نماد سایت پادکست راوی

65 – دسترسی پذیری – امید هاشمی – بخش سوم

اپیزود سوم قصه امید هاشمی- دسترسی پذیری

وقتتون به خیر

این قسمت شصت و  پنجم راوی و بخش سوم و آخر از داستان سریالی امید هاشمی و من آرش کاویانی هستم.

 این اپیزود امرداد ماه ۰۵ منتشر شده توی پادکست راوی من قصه تعریف می‌کنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی‌تر بشه. قصه‌هایی که درس‌هاشون تلگرهایی بهمون می‌زنن تا بهتر زندگی کنیم. 

ممنونم از اینکه ما رو به دوستاتون معرفی می‌کنید.

این لطف بزرگی به ماست و امیدواریم که همیشه مورد لطفتون قرار بگیریم. همه قصه‌های ما واقعی و ما بعد از مصاحبه با صاحب قصه اون رو براتون روایت می‌کنیم. پس، اگه دوست دارید قصه کسی رو به ما پیشنهاد بدید تا توی پادکست روایتش کنیم باید امکان مصاحبه با اون شخص برای ما وجود داشته باشه.

حالا اگه دوست داشتید کسی رو بهمون معرفی کنید تو دایرکت اینستاگرام بهمون پیغام بدید یا ایمیل بزنید. 

شنیدن بخش اول و دوم قصه پیش نیاز درک کامل قصه است. پس اگه اون دوتا رو نشنیدید این اپیزود رو پاز کنید برید اونا رو گوش بدید و برگردید اینجا. 

این قصه به صورت سریالی تو ۳ هفته منتشر شده. توی اپیزود دوم تا اینجا شنیدید که امید به هر ضرب و زوری که بود تونست مامان باباشو راضی کنه که کامپیوتر داییشو که گذاشته بود برای فروش براش بخرن و اونا هم راضی شدن. بریم بشنویم ببینیم که این کامپیوتر چجوری زندگی امید رو تغییر داد.

آنتراک شروع قصه.

وقتی بحث خریدن کامپیوتر جدی شد مادر پدرش گفتن تو که اصلاً کامپیوتر بلد نیستی نمی‌تونی با کامپیوتر کار کنی امید بهشون گفت یادتون نیست من سال ۷۸ رفتم کلاس کامپیوتر.

 سال ۷۸ امید رفته بود همون کلاس کامپیوتری که یه کیبورد از شرکت پکتوس جلوش گذاشتن و بهش آموزش دادن و دید اون وسیله کامپیوتر نیست و بی‌خیال اون کلاس کلاس شد. با همون کلاس داشت مامان باباشو راضی می‌کرد که براش کامپیوتر واقعی بخرن. 

مامان باباشم که نمی‌دونستن موضوع چیه، قانع شدن و گفتن باشه برات کامپیوتر می‌گیریم. با دایی امید هماهنگ کردن و کامپیوتر رو ازش خریدن. اما چالش دیگه شون این بود که کامپیوتر اردبیل بود. باید یه جوری می‌آوردنش تهران. گشتن تو فک و فامیل یکیو پیدا کردن که کارش باربری بود و چند روز بعد قرار بود بره اردبیل و همون روزم برگرده. 

اون بنده خدا بهشون اوکی داد و گفت من اینو می‌ذارم تو کامیونم و میارم نگران نباشید. ۳ روز بعد کامپیوتر رسید دست امید. البته که همه قطعات از هم جدا بود و هیچ‌کدومشونم بلد نبودن که سیم ها رو به هم وصل کنن و راش بندازن. روزای آخر اسفند بود و امیدش تو فکر این بود که خدایا میشه تا قبل از تعطیلات عید این کامپیوتر سر هم بشه که من بتونم ازش تو عید استفاده کنم. 

چون اگه می‌خورد به عید دیگه کسی نبود که بخواد بیاد کامپیوتر براش راست و ریست کنه. پدر امید یه سربازی داشت که اون توی دانشگاه کامپیوتر خونده بود و وارد بود. از اون خواست که یه روز عصر بیاد خونشون و اون کامپیوتر رو آماده استفاده برای امید بکنه. اون سرباز اومد و برای امید ویندوز و نرم‌افزارهای اولیه‌ای که حدس می‌زد لازم بشه رو نصب کرد. 

از اون طرف امید هم سی‌ دی دموی اون صفحه خوان جاز رو از دوستاش گرفته بود و به این سرباز داد تا اون رو هم براش نصب کنه و بهش یاد بده چیکار باید بکنه. این بنده خدا نرم‌افزارو نصب کرد و همه کارا رو کرد ولی صفحه خانه درست کلمات رو بیان نمی‌کرد. افتادن تو تعطیلات عید و تو اون شرایط کسی پیدا نمیشد که بتونه بیاد ببینه مشکل این صفحه خان چیه و رفعش کنه. از هر کدوم از دوستاشم که کامپیوتر داشتن می‌پرسید هیچ‌کدوم با این مشکل مواجه نشده بودن. 

واسه همین از مامان باباش کمک گرفت و با به خاطر سپردن اینکه مثلاً ۴ تا تب بزنه دوبار بیاد پایین یه دونه بره راست اینتر بزنه فلان برنامه باز میشه، شروع کرد کاراشو گذروندن.

 اوایل عید بود به یکی از دوستاش زنگ زد و ازش خواست بیاد اونجا کمکش کنه اون کارت اینترنتی که خریده رو بتونن راه بندازن فراز دوستش اومد می‌دونستن که باید یه کانکشن بسازن و این یوزر پسوردی که روی کارت اینترنت هست رو توی اون کانکشن بزنن تا بتونن به اینترنت وصل شن. 

اون زمان یه کارت اینترنت ۶ ساعته ۲۵۰۰ تومن بود و بدون اغراق بیش از ۶ ساعت وقت گذاشتن تا بتونن با اون صفحه‌خوانی که هیچی رو درست نمی‌خوند یه کانکشن بسازن و بتونن متصل بشن. اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیدن. چون موفق نشدن روز بعد امید از آرموند یه دوست دیگهش تلفنی کمک خواست تا بتونه این کانکشن اینترنت رو راه بندازه. جالبی داستان این بود که آرموند هم نابینا بود هم کم شنوای شدید. نحوه ارتباط اون با کامپیوتر و آدمای دوروبرش از ارتباط‌گیری امید هم جذاب‌تر بود. 

تو اون تماس آرموند بهش گفت احتمال داره به خاطر نصب ویندوز به زبان فارسی این مشکل برای صفحه خوانش پیش اومده باشه. امید عید رو گذروند و در نهایت مسئول آیتی پادگان با خواهش پدرش اومد خونشون و ویندوز انگلیسی نصب کرد و با نصب صفحه خوان ورود امید به دنیای واقعی کامپیوتر شروع شد. 

یادتونه دیگه این صفحه خوان دمو بود و بعد هر نیم ساعت باید یه دور ریاستارت می‌کردن تا دوباره بتونن نیم ساعت ازش استفاده کنن. با همین شرایط اسفناک امید هلپ تک تک برنامه‌ها رو می‌خوند تا بفهمه چه جوری می‌تونه با هر کدوم از این برنامه‌ها کار کنه. خودتون حواستون باشه دیگه وقتی میگم می‌خوند منظورم اینه که به کمک صفحه خوان اون رو می‌شنید. چیزی هم که باعث میشد با ولع عجیبی هلپ برنامه‌ها رو بخونه تشنگی بود که نسبت به متن انگلیسی داشت. 

چرا ول داشت؟ بخاطر اینکه از زمانی که کلاس انگلیسی می‌رفت امید تکست انگلیسی گیرش نمیومد که بتونه مطالعه کنه. فقط کتاب درسیشون بود که به بریل تبدیل شده بود و هیچ متن دیگه‌ای تبدیل به بریل نشده بود. به خاطر همین شنیدن متن هلپ برنامه‌ها اولین چیزی بود که به عنوان متن غیر درسی مطالعهش می‌کرد و جدا از کمکی که به تقویت زبان انگلیسیش میشد می‌تونست یه نرم‌افزار رو کامل یاد بگیره. 

اولین هلپ نرم‌افزاری که می‌خواست بخونه حدود ۲۲۰ صفحه بود. تقریباً ظهر امروز شروع کرد و صبح فردا کل این ۲۲۰ صفحه رو مطالعه کرده بود. به طرز عجیبی حریص خوندن متن و یادگیری کامپیوتر بود. دیکشنری کلمات یکی دیگه از نرم‌افزارهای پرکاربرد برای امید بود. 

چون کتاب دیکشنری بریل ۳۵ جلد بود و فقط تو کتابخونه قابلیت استفاده ازش وجود داشت و تا اون موقع هر کلمه‌ای رو بلد نبود باید زنگ می‌زد به یکی از دوستای بیناش، ازش می‌خواست که توی دیکشنری معنی اون کلمه رو بهش بگه. از اتفاقات تو خونه و کار با کامپیوتر بگذریم و بیایم تو زندگی تحصیلیش.

اوضاع تحصیل امید اصلاً خوب نبود. در حدی که بعد از عید یه روز باباش صداش کرد و شروع کرد نصیحت کردنش. اون روز باباش تا آستانه گریه کردن هم پیش رفت و در نهایت بهش گفت که امسال سال حساسیه. سال سرنوشتته. کنکور داری. 

اون موقع‌ها واقعاً کنکور سرنوشت‌ساز بود و ازش خواست یللی تللی و رفیق بازی و کار با کامپیوتر و اینا رو بذاره کنار کنکورش رو بده و بعد دوباره هر کاری دوست داشت بکنه.

 صدای بغض دار باباش باعث شد که امید یه مقدار به خودش بیاد و تصمیم بگیره فیتیله خوشگذرونی شو بکشه پایین و برای کنکور درس بخونه هر چقدر با خودش حساب کتاب کرد دید درسی رشته انسانی خیلی سخت وقته و رشته‌ای هم نیست که امید خیلی علاقه داشته باشه بهش. از اون طرف امید زبانش خوب بود و به واسطه کامپیوتر داشت بهتر هم میشد. واسه همین با خودش گفت درسهای عمومی رو می‌خونه. زبانشم که بلده میره کنکور زبان میده ببینه چی میشه. اون دوران کنکور برای نابیناها اینجوری بود که یه منشی بهشون می‌دادن به اضافه یک و نیم برابر وقت اضافه.

چون سؤالا بریل نبود تسلط کسی که می‌خواست کنکور بده روی سؤال به واسطه خوندن یکی دیگه پایین میومد. واسه همین بهشون وقت اضافه می‌دادن که بتونن بدون استرس کنکور بدن. از اون طرف اغلب منشیا تسلط خوبی به زبان انگلیسی و عربی نداشتن و سوالات و چپ و چول می‌خوندن و همینم باعث میشد زمان زیادی این بچه‌ها از دست بدن.

از شانس امید اون سال سؤالات عربی و انگلیسی بریل شده بود و امید تونست با تسلط کامل خودش جواب سؤالات انگلیسی رو بده.

 کنکور رو داد و اون تابستون بهترین تابستون عمرش شد چون اصلاً دغدغه درس خوندن نداشت. امرداد ماه بود که جواب کنکور اومد و رتبه اش شد ۹۹ سراسری رشته زبان و ۸ هزار و خورده‌ای رشته انسانی. بدون مشاوره گرفتن برای انتخاب رشته و دانشگاه یه بعد از ظهر با پدرش با هم نشستن کل دفترچه رو خوندن و دانشگاه‌هایی که می‌خواستن رو درآوردن و فرمو پر ارسال کردن. 

موسیقی معرفی اسپانسر

اسپانسر این اپیزود دیواره. تا حالا از خودتون پرسیدید که آیا همه اقشار جامعه مثلاً افراد نابینا هم می‌تونن از اپلیکیشنهای کاربردی مثل دیوار استفاده کنن یا نه؟ دسترسی‌پذیری دیجیتال قابلیتیه که به افراد نابینا، کم‌بینا، ناشنوا و افراد دارای معلولیت‌های حرکتی یا شناختی، کمک می‌کنه که بتونن به صورت مستقل و کامل از محصولات دیجیتال استفاده کنن. 

دیوار دسترسی پذیری دیجیتال رو نه به عنوان یک امکان بلکه – به عنوان حق استفاده برابر از تکنولوژی سال‌هاست که به محصولاتش اضافه کرده. یعنی دیوار به صورت کامل برای همه اقشار جامعه با هر تنوعی قابل استفاده است و برای استفاده نیاز به هیچ شخص دیگه‌ای ندارن. 

دیوار برای همه، تکنولوژی برای همه.

پایان موسیقی اسپانسر.

روزی که قرار بود نتایج اعلام بشه و روزنامه سنجش تو دکه‌ها عرضه بشه، امید با خودش فکر می‌کرد اگه بره روزنامه بگیره در نهایت باید وایسه تا باباش بیاد خونه و اون نگاه کنه. چه کاریه خب وایسه خود باباش روزنامه رو بگیره و بیاد تو شیش و بش این بود که بره یا نره، دید تلفنشون داره زنگ می‌خوره امید گوشیو برداشت و پشت خط معلم کلاس پنجمش خانم فلاحی بود.

خانم فلاحی شروع کرد باهاش صحبت کردن و بهش تبریک گفت که تو رشته زبان توی دانشگاه خوارزمی قبول شده. امید برای بار اول از زبون معلم کلاس پنجمش فهمید که دانشگاه قبول شده. خانم فلاحی روزنامه رو گرفته بود برای دیدن نتیجه کنکور دخترش و اونجا اسم امید رو هم دیده بود و خوشحال شده بود واسه همین با امید تماس گرفته بود.

امید خوشحال و خندون بود از اینکه دانشگاه خوارزمی قبول شده و قراره تهران بمونه و کنار خانوادش درس بخونه. اما تو نگو که مقطع کارشناسی این دانشگاه توی کرجه و فقط تحصیلات تکمیلیش تو تهرانه. خلاصه ضد حال خورد و در نهایت قرار شد که بره دانشگاه خوابگاه بگیره آخر هفته‌ها برگرده تهران پیش مامان باباش. 

روزی که باید دانشگاه ثبت نام می‌کردن و خوابگاه می‌گرفتن با پدرش رفت که این کار رو انجام بده. پذیرش خوابگاهش انجام شد و بهش گفتن برو فلان ساختمون طبقه سوم اتاق پنج. امید باباش راه افتادن برن اونجا رو ببینن که کیا اومدن و چه خبره و این حرفا. درو که باز کردن حرم دود سیگار خورد تو صورت امید بعداً باباش براش تعریف کرد که ۴ار تا پسر که حداقل ۴-۵ سال از امید بزرگتر بودن با زیرشلواری و رکابی وسط اتاق نشسته بودن و داشتن ورق بازی می‌کردن و سیگار می‌کشیدن. 

باباش که این صحنه رو دید همون لحظه در اتاقو بست و به امید گفتش نمی‌خواد تو خوابگاه بمونی. رفت و آمد کن پات وا میشه خوبه برات. البته که بعداً فهمیدن این ترفند و سالبا بالاییا های خوابگاه می‌زنن تا کسی به اتاقشون اضافه نشه. دانشگاه شروع شد و رفت و آمد امید اینجوری بود که باید یه اتوبوس سوار میشد تا آزادی از اونجا دوباره یه اتوبوس سوار میشد واسه حسارک کرج. 

اگه ۸ صبح کلاس داشت باید ۵ و نیم پا میشد و ۶ از خونه می‌زد بیرون. حالا به سیستم امید دیگه تصور کنید چقدر براش سخت بود که هر لحظه باید هوشیار این می‌بود که از ایستگاه رد نشده باشه زودتر هم پیاده نشه. بارها برای امید اتفاق افتاده بود که اولین اتوبوس صبح که سوار میشد همیشه یکجا پیادهش نمی‌کرد. 

به ندرت اتفاق میافتاد که تو ایستگاه خود اون اتوبوس پیاده بشه. بعضی موقع‌ها راننده تو ورودی پایانه پیادهشون می‌کرد. بعضی موقع‌ها تو ایستگاه یه اتوبوس دیگه پیادهشون می‌کرد. بعضی موقع‌ها اصلاً قبل از ورود به پایانه پیادهشون می‌کرد. کلاً قرقاطی بود. این باعث شده بود امید هر بار با یه مسیر جدید مواجه بشه و نتونه اونجا رو حفظ کنه. 

