گفتن ببخشید ما معذرت میخوایم پسر مارو ببخش و ما اشتباه کردیم و گریه و زاری و اونجا کاشف به عمل اومد که ماشین بیمه نداشته و باید پول رو خودشون میدادن.

دیگه اونقدر گریه و زاری کردن و رفتن و اومدن که غنچه اینا هم وقتی دیدن مدت بدهکاری خودشون به بقیه هم داره زیاد میشه فقط در حد اون هزینه بیمارستانی که قرض گرفته بودن رو از اونها گرفتن و دیگه بیخیالشون شدن.

تازه یه بخشی اون هزینه رو هم ستاد دیه پرداخته نه اون راننده.

ازش پرسیدم که چرا بیخیال شدید میزاشتید قانون پیگیری کنه میگفت قانون خودش که کاری نمیکرد یه عالمه باید میرفتیم و میومدیم معلوم نبود کی بتونیم از اونا پول دیه کامل رو بگیریم. بعد من ۴ سال بود بدهکار بودم به مردم درسته چیزی نمیگفتن ولی نمیتونستم که اونارو هم علاف این داستان بکنم.

خلاصه با نصف دیه ای که باید پرداخت میشد غنچه اینا رضایت دادن و اون راننده رفت و دیگه هیچوقت خبری ازش نشد، حتی خود راننده تشکر هم نکرد از غنچه و خانوادش که بخشیدنش.

تو یه بازه زمانی ای بود که از چندتا چیز مختلف ناراحت بود. ناراحت بود که مستقل نشده. ناراحت بود که درآمد ثابت نداره و یه وقتی درآمد هست یه وقتی نیست و همین موضوع رو مستقل شدنش هم تاثیر گذاشته بود.

از لحاظ روحی میدونست توانمنده و سر زبون داره میتونست یه کارایی بکنه ولی اونقدر از تواناییاش استفاده نمیکرد.

بعد ۶-۷ سال یکی از دوستای قدیمیش بهش زنگ میزنه که آره من خوابتو دیدم خیلی دلم برات تنگ شده کجایی چطوری چیکار میکنی و این حرفا. غنچه هم داستان و شرایطشو میگه و در نهایت هم میگه دنبال کار هستم

دوستش میگه واقعا دنبال کاری؟ چیکار میتونی انجام بدی. غنچه توضیح میده و این بنده خدا هم میگه ببین اصلا قسمت بوده من خواب تورو ببینم زنگت بزنم.

مسئول بازرگانی شرکت ما داره میره. تو میتونی بیای تهران زندگی کنی؟

غنچه هم میگه آره خب اگه کار و حقوق داشته باشم میام اونجا از خدامه بتونم مستقل بشم.

اینکه غنچه یه باری رو زندگی خانوادش گذاشته بود واقعا اذیتش میکرد.

خوش و بششونو تموم میکنن و دوستش فرداش زنگش میزنه میگه میتونی بیای مصاحبه؟

غنچه هم میگه آره میام.

پیدا کردن کار در تهران

غنچه میره مصاحبه و تو همون یکی دو دقیقه اول مدیر عامل و مدیر کل مجموعه خیلی با غنچه حال میکنن و سر زبون غنچه رو که میبینن میگن با حقوق وزارت کار باهات قرارداد میبندیم.

غنچه خیلی خوشحال بود از اینکه قراره بره سر کار و بتونه زندگی مستقلشو شروع کنه. پایه حقوق ۴۲۰ هزار تومن بود.

اگه میخواست بیاد تهران باید یه خونه کرایه میکرد و تو دوران تحصیل دوباره بعد از تصادفش که میومد تهران با یه دختری دوست شده بود به اسم نیلوفر و اونم مثل خودش با ویلچر حرکت میکرد و بعضی موقع ها میرفت خونه اونا.

وقتی به مامانش زنگ زد گفت کار پیدا کرده مادرش واکنش خاصی نشون نداد چون فکر میکرد غنچه احتمالا جایی نمیتونه بمونه و بیخیال کار میشه برمیگرده قزوین ولی نمیدونستن غنچه خیلی سمج تر از اون چیزیه که اونا میشناسن.

چندروزی رفت خونه نیلوفر تا با همون دوستش که براش کار پیدا کرده بود خونه پیدا کنن.

از خودش که پولی هم نداشت. یه نقل و انتقالی رو انجام داده بود و میدونست یه پولی تا چند وقت دیگه دستش میرسه اما اون موقع چیزی نداشت.

از همون دوستش که کار براش پیدا کرده بود ۵ میلیون پول قرض میگیره و شروع میکنه باهاش گشتن دنبال خونه. چون پیدا کردن کاری که با شرایطش همخونی داشته باشه سخت بود، نمیخواست این موقعیت رو از دست بده.

تو ۲ روز بالای ۲۰ تا خونه رو دید ولی یا مناسب سازی نشده بود برای ویلچر یا زیادی گرون بودن و به پول غنچه نمیخورد.

ساعت ۹ شب قرار بود برن آخرین خونه ای که تو روزنامه پیدا کرده بود رو ببینن.

بارون شدید میومد و روز بعدش هم تاسوعا عاشورا بود و اگه خونه پیدا نمیکرد باید برمیگشت قزوین با دست خالی و معلوم نبود که داستان کارش چی میشه.

آخرین خونه ای که میرن تو شهران بود و انگار که قرار بود بپسندتش.

صاحب خونه توی حیاط خونه یه سوییت درآورده بود که خیلی جمع و جور و کوچیک بود ولی با شرایط غنچه میخوند چون در حیاطو باز میکردی میتونستی بری تو خونه. با وجود اینکه تو روز بارونی سقف خونه نم پس داده بود ولی بخاطر شرایط قیمتی و اینکه ناخواسته مناسب سازی هست تصمیم میگیره که اون خونه رو کرایه کنه.

با ۶ تومن پول پیش و ۳۰۰ تومن اجاره. با خودش گفته بود با حقوقم اجاره رو میتونم بدم بقیشم باید یه حرکتی بزنه تا بتونه زندگیشو شروع کنه.

همون شب خونه رو قول نامه کرد و دوستشم پول پیش رو داد.

از اونجا که اومدن بیرون زنگ زد به مامانش گفت خونه گرفتم. مامانش پشت تلفن ساکت بود و بعد یکی دودیقه میخواست بیاد اینور تلفن تا میخوره غنچه رو بزنه. میگفت این چه کاریه داری میکنی چرا اینقدر خودرای شدی تو،‌ چرا رفتی خونه گرفتی و این حرفا.

غنچه یه سری وسایل جور کرد و برد تو خونه خودش چید و اونجا مستقر شد. این وسایل اونقدر کم بود و فقط برای گذران زندگی بود که همه بهش میگفتن تو چرا داری این کارو میکنی برگرد خونه مادرت تا بتونی راحت زندگیتو بکنیو این حرفا.