به دفعات اتفاق افتاده بود که یا افتاده تو جوب یا خورده به تیر چراغ برق رو پیشونیش بادمجون سبز شده یا اتفاقهای دیگه. بعد شما فکر کنید امید با اون غرور جوونیش مثلاً پاش رفته باشه تو جوب و خیس شده باشه و بره دانشگاه. یا پیشونیش ضرب خورده باشه و برنگرده خونه. حس و حالشم از این جنس بود که دوست نداشت به عنوان یک فرد نابینا آدما براش دلسوزی کنن که آخی حواسش نبوده خورده به در و دیوار پیشونیش کبود شده. یا آخی افتاده تو جوب لباساش گلی شده بریم کمکش کنیم.

دوست نداشت هویتش توی ذهن آدما اینجوری شکل بگیره که توانایی کافی برای زندگی کردن رو نداره و نیاز به کمک برای انجام کارهاش داره. تازه این حالت خوبش بود که آدما دلسوزی کنن براش. اگه تو جمع خوبی نمی‌رفت& قطعاً مسخرهش می‌کردن و بهش می‌خندیدن. 

امید اون مدت از عصای مخصوص نابینایان استفاده می‌کرد ولی بارها شده بود یه چیزایی از کنار عصا رد شده بود و امید متوجهش نشده بود یا یه موانعی بالاتر از حد عصا بود. مثلاً یه تاقچه زده بودن روش یه کولرآبی گذاشته بودن. دست امید با عصا از زیرش رد میشد ولی صورتش نه.

جدا از موضوع مسیریابی برای امید چالش مهم دیگه اش، این بود که وارد یه فضای ناشناخته شده بود از همه نظر مدل کلاسهای دانشگاه، فاصله کلاس‌ها از هم، برخورد اساتید، نحوه جزوه نوشتن، تهیه کردن کتابا و کلی چیز دیگه که اصلاً شبیه شبیه مدرسه نبود. 

خیلی جدید بودن همه چیز امید رو بسیار مضطرب می‌کرد. یه چالش دیگه‌ای که فکر می‌کنم فقط افراد نابینا باهاش طرف بودن این بود که اگه امید آنتایم به کلاس می‌رسید احتمال داشت اکثر صندلیا پر شده باشه و امید تنهایی نتونه صندلی پیدا کنه و بشینه. 

تصور کنید استاد اومده سر کلاس. بچه‌ها نشستن دارن درسو گوش میدن و امید وارد میشه و همه باید باهاش همراهی کنن از جاشون بلند شن و راهنماییش کنن تا اون بتونه رو صندلی بشینه با توجه به غروری که از امید می‌شناسیم براش غیرممکن بود به خاطر همین همیشه ۱۰ دقیقه یه رب باید زودتر به کلاس می‌رسید تا بتونه جزو اولین نفرا باشه و خودش صندلیش رو پیدا کنه و بشینه.

معمولاً این کار رو برای کلاس اول صبح می‌کرد و از اونجا به بعد با بچه‌هایی که کلاس بعدی رو باها باهاش بودن همراه میشد و از اونا کمک می‌خواست. محدودیت‌های امید توی دانشگاه برای امتحانات پایان ترم از همه سختیهایی که تو طول ترم کشید بدتر بود.

صدای امید:

دانشگاه که رفتم یکی از مشکلاتم این بود که هیچکس بهم نگفته بود کاربارای ویژه یک دانشجوی نابینا رو چطوری باید مدیریت بکنم. یعنی هیچ استاندارد و شیوه‌نامه مشخصی وجود نداشت. هر دانشگاه برای خودش ساز خودشو می‌زد. مدل رفتاری خاص خودشونو داشتن این بود که من واقعاً نمی‌دونستم من باید چیکار بکنم، تکلیفم چیه. 

ترم اول بود رفتیم برای امتحان و اینا الان تو دانشگاه این‌طوری مرسومه که دانشجو قبل از شروع امتحانا میره با دفتر گروهش هماهنگ می‌کنه که آقا من مثلاً این تاریخ‌ها امتحان دارم و لازم دارم که یه منشی داشته باشم که سؤالا رو برام بخونه و من جوابا رو بهش بدم و این تو برگم وارد بکنه. ولی من نمی‌دونستم اون موقع باید یه همچین کاری بکنم و امتحانام این‌طوری برگزار میشد که من می‌رفتم سر جلسه امتحان یا مثلاً یکی از دوستا و هم‌کلاسیام که امتحانش تموم شده بود زودتر زودتر از بقیه تموم شده بود میومد برای من شروع می‌کرد می‌خوند و من می‌نوشتم یا اینکه اصلاً خود استاده می‌پذیرفت که امتحان اون برای من بخونه و من جوابا رو بدم و بنویسه و اینا.

خب فکر می‌کردم مدل همین طوریه دیگه ولی رسیدیم به یه امتحانی یه درسی ما داشتیم درس نگارش فارسی بود رسیدیم به اون امتحان یه استاد خیلی بداخلاقی هم داشت اتفاقاً بداخلاق و باسواد من نشستم سر جلسه امتحان و اول لیست حضور غیابو آوردنو امضا کردم بعد برگه‌ها رو پخش کردن و بعد خلاصه من همین‌جوری نشسته بودم تا استاد سرش خلوت بشه از توضیح برگه‌ها و جواب دادن به سؤالات تا برم سراغش و ازش بپرسم که خب من چیکار کنم تکلیف من الان چیه.

دیدم که خود استاد اومد بالا سرم گفت که شما چرا چیزی نمی‌نویسید و من گفتم که خب معمولاً اینطوری بوده یا یکی از بچه‌ها می‌نوشت یا خود استاد زحمت می‌کشید. استاد گفت نه من اینو که نمی‌تونم قبول بکنم نمی‌تونم بپذیرم که یکی از همکلاسیات بنویسه چون طبیعتاً سؤالا رو دیده و خودمم که وقت ندارم نه من نمی‌تونم همچین کاری برای تو بکنم. خلاصه من همینجوری نشسته بودم.

اینطوری بود که یکی دو تا از بچه‌ها هم حتی زودتر امتحاناشون که تموم شد می‌رفتن که برگشتن به تحویل بدن. گیر به استاده که بابا این یه نرمیه. ما همیشه این کارو کردیم بذار ما براش بنویسیم. استاده نه اصلاً هرگز امکان نداره و از اون طرفم برگه حضوریابم امضا کردم خب دیگه نمی‌تونم برم حذف کنم نمی‌تونم حذف پزشکی کنم درس و هیچ کاریش نمی‌تونم بکنم این شد که استادا گفت بالاخره می‌خوای چیکار کنی گفتم هیچ دیگه کاری نمی‌تونم بکنم که شما که همکاری نمی‌کنین منم مجبورم که هرگمو سفید تحویل بدم و منم سفید تحویل دادم و و استاد هم کم نذاشت و با افتخار یک صفر در کارنامه من واسه تحویل من داد.

هیچی این درس ارائه نشد تا ترم ۸ که من می‌خواستم فارغ سراغ تحصیل بشم گفتم که چاره‌ای نیست جز اینکه این درسو معرفی به استاد بگیرم. معرفی به استادم اینطوری بود که باید می‌رفتیم تو دفتر گروه می‌شستیم در کنج خلوتی خلاصه امتحان می‌دادیم. من شروع کردم امتحان دادن امتحانم اینطوری بود که اونجا دیگه حسابی با کامپیوتر و اینا آشنا شده بودم.

باید یه متنی می‌نوشتیم یه سری چیزا رو اصلاح می‌کردیم درس نگارش ویرایش بود دیگه و شروع کردم با کامپیوتر امتحان دادن و تند و تند خلاصه به بهترین شکل ممکنه اینا رو نوشتم و یه پرینتو تحویل استاد دادم. بعد جالب برام این بود که استاده حتی یادش نبود که من برای چی این درسو افتادم. افتادم که هیچ صفر شدم. برگشت ازم پرسید که خب آخه تو که انقدر خوب نوشتی برای چی این درسو افتاده بودی؟ دیگه خلاصه منم ترجیح دادم که نبش قبر نکنم و خاطراتو باهاش مرور نکنم. گفتم خلاصه ترم اول شرایطی پیش اومد که نشد امتحان بدم به لطف شما.

پایان صدای امید.

از بین نرم‌افزارای مختلفی که روی کامپیوتر استفاده می‌کرد یه نرم‌افزاری بود به اسم کورزویل. امید اون نرم‌افزارو از دانشجوهای سن بالاتری گرفته بود که تو دانشگاه شهید بهشتی بودن و به طرز عجیبی این نرم‌افزار قابلیت OCR داشت. یعنی اگه یه عکس از صفحه‌ای که متن روش نوشته شده بود به این نرم‌افزار می‌داد، اون می‌تونست کلمات رو تشخیص بده و برای امید بازخونی کنه و اینجوری امید بدون کمک کسی می‌تونست کتاب بخونه. حواستون باشه این قضیه واسه سال ۸۲. خیلی تکنولوژی عجیب غریبی بود OCR اون موقع. تنها چالش امید با این نرم‌افزار این بود که اون فقط کلمات انگلیسی رو تشخیص می‌داد و امید شانس آورده بود که رفته بود رشته زبان انگلیسی.

چون دوربینا اون موقع خیلی با کیفیت نبودن از خانواده خواهش کرد تا یه اسکن با کیفیت براش بگیرن تا کتاب‌ها رو اسکن کنه و بده این نرم‌افزار براش بخونتش. روال کارش اینجوری شده بود که هر کتابی رو استاد معرفی می‌کرد می‌رفت انقلاب می‌خرید و تقریباً ۴-۵ ساعت وقت می‌ذاشت و صفحه به صفحه اسکنشون می‌کرد. اون موقع این نرم‌افزار خودش جهت صفحه رو تشخیص می‌داد. یعنی اگه کتابو چپ اسکن می‌کردید خودش کتابو صاف و کلمات رو دیتکت می‌کرد.

برای اون دوران واقعاً نرم‌افزار خفنی بود. ته تکنولوژی بود و واقعاً عصای دست نابینایان شده بود. این نرم‌افزار کمکش کرد که بتونه سال‌های دانشگاه رو راحت بگذرونه. داشتن کامپیوتر تو خونه برای امید یه وجهه‌ای داشت که بقیه می‌گفتن با وجود اینکه این پسره نابیناست اما بلده با کامپیوتر کار کنه. اون موقع‌ها هنوز کامپیوتر یه وسیله خونگی نبود. تو کلاس ۳۰ نفره دانشگاهشون نهایتاً ۳ نفر کامپیوتر داشتن. به خاطر همین یه جورایی کامپیوتر باعث شد که ارتباطات اجتماعی امید هم گسترش پیدا کنه. اینجوری که چون می‌دونستن کامپیوتر داره میومدن بهش می‌گفتن می‌تونی برامون فلان چیزو سرچ کنی و همین چند کلمه برای امید کافی بود تا بتونه یه ارتباط صمیمانه رو بسازه.

یادتونه دیگه امید به شدت اجتماعی بود و با هر مدل آدمی می‌تونست ارتباط بگیره و دوست بشه. یکی از صمیمی‌ترین دوستی های امید وقتی شکل گرفت که یه کلاس تشکیل نشد و همه رفتن تو اکیپ‌های خودشون و برنامه چیدن برن بیرون. امید موند و یه نفر دیگه.

اون یه نفر دیگه اومد به امید گفت:«وقوقت داری یه قدمی با هم بزنیم؟ امیدم گفت آره. و شروع کردن با هم قدم زدن و حرف زدن و دیدن چقدر بدون هیچ آشنایی نسبت به همدیگه اشتراکات با همدیگه دارن. از سلیقه موسیقیایی و کتاب و فضای ذهنی گرفته تا علاقه‌ها و تفریح‌ها. کم‌کم به جمع دو نفرشون چند نفر دیگه هم اضافه شدن و شدن ۷ تا پسر. هر کاری تو و بیرون دانشگاه می‌خواستن بکنن هر هفتتاشون با هم بودن.

امید برای اینکه اونا حس نکنن با یه پدیده عجیب غریبی مواجه شدن تو همه برنامه‌ها باهاشون قاطی میشد. می‌خواستن برن قهوه‌خونه، باهاشون می‌رفت. برنامه سفر می‌ریختن، پایه شون بود. می‌خواستن کلاسو بپیچونن، امیدم می‌پیچوند. یه جورایی تعهدش به اون اکیپ ۷ نفره از تعهدش به مدرک گرفتن تو دانشگاه بیشتر بود.

آنتراک

 با شروع ترم دوم تقریباً دستش اومد که چجوری باید دانشجو باشه. همون اول ترم سر اولین کلاس مستقیم می‌رفت پیش استاد و شرایط رو براش توضیح می‌داد. از اینکه چرا جزوه نمی‌نویسه و کتابا رو نمی‌خونه تا اینکه چه‌جوری باید ازش امتحان بگیرن. حتی راجع به مدل مشارکتش تو کلاسم به استاد توضیح می‌داد و می‌گفت اگه چیزی رو تخته می‌نویسین لطفاً بلند بخونید که منم متوجه بشم. و همون روز اول هر چیزی که لازم بود بین اون و استاد اون کلاس مشخص بشه رو شفاف می‌کرد. 

اکثر استادا فوق‌العاده آدمای بافهم و کارستی بودن و همکاری می‌کردن. یه سری از استادا هم رفتارای ناجوری داشتن که اگه امکانشو داشت اول ترم درسو حذف می‌کرد، اگه نه هم که مجبور بود بخونه. اتفاق دیگه‌ای که تو ترم دوم براش افتاد این بود که دستش رفت تو جیب خودش. 

چجوری؟ مجتمع نابینایانی که توش تحصیل می‌کرد، معمولاً بچه‌ها رو رصد می‌کردن و می‌دیدن که هر کسی تو چه زمینه‌ای داره فعالیت می‌کنه. وقتی متوجه شدن که امید دانشگاه رشته زبان داره می‌خونه ازش خواستند برای بچه‌های ابتدایی کلاس فوق برنامه زبان انگلیسی تدریس کنه. جدا از اینکه مدرسه یه پول خیلی کمی به امید می‌داد، همین اتفاق باعث شد خیلی از خانواده‌ها امید رو بشناسن و ازش بخوان که کلاس خصوصی برای بچه‌هاشون بذاره و این کلاسای خصوصی کمکش کرد تا بتونه واقعاً مستقل بشه.

تدریساشم جوری چیده بود که با دانشگاهش تداخل نداشته باشه. معمولاً صبح دانشگاه بود و عصر میومد مجتمع و می‌رفت کلاسی خصوصیش. من وقتی داشتم این قصه رو می‌نوشتم اینجوری بودم که هر آن به خودم می‌گفتم این امید چجوری صبح می‌رفت کرجاه ظهر برمی‌گشت تهران می‌رفت آریاشهر کلاس زبان می‌ذاشت بعدشم می‌رفت کلاس خصوصیشو برگزار می‌کرد. 

مگه نابینا نیست؟ مگه ماها تو فیلما ندیدیم و برامون جا نیفتاده که نابیناها رفت و آمد براشون سخته؟ پس امید چجوری تو سطح شهر جابجا میشد و به کاراش می‌رسید و زندگی می‌کرد. و مدام یاد کلیشه‌هایی می افتادم که به واسطه هزاران چیز مختلف از جمله فیلم و سریال برای ما ساخته شده ولی با واقعیت کاملاً متفاوته. 

برگردیم به قصه. همزمان با شاگردای خصوصی سفارش ترجمه هم می‌گرفت. یه شرکت ایرانی اون موقع یه نرم‌افزار درست کرده بود که به کمک اون می‌تونست حرف به حرف کلمات فارسی رو بخونه. مثلاً اگه می‌خواست بخونه آرش می‌گفت الف ر شین. به ظاهر خیلی سخت این کار رو انجام می‌داد اما خب به واسطه اینکه امید به این سیستم نیاز داشت خودش رو باهاش تطبیق داده بود و ازش برای خوندن متن‌های فارسی استفاده می‌کرد. 

اولین تابستون دانشگاه بود که از مؤسسه محنا همونی که توش با کامپیوتر واقعی آشنا شد باهاش تماس گرفتن و گفتن دو سه نفر هستن که می‌خوان خصوصی کامپیوتر یاد بگیرن تو به ذهنمون اومدی می‌تونی بری بهشون کامپیوتر یاد بدی؟

امیدم گفت چرا که نه همین اتفاق زمینه‌ساز این بود که از اون به بعد امید بیشتر از شاگرد زبان شاگرد کامپیوتر بگیره دلیلشم این بود که امید خیلی جدی از کامپیوتر برای راحتی زن زندگی و رشد خودش استفاده می‌کرد و همه افراد نابینایی که این موضوع رو می‌شنیدن دوست داشتن بتونن مثل اون این کاررو انجام بدن. 

داشتن شاگرد خصوصی زبان و کامپیوتر و پروژه‌های ترجمه تو همون سال اول دانشگاه باعث شده بود درآمد خوبی داشته باشه و همین کمکش کرد هر کاری که دوست داشت رو بتونه انجام بده. بین دوستاش جزو اولین کسایی بود که برای خودش تلفن همراه خرید. حالا چرا؟ چون شنیده بود اون موقع یه صفحه خوانی هست که روی موبایل‌های با سیستم عامل سیمبین نصب میشه و افراد نابینا می‌تونن با اون کار کنن. 

اون موقع نوکیا اکثر گوشیاش رو با سیستم عامل سیمبین عرضه می‌کرد و یه گوشی ای داشت به اسم ۶۶۰ که خیلیا تو ایران اون گوشی رو داشتن و انقدر دست همه بود که بهش ۶۶ دو خزم می‌گفتن. 

صدای امید.

گوشیهای سیستم سیمبین که تازه اومده بود ما خبردار شدیم که میشه روش صفحه خوان نصب کرد یعنی یه اپلیکیشنی که شما نصب بکنین و محیط گوشی رو بتونه براتون بخونه ولی چالش بزرگی وجود داشت اونم این بود که این صفحه خوان ۱۰ دقیقه فقط دمو بود. یعنی شما ۱۰ دقیقه استفاده می‌کردی و بعد ناچار بودی گوشی رو خاموش و روشن بکنی تا بتونی دوباره ۱۰ دقیقه ازش استفاده بکنی.

ما یه مدتی این کارو می‌کردیم البته که در واقع سعی می‌کردیم فقط زمانایی که ضرورت داره این صفحه خانه اسمش بود تاکس.

 تاکسو روشن بکنیم تا این ۱۰ دقیقه مون الکی هدر نره ولی به مرور زمان یه جایی رو ما پیدا کردیم یعنی فهمیدیم که این این دیلرهای صفحه خوان تاکس تو جاهای مختلف دنیا چند تا دیلر داشت دیگه اینا میان علاوه بر اون دموی معمول مول ۱۰ دقیقه‌ای یه دمو یک ماهه هم به هر کسی که می‌خواد خرید بکنه، قصد خرید داره بهش میدن و اینطوری باید باشه که ما آی ام ای آی گوشیمونو براشون بفرستیم و اینا بر اساس اون کد ۱۵ رقمی یه سریال برامون بفرستن که ما اینو در واقع بتونیم یک ماهه استفاده بکنیم و ما کاری که می‌کردیم این بود که سریالو می‌فرستادیم اونا برامون رجیستریشن کدو می‌فرستادن و ما نصبش می‌کردیم اینو یک ماه استفاده می‌کردیم بعد دوباره دوره گوشیمونو ریست می‌کردیم.

تاریخو برمی‌گردوندیم به اول اون ماهی که رجیستریشنمون فعال شده و دوباره ۳۰ روز می‌تونستیم استفاده بکنیم و من خیلی دوست داشتم که این امکانو در اختیار دوستام بذارم و یکی از کارایی که می‌کردم این بود که هر کدوم از دوستای نابینا گوشی می‌گرفتن، سریالشونو می‌گرفتم سریال ۱۵ رقمی رو و ایمیل می‌زدم به این حالا هر کدوم از دیلرا و براشون سریال می‌گرفتم.

اتفاقاً اینطوری هم شده بود که مثلاً یه دیلرو نمی‌تونستیم مثلاً چند بار بهش بدیم سریالو دمو بگیریم چون شک می‌کرد دیگه می‌گفت آقا بسه دیگه چقدر دمو می‌خوای؟ بنابراین یکی از کارای ما این شده بود که دوره بیفتیم اینور اونور دنیا سرچ بکنیم ببینیم که کجا دیگه دیلری هست که تا حالا نرفتیم سراغش و ایمیل بزنیم بهش و رجیستریشن کد ازش تحویل بگیریم.

این وسط حتی مثلاً ایمیل من شناخته شده بود و مثلاً فرض کنید به دیلر دبی ایمیل می‌زدم. قبلاً به دیلر آفریقا ایمیل زده بودم. به دیلر دبی ایمیل می‌زدم گ تو همونی هستی که ۵ بار از دیلر آفریقا گرفت سریالو؟

نمی‌تونیم بهت بدیم و این شده بود که مثلاً یکی از گرفتاریام ساخت ایمیلای جدید بود برای اینکه بتونم با ایمیلای متفاوت سریال درخواست بکنم بعد هی ادبیاتو عوض می‌کردم با کلمات متفاوتی ایمیلمو می‌نوشتم. آخرا حتی مجبور شده بودم که تلفن اینا رو پیدا بکنم و تلفنی ازشون کد بگیرم چون هم سریع‌تر بود هم اینکه دیگه احتمال حال اینکه شناسایی بشم نبود چون ایمیلی در کار نبود و اینطوری ما در واقع می‌تونستیم گوشیها رو به صورت دائمی از صفحه خوان استفاده بکنیم.

تقریباً همه کارایی که میشد کردو ما میتونستیم بکنیم با گوشی از اس ام اس فرستادن از نوت برداشتن کانتکت ذخیره کردن رکورد کردن تو ویس ریکوردرشو نمی‌دونم همه این کارا خلاصه اینطوری بود که در واقع تنها مشکلی که وجود داشت این بود که فارسی رو پشتییبانی نمیکرد و ما نمی‌تونستیم ما هر کاری که می‌کردیم به صورت فینگلیش انجام میشد.

خلاصه یکی از کارای ما این وسط کارای من شده بود اس ام اس بازی و اینو خلاصه در همون شور و حال دوران جوانی دوستایی داشتیم که با همدیگه اسم بازی می‌کردیم و یه بار خاطرم هست که سر کلاس اندیشه اسلامی نشسته بودیم من حالا احتمالاً با دوستم با چه می‌دونم دوستی که اون موقع داشتم چی شده بود سر چی بود داشتیم یه بحث جدی رو با اس ام اس پی می‌گرفتیم و خیلی تعداد اس ام اسا زیاد شده بود و من طبیعتاً برای اینکه بتونم درست از گوشی استفاده بکنم صداشو بشنوم گوشیو کنار گوشم می‌گرفتم دیگه این بود که کل اون کلاس و گوشی کنار گوشم بود و اینا.

 بعد موقعی که می‌خواستم از کلاس خارج بشم استاد یه تذکری بهم داد گفت که فلانی تو دائم فکر نکن حواسم نیستا تو دائم سرت تو گوشیه. من گفتم خب چی بگم گفتم که استاد نه اینطوری هم نیست من چون نمی‌تونم جزوه بنویسم م صحبتهای شما رو دارم ضبط می‌کنم با گوشی و میبرم خونه و پیادهش می‌کنم و اینا واسه این استاده توجیه شد اینطوری ولی چالشی که برام به وجود اومد این بود که گفت ا چه خوب ضبط می‌کنی پس یه زحمتی بکش جلسه بعد این چیزایی که ضبط کردی و برای خودمم بیار من ببینم چی میگم سر کلاسام دقیقاً.

 اتفاقاً جلسات اول ترمم بود از اون جلسه شروع شد هر جلسه این استاده سراغ فایلای ضبط شده رو می‌گرفت و من بهانه می‌آوردم که نه حالا این جلسه کامپیوترم خرابه جلسه بعد چه میدونم کابلم خراب شده جلسه بعد دارم فایلا رو ادیت می‌کنم اضافاتشو پاک می‌کنم و خلاصه کلی هر روز هر جلسه دنبال یک بهانه‌ای باید می‌گشتم برای اینکه دست به سر بکنم استاد محترمو که متوجه گوشی بازی من سر کلاس نشه ولی خب این تضمین شد برای من که یعنی بیمه شدم به راحتی می‌تونستم کل اون ترمو سر کلاسا برای خودم تو گوشی باشه باشم و کاری به کلاس نداشته باشم.

از سال سوم دانشگاه یعنی سال ۸۴ تمرکز امید رفت روی آموزش کامپیوتر. چون توی حوزه آموزش زبان آدمای زیادی بودن که می‌تونستن به بچه‌های نابینا کمک بکنن اما توی حوزه کامپیوتر تعدادشون به انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسید. در کنار آموزش بچه‌هایی که می‌خواستن کامپیوتر بخرن یا سیستمشون رو ارتقا بدن هم از امید کمک می‌گرفتن و اون هم این کار رو کنار آموزش انجام می‌داد. 

البته که سوتیهای عجیب غریبم می‌داد و ضررهای بزرگی هم می‌کرد ولی درآمدش اونقدری بود که بتونه اشتباهاتی که کرده رو پوشش بده. درآمدش تقریباً اندازه ی و نیم برابر حقوق یه کارمند باسابقه بود. با همه این اوصاف که هم درآمدش خوب بود هم آموزش کامپیوتر می‌داد، بقیه در گوشش می‌خوندن که از مترجمی زبان و آموزش کامپیوتر که نمیشه پول درآورد. این چیزا نون و آب نمیشه واست. برو یه رشته درست حسابی درس بخون که بتونی توش کار کنی.

هیچی دیگه تنها رشته‌ای که هم کتاباش بریل بود هم امید می‌تونست بخونه رشته حقوق بود. هم‌زمان با سال آخر مترجمی زبان کنکور داد و تو دانشگاه تهران مرکز رشته حقوق قبول شد. ۳ ترم حقوق خوند و فهمید فازش اصلاً به این رشته نمی‌خوره و چون شنیده بود ماهی رو هر وقت از آب بگیره تازه ست بدون معطلی انصراف داد. تنها فایده‌ای که رشته حقوق براش داشت پیدا کردن ۳ تا دوست جدید بود. 

یکی از بزرگ‌ترین علایق امید سفر رفتن بود. ممکنه برای شما هم سؤال بشه که یه نابینا چه فرقی می‌کنه براش تو تهران باشه یا تو جنگل ۲۰۰۰ یا جزیره هرمز یا بهتر سؤال کنم چه چیزی توی سفر هست که سفر رو برای افراد نابینا هم لذت‌بخش می‌کنه و دوست دارن تجربهش کنن؟

امید به من گفت فکر می‌کنی سفر فقط دیدنی داره؟

 مگه تو آب و هوا رو فقط می‌بینی؟ 

مگه غذا رو فقط می‌بینی؟ 

مگه فرهنگ آدما رو فقط می‌بینی؟ 

مگه وقتی میری تو بازرای محلی که فروشنده‌ها دارن داد می‌زنن و محصولاتشون رو با لهجه شیرینشون تبلیغ می‌کنن فقط داری می‌بینیشون؟

 مگه وقتی میری لب ساحل صدای موج میاد پای لخت کنار دریا روش اینا راه میری و پاتو می‌بری تو آب فقط داری دریا رو می‌بینی؟ 

مگه وقتی میری بوشه رو می‌شینی پای داستانای مردم اونجا و باهاشون ارتباط برقرار می‌کنی به چشم احتیاجی داری؟ 

من هر جایی سفر، جور بشه میرم حتی اگه قرار باشه بریم تو یه ویلا با دوستامون بمونیم و هیچ جا نریم چون همون جا هم یاد گرفتم چجوری تو جمع باشم و خوش بگذرونم و چیزی یاد بگیرم. 

آنتراک

برگردیم به قصه. سالای آخر دانشگاه امید بیشتر پیش بچه‌های اکیپشون تو خوابگاه می‌موند و کمتر برمی‌گشت خونه و همین اتفاق جرقه‌ای بود برای اینکه بعد از فارغ تحصیلی تصمیم بگیره که کاملاً مستقل بشه و تنها زندگی کنه. 

این کارو به چند دلیل انجام داد. 

اول اینکه ترجیح می‌داد شاگرداش بیان پیشش نه اینکه اون تو نقاط مختلف شهر بره پیش شاگرداش و خب توی خونه نمی‌تونست این کارو بکنه چون آسایش خانواده رو به هم می‌زد. 

دوم اینکه امید خیلی خونه دوستاش می‌رفت و می‌موند و اعتقاد داشت که باید با میزبانی از اونا این لطف اونا رو جبران کنه 

و سوم اینکه امید می‌دونست دیر یا زود باید از خانواده جدا و مستقل بشه. پس چه بهتر که خودخواسته و آگاهانه و برنامه‌ریزی شده پیش بره؟

این سه تا دلیل باعث شد خودش با کله بره تو شکم ماجرا. البته خیلی راحت این پروسه طی نشد. مخالف سرسخت این جریان پدر امید بود. نه به خاطر اینکه فکر می‌کرد امید از پسش برنمیاد یا نمی‌تونه بلکه از حجم رفیقبازی امید نگران بود. می‌ترسید امید اونقدر درگیر رفیق‌بازی و مهمونی بشه که دیگه کلاً از زندگی و کار بیفته.

اولش پدر مادرش مخالف بودن ولی امید تونست به کمک خاله‌ش خانوادش رو راضی کنه. بابای امید به نیت پس انداز یه واحد ۳۷ متری تو سه راه آذری گرفته بود و داده بود دست مستاجر. قرار شد امید بره تو اون خونه زندگی کنه و به جای اجاره قسط وام اون خونه رو بده. تقریباً امرداد ماه سال ۸۶ خونه رو تحویل گرفتن و رنگ زدن و یه دستی به سر گوشش کشیدن. بعد از خاله و عمه و عمو و دایی و هر کسی که می‌شناخت وسایلایی که به کارشون نمیومد رو گرفت و خونه شو چید و تولد ۲۲ سالگیش تو خونه خودش بود. 

تو این بخش داستان می‌خوام در مورد چالش‌هایی که امید تو خونه مستقل و مجردی داشت صحبت کنم. 

بازم مثل همه قصه‌های دیگه من تا جایی که بتونم این جریان رو باز می‌کنم تا هم با مدل زندگی امید به عنوان یک فرد نابینا بیشتر آشنا بشیم، هم اینکه آگاهیمون نسبت به شرایط این افراد بالاتر بره و بتونیم بهتر درکشون کنیم. 

من چون خودم شکموا اولین چیزی که برام سؤال شد این بود که برای غذا پختن چیکار می‌کرد؟ پیرو همون باور امید که باید مثل همه آدما همه کار بکنه امید تو طول زندگیش سعی کرده بود آشپزی رو هم یاد بگیره و هر جوری شده به سبک خودش آشپزی کنه. 

اون زمانی هم که می‌رفت خوابگاه خونه دانشجویی دوستاش مثلاً وقتی می‌خواستن شام درست کنن امید می‌گفت آقا سیب‌زمینیشو بدید من پوست می‌کنم و خورد می‌کنم. 

ترفندی هم که توی پوست کردن سیب‌زمینی استفاده می‌کرد این بود که حتماً قبل از پوست کردن سیب‌زمینی خوب اون رو می‌شست. چون اینجوری بهتر می‌تونست با دست فرق پوست و گوشت سیب‌زمینی رو از هم تمیز بده. یا مثلاً برای پیاز با تمرین و لمس کردن یاد گرفته بود بتونه تردی پوست بیرونیش رو تشخیص بده و از روی ضخامت لایه‌هاش بفهمه که چقدر باید پیاز رو پوست بکنه. 

تا مدت‌ها سر خورد کردن پیاز و سیب‌زمینی داستان داشت تا بالاخره یه روزی با نایسر دایسر آشنا شد. از اینایی که سیب‌زمینی پیازو می‌ذارید توش درشو می‌بندید بعد تق می‌کوبید بعد خودش همه چیزو به تیکه‌های نگینی یه دست تبدیل می‌کنه.