# استقلال و خرج و مخارج

من اولین بار که دوستام اومدن خونمو دیدن میگفتن این چیه تو داری توش زندگی میکنی. حتی تا یه سال دامادمون که اومده بود میگفت اینقدر حقوق میگیری چرا این کار میکنی. اطرافیانم میگفتن برای تو انقدر نمیصرفه. میگفت آقا من دارم بهای این رو میدم که میخوام مستقل باشم

هرچیزی یه بهایی داره. منم دارم بهای اینکه میخوام رشد کنم، بزرگ شم اینه و دارم میدم. درسته هرچقد دارم درمیارم میره و هیچی نمیمونه ولی این برام ارزشمنده. یعنی تا مدت ها مخالف بودن ولی الان که برمیگردن به گذشته میگن دمت گرم که تحمل کردی. آفرین

من دیگه رفتم سرکار و خداییش تعارف که نداریم، میخوایم غذا بخوریم. حالا درسته یه موقعی مامانم غذا بهم میداد. خوراکی چیزی میداد با خودم بیارم. ولی مواد غذایی میخوای بخری. درسته با همکارام میرفتم میومدم اونا هم بنده خداها تو اون محدوده ها بودن. یه وقتایی نوبتی منو میبرد. کرایه ماشین نمیدادم به اون صورت اون اول.

دیدم ولی واقعیت اینه که با این حقوق نمیرسه به آخر ماهم. بالاخره پول آب بود، پول گاز بود، پول برق بود. تکون میخوردی، یه خوراکی میخواستی بخوری. خدایی نکرده دیگه مریض میشدی دیگه وامصیبتا.

شروع کار دوم و کسب درآمد از راه جدید

غنچه از بچگی عاشق پازل درست کردن بود و هر کسی تو فامیل پازل میخرید و نمیتونست درستش کنه میاوردش برای غنچه تا درستشون کنه بهشون پس بده.

چند باری رفته بود یه شهر کتاب نزدیک خونش و دیده بود یه بخش جداگونه واسه پازل داره.

به سرش زد گفت من که این کارو بلدم. برم بگم اگه کسی خواست من این کارو انجام میدم براشون و یه دستمزدی میگیرم.

رفت به مسئول اونجا گفت و اون آقا هم گفت خانم اینجا یه عالمه آدم از خداشونه یکی براشون پازلشون رو بچینه و تابلو کنن.

هیچی دیگه این هم یه راه جدید میشه برای کسب درآمد غنچه. رکورد میزنه یه پازل ۱۰۰۰تیکه ۵۰در۷۰ رو تو ۸ ساعت میچینه.

به ازای هر پازل هم ۲۵۰ تومن دستمزد میگیرفت.

یعنی تقریبا دو برابر حقوقش رو از درست کردن پازل تو ماه در میاورد. البته بعضی ماه ها هم اصلا سفارشی برای پازل نبود.

از یه طرف دیگه هم رفت کاغذ و مقوا گرفت و دوباره شروع کرد درست کردن جعبه و ساک کادو و میخواست دوباره با یه جای جدید ارتباط بگیره تا بفروشه ولی بخاطر اینکه هم قیمت پایین ازش میخریدن و هم دردسرش زیاد بود دید که نمیشه.

هر جا میرفت حواسش بود که چیزای جدید ببینه و یاد بگیره و یه جورایی موقعیت هارو بقاپه.

دید هر جایی میره یه سری زیور آلات با مفتول مد شده. تو سرش افتاد که یه کلاس و دورش رو بره تا بتونه یاد بگیره و بعد هم با خودشون کار کنه اینارو بهشون بفروشه و یه راه درآمدی ای براش بشه.

۳-۴تا از این کلاسارو زنگ میزد و وقتی میرفت اونجا میدید تو یه ساختمونی هستن که پله داره و غنچه نمیتونه بره اونجا.

با خودش گفت میره یه خورده مفتول و سنگ و وسایل ساخت این زیور آلات رو میخره و میره خونه ببینه میتونه درستشون کنه یا نه.

# داستان درست کردن جواهرات و فروختن اونا از زبون غنچه

خلاصه من دیدم یکی از دوستام گره مکرومه و دستبند مکرومه داره که دورش سنگه و من هی نگاه کردم دیدم آقا من اینو یاد گرفتم. خلاصه من رفتم بازار و از هرچیزی خرده خرده خریدم و شروع کردم یه دونه دستبند ساختم، دو تا گوشواره ساختم و همش بعدازظهر دیگه.

از سرکار میومدم و تا ۶ یه چیزی آماده کنی و بعدش میشستم پای اینو تنها بودم و بیکار دیگه. بردم سرکارم. اونا هم گفتن خوشگله و خلاصه برای اینا مشتری پیدا میکردن. میبردن پیش دوستاشون و میفروختن و خلاصه همین یه ذره داشت کار منو راه مینداخت. غافل از اینکه تو غنچه استوارنیا از ۸ صبح میری سرکار و اونجا میشینی بعدش هم میای تا شب پازل درست میکنی و فلان کار میکنی. خلاصه حواسم به خودم نبودم و زخم بستر گرفتم.

مشکل زخم بستر و کار جدید

یکی دو روزی بود که خیلی زود خسته میشد و عرق میکرد. بعد احساس کرد تب داره و وقتی اومد یه مقدار به خودش برسه متوجه شد بخاطر نشستن طولانی مدت بالای کشاله رون زخم شده بود اما غنچه متوجه نشده بود. اول یه دکتر رفت بهش دو سه تا کرم داد گفت بزن خوب میشی ولی نه تنها خوب نشد بلکه اون زخم به حدی پیشرفت کرد که تبش از ۴۱ پایین نمیومد.

بدنش عفونت خیلی شدیدی کرده بود در حدی که بیمارستانا میگفتن ما نمیتونیم تورو جراحی کنیم اگه جراحیت کنیم اتاق عملمون عفونی میشه.

دیگه خودتون حساب کنید چقدر اوضاع خراب بوده.

پرسون پرسون دکتر فتحی رو پیدا کرد و تا رفت پیشش بهش گفت تو همین امشب باید بستری بشی. همون شب بستری شد و عملش کردن.

عفونتش به حدی شدید بود که مجبور شدن حتی یه بخشی از استخون لگنش رو هم تراشیدن.

هر چی کار کرده بود و پول پس انداز کرده بود رو مجبور شد خرج کنه و از اون طرف هم از کارش مجبور شد بیاد بیرون چون یه هفته بود سر کار نمیرفت و دکتر هم گفته بود ۳ماه باید استراحت کنه و حق نشستن نداره و باید دمر بخوابه.

هنوز یه مقداری پول داشت همینجوری که دراز کشیده بود تک و توک زیور آلات درست میکرد. یه تایمی مادرش اومده بود پیشش یه تایمایی دوستاش.

تو همین تایم هم صاحب خونش بهش گفت من میخوام خونرو بکوبم بسازم باید تخلیه کنی.

سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید.

سرش داشت سوت میکشید. این همه جون کنده بود برای اینکه بتونه مستقل بشه و الان انگار زندگی داشت بهش میگفت نخیر. شما باید برگردی خونه مامانت. شما هیچوقت نمیتونی تنها و مستقل بشی و همیشه لازم داری یکی پیشت باشه.

اما زندگی نمیدونست با کی طرفه. غنچه استوارنیا.

زنگ میزنه به یکی از دوستاش که مدیر عامل یه شرکت ارائه دهنده اینترنت بود و داستانش رو براش میگه و ازش کمک میخواد که براش کار پیدا کنه. بهش میگه وضعیتش خیلی بده و دنبال کار میگرده.

اون بنده خدا هم میگه ببین من برات یه قرار مصاحبه میزارم تو شعبه تهرانمون ولی خودتو باید نشون بدی که کار رو به دست بیاری.

غنچه هم میگه باشه و تقریبا دوماه گذشته بود که زنگ دکترش میزنه میگه دکتر من زندگیم رو هوائه میام ببینیدم اگه بهترم اجازه بدید بشینم و کارهای لازم رو بگید که استراحت هم بکنم تا مشکلی پیش نیاد.