یا یه چالش دیگه‌ای که همیشه داشت ریختن روغن توی ماهی‌تابه و قابلمه بود. خیلی اوقات نمی‌تونست متوجه شه که آیا به اندازه کافی روغن ریخته یا نه. در نهایت یه بار تو مترو دیدن روغن‌ریز می‌فروشن. یه ابزاری بود که سر شیشه روغن می‌بستن و به واسطه اون می‌تونستن روغن رو کنترل شده بریزن و مثلاً برای قابلمه بزرگ می‌دونست که ۲ ثانیه باید روغن رو کج کنه. 

می‌دونید افراد نابینا مجبورن خلاقیتشون رو بالا ببرن تا بتونن راحت‌تر زندگی کنن. امید برای اینکه موقع سرخ کردن کثیف کاری اینکه روغن بپاشه و نبینه کجا پاشیده و بخواد تمیزش کنه کمتر بشه معمولاً از قابلمه برای سرخ کردن به جای ماهی‌تابه استفاده می‌کرد. 

البته که با این اوصاف هم باز سوتی داده بود و یه بار سر درست کردن همبرگر برای دو تا از دوستای نابینای دیگه اش یا روغن زیاد ریخته بود یا شعله زیاد بود و همین که همبرگر رو انداخت تو قابلمه روغن از قابلمه ریخت بیرون و سر تا پای امید و دوروبر گاز روغنی شد تا جایی که می‌تونست و دستش می‌رسید رو تمیز کرد ولی تا ۲ روز همچنان خونه بوی همبرگر می‌داد.

نهایت یه روز که مامانش اومد بهش سر بزنه وقتی دید چه فاجعه‌ای اتفاق افتاده اون بنده خدا شروع کرد به تمیز کردن آشپزخونه. 

مامنش برای اینکه کمکش کنه اوایل براش غذا می‌آورد اما بعد کم‌کم مواد اولیه غذاها مثل مایع لوبیاپولو یا مایع ماکارونی رو فریز شده براش می‌آورد یا مثلاً خورشت درست می‌کرد می‌ذاشت توی یخچال امید و امید باید برنج درست می‌کرد و خورشت هم گرم می‌کرد و باهاش می‌خورد.

 وقتی می‌خواست خونه رو جارو برقی بکشه اول با پای برهنه همه جای خونه رو قدم می‌زد که اگه چیز درشتی رو زمین افتاده خم شه برش داره و بعد با جاروبرقی ردیف به ردیف سطح خونه رو جارو می‌کشید. باقی کارا هم مثل ظرف شستن و تمیز کردن حموم و دستشویی کاملاً با خودش بود. 

البته که تو خونه همیشه هم چیز خوش و خندان و طبق روتین پیش نمی‌رفت. مثلاً شده بود یه بار اشتباهی وقتی آب قطع بود شیر آب ظرفشویی رو باز کرده بود و یادش رفته بود شیر آب رو ببنده و از خونه با دوستش رفته بود بیرون تقریباً ۲ ساعت بعد از بیرون رفتنش از خونه مدیر ساختمون بهش زنگ زد و گفت امید کجایی امید گفت همین دوروبر خونهم چطور مگه مدیر ساختمونم بهش گفت زود خودتو برسون سقف طبقه پایینیتونم داده از در خونتم داره آب می‌زنه بیرون.

یه کفشور جلوی ظرفشویی بود ولی روش فرش انداخته بودن دستشویی یا حمومشم یه نیم پله طور داشت تا بشه واردش شد و همین باعث شده بود آب از هیچ جایی نتونه خارج بشه و وقتی امید پاشو گذاشت تو خونه تا مچ پاش رفت تو آب شانسی که آورده بود سه راهی های برق و پیریز هاا هیچ اتصالی با آب نداشتن اول از همه همه فیوزا رو قطع کرد بعد شیر آب رو بست، فرش رو از روی کفشور برداشت و زنگ زد به مامانش که همین الان پاشو بیا اینجا حسابی برات کارترشیدم

آنتراک

 بعد از فارغ تحصیلی و جاگیر شدن تو خونه خودش به واسطه اینکه شاگردا پشت سر هم تو یک روز خاص میومدن خونهش وقتش آزاد شده بود به همین واسطه تصمیم گرفت شروع کنه به انجام کارای داوطلبانه.

یه سری انجمن یا ان جی او بودن که فعالیت‌هاشون مرتبط با افراد نابینا بود. تو اون زمان دسترسی نابیناها به کامپیوتر مثل الان گسترده و راحت نبود. امید به خاطر اینکه این دسترسی رو داشت و بلد بود به بقیه هم آموزش بده با یه سری از این ان جی اوها ارتباط گرفت برای اینکه بتونه این نوری که تو زندگی خودش اومده رو با بقیه افراد نابینا هم سهیم بشه. 

با جاهای مختلفی شروع کرد همکاری کردن. حتی به شهری دیگه هم می‌رفت تا افراد نابینا تو اون شهرها رو هم به سمت کامپیوتر بکشونه. یکی از جاهایی که تو برنامه اش بود باهاشون کار کنه مؤسسه ایثار بود که در زمینه جانبازان نابینا فعالیت می‌کرد. هجده تیر ۸۸ وارد اون مؤسسه شد و با مدیر اجرایی اونجا که یه خانم بود که از اینجا به بعد با اسم کوچیک زهرا صداش می‌کنیم مصاحبه کرد و قرار شد که اونجا شروع به فعالیت کنه. ۳ روز تو هفته باید از ۸ صبح تا ۴ عصر می‌رفت اونجا و ساعتی هم حقوق می‌گرفت. 

تایمایی که تو مؤسسه شاگردای امید نمیومدن یه چیزی حول و حوش ۱ ساعت تا ۱ ساعت و نیم بیکار بود و این زمان رو میومد می‌شست با زهرا صحبت می‌کرد. زهرا کم بینا بود و تجربیاتی که تعریف می‌کرد همجنس با امید بود اما متفاوت و این تضاد و تشابه صحبت کردن رو برای امید خیلی لذت‌بخش می‌کرد. بعد یک سال امید اونجا مسئول کتابخونه بنیاد جانبازان هم شد و شروع کرد نوارها رو تبدیل کرد به سی و ام پی تری یه چیزی که در مورد بنیاد جانبازان نابینا بود و نظرمو جلب کرد این بود که اغلب کتاباشون صوتی بود و تک و توک کتاب چاپی بریل داشتن.

هیچ حدسی دارید دلیلش چیه افرادی که توی اون بنیاد بودن اکثراً توی جنگ و به واسطه یک حادثه‌ای بیناییشون رو از دست داده بودن. از اون طرف یادگیری خط بریل یه چیزیه که شما باید براش قدرت لامستتون حسابی قوی باشه و به جز با تربیت کردنش نمی‌تونید راحت بریل بخونید.

 افرادی هم که عضو این بنیاد بودن اکثراً مسن بودن و تو سن بالا هم خیلی سخت می‌تونستن حس لامسشون رو تربیت کنن. به همین خاطر اکثر کتاباشون کتاب صوتی بود. هرچقدر بیشتر زمان می‌گذشت، ارتباط امید با زهرا صمیمی‌تر می‌شد. بیشتر با هم صحبت می‌کردن و نوع نگاه همدیگه نسبت به زندگی رو می‌دونستن و رابطه‌شون انگار که از یک همکاری ساده به یک دوستی ابتدایی تبدیل شده بود.

آنتراک

دوستی تو فرهنگ لغات امید یه کلمه عجیبه. امید به سینه هیچ اتفاقی که ممکن بود یک دوست جدید به دایره دوستاش اضافه بکنه دست رد نمی‌زد. مثلاً دوستاش زنگ می‌زدن می‌گفتن فلان کس باهامونه تا حالا ندیدیش اوکی ای باهاش بیایم خونت؟ امیدم می‌گفت آره چرا که نه پاشید بیاید. 

یکی از دوستیای عجیب امید وقتی شکل گرفت که می‌خواست از خیابون رد بشه. یه آقایی اومد بهش گفت می‌تونم کمکتون کنم. امیدم دست رد به سینه اش نزد و گفت ممنون میشم. و اون آقا دست امیدو گرفت و از خیابون رد شدن.

 چون هم‌مسیر بودن تا یه جایی با هم هم‌صحبت شدن دردسرتون ندم بعد این صحبتا دیدن که خیلی هم فازن و با همدیگه شماره رد و بدل کردن و بعد از یه خورده ارتباط داشتن با همدیگه یه روز اون آقا امیدو دعوت کرد خونشون و اینجوری ارتباطشون به صورت خانوادگی شکل گرفت.

امید کم از این دوستیای خیابونی نداشته و به نظر خودش اگه پیش خانواده می‌موند و خونه مجردی نداشت نمی‌تونست دعوت دوستای جدیدش رو پس بگه و این دوستیا یه جایی به بن بست می‌خورد و تموم میشد و خونه مجردی از این بابت هم مزیت بزرگی برای امید بود که تونست جامعه آشنایانش رو بزرگ و بزرگ‌تر کنه.

مثل شما که دوستاتونو با راوی دوست می‌کنید و دایره دوستای ما بزرگتر میشه. از امید پرسیدم نمی‌ترسیدی از اینکه با آدمایی که نمی‌شناسی ارتباط می‌گیری؟ بهم گفت ببین اینجوری نبود که هیچ شناختی ازشون نداشته باشم. منم حد و مرزای خودمو توی ارتباط داشتن رعایت می‌کنم که برام مشکلی به وجود نیاد. همون اول کارم زرت آدما نمیومدن خونم یا من برم خونهشون. 

کلی با هم حرف می‌زدیم. گردش، تفریح، رستوران، کافه، سینما، کلاس، سفر و بعد یه مدت اون‌ها رو تو حریم شخصی خودم راه می‌دادم و اون‌ها همین‌طور. خیلی موقع‌هاهم ممکن بود یه چیزی رو از صدا و ارتباط داشتن به آدما متوجه نشه. اینجور موقع‌ها با دوستای دیگهش با این آدما ارتباط می‌گرفت و نظر اون دوستای دیگه رو در مورد این افراد می‌پرسید. 

صدای امید:

در بازه زمانی مثلاً سالای ۸۰ تا حدود ۸ ۹ شاید ۹۰ یعنی دهه ۸ و من متأسفانه درگیر یک عادت ناخوشایندی بودم اونم این بود که ما چون با دوستامون رفقامون جایی نداشتیم برای تفریح و گذران وقت هفته یکی دو بار با همدیگه قهوه خونه قرار می‌ذاشتیم و از اونجایی که اغلب مثلاً بچه‌هایی که با همدیگه قرار می‌ذاشتیم مرکز شهر بودیم یا نیمه پایینی شهر و از اون طرف تو اون محدوده‌ها هم قیمت خلاصه خدمات قهوه خونه‌ها معقول‌تر بود، ما معمولاً قهوهخونه‌های مرکز یا حتی پایین شهر با همدیگه قرار می‌ذاشتیم. از چهارم مخبردوله گرفته تا حتی مثلاً پیش اومد که میدون شوش مثلاً یه قهوهخونه‌ای با همدیگه قرار گذاشته بودیم. یه مدتی با دوستان می‌رفتیم.

طبیعتاً دوستای غیر نابینام اگر می‌خواستیم با همدیگه قراری بذاریم مثلاً یه ۲ ساعتی رو بعد از ظهر با هم بگذرونیم من پیشنهاد قهوهخونه بهشون می‌دادم و با همدیگه می‌رفت. یه بار دقیقاً خاطرم هست حالا خب می‌دونیم بحث اینه که ما خب محیطمونو ما نابیناها از طریق بینایی که احتمالاً قطعاً اشرافی بهش پیدا نمی‌کنیم ولی از طریق شنیدن در واقع باهاش ارتباط برقرار میکنیم دیگه و ما خلاصه این محیطها رو می‌رفتیم و چون رد فلگ یا چه می‌دونم پرچم سرخ شنیداری خاصی دریافت نمیکردیم می‌رفتیم و خلاصه اونجا بودیم و زمان می‌گذروندیم دیگه.

 ولی یه بار خاطر م هست که با یکی از دوستام یه قهوه خونه‌ای پشت مترو دروازه دولت قرار گذاشته بودیم و من نشسته بودم و روم به دیوار قلیونو سفارش داده بودم نشسته بودم منتظر دوستم و دوستم که رسید یه حالا من خلاصه طبق معمول همیشه خوش و بش و حوالپرسی و این داستانا خیلی به محیط توجه نمی‌کردم دیدم این دوستم یکم سرسنگینه یکم انگار حواسش جای دیگست و اینا گفتم فلانی این چی شده چرا تحویل نمی‌گیری حالا گفت ببین یه سؤال ازت بپرسم گفتم آره چیه؟ گفت تو همیشه اینجا میای اولین بار بودیم بنده خدا تو اون قهوهخونه باهاش قرار می‌ذاشتم گفتم آره خب قاتق ماست دیگه میایم همیشه گفت بابا لامصب اینجا یه آدمایی نشستن که انگار همین الان از زندان آزاد شدن.

صورت جای چاقو دست پر خالکوبی تو نمی‌ترسی واقعاً اینجا قرار می‌ذاری و اتفاقاً هم یکی دو تا از قبخ خونه‌هایی که تو اون سال‌ها می‌رفتیم بعداً متوجه شدم که آدمایی میومدن که اینا کیلو کیلو خلاصه مواد معامله می‌کردن در پس پرده و ما خبر نداشتیم و خیلی معصومانه می‌رفتیم برای خودمون می‌شستیم اونجا املتمونو می‌خوردیم و قلیونمونو می‌کشیم.

پایان صدای امید.

حوالی سال ۹۱ گوشیهای اندرویدی خیلی ترند شده بودن و مردم دیگه از نوکیا و سونی اریکسون داشتن کوچ می‌کردن به اپل و سامسونگ و اچ تی سی و جایی بود که صفحه‌های لمسی خیلی داشت مد میشد. امید از این‌ور و اونور خونده بود و شنیده بود که سیستم عامل اندروید از نسخه ۴ به بعد یه صفحه خوان بیلت این یا درونی به اسم تاک بک برای افراد دارای معلولیت اضافه کرده. البته زبان فارسی رو به صورت پیشفرض پشتیبانی نمی‌کرد و باید خودشون یه موتور تبدیل متن به گفتار فارسی روش نصب می‌کردن تا بتونن باهاش کار کنن. 

امید کسی رو نمی‌شناخت که گوشی اندروئیدی گرفته باشه و این کارو کرده باشه. که واسه همین خیلی می‌ترسید از اینکه بخواد این کار رو انجام بده چون همش با خودش فکر می‌کرد احتمالاً درست کار نمی‌کنه و اذیتش می‌کنه و مجبوره برگرده به گوشی دکمه‌ایش. اصلاً مگه ممکنه یه آدم نابینا بتونه با صفحه لمسی که هر نقطه شو تاچ کنی یه کار می‌کنه کار کنه؟ با همه شک و تردیدش یه اشتیاقی تو وجودش بود و می‌خواست این گوشیها رو کشف کنه و ببینه چه جوری کار می‌کنن. 

تصمیم گرفت این گوشی رو بگیره و تست کنه و یه سیم کارت دومی توش بندازه و شروع کنه کار کردن بعد دو سه ماه اگه راه دستش بود سیم کارت اصلیشو بندازه روش و ادامه بده اما اگه رادستش نبود گوشی رو بفروشه و همون گوشی قبلیشو نگه داره.

اولین گوشیی که خرید گوشی گلکسی کور سامسونگ بود کمتر از د روز طول کشید که امید با رابط کاربری تاک بک کاملاً اخت بشه و سیم کارت اصلیش رو روی گوشی سامسونگش قرار بده. اون رابط کاربری بی‌نهایت یوزر فرندلی بود و تو همه جای گوشی به خوبی کار می‌کرد. 

تا قبل از گوشیهای اندروید امید همه رو سوق می‌داد به سمت اینکه کامپیوتر بخرن و شروع کنن با اون کار کنن. اما بعد از استفاده از گوشی‌های اندرویدی تمام هم و غمش این شده بود که به همه نابینایان آموزش بده از این گوشیا استفاده کنن تا زندگیشون راحت‌تر بشه. 

به خاطر همون روحیه نشر دانش و تجربه‌ای که در امید بود رفت مرکز رودکی همون کتابخونه نابینایان و پیشنهاد داد که من می‌تونم یه اینجور کارگاهی رو به صورت رایگان برای نابینایان برگزار کنم و بهشون یاد بدم با گوشیهای اندرویدی کار کنن. 

کارگاه برگزار شد و نزدیک ۳۷- ۳۸ نفر تو اون کارگاه شرکت کردن و از اونجا علاقه‌مند شدن که گوشی اندرویدی بگیرن. البته برای اونایی که اهل تکنولوژین لازمه بگم که اپل توی آیفون ویس اورور رو از ۲و س۳ سال قبل‌تر داشت. اما فارسی رو ساپورت نمی‌کرد و به همین دلیل بود که بین افراد نابینای ایران اونقدر جا نیفتاده بود. 

اون کارگاه تو جامعه نابینیان خیلی سر صدا کرد و باعث شد از همه شهرها با امید تماس بگیرن و بگن که بیا فلان جا تو انجمن ما برای نابینایان شهر ما هم این کارگاه رو بذار. یه نکته‌ای که در مورد این صفحه خوان وجود داره اینه که شما اگه ببینید یه نفر داره با این صفحه خوان کار می‌کنه احتمالاً متوجه نمیشید داره چیکار می‌کنه. 

یکی از دلایلش اینه موتور زبان فارسی که روی این صفحه خوان کار می‌کنه به اندازه‌ای که موتور زبان انگلیسی بهینه شده، بهینه نشده و خیلی گیر و گور داره. مثلاً وقتی شما رو زبون انگلیسی از این قابلیت استفاده می‌کنید انگار که یه نفر داره خیلی واضح و شفاف با شما صحبت می‌کنه اما توی زبان فارسی قشنگ مشخصه که یه بچه کلاس ابتدایی داره از روی کلمات جدا جدا می‌خونه و اگه شما ذهنتون بهش عادت نکرده باشه و باهاش کار نکرده باشید و باهاش اخت نشده باشید، حتی متوجه نمیشید که اون صفحه خوان داره فارسی صحبت می‌کنه.

 از اون طرف افرادی که با این صفحه کار می‌کنن سرعت گویش کلمات رو بعضاً تا ۴ ایکس تنظیم می‌کنن که بتونن سریع‌تر با گوشی کار کنن. تو این حالت شما دیگه اصلاً نمی‌فهمید اون صفحه خوان چی میگه. بعد نکته جالبشم اینه که افراد نابینا تنظیم می‌کنن که صفحه گوشیشون خاموش باشه تا باتری بیشتری گوشیشون نگه داره و باهاش کار می‌کنن. 

افراد نابینا دائم تو کامپیوتر و موبایلشون دارن از همین موتور صوتی استفاده می‌کنن و بهش عادت کردن و به واسطه همون راحت کارهاشون رو انجام میدن. اما واقعاً اون موتور صوتی فاجعه است. امیدوارم که شرکت‌های بزرگ روی موتور زبان فارسی هم کار کنند و به صورت بیلتین یه موتور با کیفیت‌تر از چیزی که الان وجود داره روی تاک بک و ویس اورور بذارن. 

شاید جالب باشه براتون بدونید که روی صفحه گوشی با حرکات انگشت یعنی با جستجرهای مختلفه که فرد نابینا می‌تونه به گزینه مورد نظرش برسه. ما خیلی زود به کمک امید یه ویدیوی آموزش استفاده از تاک بک و ویس اورور رو می‌سازیم و توی کانال چهارراه کامپیوتر قرار میدیم. تا اگه دوست داشته باشید از این ابزار استفاده کنید و بلدش نباشید بتونید یاد بگیرید یا حداقل باهاش آشنا بشید. 

واسه اونایی که نمی‌دونن میگم چهارراه کامپیوترم کانالیه که من و برادرم توش فعالیت می‌کنیم و آموزش کامپیوتر می‌ذاریم.

آنتراک

اینجاهای قصه یه اتفاق جالبی برای خانواده امید افتاد که من وقتی شنیدمش خیلی برام جذاب بود و یه آفرین گفتم به کل خانواده شون و فکر فکر می‌کنم حیفه که بهتون نگم. پس میگم.

مادربزرگ، پدربزرگ امید و یادتونه دیگه تو اپیزود اول خیلی در موردشون صحبت کردم. از وقتی که پدربزرگ امید به رحمت خدا رفت، مادربزرگ امید با خانواده امیدینا زندگی می‌کرد. حتی وقتی اومدن تهرانم با اونا اومد و پیششون بود. 

سال ۹۲- ۷۳ سالش بود. این داستان مستقل شدن تو خونواده امید اینا انگار یه چیز ارثیه. مادربزرگشم دوست داشت مستقل بشه. شما تصور کنید یه آدمی که ۵۰، ۶۰ سال مستقل زندگی کرده بره تو خونه پسرش زندگی کنه. با فرض اینکه هیچ مشکلی هم اونجا نداشته باشه و ارتباطشونم خیلی حسنه باشه و همه این حرفا. کما اینکه بوده که تونسته این همه سال اونجا با هم زندگی کنن. اما بازم حریم شخصی خودشو نداشته. 

از اون طرفم مادربزرگش دوست نداشت تو خونه تنها زندگی کنه. یه روز یکی از اقوامشون اومد به مادربزرگ امید گفتیه پیرمردی تو همسایگی ما هست، من با عروسش دوستم، این بنده خدا زنش فوت کرده و سال‌هاست داره تنها زندگی می‌کنه و دیگه پا به سن گذاشته البته که سر حاله و خودشم همه کاراشو انجام میده هیچ رقمه هم نمیره پیش بچه‌هاش زندگی کنه و اونا هم مدام نگرانشن که نکنه اتفاقی برای پدرشون بیفته.

دنبال یکی می‌گردن که همدم و همصحبتش بشه و یه جورایی مراقب همدیگه باشن شن خونه و حقوق داره بچه‌هاشم هستن مشکل مالی هم نداره. دوست داری بری باهاش زندگی کنی مادربزرگ امید این موضوع رو به پسرش یعنی بابای امید ولی میگه و میگه که منم دوست دارم این کارو بکنم و مستقل بشم حالا بازم شما نظر بدید بعد از فوت پدربزرگ امید بچه‌هاش مخالف این بودن که مادرشون دوباره ازدواج بکنه، و به همین دلیل اومد با خانواده امیدینا زندگی کرد پدر امید نمی‌خواست دوبار دوباره این اتفاق برای مادرش بیفته و جلوش رو بگیرن و نذارن زندگی مستقل خودش رو داشته باشه.

به خاطر همین وقتی دید مامانش اوکیه گفت خیلی خب خودت برو باهاشون آشنا شو یکی دو بارم ما ببینیمشون ببینیم اوضاع از چه قراره تو خونوادهشون به جز بابای امید اکثراً مخالف این جریان بودن هیچی دیگه مادربزرگ رفته بود صحبت کرده بود و دیده بود یه پیرمرد محترمیه و اصلاً نیاز به پرستار و این حرفا نداره و واقعاً فقط یه همصحبت وهمراه می‌خواد تازه جفتشونم ترک‌زبون بودن و کلی حرف داشتن که با همدیگه بزنن.

 در نهایت وقتی پدر امید باهاشون رفت و آمد کرد و دید خانواده خوبین و میشه باهاشون وصلت کرد این ازدواج شکل گرفت یه مهمونی عروسی کوچیک در حد بچه‌های خودشونم گرفتن و رفتن خونه خودشون.

امید هم زندگی مادربزرگ پیش خودشون رو دیده بود هم زندگی مستقل تو ازدواج جدیدش رو دید و از نظرش به وضوح کیفیت حال و روحیه و زندگیش فرق کرد. خلاصه کنم تقریباً ۱۳ ساله که مادربزرگ امید با اون آقا خوش و خرم کنار همدیگه دارن زندگی می‌کنن و حال جفتشونم عالیه. 

برگردیم به خط سیر قصه خودمون. اینجاها اواخر سال ۹۲یم. امید با تاک بک تو گوشی‌های اندرویدی آشنا شده و داره به همه نابینه‌ها اون رو می‌شناسونه. زهرا یعنی مدیر داخلی اون مؤسسه‌ای که امید توش کار می‌کرد یه جای دیگه یه کار بهتر گیر آورده بود و از اون مؤسسه رفته بود ولی ارتباط امید باهاش نسبت به وقتی که تو اون مؤسسه کار می‌کرد بیشتر شده بود. 

تقریباً اواخر سال ۹۲ بود که اون مؤسسه به امید گفت که بودجه لازم برای انجام این پروژه تموم شده و ما دیگه نمی‌تونیم با هم همکاری کنیم و امیدم از اون مؤسسه اومد بیرون. افراد نابینا یه روزنامه‌ای داشتن به اسم ایران سپید که از سال ۷۶ چاپ میشد. 

ایران سپید برای روزنامه ایران بود و روزنامه ایران اون موقع‌ها شعارش این بود که ایران برای همه و خب منظورشون این بود که روزنامه ایران برای همه. پس حالا باید یه نسخه‌ای هم داشته باشیم که افراد نابینا هم بتونن روزنامه ایران رو بخونن و در کنار این موضوع می‌خواستن افراد نابینا با خط بریل در ارتباط باشن که مورد استفادهشون قرار بگیره و فراموش نکنن. 

خلاصه روزنامه ایران‌سپید اولین روزنامه‌ای بود که توی ایران برای نابینایان به خط بریل تولید و منتشر شد. امید از وقتی دانش‌آموز بود این روزنامه رو می‌خوند و بعدتر هم یعنی حوالی سال ۸۵ ۸۶ یکی از دوستای نابیناش به عنوان خبرنگار تو اون روزنامه مشغول شد. 

ارتباط امید با دوستش باعث شد با ایران سپید هم بیشتر در ارتباط باشه. همزمان با بیرون اومدن امید از اون مؤسسه مدیر مسئول این روزنامه هم عوض شد. مدیر جدید خیلی دوست داشت که رویکرد روزنامه از حالت سنتی خارج و محتوا هاشون، محتواهای به روز و جدیدی بشه. اون دوست امید که توی ایران‌ سپید بود امید رو به مدیر مسول جدید پیشنهاد داد. اون آقا هم به واسطه فعالیت‌های اجتماعی امید امید رو خوب می‌شناخت. 

طی یه سری مکالمات و قرارایی که با همدیگه داشتن قرار شد امید توی روزنامه ایران سپید شروع به فعالیت کنه و از همون اول کار دو صفحه روزنامه رو دادن به امید که بنویسه. یه صفحه که اخبار فناوری مرتبط با نابینایان بود و تو یه صفحه هم در مورد افراد تاثیرگذار دنیا تو حوزه نابینایان می‌نوشت.

اون موقع ایران سپید نزدیک ۳۰۰ مشترک نابینا داشت که روزنامه رو براشون می‌فرستادن امید اونقدر توی ایران سپید خوب نوشت که کمکم با آدمای مختلف تو بخش‌های دیگه روزنامه هم دوست شد و وقتی مهارتش رو دیدن از امید خواستن که برای روزنامه اصلی ایران هم بنویسه. 

حضور امید توی ایران سپید چند تا اتفاق خوب رو برای اون رقم زد. 

اول اینکه بهش امکان داد به یه سری فضاهایی دسترسی داشته باشه که برای افراد عادی ممکن نبود. مثلاً می‌تونست به عنوان خبرنگار به کنسرت‌های موسیقی بره یا بیلیت اجراهای جشنواره فیلم فجر رو بدون هیچ محدودیتی داشته باشه و اون‌ها رو ببینه و در موردشون بنویسه. تو پرانتز میگم ممکنه براتون سؤال بشه که امید نابیناست چهجوری فیلم می‌بینه؟ تو ادامه قصه بهش می‌پردازم. پرانتز بسته. 

دومین مزیتی که روزنامه‌نگاری براش داشت این بود که می‌تونست برای جامعه افراد نابینا کنشگری داشته باشه. مثلاً می‌دید که فلان ایستگاه مترو افتتاح شده اما برای معلولین مناسب‌سازی نشده. تا قبل از ایران سپید نهایت کاری که می‌تونست بکنه این بود که تو فیس‌بوکش یه چیزی بنویسه تا بتونه توجه مسئولین اون حوزه رو برای اصلاح اون موضوع جلب کنه. 

اما به خاطر ایران‌سپید این امکان براش فراهم بود که به عنوان خبرنگار با شرکت بهره‌برداری مترو تماس بگیره و بخواد با مسئولین مرتبط مصاحبه کنه و حول اون مصاحبه موضوع دسترسی‌پذیری و مناسب‌سازی رو هم مطرح کنه و ازشون توضیح بخواد که چرا این کارو انجام ندادن و همین گفتوگوها معمولاً باعث میشد که اون طرف مقابل بره اون کاری که باید رو انجام بده. 

مورد سوم این بود که امید می‌تونست به آدمایی دسترسی داشته باشه که تا قبل از اون فقط آرزوش رو داشت که با اونا نشست و برخواست کنه. امید هر کاری می‌کرد نمی‌تونست با آقای ناصر چشمآذر بشینه چای بخوره و گپ بزنه. 

اما با ایده امید برای تولدش دعوتشون کردن ایران‌سپید و یه عده از نابینایان علاقه‌مند رو هم دعوت کردن و ۲ ساعتی با هم نشستن گپ زدن و چایی خوردن و برای آقای چشم آذر تولد گرفتن. این اسامی خیلی زیاد بودن. فاطمه معتمدآریا، ناصر ملکتی، خسرو خسروشاهی، عادل فردوسی پور و خیلیای دیگه. 

این دعوت‌ها از طرف ایران‌سپید انجام میشد و این افراد میومدن توی ایران‌ سپید. اما وقتی میومدن کل روزنامه ایران خبردار می‌شدن و از همه بخش‌های مختلف هم میومدن اونجا. اینا تقریباً بزرگ‌ترین مزیت‌هایی بود که حرفه روزنامه‌نگاری و خبرنگاری برای امید ایجاد کرده بود. 

خب حالا می‌خوام بهتون بگم که امید و باقی افراد نابینا چه جوری فیلم می‌بینن. بریم دوباره در دانشگاه رو باز کنیم. به دانشگاه راوی خوش اومدین. 

یه فناوری برای فیلم دیدن افراد نابینا وجود داره به اسم آدیو دیسکریپشن یا توضیح صوتی. تقریباً ۶۰ ۷۰ درصد یه فیلم اینجوریه که با دقت کردن به دیالوگ بازیگراش میشه فهمید که چه اتفاقی داره توش میفته. اما یه نابینا نمی‌تونه بفهمه تو چه فضایی داره این اتفاق میفته یا میمیک صورت بازیگر چه شکلیه. 

تصور کنید تو یه فیلم شخصیت اصلی بدون اینکه حرفی بزنه فقط با نگاهش یا مدل رفتارش ناراحتی یا ترسش رو نشون میده یا وقتی بی‌صدای شخصیت جدید وارد صحنه میشه یا تغییر لوکیشن شکل می‌گیره یا خیلی چیزای دیگه که فرد نابینا از روی صدا یا افکت صوتی نمی‌تونه متوجهش بشه، آدیو دیسکریپشن وارد میشه اینجوری که بین دیالوگا یه گوینده حرفه‌ای اون چیزی که روی تصویر داره اتفاق میفته رو توصیف می‌کنه. 

مثلاً میگه دخترنامه را باز می‌کند، لبخندش محو می‌شود و آرام روی صندلی می‌نشیند. یا مرد با عجله از پله‌ها بالا می‌رود و قبل از بسته شدن در وارد قطار می‌شود. نکتش اینه که این توضیحات فقط زمانی اتفاق میفته که دیالوگی توی فیلم رد و بدل نمیشه. 

به این میگن آدیو دیسکریپشن یا توضیح صوتی. چه جوری تولید میشه؟ معمولاً استودیوهای بزرگ قبل از اینکه بخوان فیلم‌هاشون رو اکران بکنن، فیلم‌ها رو در اختیار یک متخصص نگارش توصیف صحنه می‌ذارن و اون شخص فیلم رو چندین بار می‌بینه و تصمیم می‌گیره چه اطلاعاتی رو باید برای درک یک داستان بیان کنه. 