دکتر هم اکی میده و میبینتش و میگه طولانی نشین و یه سری حرکت بهش میده و روز اولی که میشینه میره قرار مصاحبه ای که دوستش براش گذاشته بود.

اون روز مصاحبه هارو انجام میده و از حضورش تو اون شرکت خیلی هم استقبال میکنن.

غنچه به عنوان کارمند فروش شیفت شب استخدام اون مجموعه میشه ولی میگه وقت میخواد برای اینکه بتونه خونه پیدا کنه.

با یکی از دوستاش یه عالمه میگرده تا اینبار یه خونه ای پیدا میکنه که کل حقوقشو باید یه چیزی میزاشت روش میداد تا فقط کرایه خونه رو پرداخت کنه.

با خودش حساب میکرد میتونه با کارهای جانبیش یه جوری درآمدش رو بالا بیاره تا خرج زندگیشو تامین کنه.

گاز انبری یه روزه اثاث کشی میکنه و میره سر کار و بعد دو هفته دوباره با زخم بسترش به مشکل میخوره و وقتی میره دکتر دوباره بهش دو هفته استراحت میده.

غنچه میره با مدیرش صحبت میکنه و مدیرای شرکت هم میگن باشه برو استراحت کن.

بعد یک هفته زنگش میزنن و میگن ببین اگه اوضاعت روبراه نیست بمون استراحت کن. غنچه میگه نه من باید بیام سر کار. بعد بهش میگن خب اگه لازمه شرایطی رو برای حضورت اینجا فراهم کنیم بگو مثلا تخت بزاریم یا صندلیت راحت تر باشه بگو.

غنچه میگه نه اکیه فقط من باید پاهامو بزارم رو میز. مدیرش هم بهش اکی میده و غنچه خیلی لاتی پشت میزش میشست و پاهاشو میزاشت رو میز و کیبرد رو میگرفت تو بقلش و شروع میکرد به کار کردن. عین استیل لوک خوش شانس.

بزرگترین مزیتی که کار کردن تو شرکت براش داشت این بود که کلی پرسنل داشت و غنچه هم که خدای ارتباطات اجتماعی.

همکاراش میدیدن غنچه زیور آلات میندازه و میپرسیدن از کجا خریدی چقدر خوشکله و میگفت خودم درست کردم و همین نقطه عطفی بود که کسب و کار زیور آلات غنچه دگرگون بشه.

یکی دو نفری ازش گرفتن و رفتن به بقیه گفتن و کم کم کل پرسنل شرکت میومدن بهش سفارش میدادن که واسه ما هم درست کن خودمون میخوایم استفاده کنیم میخوایم کادو بدیم و …

اونقدر هم برخوردش خوب بود که حتی واسه همصحبتی باهاش هم که شده از جاهای مختلف میومدن ازش خرید کنن.

تقریبا تو ماه بیشتر از حقوقش از فروش این زیورآلات درآمد داشت و اینبار شش دونگ حواسش به خودش بود و مدیراش هم کاملا درکش میکردن و هواشو داشتن

یه روز یکی از اقوامش دعوتش میکنه یه کافه و غنچه هم با فامیلشون و دوستاش میگفتن و میخندیدن صاحب کافه هم باهاشون دوست بود و هی سر میزد بهشون و باهاشون همصحبت میشد.

شب که رسید خونه فامیلشون بهش زنگ زد که ببین اون پسره صاحب کافه بود گیر داده به من که شماره تورو بهش بدم و تورو باهاش آشنا کنم و این حرفا

غنچه میزنه به شوخی و میگه نه بابا من اصلا حوصله ندارم.

اون شب فامیلشون بیخیال میشه و چند بار دیگه هم با فامیل و دوستاش میرن اون کافه و اون آقا هم هی پاپیچ میشه که من ازت خوشم اومده و قصدم ازدواجه و اوضاع خانوادگیمونم خیلی خوبه و همه جوره ساپورتمون میکنن و این حرفا.

غنچه با وجود احساس خوبی که نداشت بخاطر پیگیری اون آقا، یه چراغ زردی نشون میده و ارتباطشون شروع میشه.

هی با هم قرار میزاشتن میرفتن بیرون و میومدن اما حس غنچه هنوز خوب نبود.

سر کار همکارای تو بخششون به غنچه میگفتن مامان. چون بزرگتر از همشون بود و بعضی موقع ها آش درست میکرد براشون میبرد.

اون آقا برای غنچه و تک تک همکارایی که تو اتاقش بودن خوراکی و آبمیوه و چیزای خوشمزه ای که غنچه دوست داشت میفرستاد و بعد از تایم کارشون میرفت دنبالشون و میرفتن گردش و چیزای دیگه.

وقتی در مورد ارتباطش و درخواست ازدواج از طرف اون آقا با هر کسی صحبت میکرد و میگفت نمیخواد ازدواج کنه بهش میگفتن بابا تو خلی.

همکاراش بهش میگفتن تو نمیخوای ما بابا داشته باشیم چرا این کارو میکنی. مادرش میگفت این که اینقدر برات وقت میزاره دوست داره خانواده داره مشکلت چیه؟

خیلی وقت بود با هم در ارتباط بودن ولی غنچه هنوز دلش درگیر نمیشد.

اون بنده خدا گفت بابا بیا به من بگو چه ایرادی دارم. غنچه هم میگه ایرادی نداری ولی نمیدونم چرا دوست داشتن من درگیر نمیشه. یه عالمه صحبت میکنن و قرار میزارن خانواده ها همدیگه رو ببینن.

خانواده اون آقا هم خیلی متشخص بودن و وقتی مادرش اونا رو دید گفت من نمیدونم چرا اینجوری میکنی. این بنده خدا که دوست داره خودتم میگی پسر خوبیه بقیه هم که میشناسنش دردت چیه آخه و این حرفا.

غنچه هم که میبینه همه میگن این آقا مرد خیلی خوبیه و این حرفا با خودش میگه حتما حسش اشتباهه و بیخیاله حسش میشه و با هم ازدواج میکنن.

یه مراسم نامزدی و عقد تو کافه اون آقا میگیرن و دوستا و فامیلاشونو دعوت میکنن.

زندگی غنچه بعد از ازدواج

همون شب که برمیگردن خونه غنچه با خودش میگه این چه کاری بود کردی آخه داشتی زندگیتو میکردی و چون نمیخواست فاز منفی بگیره بیخیال میشه و میخوابه.

زندگیشون تو جریان میوفته و هی هم از اماکن و جاهای مختلف میومدن در کافه رو میبستن که چرا فلان غذارو دادید چرا فلان ایونت رو برگزار کردید چرا فلان آهنگ رو میزارید و چرا و چرا. واقعا رفته بودن رو مخ جفتشون.

تا دفعه آخر میان کافرو واسه یکماه میبندن.

همسرش بهش میگه که بیا بریم کیش یه سفر و دوتایی پا میشن میرن اونجا و تو اون سفر خیلی به غنچه خوش میگذره و همسرش میگه بیا همینجا یه کافه بزنیم و اینجا زندگی کنیم خیلی بهتره دیگه هی بهمون گیر نمیدن و این حرفا.

غنچه هم که عاشق کیش شده بود قبول میکنه و تو همون مدتی هم که اونجا بودن میگردن یه خونه پیدا میکنن و کرایه میکنن و کرایه ۶ ماه رو هم پیش میدن که حتما برگردن.

میان تهران و غنچه از کارش با مخالفت خیلی زیاد مدیراش استعفا میده و میاد بیرون و خانواده اون پسر بعد از ازدواج همه حمایت مالیشونو از اون پسر قطع میکنن بخاطر مشکلاتی که با خانوادش داشت.

غنچه یکبار دیگه مجبور میشه زندگیشو که دیگه زندگی مشترک هم بود رو از نو بسازه.

برمیگردن کیش و هیچ پولی نداشتن.

پولی نداشتن که بتونن کافه راه بندازن. کسی رو نمیشناختن که بتونن اونجا کار پیدا کنن و خیلی چیزای دیگه.

غنچه تصمیم میگیره دوباره با دست خالی زندگیشو بسازه. میرن کیش و هیچ پولی نداشتن و نمیتونستن هم برگردن چون پول کرایه خونرو تا ۶ ماه داده بودن و پولشونم دست صاحب خونه بود

غنچه یه سری دستبند و انگشتر و گوشواره درست کرده بود اونارو بر میداره و با جعبه ابزارش میره دم اسکله و بسات میکنه شروع میکنه زیور آلات فروختن.

توی کیش به هیچ عنوان نمیشه کسی رو پیدا کرد که بساط کنه چون جلوشونو میگیرن و اصلا اجازه نمیدن.

یه جورایی ممنوع بود ولی اونقدر برای مردم جذاب بود دورش جمع میشدن و این شلوغ شدن ها اومدن پلیس رو هم به همراه داشت.

هی پلیس میومد میگفت جمع کن برو. هی غنچه میگفت این منبع درآمد منه دزدی که نمیکنم دارم کار میکنم. جایی ندارم برم.

یه جایی رو بهم بگید من برم اونجا بساتمو پهن کنم. این داستان غنچه به سازمان مناطق آزاد منطقه کیش میرسه و غنچه میره پیششون و میگه آقا منو به یه جایی معرفی کنید من اونجا برم این وسایلمو بفروشم.

اونجا میبینن این دختر خیلی سه پیچه معرفیش میکنن به یه پاساژی. اونها هم یه غرفه محصولات فرهنگی بهش میدن که سیدی و فیلم و این چیزا بفروشه و هم محصولات خودش رو.

غنچه هم تو تهران از یه جایی فیلمای جدید میخرید زنگ میزد سفارش میداد براش فیلمای جدید میفرستادن و اونم اونجا با بلبل زبونی همشونو میفروخت.

کارش داشت جون میگرفت که دید تو طبقه همکف همون پاساژ که پاساژ پانیذ بود یه غرفه که هرکسی تا وارد میشد میدید داره خالی میشه. اونجا قبلا غرفه سیگار فروشی بود.

تا این رو میبینه سریع میره پیش مدیر پاساژ و میگه میشه این غرفه سیگار رو بدید به من. مسئول پاساژ میگه اون غرفه گل پاساژه کرایش بالاست نمیتونی کار کنی اونجا اونو به هر کسی نمیدیم و این حرفا.

غنچه بهش گفت بابا شما که پشتکار منو دیدید. مطمئن باشید از پسش بر میام توروخدا اونو بدید به من.

مدیره گفت نه نمیشه.

دیگه غنچه رو شناختید فکر کنم. آدم نه شنیدن نبود.

تا یه هفته مدیر پاساژ هر جایی میرفت غنچه جلوش در میومد. میخواست بیاد تو پاساژ غنچه جلوش بود. از دستشویی میومد بیرون غنچه جلوش بود. میخواست بره تو دفترش غنچه از قبل اونجا بود.

جوری پا پیچ اون بنده خدا شد که بهش گفت ببین این کار خیلی سخته اولا باید اونجارو پر کنی جنس بریزیااا. غنچه هم میگه باشه خیالت راحت. حالا غنچه کلا ۲۰۰ هزار تومن پول داشت.

اوکی رو میگیره و راه میوفته میره عمده فروشای جزیره ۴ مدل سیگار هر کدوم نصف باکس سیگار میخره و میاد تو غرفه جدیدش.

# فروش سیگار و بزرگ کردن مغازه سیگارفروشی

خلاصه این نیم باکس اینو اونور میکردم یعنی پول اینو میزاشتم روی اون تا باکس کامل بگیریم و دیگه همینطوری حالا فکر کن یه هفته گذشته من هنوز جنسی ندارم بریزم فقط سیگاره. یه پولی جمع شد و همسرم بلند شد رفت فندک و دو تا قلیون بندری خرید و قلیون بندری گذاشتیم. این قلیون بندری هارو اومدن دیدن خوششون اومد خریدن.

دوباره پول قلیون بندری رو گذاشتیم یه چیز دیگه خریدیم. خلاصه که پول اینو بردار اونو بخر. اینجوری میرفتم جلو جوری بود که ۲۰ تا جنس داشتم من اون موقع. اون وسطا کشف کردم که بازار تهران، میشه همه چیو خرید و ارزون تر درمیاد.

من اومدم بازار خرید کردم و بقیش رو هم مثلا چک یه ماهه دادم و یه عالمه فندک و جاسیگاری و پیپ و اینجور چیزا خریدم. یهویی آوردم تو مغازه. خلاصه کارم گل کرد. یه قلیون فروشی پیدا کردم تو بازار مولوی اونو هم چک طور باهاش کار کردم.

تو این سال ها از این کارها کرده بودم مثلا دست چک گرفته بودم و دیگه پشتم گرم بود که این اتفاق نمیوفته. دیگه بردم اون قلیون های مختلف رو گرفتم و مغازه رو پر کردم و اینجوری مغازه خیلی به چشم اومد. دیگه هرکی رد میشد از اونجا میومد از من خرید میکرد.

میومدن میگفتن شما اولین خانمی هستی که سیگار فروشی. منم مغازه بودم کلا. خرج زندگیمون از مغازه ای داشت درمیومد که هی بیشتر جذاب بود. شده بودم یکی از جاذبه های گردشگری کیش. همه میگفتن اون خانمه که روی ویلچره و بلند میشه قلیون میده.

ازم خرید میکردن. بعد خوش اخلاق بودم. باهاشون میگفتم میخندیدم. حرف میزدم و میدیدی یه دفعه یه مشت از این چیزا بهش فروختم.

 

همسرش هم بعضی وقتا میومد مغازه کمکش و بعضی وقتا میرفت یه املاکی کار میکرد و مدام هم کارشو عوض میکرد اینجوری بود که اخلاقش با هر کسی نمیخوند.

حتی بعضی وقت ها به غنچه هم شک میکرد.

مشتریای غنچه اکثرا مرد بودن و کمتر ۵ درصد خانم بودن.

همسرش از دور وایمیستاد غنچه رو نگاه میکرد که ببینه با کی چقدر حرف میزنه. اگه خرید میکرد که هیچی اگه خرید نمیکرد میومد میگفت واسه چی اینقدر با این مرده حرف میزدی. غنچه میگفت بابا جان من فروشندم باید با طرف حرف بزنم بهش چیزای مختلف پیشنهاد بدم که یکیو بخره نمیتونم وایسم بر و بر نگاش کنم که.

این اتفاق هم مدام میوفتاد و تکرار میشد و غنچه نسبت به این موضوع داشت عصبی میشد و احساس بدبختی میکرد. با خودش میگفت من خیر سرم ازدواج کردم که یه مقدار از فشار زندگیم کمتر بشه. تهران ۸ ساعت کار میکردم زندگیمو داشتم راحت و آسوده الان از صبح تا شب باید تو مغازه کار کنم خرج دو نفر رو دربیارم. آخرشم اینجور حرفایی بشنوم؟

خلاصه یه مدتی خیلی همه چی رو مخش بود ولی میزنه به بیخیالی و به امید اینکه زمان همه چیزو درست میکنه با پشتکار بیشتر به کار کردنش ادامه میده.