بعد از اینکه دیالوگ‌ها رو می‌نویسه و زمان‌های خالی رو مشخص می‌کنه برای گوینده، محتوا رو به یه گوینده میده تا اون شخص متن رو خیلی خنثی و روون ضبط کنه تا احساسات فیلم تحت تأثیر قرار نگیره. در نهایت هم صدای گوینده روی نسخه اصلی فیلم قرار می‌گیره و به صورت یک تک‌ترک صوتی جداگونه همراه فیلم ارائه میشه برای افراد نابینا. 

خیلی از کشورها برای حمایت از افراد نابینا قوانینی رو وضع کردن که تلویزیون‌ها، سرویس‌های استریم، سینماها و پخشکننده‌های محتوا، موظفن درصد قابل توجهی از محتوایی که منتشر می‌کنن رو براش توضیح صوتی تولید کنن. 

یعنی وقتی افراد نابینا میرن توی سینما یه هدفون مخصوصی بهشون میدن که برای اون‌ها آدیو دیسکریپشن روی اون هدفون پخش میشه و می‌تونن همزمان باقی افراد کاملاً متوجه اتفاقات توی فیلم بشن. 

البته این برای کشوراییه که مردم از درصد خیلی خوبی از حقوق شهروندی برخوردارن. تو ایران خیابونا و کوچه‌ها برای افراد بینا بهینه‌سازی نشدن. چه برسه به نابینا؟ 

حالا تصور کنید ما ساده‌ترین حق شهروندی رو نداریم. اونوقت دولت قانون بذاره که برای فیلم‌ها توضیح صوتی تولید کنن. اینکه فعلاً نشدنیه. اما جامعه نابینایان ایران خودشون دست به کار شدن و با هزینه خودشون و کمک افراد خبره برای یه سری از فیلم‌ها توضیح صوتی می‌سازن. 

اگه سرچ کنید محله نابینایان و وارد سایت محله نابینایان بشید یه سری از فیلم‌هایی که توضیح صوتی به زبون فارسی دارن رو می‌تونید اونجا ببینید. حالا ممکنه دوباره واستون سؤال بشه که خب امید تو جشنواره فیلم فجر چهجوری فیلم میدید یا چه جوری میره سینما فیلم می‌بینه؟ اگه تنها بره هیچی نمی‌فهمه. معمولاً یکی رو با خودش می‌بره و اون کسی که باهاش هست جاهای حساس به صلاح دید خودش نقش آدیو دیسکریپشن رو براش ایفا می‌کنه. 

خلاصه امیدواریم یه روزی سطح رفاه مردم ما به حدی برسه که دغدغ‌مون از حیات تبدیل بشه به موضوعاتی که کیفیت زندگیمون رو ارتقا بده. خیلی خب در دانشگاه رو ببندیم و برگردیم به قصه 

آنتراک

اینجاهای قصه حدوداً سال ۹۴یم و امید به واسطه ایران سپید به عنوان خبرنگار و کنشگر شناخته شده و آدما امید رو توی شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر و فیس‌بوک دنبال می‌کنن. 

امید به واسطه وبگردی با یه اپلیکیشنی آشنا شد که واقعاً زندگیش رو تغییر داد. تصور کنید نابینایید و می‌خواید لباس بخرید یا می‌خواید جوراباتونو بشورید و بپوشید یا مثلاً به یه مراسمی دعوت شدید که باید توش لباس قرمز بپوشید. چیکار می‌کنید؟ 

افراد نابینا برای خیلی از این کارها توی مجتمع نابینایان آموزش دیدن. مثلاً پشت و رو بودن لباس رو از روی خط دوخت متوجه میشن یا از روی طرح چاپ شده یا نشونه‌هایی که ممکنه یه تی‌شرت داشته باشه متوجه میشن که این تیشرت کدوم یکی از تی‌شرت‌هاشونه و چه رنگیه یا وقتی می‌خوان جوراباشونو از پاشون دربیارن اونا رو تو همدیگه فرو می‌کنن و با یه سنجاق به هم می‌بندن که از جفت بودن خارج نشن و همینوری اون‌ها رو می‌شورن. البته هر کاری هم کنن باز هم ممکنه به چالش بخورن و یه جوری در نهایت نیاز داشته باشن یک نفر بینا ببینه و راهنماییشون کنه. 

اینکه نیاز به کمک یک بینا پیدا می‌کنن فقط مربوط به لباس پوشیدنم نیست. مثلاً فکر کنید می‌خوان دارو بخورن. بالاخره یک نفر باید روی دارو رو بخونه. 

به واسطه اینکه گوشیاهای هوشمند اینترنت و دوربین داره یه فرد کمبینای خلاق تصمیم گرفت یه اپلیکیشنی بسازه به اسم بی مای آیز یعنی چشم من باش.

 چهجوری کار می‌کنه؟ نرم‌افزار ۲ تا بخش داره. بخش اول فرد نابینایی که نیاز به حمایت داره. بخش دوم فرد بینایی که قصد حمایت کردن داره. هر کسی نرم‌افزارو نصب می‌کنه زبونش رو انتخاب می‌کنه و این مورد رو هم انتخاب می‌کنه و ثبت نامشو انجام میده. 

وقتی یک فرد نابینا وارد نرم‌افزار بشه و بزنه که نیاز به حمایت دارم، اون اپ به طور خودکار یه تماس با یه شخص بینای کاملاً رندم ولی هم‌زبان با فرد نابینا برقرار می‌کنه و فرد نابینا به واسطه دوربین چیزی رو که در موردش راهنمایی می‌خواد رو به فرد بینا نشون میده. 

اون فرد هم بهش میگه داره چیو می‌بینه، چجوری می‌تونه از اون چیز استفاده کنه یا چه مشخصاتی داره و هر سؤالی که فرد نابینا در مورد اون چیز داشته باشه رو جواب میده. 

برای خیلی چیزا استفاده میشه و واقعاً این اپ زندگی افراد نابینا رو راحت‌تر کرده. از ست کردن لباس و شلوار و جوراب گرفته تا دیدن تاریخ انقضای شیشه شیر توی یخچال تا پیدا کردن کوچه و پلاک یک خونه و حتی سؤالات خیلی شخصی‌تر. 

مثلاً اتفاق افتاده که یه خانم نابینایی برای دیدن بیبی چک ازش استفاده کرده و دیدن بیبی چک چیزی نیستش که یه خانم بخواد بقیه براش انجام بدن. اما وقتی یه فرد ناشناس این کارو بکنه دیگه خیلی براش مهم نیست و قابل انجامه. 

جذابیت داستانم اینه که این اپ رایگانه و هر کسی بخواد به افراد نابینا کمک کنه کاملاً داوطلبانه توی این اپ ثبت نام می‌کنه. جالبه بدونید تو این اپ حدود ۹۰۰ هزار تا نابینا عضون و حدود ۹ میلیون نفرم داوطلب شدن که به افراد نابینا کمک کنن. شناسوندن این اپ به جامعه ایران یکی از مسئولیت‌های اجتماعی بود که امید سال‌هاست داره انجام میده. حالا چرا باید این اپو به کل جامعه ایرانی می‌شناسوند؟ 

بخاطر اینکه اکثر ایرانیای نابینا که این اپو می‌شناسن ولی ایرانیایی که بتونن به افراد نابینا کمک کنن کم توی این اپ عضو بودن و امید به واسطه مقالات و روزنامه‌ها و توییتر و ایران سپید و هر مصاحبه‌ای که انجام می‌داد، سعی کرده بود این اپ رو به همه افراد بشناسونه. 

از یه جایی به بعد امید حس کرد که از اعتبار شخصی که جدا از ایران سپید داره می‌تونه تو حوزه دسترسی‌پذیری و مناسب‌سازی کارهای بزرگ‌تری انجام بده. با همین هدف تصمیم گرفت تو توییترش بیشتر راجع به این حوزه صحبت کنه و مطالب ترویجی و آگاهی‌بخشی در مورد اکسسیبیلیتی یا دسترس پذیری منتشر کنه. 

با این موضوع که اکسسیبیلیتی چیه؟ دسترس‌پذیری تو هر حوزه‌ای به چه شکله؟ افراد بینا چه‌جوری می‌تونن تو دسترس‌پذیری کمک کنن و غیره. یک سالی تو این حوزه فعالیت کرد و سال ۹۵ پا شد رفت الکامپ. 

۹۵ جزو اولین سال‌هایی بود که اکوسیستم دیجیتالی ایران داشت پا می‌گرفت. شرکت‌های حوزه تکنولوژی گل کرده بودن و با تمام قدرتشون تو اون الکامپ حضور داشتن. امید تصمیم گرفت ویس رکوردرش رو برداره و بیفته تو الکامپ و یه گزارش مستند صوتی برای نابیناها آماده بکنه و توی ایران سپید منتشر کنه. به همه غرفه‌ها سر زد مخصوصاً اونایی که با مصارف روزمره آدما ارتباط داشتن و ازشون راجع به محصولاتشون می‌پرسید و اینکه آیا مناسب‌سازی برای نابینایان روی محصولاتشون انجام دادن یا نه. 

می‌رفت تو غرفه شرکت‌ها و در حضور مسئول اون غرفه نرم‌افزاری سایتشون رو بررسی می‌کرد و ایراداتشون رو بهشون می‌گفت و راهکار می‌داد که چجوری می‌تونن با چند تا تغییر ساده سرویسشون رو برای نابینایان دسترس‌ پذیر کنن. 

یه جورایی بعد اون نمایشگاه همه شرکت‌های تکنولوژی امید رو شناختن و می‌دونستن برای اینکه مشکلات دسترسی‌ پذیریشون رو بتونن تشخیص بدن و اصلاحش کنن باید با امید ارتباط بگیرن. 

یکی از اولین جاهایی که با امید برای موضوع مناسب‌سازی تماس گرفت شرکت بهره‌برداری مترو تهران بود. یادتونه گفتم یه بار به عنوان خبرنگار باهاشون تماس گرفته بود و صحبت کرده بود. 

این بار اونا با امید تماس گرفتن و گفتن آقا ما به یه مشکلاتی برخوردیم. مثلاً کارکنای مترو نمی‌دونن چجوری باید به یه مسافر نابینا کمک کنن. اصلاً نمی‌دونن کمک کنن، نکنن، کجا کمک کنن، چجوری کمک کنن. 

مدیر روابط عمومیشون یه مقداری با امید صحبت کرد و در نهایت قرار شد امید یه طرح برنامه برای یه کارگاه انجام بده که توش کارکنای مترو نحوه برخورد و ارتباط گرفتن و حمایت از افراد نابینا رو یاد بگیرن. با یه سری داستانا امید این دوره رو برای شرکت بهره‌برداری مترو برگزار کرد. 

پشت سرش اتوبوسرانی تهران باهاش تماس گرفتن و خواستن یه کارگاهی مشابه برای راننده‌های اتوبوس برگزار کنه. بعد از اتوبوس رانی یکی از شرکتهای تاکسی اینترنتی به کمک امید تا حد خوبی اپلیکیشنش رو بهینه کرد و یه ویدیو از نحوه کار کردن با اپلیکیشن با همراهی امیدم منتشر کردن.

که این موضوع باعث شد هر جا اسم دسترسی‌ پذیری برای افراد نابینا بیاد اسم امید هم کنارش باشه. اینجاها ارتباط امید با زهرا خیلی صمیمی‌تر شده بود و امید دوست داشت که یه رابطه پایدارتری داشته باشه. پایدارتر منظورم از این جنسه که فکرش همش مشغول این نباشه که خب حالا کجا بریم قرار بذاریم کجا همو ببینیم کی همو ببینیم و این حرفا.

حس می‌کرد تو اون برهه زمانی وقتشه که زندگیش رو وارد یه مرحله جدیدی بکنه و به زندگیش یه نظمی بده از اون طرف امید دوست داشت حتماً با کسی زندگی کنه که از قبل می‌شناختتشو باهاش نشست و برخواست داشته و تو شرایط مختلف همدیگه رو دیدن و تو پذیرش همدیگن مثلاً تو جمع دوستا با هم بوده باشن مهمونی رفته باشن با همدیگه غذا درست کرده باشن شرایط سخت شرایط آسون اعصاب خوردی خوشحالی بی‌پولی پولداری و تو همه موقعیت‌هایی که فکرش رو بکنید با همدیگه مواجه شده باشن و خیالشون از همدیگه راحت شده باشه.

 زهرا از همه نظر همون آدمی بود که امید دوست داشت باهاش زندگی کنه وقتی همه چیزو بررسی کرد نوروز ۹۵ یه اس به زهرا داد و پرسید که تو نظرت چیه کلاً فاز دوستی مونو عوض کنیم و زندگی مشترک داشته باشیم؟ زهرا هم گفت ایده بدی نیست و هر دو طرف رفتن با خانواده‌هاشون موضوع رو مطرح کردن. 

امید وقتی با خانوادهش موضوع رو مطرح کرد اونا خیلی هم خوشحال شدن. اما وقتی زهرا امید رو معرفی کرد و گفت نابیناست پدر و مادرش اصلاً اوکی نبودن. دیدگاهشون احتمالاً اینجوری بوده که اگه یه شخصی خواستگار زهرا باشه که بینا باشه احتمالاً کیفیت زندگیشون بالاتر خواهد رفت. مامان بابای زهرا از همون اول خیلی جدی گفتن که به هیچ عنوان موافق نیستن و نظرشونم عوض نمیشه. 

زهرا بهشون می‌گفت بابا بذارید بیاید ببینیدش باهاش حرف بزنید بعد بگید موافق نیستید. البته اینجوری نبود که هیچ شناختی از امید نداشته باشن چون بالاخره زهرا می‌گفت که با امید دوست و با همدیگه ارتباط دارن اما نمی‌دونستن که ارتباطشون خیلی جدیه.

 برادر زهرا چند باری به امید نشست و برخاست داشت و اونو می‌شناخت و تو این پروسه که پدر و مادرشون رو نرم کنه تا با دید بازتری به این موضوع نگاه کنن نقش مهمی داشت امید میگه از حق نگذریم اگه برادر زهرا نبود معلوم نبود مشکلشون حل بشه یا نه چون خیلی این روند رو تسهیل کرد. 

خلاصه در نهایت پدر و مادر هم بعد از چند بار دیدن و حرف زدن موافقت کردن و بالاخره اردیبهشت ۹۵ رفتن خواستگاری. ۱ ماه بعد یعنی دوم خرداد عقد کردن و ۱۸ تیر ۹۵ هم عروسی گرفتن. یعنی همون سال روز اولین آشناییشون.

آنتراک

اول رفتن تو همون خونه‌ای که امید زندگی می‌کرد. با خودشون گفتن یکی دو سال اونجا می‌مونن یه پسان‌اندازی می‌کنن و بعد از اونجا میرن یه خونه بزرگ‌تر اما خب اون خونه ۳۷ متر بود و واقعاً برای زندگی ۲ نفر با وسایل شخصی خودشون کافی نبود تقریباً بعد ۴ ماه هرچی پس انداز و طلا داشتن گذاشتن وسط و خونه رو فروختن و رفتن یه خونه بزرگتر.

ازدواج امیدو یه خورده ترسو کرد و اون تفکر بهتره که یه آب باریکه‌ای داشته باشم اومد سراغش و افتاد داد تو فکر اینکه یه جایی استخدام بشه. دم دست‌ترین چیزی که برای امید وجود داشت آموزش پرورش بود چون سابقه تدریس داشت. 

سال ۹۷ برای بار اول اقدام کرد برای استخدام تو آموزش پرورش. با وجود اینکه جواب همه آزمون هاش خوب بود اما به خاطر نابینایی ردش کردن. در صورتی که امید مدرس دوره‌های ضمن خدمت معلمان آموزش پرورش بود. یه دور دیگه میگم امید مدرس دوره‌هایی بود که معلمان آموزش پرورش می‌دیدن و از یه عالمه فیلتر رد شده بود تا به این موقعیت رسیده بود.

اما خیلی راحت توی آزمون استخدامی ردش کردن.

 امید همچنان تو ایران سپید بود که سال ۹۸ کرونا اومد روزنامه بهونه کرد که افراد نابینا چون می‌خوان بریل رو لمس کنن و بخونن ممکنه کرونا منتقل بشه به خاطر همین چاپ بریل رو متوقف کردن تو اون مدت به جای توی روزنامه یه سری فایل صوتی ۲۰ دقیقه‌ای رو روزانه تولید و منتشر می‌کردن که امید سردبیر اون برنامه بود. پروسه تولید فایل صوتی توی ایران سپید تا اسفند ۱۴۰۰ ادامه داشت و در نهایت یه روز اومدن بهشون گفتن که برید تصفیه کنید و خداحافظ. 

با شروع ۴۰۱ امید دوباره آزمون آموزش پرورش داد و این بار دیگه شانس باهاش یار بود و اذیتش نکردن و استخدام شد. همزمان با معلمی امید آموزش زبان انجام می‌داد. آموزش کامپیوترم اگه به تورش می‌خورد انجام می‌داد و تمام تلاشش رو می‌کرد در مورد موضوع اکسبیلیتی، حرف بزنه و یه کاری برای این جریان انجام بده. 

مثلاً با دو تا از دوستاش تمام گایدلاین‌های اکسسبیلیتی توی وب رو ترجمه کردن و توی یه سایت قرار دادن. چندین وبینار آنلاین برگزار کرد برای دولپرهای شرکت‌های مختلف که بتونه ترغیبشون کنه به سمت دسترس پذیر کردن اپلیکیشن‌هاشون برن و واقعاً هر کسی راجع به موضوع اکسسبیلیتی تو ایران صحبت می‌کرد بالاخره اسم امید تو گفتوگوهاش میومد.

تا اون موقع چند تا شرکت بزرگم باهاش کار کرده بودن و ازش مشاوره گرفته بودن برای نرم‌افزاراشون و نرم‌افزارهاشونم تا جای خوبی دسترس پذیر شده بود اما به خاطر اینکه این دغدغه با هویت سازمانشون عجین نشده بود بعد از دو سه تا آپدیت روی نرم‌افزار و تغییر ساختار ظاهری و فنی نرم‌افزار هرچی امید رشته بود پنبه میشد.

زمان گذشت و یه روز از شرکت پکتوس با امید تماس گرفتن پکتوس رو یادتونه دیگه یه شرکتی بود که یه کیبورد ساخته بود و امید رفته بود کلاس کامپیوتر و این کیبورد رو گذاشته بودن جلوشو گفت ای بابا کامپیوترم خیلی به کار ما نمیاد، اون شرکتو میگم.

 از همون موقع تا به اون روز اون شرکت توی حوزه مربوط به نابینایان فعالیت داشته به واسطه فعالیت‌های امید می‌شناختنش و باهاش ارتباط گرفته بودن و دوست بودن و چند باری هم تو جاهای مختلف باهاش همکاری کرده بودن از اون شرکت باهاش تماس گرفتن و گفتن آقا شرکت دیوار همونی که آگهی رایگان توی اپلیکیشنش می‌ذارن، با ما تماس گرفته و گفته می‌خواد اپلیکیشنش رو برای افراد دارای معلولیت دسترس پذیر کنه و از ما خواستن که ما هر کامنتی بهشون میدیم نظر تو هم توش دخیل باشه.

 مثل این که بچه‌هاشون از طریق توییتر و جاهای دیگه تو رو می‌شناسن و به همین دلیل به تو خیلی اعتماد دارن پاشو بیا که کار داریم امیدم اوکی داد و قرار شد با پکتوس پروژه‌ای و ساعتی کار کنه شروع کرد تحلیل کردن اپلیکیشن و وب سایت دیوار و هر چیزی که به چشمش میومد رو مکتوب می‌کرد و می‌داد به بچه‌های پکتوس و اونا تحویل دیوار می‌دادن.

اکثراً توی این کامنت راه حل ذکر نشده بود. بعد یه مدتی امید برای اولین بار با بچه‌های پکتوس و تیم دیوار یه جلسه گذاشتن و امید مستقیماً با بچه‌های دیوار هم صحبت شد. در مورد ارتباطات امیدم که مستحضر هستین. از همون جا یه دوستی بین امید و دولپرای دیوار شکل گرفت.

حالا چرا امید خیلی با دیوار حال کرد؟ به خاطر اینکه شعار سازمانی دیوار این بود که دیوار برای همه. بعد تو یه جلسه‌ای مدیرای دیوار نشسته بودن و به این فکر کرده بودن که ببینیم دیوار برای کی قابل استفاده نیست. اونا رو تارگت کنیم و بریم اونا رو به کاربرامون اضافه کنیم. 

از طریق پیام‌هایی که توی پشتیبانیشون دریافت کرده بودن متوجه شده بودن یه سری از افراد دارای معلولیت توی استفاده از دیوار مشکل دارن. با کسایی که به پشتیبانیشون پیغام داده بودن تماس گرفتن و در نهایت متوجه شدن چالش‌های افراد دارای معلولیت تو استفاده از دیوار یه جوریه که اگه اونا چالش‌های مربوط به نابینایان رو حل کنن، تقریباً همه مشکلات بقیه افراد هم برطرف میشه. 

وقتی به این دید رسیدن همشون با هم یاد امید هاشمی افتادن که تو توییتر و جاهای مختلف در مورد دسترسی‌ پذیری اپلیکیشن‌ها برای نابینایان صحبت می‌کرده. در نهایت هم سعی کردن از طریق شرکت پکتوس با امید ارتباط بگیرن که یه تیم با همکاری امید رو پروژه دیوار کار کنن. 

امیدو پکتوس مشکلات رو در می‌آوردن و می‌دادن به دیوار و بچه‌های دیوار باید می‌شستن. خودشون فکر می‌کردن چه جوری می‌تونن این مشکل رو حل کنن. در صورتی که اگه کارشناس دسترسی‌پذیری تو تیمشون داشتن، سرعت رفت و برگشت و توصیه کردن و پیشنهادها برای حل مشکل خیلی تو تیمشون بالاتر می‌رفت و زودتر به نتیجه می‌رسیدن. 

وقتی دیدن اینجوریه با امید تماس گرفتن و گفتن آقا وقت داری بیای ۲ ساعت بشینیم با هم حرف بزنیم؟ امیدم که سرش درد می‌کرد واسه حرف زدن و صحبت کردن در مورد دسترسی پذیری، پا شد رفت شرکت دیوار. امید رفت تو یه جلسه‌ای و از ۷ نفر آدمی که تو اون جلسه نشسته بودن فقط ۲ نفر رو میشناخت.

اونا هم همینوری مدام ازش سؤال می‌پرسیدن. اینکه الان کجای مسیریم؟ چیکار باید بکنیم؟ برای اینکه این موضوع اصلاح بشه برآوردت چیه؟ چقدر زمان می‌بره؟ چهجوری باید باشه؟ چهجوری نباید باشه؟ و یه عالمه سؤال دیگه. اون جلسه تموم شد. 

دو سه روز بعد محمدرضا یکی از بچه‌های دیوار که امید می‌شناخت باهاش تماس گرفت و بهش گفت امید دوست داری بیای تو دیوار با ما سر ماجرای اکسسیبیلیتی همکار بشی؟ 

اینجا بود که امید فهمید اون جلسه‌ای که رفته بود یه جورایی مصاحبه استخدامش تو دیوار بود. شرکت دیوار توی ایران جزو ۵ تا شرکت بزرگ اکوسیستم دیجیتاله و اینکه امید بخواد توی اون شرکت استخدام بشه واقعاً براش مثل رویا بود. 

تا قبل از این امید خودشو می‌کشت با کلی توییت و ایمیل بتونه یه ارتباطی با یکی از تیم‌های تولید کننده نرم‌افزارا بگیره و ازشون بخواد که نرم‌افزارهاشون رو دسترس پذیر کنن. 

اما حالا یکی از اون شرکت‌های بزرگ خودش اومده بود و می‌گفت ما می‌خوایم تو مسئول بخش دسترس‌پذیری ما باشی. از اینکه تلاش‌های توی این حوزه بالاخره داشت هم برای خودش هم برای جامعه نابینایان به ثمر می‌شست بی‌نهایت خوشحال بود. 

بدون ثانیه‌ای وقفه با کلی خوشحالی گفت آره چرا که نه و خوشو و بش کردن و قرار شد یه تایم دیگه با هم صحبت کنن. همین که تلفنو قطع کرد حجمه نگرانیا به سمتش حمله‌ور شدن. 

با خودش می‌گفت هر کی بخواد تو دیوار کار کنه باید یه عالمه سابقه داشته باشه. واقعاً باید تو حوزه خودش تاپ باشه که بتونه تو این شرکت به این بزرگی تأثیرگذار باشه. 

مدام با خودش فکر می‌کرد که آیا من توانایی اینو دارم که پا به پاشون پیش برم؟ نکنه برم کارو خراب کنم و نتونم مدیریت کنم و آبروی همه نابینه‌ها رو ببرم؟ 

نکنه باعث بشم دیگه کسی به افراد نابینا اهمیت نده و حتی اعتبار اینم نداشته باشم دیگه در مورد دسترس‌پذیری بخوام صحبت کنم. این فکرام مدام تو سرش بود. 

چند باری هم با مسئول آنبوردینگش تو شرکت این موضوع رو مطرح کرد و گفت آقا من تا حالا تو اینجور محیط و فضایی نبودم. مطمئنید اوکیه؟ 

لازم نیست برم دوره‌ای بگذرونم؟ لازم نیست برم یه کتابی بخونم؟ تو رو خدا هر کاری باید بکنم بهم بگو. کسی هم که باهاش در ارتباط بود مدام بهش می‌گفتخیالت راحت تو بیا ما کنارتیم رات می‌ندازیم اصلاً نگران نباش. 

از روزی که امید استخدام شد و شروع کرد با تیم دیوار کار کردن چند تا چیز نظرش رو خیلی جلب کرد. اول اینکه تیمشون بسیار همراه بودن. از همون روز اول جوری باهاش برخورد کردن که امید حس کرد سال‌هاست با اون رفقا دوسته.

در کنار دوستی توی کار کلی بهش انگیزه می‌دادن و با ابزارای جدیدی که می‌تونست برای بهتر شدن کارش استفاده کنه آشناش می‌کردن. 

امید تقریباً بهمن ماه به دیوار اضافه شد و برای عید یه پک هدیه بهشون دادن. جذابیت اون هدیه برای امید یادداشت تبریکی بود که به خط بریل برای امید گذاشته بودن. 

اینکه می‌دید اون تیم برای امید ارزش قائلن و روی کوچک‌ترین جزئیات حواسشون به امید هم هست خیلی براش ارزشمند بود. تجربه‌ای که اصلاً توی مجموعه‌های دیگه براش اتفاق نیفتاده بود. 

اولین کاری که شرکت دیوار با اضافه شدن امید تو مجموعهشون انجام داد این بود که یه سری فراآیند و سند و استراتژی طراحی کردن که خیالشون راحت باشه. اگه یه روزی خودشونم نبودن دیوار به طور دائم برای همه افراد دارای معلولیت دسترس پذیر باشه. 

این نگاه همون چیزی بود که بقیه شرکتها نداشتن و به همین خاطر بعد از دو سه تا آپدیت کلاً اکسسبیلیتی فراموش میشد. در کل نگاهی که مجموعه دیوار به اکسبیلیتی داشت برای امید خیلی جذاب بود. چون هیچ شرکت دیگه‌ای تا اون موقع اینجور کاری انجام نداده بود و این مسیر مسیر استانداردی بود که تو همه کشورای پیشرفته سالیان ساله که داره اجرا میشه. 

تقریباً یک سال و چند ماه طول کشید که اپلیکیشن دیوار به طور کامل دسترس پذیر بشه و بعد از اون هم امید کارشناس دسترس پذیری تو دیوار موند تا همیشه محصول رو رصد کنه که هیچ موقع محصول از دسترس پذیری خارج نشه. 

بعد از اینکه دیوار به طور کامل دسترس پذیر شد و این موضوع رو به جامعه پروموت کردن، شرکت‌های دیگه هم به این فکر افتادن که ما هم باید یه جوری این کارو بکنیم و اکثراً برای اینکه بتونن این کار رو انجام بدن به امید مراجعه می‌کردن. 

امید این موضوع رو با مدیرای دیوار، حسام آرمندهی و اشکان آرمندهی مطرح کرد. اونا برای اینکه بتونه مجموعه‌های دیگه رو راهنمایی بکنه به طور کامل دستش رو بازگذاشتن تا اون‌ها هم اپلیکیشن‌هاشون رو دسترس پذیر کنن. 

انگار که رسالتشون رو در دسترس پذیر کردن همه اب‌های ایرانی برای جامعه دارای معلولیت ایران می‌دیدن و از این موضوع خوشحال می‌شدن.

آنتراک

 بعد از این اتفاقات کمکم همه اپلیکیشن‌ها و اپ‌ها و سایت‌ها سعی کردن خودشون رو دسترسی پذیر کنن. اما یه چالشی که همچنان افراد نابینا باهاش مواجهن، برخورد مردم با این افراد تو شرایط مختلفه. تا صبح مثال دارم بگم.

یه امکانی هست که دوربین گوشی رو با هوش مصنوعی جمنای شیر می‌کنی و هر چیزی که اون ببینه رو بهت میگه که چیه. این کجا کاربرد داره؟ تو سوپرمارکت برای افراد نابینا گوشی رو می‌گیرن جلوی چیزی که می‌خوان و بهشون میگه که اون چیه. متأسفانه خیلیا وقتی می‌بینن افراد نابینه دارن این کارو می‌کنن یا باهاشون شوخی می‌کنن یا مسخرهشون می‌کنن یا ازشون می‌پرسن چیکار دارید می‌کنید و یه پروسه‌ای رو که به اندازه کافی برای یا نابینا سخت و زمانبر هست رو سخت‌تر و زمانبرترش می‌کنن. 

البته این کار به خودی خود توی کشوری که اینترنت آزاد داشته باشن سخت و زمانبر نیست چون اینترنتشون خوبه و لازم نیست فیلتر شکن استفاده بکنن و این هوش مصنوعی هم راحت می‌تونه دیتا رو بگیره و تحلیل کنه و جوابشونو بده.

 یا مثلاً بارها شده امید داشته با گوشیش کار می‌کرده و چون اسپیکر گوشی پایین گوشیه گوشی رو برعکس گرفته بوده نزدیک صورتش که صدا رو کم کنه و مزاحم بقیه نشه و صدا رو بهتر بشنوه. بعد مثلاً وسط انجام یه کاری بوده چ ۵ نفر پشت هم رد شدن و بهش گفتن آقا گوشیتو برعکس گرفتی یا ازش پرسیدن گوشیت صفحش خاموشه‌ها با چی داری کار می‌کنی؟ 

این اتفاقا افتاده هیچ شوخی تو حرفام نیست یا خیلی اتفاق افتاده توی خیابون آدما اومدن به این نابینایی که داشته عصا می‌زده و حرکت می‌کرده کمک کنن. دستشو گرفتن و گفتن دیگه نمی‌خواد عصا بزنی ما داریم می‌بریمت اون بنده خدا هم تو تعارف عصاشو جمع کرده و یه خورده جلوتر افتاده تو جوب و اون آدما هم جا گذاشتن رفتن.

 خیلی از این چالش‌هایی که افراد نابینا برمی‌خورن به خاطر ناآشنایی من و شما با مدل زندگی و رویکردیه که افراد نابینا برای زندگیشون دارن. یکی از هدف‌های بزرگ من در مورد گفتن قصه زندگی امید این بود که با زندگی این افراد آشنا بشیم و حدودی دستمون بیاد چه جوری زندگی می‌کنن و سوالاتی که ممکنه ازشون داشته باشیم رو برطرف کنم. امیدوارم از الان به بعد سعی کنیم یه جوری زندگی کنیم که حداقل اگه کمکشون نمی‌کنیم مخل آسایش این افراد نباشیم.

آنتراک

من از امید خواستم بهمون توصیه کنه که اگه یه نابینا رو توی خیابون یا یه جمعی دیدیم چه جوری باهاش برخورد کنیم یا بهتر بگم چه جوری باشیم که اونا اذیت نشن.