مدام از تهران جنسایی میخرید که هیچکس تو جزیره نداشت و مغازش حسابی گل کرده بود. در حدی فروشش خوب شده بود که همه سیگار فروشای باقی پاساژا واسش خط و نشون میکشن که ما تورو زمین میزنیم دوروزه اومدی اینجا واسه ما شاخ شدی ما اگه نخوایم تو نمیتونی کار کنی و این حرفا.

ولی غنچه با پارتی بازی به اینجا نرسیده بود که. واسه تک تک شرایطی که داشت زحمت کشیده بود و از تواناییاش در زمینه فروش استفاده کرده بود.

مثلا اگه یه مشتری ای دوبار ازش یه سیگار رو میخرید امکان نداشت اگه غنچه از دور میدیدش سیگاری که میخواست رو روی میز آماده نزاشته باشه. همین باعث میشد تو ذهن خریدار یه حس خوبی ایجاد بشه که بخواد باز هم از اونجا خریدشو انجام بده.

#ارزون فروشی سیگارها از زبون غنچه

سیگاری نبوده باشی این جمله رو نمیفهمی. من همه پاکت سیگارام رو ۵۰۰ تومن از همه جال ارزونتر میفروختم. واسه سیگاری جماعت ۵۰۰ تک تومن خیلی مهمه. نمیدونم حالا. سیگاری نیستی نمیفهمی. مثلا هر سیگاری که تعریف میکنم میگه راست میگی

مثلا الان میاد از سوپرمارکت خرید کنه اگه این سیگار ۱۱ تومنی رو ۱۰ و ۵۰۰ بدی ده تا چیز دیگه هم ازش میخره. چون نرخ سیگار خودش رو میدونه بعد میگه چون داره ارزون میده پس بقیه چیزاش هم اوکیه. کلا سیگاری جماعت اون ۵۰۰ تومن خیلی یهویی به چشمش میاد.

من شروع کردم تمام سیگارارو ۵۰۰ تومن ارزون تر دادن یعنی میگم بعضی سیگارارو اصلا سود نمیکردن، همونی که میخردیم میفروختم. دیگه اونا هم کاری نمیتونستن بکنن، نمیتونستن از اونی که خریده ارزونتر بفروشه که. من بخاطر این سیگاره کلی چیز دیگه میفروختم.

دیگه این شد که اینا دیدن که آقا حریف من نمیشن. این حرفایی که میزدن رو گذاشتن کنار و من یه مغازه دیگه تو پاساژ مروارید زدم.

 

کار و کاسبیش خیلی خوب شده بود ماشین قسطی خرید برای شعبه دوم فروشنده گذاشت.

مشکلاتش با همسرشم مدام بیشتر میشد و این مشکلات بیشتر با شک و تردید همراه بود. یه چیزایی هم رو این قضیه تاثیر داشت. میرفتن دوتایی پیش مدیر پاساژ مدیر میگفت طرف حساب من خانم استوار نیاست.

میرفتنم بانک رئیس بانک میگفت من به خانم استوارنیا دارم وام میدم با خودشون هم صحبت میکنم.

بعد این اتفاقا دیگه مشکلاتشون به اوج خودش میرسید.

فروشندش ازش دزدی کرد فروشنده رو انداخت بیرون و تو دردسرای خودش بود که یه شب همسرش دیر وقت اومد خونه و وقتی اومد بوی مواد مخدر میداد.

غنچه هیچی نگفت بهش.

یه مدت بهش دقت کرد که با کیا میرده کجا میره فهمید که با آدمای معتاد هم میگرده و غنچه دیگه شکش به یقین تبدیل شد.

تا حالا با همه چیز همسرش ساخته بود ولی اینکه اون کار کنه و همسرش پولشو خرج مواد کنه واقعا تو کتش نمیرفت.

غنچه گفت که باید برگردن تهران. میخواست برگرده تهران و طلاق بگیره واسه همین همه چیزایی که تو مغازه داشت رو به ارزونترین قیمت ممکن فروخت و راه افتادن برگشتن تهران.

با سرمایه ای که خریده بود، تو تهران یه ۴۰۵ خریدن و پول پیش یه خونرو دادن و تو خونه جدیدشون مستقر شدن.

از همون کیش که میخواستن برگردن غنچه یه قرار مصاحبه کاری برای خودش ست کرد تا رسید تهران بیکار نباشه و بتونه درآمد کسب کنه.

تهران که رسیدن دیگه دعواهاشون به اوج خودش رسید و چهره اعتیاد هم تو وجود همسرش هر روز عیان تر از قبل میشد.

هر روز هم تهمت های جدید به غنچه میزد که با آدمای مختلف رابطه داره.

یه بار که غنچه میره قزوین خونه مادرش همسرش زنگش میزنه و دوباره با هم دعوا میکنن و بهش تهمت میزنه و دعوا تا حدی بالا میگیره که غنچه داغ میکنه و میگه این رابطه دیگه واسه من تموم شدست نمیام خونه تا تکلیفمونو مشخص کنیم. تلفن رو هم قطع میکنه.

صبح ساعت ۸ گوشیش زنگ میزنه و شماره ناشناس بوده. جواب که میده میگن از بیمارستان تماس گرفتیم یه آقایی خودکشی کردن و شماره شمارو کنار خودشون گذاشته بودن نسبتی دارید باهاشون؟

غنچه هم میگه بله همسرم هستن.

غنچه کفری بود و حدس میزد این کارو کرده برای اینکه غنچه دلش براش بسوزه چون کسی که خودکشی میکنه تو خیابون با در ماشین باز و شماره تلفن کنارش که به این شماره زنگ بزنید خودکشی نمیکنه.

طلاق از همسر

غنچه میگه این بهترین وقته میریم بیمارستان به دکترا میگیم یه آزمایش بگیرن تا ببینن چه خبره.

با داداشش بر میگرده خونه و بهش میگه بگرد ببین چیزی از مواد پیدا میکنی یا نه.

داداشش بالای کابینتارو میگرده و میبینه بله یه سری وسایل کشیدن شیشه و تریاک بالای کابینت ها هست.

اون وسایل رو بر میدارن و راه میوفتن به سمت بیمارستان

تا میرسن بیمارستان مادر همسرش میاد جلو میگه چی شده که پسرم خودکشی کرده غنچه هم که دیگه خویشتن داری رو بوسیده بود گذاشته بود کنار میگه بخاطر اینا و وسایل مصرف همسرشو به مادرش نشون میده. همون موقع هم دکتر معالجش میاد بیرون و غنچه بهش میگه آقای دکتر همسر من شیشه و تریاک مصرف میکنه.

دکتر هم بهش میگه خانم همسر شما نه تنها شیشه و تریاک که چندتا مواد مخدر دیگه رو هم مصرف میکنه و اوضاعشون اصلا خوب نیست و اعتیاد شدید دارن.

غنچه همونجا به پدر و مادر همسرش میگه من دیگه با پسرتون کاری ندارم و از همینجا میرم درخواست طلاق بدم. و رفت درخواست طلاق داد و مهریش رو گذاشت اجرا

داستان زیاد داشتن و همسرش رفته بود عکساشونو پاره کرده بود و غنچه مجبور شد کلیدارو عوض کنه و وقتی رفت انباری دید بعله اونجا هم مراسم بزم و میهمانی معتادا به راهه و اونجا رو هم پاکسازی کرد و کلیدشو عوض کرد به لابی ساختمون هم گفت که همسرشو راه ندن تو ساختمون.

از اون طرف چند بار هم دادخواست طلاق رفته بود برای همسرش ولی نمیومد دادگاه و قاضی هم به غنچه گفت دخترم اگه میخوای طلاق بگیری باید با رضایت خودش باشه وگرنه کسی که معتاده باید اول بره کمپ اگه ترک نکرد و اینجور و اونجور نشد طلاق بگیره.

غنچه هم زنگ همسرش زد گفت چیکار کنم طلاقم بدی؟

همسرش هم گفت ماشینو بکن به نام من تا طلاقت بدم.

غنچه نه تنها مهریشو نگرفت بلکه ماشینشم داد تا بتونه طلاق بگیره.

 

روزی که طلاق گرفت با شیرینی رفت شرکت و با توجه به اینکه خیلی چیز از دست داده بود ولی اصلا ناراحت نبود. شغل مردونه داشت. کار میکرد خرج خونه رو میداد قسط و پول کرایه خونه و همه چی رو میداد و یه تنه میجنگید تا ۲نفر زندگی کنن. حتی اگه جوری بود که همسرش باهاش همراه بود هیچ مشکلی نداشت ولی اینکه مدام تهمت و دروغ بشنوه اصلا باهاش اکی نبود.

با همه این دردسرها زندگی مشترکش رو تموم میکنه و شروع میکنه به کار کردن. کارش رو داشت زندگیش رو میکرد و با یه پیشنهاد بهتر کاری رفت یه شرکت دیگه.

اوضاع کاریش بهتر شد اما بد بیاری آوردن نمیخواست بیخیالش بشه.

#داستان سمپاشی خونه و رفتن به خونه فامیل

خونه م رو برای سوسک سمپاشی کرده بودم بعد سم پاش به من نگفته بود باید خونه رو تخلیه کنی. اومد و گفتش که باید تخلیه بشه خونه و نمیتونی شب اینجا بخوابی و خفه میشی و اینا. من مجبور شدم برم خونه یکی از بستگانم. زمستون بود سرد بود و اینها.

من کنار بخاری خوابیده بودم و شب پای من چرخیده بود و برگشته بود و خورده بودبه بخاری. پای من خب الان هم این شکلیه که شروع میکنه به پریدن و تو خواب هم مثلا برای خودش میچرخه از زانوم تا میشه و خب غیرارادی عه دیگه. این اتفاق برای بچه هایی که این مشکل رو دارن زیاد میوفته.

این چسبیده بود به بخاری و من نصف شب پاشدم دیدم انگشت پام به بخاری چسبیده. خب حدس زدم چه اتفاق وحشتناکی افتاده. دیگه صبح بلند شدم دیدم پام تاول زده اندازه یه پرتغال. بعد من رفتم بیمارستان سوانح سوختگی و اونجا اول من رو یه دکتری پذیرش کرده و از شانسم هم همیشه میخورم به این تاسوعا عاشورا و اربعین اینا.

دقیقا فکر کن فردا تاسوعا عاشورا بود. این دکتره نگاه کرد و گفت پای شما باید جراحی بشه و گرفت بشه. گرفت هم یعنی پوست رو از اینجا برمیدارن میزارن اونجا. خلاصه این سه شنبه که رفتم، گفت چهارشنبه پنجشنبه که اینجوریه، جمعه هم دکتر نیست. شنبه ساعت ۸ صبح اینجا باش.

من شنبه صبح ساعت ۸ رفتم. من درد و حس که نداشتم ولی کاملا معلوم بود خیلی اوضاعش وخیمه. من تاول رو ترکوندم ولی پام سیاهه سیاه بود. من فقط ازش پرسیدم کی عملم میکنه گفت دکتر صالحی. من از همه پرسیدم دکتر صالحی چجوریه. همه میگفتن خوشا به حالت. بهترین جراح سوختگی ایرانه. گفتم خداروشکر ما یه بار شانس آوردیم.

آقا من شنبه صبح رفتم بیمارستان. خیلی هم خوشحال هی از خودم سلفی میگرفتم. یادمه خیلی خوشحال بودم. دیگه با برادرم روبوسی کردم و رفتم تو اون سالن که اتاق عملی ها رو میبرن. دیدم یه اقا دکتر پیری با این رزیدنت هاش دارن میان بالا سر من.

این رسید بالا سر من و گفت شرح حال بیمارو بگید. یکی گفت و یه دفعه این ملافه رو داد پایین و پامو نگاه کرد و آقا داشت این اینارو میگفت من تو دلم خالی شد که غنچه باید انگشتت رو قطع کنی باور کن.

حالا فکر کن اضطراب داشتم، قلبم داشت تند تند میزد. تنها یه گوشه اتاق سرد گیرت اوردن دارن با خودشون حرف میزنن. یکی نیست دستشو بگیری بگی داره چه اتفاقی میوفته.

یهویی برگشت با یه حالت خشنی به من گفت ببین خانم تو انگشت چهار و پنجت رو از دست دادی. این دو تا که باید قطع بشن. انگشت سه ت هم که نمیدونم اونم باید بریم تو جراحی ببینیم. ببین با این صراحت بعد من دراز کشیدم همینجوری دارم نگاهش میکنم.

بعد گفتم باشه. گفت فهمیدی گفتم اقای دکتر هرکاری باید بکنی بکن فقط زودتر انجام بده من باید برم سرکار. باورت نمیشه این جمله رو گفتم. ببین اینو که گفتم انگار به دکتر شوک الکتریکی وارد کردی. بعد این رفت اونی که منو پذیرش کرده بود اومده بالا سرم، خیلی جدی گفت چی میزنی؟

گفتم چی. گفت مواد اینا چی مصرف میکنی. در هر صورت آزمایش بدی معلوم میشه. گفتم به خدا هیچی. گفت پس چجوری گفتی جراحی کن میخوام برم سر کار. بعد من گفتم چیزی که از توان ما اتفاق میوفته و از توان ما خارجه دیگه اتفاق افتاده و کاری نمیشه واسش کرد.

این با خودش گفت این خله، دیگه نمیشه کاری واسش کرد. این از مواد اینا گذشته و خله. تو این مایه ها بود واقعا.

خلاصه گفت باید بری پایین رضایت نامه اینا پرکنی که انگشت پات قطع بشه. من چهار مرتبه جراحی کردم. بار اول عفونت زدایی کردن. بار دوم قطع کردن. بار سوم شب قبل چهلم بود که باز میخورد به تعطیلی، دیگه معلوم شد که باید یه بخشی از انگشت سه هم باید قطع شه دیگه اون هم بالاش رو چیدن.

فقط یه جوری شد که جوری من با این دکتر صالحی دوست شدم و یک جوری از خودم شخصیت با روحیه ای نشون میدادم. ببین هر روز باید میرفتم پانسمانم رو عوض میکردم و اون اول ها باید خودش میدید. ببین من انگشتام رو قطع کرده بودم و از سه روز بعدش میرفتم سرکار.

باورت نمیشه. پام رو میزاشتم رو میز و کارهام رو انجام میدادم. من از سرکار میومدم بدو بدو پانسمانم رو عوض میکردم. به من میگفت واقعا داری از سرکار میای؟ تو داری با من شوخی میکنی؟ میگفت آقای دکتر به خدا کرایه خونه دارم.

بعد اینقدر حال کرده بود تو کل بیمارستان مثلا گفته من این غنچه رو عاشقشم. اون که انقدر خشن بود با من رفیق شده بود میگفت غنچه چطوری؟ منم دیگه باهاش اینجوری بود که سر عمل سوم بهش گفتم آقای دکتر، فردا اربعینه من نمیتونم ترخیص شم میشه عملم رو که کردین برای همون روز نامه ترخیص بزنید.

گفت باشه دختر. من میزنم بری خونه. فکر کن من اون خشن دنیارو کرده بودم جوون. همه میگفتن تو با این صالحی چی کار کردی. صالحی هم هم جا میگفت برو از این غنچه یاد بگیر. چقد این دختر خوش اخلاقه. چقد روحیه داره. خلاصه بیمارستان کلا آشنا بود با من

میرفتم پانسمان باز کنم کل بیمارستان شوخی میکردن. میگفتن ما باورمون نمیشه تو انگشت پات رو قطع کردی. چرا انقد خجسته ای. گفتم بابا قطع شد رفت دیگه. چی کار کنم.

ببین اولش که از اتاق عمل اومدم بیرون. راستشون بخوام بگم تو ریکاوری که بود هنوز پام رو ندیده بودم همش با خودم تصور میکردم که دو تا انگشت نیست خیلی وحشتناکه. خیلی دلم ناراحت بود. حالا بعدش اومدم خونه یه مدتی هم که پانسمان بود، بعدش باهاش کنار اومدم.

گفتم تو این همه چیز از دست دادی حالا این انگشت هم روش دیگه درواقع. جک ازش درست کردم که برام عادی شه. دوستام اومده بودن ملاقاتم. میگفتن ما باورمون نمیشه بعد من میگفتم این میخواست با اون ازدواج کنه، من که مخالف بود اینا با هم فرار کردن رفتن.

 

یعنی تو مقوله پذیرش اتفاقات مختلف غنچه سلطانیه که دومی نداره و به نظر من همین پذیرش بالاش هست که باعث شده اینقدر قوی و درخشان باشه.

اون موقع ها دیگه اینستاگرام اومده بود و غنچه هم یه اکانت ساخت و اوایل پرایویت بود و بعد چند وقت اکانتشو از پرایویت در آورد و فید بک آدمای مختلف جالب بود.

#شروع کار در اینستاگرام

اون موقع ها تک و توک ماهی یه بار یه پستی میزاشتم بعد یه دفعه از پرایوت درآوردم و مثلا ۴ یا ۵ سال پیش بود بعد مردم یه خرده فالوم کردن و دیدم برام نوشتن که چه جالب و ما تا حالا آدم ندیده بودیم روی ویلچیر باشه. چقدر جالبه که خودت کارای خودت رو میکنی.

مثلا پست گذاشته بودم رفتم فلان جا مثلا یه بنای تاریخی رفته بودم. برای آدم ها جالب بود که یه آدمی مثل من رفته اونجا. مثلا تو ۴ ۵ سال پیش یا حتی الان من خیلی از دوستام رو میشناسم که یه عکس هم از خودشون با ویلچیر ارائه ندادن.

یعنی عکس رو یه جوری میزارن که فقط جلوشون معلوم باشه. یعنی بگم شاید من جزو معدود کسایی یا شاید تنها کسی بودم که جسارت اینکه یه عکس با ویلچیر تو فضای مجازی بزارم رو داشتم. هنوز هم میگم خیلی ها نمیزان و تک و توکن که ویلچیر رو هم تو عکساشون نشون میدن.

شاید بگم من اولین کسی بودم که این ترس رو از بین بردم و گفتم ما همینیم و باید همین مدلی خودمون رو نمایش بدیم. خیلی ها میومدن اون اول ها بهم میگفتن ما خجالت میکشیم که بگیم رو ویلچر میشینیم. ببین آدما خجالت میکشین بیان بیرون

۹۰ درصد من بهت بگم خجالت میکشن. ببین متاسفانه تو دید جامعه اینه که کسی که معلولیت داره آدم ناتوانیه. میدونی؟ من همیشه میگم این ما هستیم که با رفتارمون نشون میدیم دیگران چجوری باهامون رفتار کنن. من اگه با اعتماد بنفس تو خیابون راه برم منو با اعتماد بنفس میبینن و اینو حس رو میگیرن

وگرنه من اگه بدحال و ضعیف به چشم بیام، آدما به من میگن بیچاره. مثلا بارها شده به من بگن قدیما گفتن. الان شاید بگن آخی نگن بیچاره. مثلا خیلیا رد میشن میگن وای چقد هم خوشگله آخی. بیچاره نشسته رو ویلچر

 

خیلی تجربه سختیه. تا جای غنچه و غنچه ها نباشیم نمیتونیم بفهمیم چی میگن. بفهمیم خب این فرهنگی که میگن منظورشون چیه؟

# فرهنگ ارتباط گرفتن با افراد معلول

شما فرض کنید تو یه مهمونی میزبان خیلی هم خوب داره ازتون پذیرایی میکنه، شما نگاه میکنی میبینی خوش تیپه ظاهرش خوبه ولی دست نداره. آیا تو بهش میگی برو فلان جا دست درمیاری. واقعا اینو پست گذاشتم. آیا بهش میگی توکل کن ایشالله خدا بهت دست میده.

گفتم هرگز یه همچین جسارتی نمیکنی پس چجوری روت میشه و جرئت میکنی به منی که نخاعم قطع شده این حرفا رو بزنی. نخاع قطع شده دیگه نیست. وجود نداره. وقتی وجود نداره تو نمیتونی بگی برو فلان جا توکل کن خوب میشه. واقعا انقد برای من پیش اومده اینجور رفتارها.

همین الانم با اینکه این همه چیز تو صفحه م گفتم ولی هنوز بهم از اینجور حرفا میزنن. البته حس میکنم خیلی تاثیر مثبتی داشتم. خیلی ها بهم میگن تو دیدمون رو نسبت به همه چی عوض کردی. خیلیا بهم برگشتن بهم گفتن ما میبینیم تو قوی، فهمیدیم آدمی میتونه قوی بشه. خیلیا برگشتن گفتن ما نمیدونستیم نباید رو پل پارک کنیم نمیدونستیم نباید رو جا پارک معلولین پارک کنیم

این تاثیرات مثبت رو هم داشته و من خیلی خوشحالم و راضیم که این حرفا رو تو فضای مجازی کردم و هنوز درموردش صحبت میکنم. ولی متاسفانه همچنان خیلی جا داره. مثلا همین ازدواج من همه تو روی من به همسرم میگفتن واقعا دمت گرم عجب آدم فداکاری هستی. خیلی مردی

من باورم نمیشد هنوز هم باورم نمیشه من نمفهمم این از کجا میاد. من اندازه دو تا مرد جنگی کار میکردم برای اون زندگی. خیلی مردی چیه. تو تمام تلاشت رو میکنی سرویس میدی عالی هستی که اینارو نشنوی ولی باز این حرفارو میشنوی.

 

و این چیزیه که این بخش از جامعه ما باهاش درگیر هستن. نگاهی که باید اصلاح بشه و فقط با دیدن و شنیدن از خودشون میتونیم این نگاه رو تغییر بدیم و من به شخصه تمام تلاشمو میکنم تا این کار رو انجام بدم.

قصه غنچه ما تموم نشده و تموم هم نمیشه. غنچه الان تو زمینه مارکتینگ و تبلیغات فعالیت داره و بخش اصلی درآمدش از اون راه هست. احتمال داره غنچه رو توی اینستاگرام دیده باشید که روی ویلچر توی آشپزخونه خونش میگرده و غذاهای خوشمزه درست میکنه.

غنچه الان چند سالی میشه که تو یه ارتباط عاطفی خیلی خوبی هست و از رابطش هم لذت میبیره.

 

پایان داستان

قصه غنچه خیلی حرف ها و درس ها داره برامون. از همون بچگیش که چطور بخاطر فرهنگ اشتباه تو خیلی چیزا سرکوب شد تا جوونیش که تواناییاشو به منبع درآمد تبدیل میکرد و بعدش که چطور وایساد برای ساختن زندگیش و وقتی دید که این ره به ترکستان است عقب گرد رفت تا دوباره از سر جای درستش شروع کنه.

قصشو باید همه بشنون تا ببینن که فقط بر میگرده به انتخاب ما که میخوایم چیکار کنیم. میخوایم بزاریم هر چیزی که برامون پیش میاد رو زندگی کنیم یا هر چیزی که خودمون دوست داریم؟

باید قصشو بشنون تا ببینن که از دست دادن میتونه بد نباشه. فقط باید چشامونو باز کنیم تا بهتر ببینیم چیا داریم و باهاش چیکار میتونیم بکنیم.

باید بشنون تا بدونن روحیه آدم ساختنیه و ربطی به شرایط نداره. نمیگم ناراحت و غمگین نشیم ولی این خودمونیم که میتونیم انتخاب کنیم تو اون شرایط نباشیم و اون چیزی رو بسازیم که دوست داریم.

خیلی خب برای اینکه اپیزود طولانی نشه از بالای منبر میام پایین.

چیزی که تا اینجا شنیدید اپیزود بیست و چهارم پادکست راوی بود.

این دومین اپیزودیه که توی نوشتن خط سیر قصه، بهار لاوی عزیز به من کمک کرده که واقعا ازش ممنونم.

پارمیدا شاه بهرامی هم کارای شبکه های اجتماعی و سایت پادکست راوی رو انجام میده که واقعا قدردان زحماتشم

خوشحالم که تا اینجا اپیزود رو گوش دادید و امیدوارم از شنیدن این قصه هم لذت برده باشید.

خوشحال میشم نظر و تجربیاتتون در مورد این قصه رو تو کامنت های پادگیر ها بخونم.

اگه از اپلیکیشن های پادکست مارو میشنوید ممنون میشم توی اون اپلیکیشن حتما بهمون امتیاز بدید و برامون کامنت بنویسید. این موضوع به ما کمک میکنه که این اپلیکیشن ها مارو به افراد بیشتری پیشنهاد بدن و بیشتر شنیده بشیم.

اگه دنبال پادکست های جذاب و آموزشی میگردید من میخوام بهتون پادکست چهارراه کامپیوتر رو معرفی کنم.

چهار راه کامپیوتر مجموعه ای هستش که من توش کار میکنم. ما هم آموزش تولید میکنیم هم خدمات طراحی سایت، سئو، اجرا و ‌پشتیبانی شبکه های کامپیوتری برای شرکت های کوچیک و بزرگ انجام میدیم.

با توجه به تجربیاتی که تو پروژه هامون به دست میاریم و سوالایی که افراد مختلف ازمون میپرسن یه سری موضوع برامون روشن میشه که فکر میکنیم لازمه همه در موردشون اطلاعات داشته باشن.

میایم اون موضوعات رو به زبان ساده توی پادکست چهارراه کامپیوتر بیان میکنیم. این موضوعات معمولا اطلاعاتی هستن که دونستنشون نیاز همه آدم هایی هست که تو این عصر زندگی میکنن.

پیشنهادمم اینه که با اپیزود ۱۱فیک نیوز شروع کنید به گوش دادن تا وقتی توی اینستاگرام یا جاهای دیگه میچرخید دیگه هر خبری رو باور نکنید مثل خبر پیوند نخاع.

پادکست راوی رو میتونید از طریق همه اپلیکیشن های پادکست و بات تلگرام راوی بشنوید.

اگه از ما خوشتون میاد ممنون میشیم مارو به دوستاتون معرفی کنید و بهشون یاد بدید چجوری باید از اپلیکیشن های پادگیر مارو بشنون.

توی پیج اینستاگراممون هم یه سری پست مربطو به اپیزود ها میزاریم که میتونید اونهارو هم دنبال کنید تا بیشتر در مورد قصه ها مطلع بشید.

ممنونم از همه کسایی که از ما حمایت مالی میکنن. اگه شما هم دوست دارید از ما حمایت مالی کنید تا چرخ تولید پادکست به کمک شما راحت تر بچرخه ممنون میشم به سایت حامی باش برید و صفحه مارو پیدا کنید و مبلغ مورد نظرتون رو حمایت کنید. داخل و خارج از ایران هم نداره. از هرجای دنیا میتونید از ما حمایت کنید.

اگه پیدا کردن صفحشم براتون سخته همینجا توی توضیحات اپیزود هست. گوشیتون رو بردارید و توضیحات رو بیارید. یه جا نوشتم راه های حمایت از اونجا رو لینک حامی باش بزنید مستقیم میرید تو صفحه ما. امکان پرداخت تومان و یورو و بیتکوین هم هست. خلاصه که ممنونتونیم.

خب رسیدیم به بخش جذاب قرارهای پادکست

اگه بعد شنیدن این اپیزود شما هم قراری با خودتون گذاشتید ممنونتون میشم  تو اپ های پادگیر برامون قرارتون رو کامنت کنید.

ممنونم از برند ب آ که اسپانسر این اپیزود بودن

قرارها

قرار اول

یادم باشه اگه یه روزی معلم شدم به همه بچه ها فارغ از قیافه و خانواده و هر آپشن حواس پرت کن دیگه فقط توانایی هاشونو واقعی ببینم و کمک و راهنماییشون کنم. اینکه آدم هارو بیشتر از چیزی که واقعا هستن ببینم به همون اندازه ظلمه که آدمارو کمتر از چیزی که هستن ارزش بزارم بهشون. با بالا بردن الکی آدما فقط دارم به خودشون و خودم خیانت میکنم.

قرار دوم

هشیار خبرهایی که از جاهای مختلف میشنوم باشم و زود باورشون نکنم.

خیلی از رسانه ها،‌ مخصوصا رسانه های وابسته هر خبری که بهشون بگن رو هر جوری که بهشون بگن منتقل میکنن. اولا که اخبار نبینم چون کلا چیز به درد بخوری نیست و بجز اضافه کردن درد و اعصاب خوردی دردی ازم دوا نمیکنه. دوما اگر هم خبری برام مهم بود با سرچ کردن و صحت سنجی خودم، اعتبار اون خبر رو چک کنم.

و قرار آخر

بارها تجربه کردم و بارها هم از تجربیات بقیه شنیدم. وقتی هر چیزیو از خدا بخوایم ممکنه به مو برسه، ولی هیچوقت پاره نمیشه. شاید اتفاقات مختلف سختی مسیر رو بیشتر بکنن ولی میدونم که بی حکمت نیستن. با خودم قرار میزارم که هشیار این موضوع باشم و حتی اگه داشت به نخ میرسید. بدونم اون خدایی که منو تا اینجا حمایت کرده و آورده. نمیزاره پاره شه

 

و مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست.

اما

قصه آخرم این نیست.

۰ ۰ votes
رأی دهی به مقاله
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x