 امید ۴ تا موضوع رو واسه من مطرح کرد اول اینکه وقتی یه فرد دارای معلولیت می‌بینیم چه نابینا چه ناشنوا چه دارای معلولیت جسمی حرکتی وقتی می‌خوایم بهش کمک بکن بکنیم، اولین و مهم‌ترین قدم اینه که ازش بپرسیم آیا کمک می‌خواد یا نه. 

خیلی موقع‌ها اون فرده دارای معلولیت داره مسیر همیشگیشو میره و کار معمول خودش رو انجام میده و اصلاً نیازی به کمک نداره و کمک کردن ما می‌تونه باعث آزار و اذیت اون بشه. 

مورد دوم اینه که در مواجهه با یه فرد نابینا هیچوقت نباید دسترسیش رو به عصاش محدود کنیم. همون چیزی که گفتم اتفاق افتاده. خیلی موقع‌ها به افراد نابینا میگن بابا ما داریم می‌بریمت دیگه. نگران نباش. تندتر بیا عصاتو ول کن. و بعدش یه اتفاقی افتاده و اون افرادم دیگه خبری ازشون نبوده. اینکه یه فرد نابینا با عصاش چیکار می‌کنه، می‌زنه یا نمی‌زنه؟ کاملاً بستگی به خودش داره. 

اون آدم زندگی کردن رو اونجوری یاد گرفته و ما حالا بیایم براش واسه یه مدت کوتاه یه نسخه دیگه بپیچیم، ممکنه کل سیم کشیهای مغزشو به هم بزنیم. پس بهتره به هیچ عنوان دسترسی فرد نابینا رو به عصاش محدود نکنیم. 

مورد سوم اینه که خیلی موقع‌ها افرادی که می‌خوان به یه نابینا کمک کنن، اون فرد نابینا رو یه شیء در نظر می‌گیرن که لازمه از این ور به اونور بکشنش. مثلاً دست طرفو می‌گیرن و شروع می‌کنن به کشیدن به سمت راست یا هولش میدن سمت چپ یا دنبال خودشون می‌کشن. این روش فقط آسیب می‌زنه. بهترین راه اینه که اون فرد نابینا بسته به تناسب قدی که با شما داره، بازو یا ساعد شما رو بگیره و همراهتون بیاد. یعنی فقط کافیه شما یه قدم جلوتر از اون فرد حرکت کنید و اون فرد دنبال شما بیاد و تو این مسیر اصلاً لازم نیست کار عجیب غریبی بکنید یا توضیح خاصی بهشون بدید. 

افراد نابینا آموزش دیدن که از نحوه حرکت شما متوجه بشن که کدوم طرف میرید و با چه سرعتی. خیلی سریع خودشونو با شما تطبیق میدن و باهاتون هم قدم میشن.

مورد چهارم اینه که افراد نابینا هم مثل همه آدمای جامعه حریم شخصی خودشونو دارن. خیلی موقع‌ها توی خیابون وقتی یکی میره به یه فرد نابینایی کمک کنه و دستشو بگیره شروع می‌کنه ازش سوال پرسیدن. 

سوال پرسیدن خوبه ها خوبه با آدما آشنا بشیم ولی سؤایی می‌پرسن که هیچ فردی دوست نداره تو برخورد اول با یه نفری که اصلاً نمی‌شناسدش تو خیابون جواب اون‌ها رو بده. 

مثلاً می‌پرسن کار می‌کنی؟ چیکار می‌کنی؟ کجا کار می‌کنی؟ بگو ببینم چقدر حقوق می‌گیری؟ مجردی؟ متأهلی از کی نابینا شدی؟ و سؤای اینجوری. 

شما تصور کنید توی خیابون دارید راه میرید کیفتون میفته زمین یکی میاد کیفتونو برمی‌داره و بهتون میده و شروع می‌کنه این سوال ها رو پرسیدن شما چی جوابشونو میدید؟

یه نکته دیگه اینه که بهتره رفتار یک فرد نابینا رو به همه افراد نابینا تعمیم ندیم این یه سوگیری شناختی یا خطای ذهنیه که ذهن ما در جهت ساده‌سازی موارد انجام میده و بسیار مخربه مورد اغراق شدش مثلاً میشه اینکه من ماشینمو بردم تعمیر کنم خوب درستش نکردن تعمیرکارا هم دیگه کلاً به درد نمی‌خورن.

توی موضوعات انسانی و شناخت انسان‌ها به هیچ عنوان مشت نشونه خروار نیست شما نمی‌تونید از روی رفتار یک شخص از یک اقلیت اون رفتار رو به کل اون اقلیت نسبت بدید چه رفتار خوبی باشه چه رفتار بدی.

اینا توصیه‌هایی بود که امید توی دنیای واقعی به ما کرد تا بتونیم یه کوچولو از سختی زندگی افراد نابینا توی ایران کم کنیم. اما خب افراد نابینا به جز زندگی فیزیکی تو جامعه یه زندگی مجازی هم دارن مثل همه ما. 

باز ازش خواستم در مورد رفتار ما با نابینایان توی فضای مجازی هم بهمون یه سری راهنمایی بده. چون شنیده بودم که با یه سری کارای خیلی کوچیک می‌تونیم اون‌ها رو از دردسرهای بزرگ رها کنیم. 

اولیش اینه که برای اسم خودمون توی تلگرام و توییتر و اینستا و جاهای دیگه از کاراکترهای فانتزی استفاده نکنیم. این کاراکترا قیافه‌های عجیب غریبی دارن و وقتی یک فرد بینا هم می‌خواد اون اسم رو بخونه باید کلی فکر کنه. صفحه خوانا نمی‌تونن این کاراکترا رو درست متوجه بشن و شروع می‌کنن به خوندن یه سری حروف چرت و پرت. 

مورد دومی که توی فضای مجازی خوبه رعایت کنیم اینه که وقتی یه عکسی توی سایتها اینستاگرام یا توییتر می‌ذاریم یه بخشی دارن به اسم آلت تکست، که خیلی از آدما به این آلت تکست اصلاً اهمیت نمیدن اما کارکردش برای افراد نابیناست و توی این آلت تکست می‌تونیم یه توضیح در مورد اون عکس بنویسیم که وقتی یه فرد نابینا داره اینستاگرام رو اسکرول می‌کنه با شنیدن توضیح در مورد اون عکس و خون خوندن کپشن متوجه اطلاعات اون پست بشه. 

این دو تا مورد چیزهایی هستن که اگه ما توی استفادهمون از فضای مجازی اصلاحش کنیم، افراد نابینا وب‌گردی راحت‌تری خواهند داشت. 

علت نابینایی امید رو وقت نشد تو طول قصه بهش اشاره کنم ولی قول داده بودم که بهتون توضیح بدم چرا نابینا شده. امید وقتی بزرگ شد پرسجو تحقیق کرد و فهمید که نابیناییش به خاطر یه بیماریی بوده به اسم آرپی که معمولاً از عوارض ازدواج فامیلیه و به مرور زمان باعث تخریب سلول‌های گیرنده نوری در شبکه چشم میشه. 

آرپی یهویی به وجود نمیاد یا ویروس نیست که منتقل بشه. معمولاً از بدو تولد به واسطه ژن به فرزند ارث می‌رسه و ممکنه تو بازی‌های زمانی مختلف اوج پیدا کنه. ممکنه تو کودکی باشه یا نوجوانی یا بزرگسالی. 

یادتونه می‌گفتم امید اوایل یه چیزی رو نزدیک چشماش می‌گرفتن می‌تونست ببینه و دنبالش کنه توهم نزده بودن. واقعاً می‌دید و دنبال می‌کرد. اما بیماریش خیلی زود انگار تو دو سه سالگی به اوج خودش می‌رسه و به طور کامل بیناییش رو از دست میده. اینم از داستان بیناییش. 

امید و زهرا نزدیک ۱۰ ساله با هم زندگی می‌کنن و زندگی خوبی هم دارن. زهرا با کوچولوهای کلاس اولی نابینا تو مجتمع نابینایان مشغوله و همراهیشون می‌کنه تا خوندن و نوشتن و زندگی کردن بدون چشم رو یاد بگیرن. 

امید از نوجوونی گیتار دم دستش بود و همیشه گیتار می‌زد. تازگیا یه پیانو خریده و گذاشته گوشه اتاقش و هرازگاهی بهش سر می‌زنه تا بتونه آرزوهای کودکیشو محقق کنه. 

خواهرش ازدواج کرده و بچه‌دار شده و پدر و مادرش حسابی با نوه شون مشغولن. 

مادربزرگ و همسرش هم هنوز با هم زندگی می‌کنن و شب و روز در حال سرویس دادن به نوه‌هاشونن. پدربزرگ مواد اولیه رو تهیه می‌کنه و مادربزرگم با عشق ترشی و مربا و خیارشور برای بچه‌هاشون درست می‌کنه. 

امید تو چند سال اخیر هم معلم مجتمع نابینایان بوده هم کارشناس دسترس‌ پذیری تو دیوار. تو تمام این دورانم سعی کرده دانش و تجربه‌ش رو برای تسهیل زندگی افراد دارای معلولیت به کار بگیره. 

حضور تو دیوار بهش این امکان رو داده تا نه تنها تو مناسب‌سازی یکی از پرکاربردترین اپلیکیشن‌های ایرانی ایفای نقش کنه، بلکه از طریق ارتباط با بقیه پلتفرم‌ها جریان دسترس‌پذیری رو توی اکوسیستم دیجیتال ایران هم جلو ببره. 

امید یه رویای دیرینه داره و اونم ایجاد فرصت برابر برای همه انسان‌ها فارغ از ویژگی‌های جسمی و حسی و شناختیشونه. 

فرصتی که همه بتونن به صورت کاملاً عادلانه از دنیای فناوری استفاده کنن. 

آنتراک پایان قصه.

خیلی خب اینم از قصه زندگی امید هاشمی. 

قصه امیدم مثل همه قصه‌های راوی هنوز تموم نشده و ادامه داره. هنوز فصلای زیادی ازش مونده که باید در موردش نوشته بشه. امیدوارم سؤال‌های سال در کنار خانواده‌ش سالم و خوشحال باشه و به همه رویاهاش برسه. 

به نظرم عجیب‌ترین چیز در مورد قصه زندگی امید فاصله‌ایه که بین واقعیت زندگی افراد نابینا و تصور ما از زندگی اون‌ها وجود داره و همین فاصله باعث میشه تو خیلی از موقعیت‌ها ما بر اساس ذهنیت اشتباهمون اون‌ها رو از انجامها محروم کنیم. 

خیلی از افراد نابینا از همون کودکی ناخواسته وارد مسابقه‌ای میشن که هیچ‌وقت خودشون انتخابش نکردن. مسابقه‌ای برای ثابت کردن اینکه خیلی کارها می‌تونن بکنن و می‌تونن از پس زندگی خودشون بربیان. 

امید از همون بچگی تلاش می‌کرد که مثل یک فرد بینا روی پای خودش وایسه. به خودش سخت می‌گرفت و براش می‌جنگید. اما زمان اون رو با واقعیتی روبهرو کرد که کمتر بهش فکر می‌کنیم. اینکه چالش اصلی نابینا نابینا بودن نیست بلکه زندگی کردن تو دنیاییه که تقریباً همه چیزش برای آدم‌های بینا طراحی شده و به همین دلیله که درک توانایی‌های یک فرد نابینا برای خیلی از ما آدم‌های بینا سخته. 

ممکنه باورمون نشه که یه فرد نابینا می‌تونه کلید پیریز برقو عوض کنه. می‌تونه شلنگ دوش حموم رو عوض کنه. می‌تونه لباس‌هاش رو مرتب کنه. می‌تونه ایمیل بفرسته. می‌تونه نجاری کنه، می‌تونه برنامه‌نویسی کنه، می‌تونه روانشناس باشه، می‌تونه تنهایی سفر بره و با کمک ابزارهای مسیریابی می‌تونه راهش رو توی شهر پیدا کنه و خیلی چیزای دیگه. 

راستش رو بخواید خیلی از این‌ها برای خود من هم عجیب بود. تا وقتی که پای قصه امید نشستم، تجربه‌هاش رو شنیدم و بعضی از این کارها رو با چشم خودم دیدم که انجام میده. 

شاید بزرگترین محدودیتی که خیلی از افراد نابینا باهاش روبرو میشن نه محدودیت جسمی و نه فنی بلکه فقط محدودیتیه که از تصور ما درباره تواناییاشون ساخته شده. 

اگه قصه امید تونسته باشه حتی یک کم این تصویر رو تغییر بده.

اگه باعث شده باشه دفعه بعد که با یه فرد نابینا روبهرو میشیم قبل از قضاوت کردن بیشتر بدونیم و کمتر غافل‌گیر بشیم شاید بشه گفت این قصه کار خودشو کرده من دو تا هدف اصلی برای تعریف این قصه داشتم اول اینکه افراد بینا نسبت به زندگی نابینایان شناخت پیدا کنن و وقتی باهاشون ارتباط می‌گیرن خیلی از سؤالاتشون برطرف شده باشه و بتونن ارتباط راحت‌تر و محترمانه‌تری رو با افراد نابینا برقرار کنن و دوم اینکه افراد نابینا با شنیدن قصه امید ازش ایده و الگو بگیرن و بتونن مسیر خودشون رو برای آینده بهتری که متصورن پیدا کنن. 

خیلی خب رسیدیم به پایان اپیزود آخر از قصه زندگی امید هاشمی. خوشحالم که تا اینجا همراهمون بودید و امیدوارم از شنیدن این قصه لذت برده باشید. 

لالالندو گوش دادید یا نه؟ بابا یه دقیقه گوشیتونو بردارید توی پادگیرتون سرچ کنید لالالند. اگه می‌خواید شروعم بکنید به نظرم با قصه باغ وحش حیوانات کاغذی شروع کنید. خیلی قشنگه شک نکنید یه دور تست کنید مطمئنم مشتریش میشید.

اگه دوست دارید تو قصه‌های بعدی به عنوان اسپانسر همراه ما باشید از طریق ایمیل توی کپشن یا دایرکت اینستاگرام با ما در تماس باشید.

حمایت مالی از ما به هیچ عنوان اجباری نیست اما برای ما بسیار تأثیرگذار معنادار و انرژی‌بخشه. قطعاً که تو این شرایط ایران کمکمون می‌کنه که بتونیم به ادامه مسیر بپردازیم و همچنان پادکست تولید کنیم.

لینک راه‌های حمایت مالی خارج از ایران و داخل ایران رو توی کپشن اپیزود براتون گذاشتم. 

ممنونیم از پلتفرم دیوار که تو این قصه همراه ما بودن. 

خوشحال میشیم اگه از شنیدن ما لذت می‌برید راوی رو به دوستاتونم معرفی کنید. 

ممنونم از لیلی سیار که توی تدوین صوتی پادکست به من کمک می‌کنه و من خیلی اذیتش می‌کنم. مرسی لیلی. 

مثل همیشه بعد نوشتن این اپیزود با خودم چند تا قرار گذاشتم.

 قرار اول 

یادم باشه قبل از اینکه برم شروع کنم به آدما کمک کنم ازشون بپرسم که آیا به کمک نیاز دارن یا نه. بارها دیدم روش انجام یه کاری از نظر من اشتباه بوده ولی وقتی انجام شده فهمیدم که من اشتباه می‌کردم. ممکنه با کمک کردن خودسرانه ام به بقیه گند بزنم به کاری که دارن انجام میدن. 

قرار دوم 

من با انجام یه سری کارای ساده مثل اون چند تا نکته‌ای که امید گفت می‌تونم کاری کنم که افراد نابینا زندگی اجتماعی و مجازی راحت‌تر و بهتری داشته باشن. اون کارا هم هیچ آسیبی به من نمی‌زنه. پس هوشیارشون باشم و حواسم باشه که به حقوق اون‌ها هم احترام بذارم.

 و قرار آخر 

به چشم دیدم که امید از طریق چار تا حس دیگه‌ای که داشت جوری دنیا رو می‌دید که من بینا نمی‌دیدم. جوری به زندگی نگاه می‌کرد که من نمی‌کردم. جوری از سفر لذت می‌برد که من نمی‌بردم. جوری به جزئیات توجه می‌کرد که من نمی‌کردم. 

من از امید یاد گرفتم که زندگی رو باید آروم‌تر زندگی کنم و به جزئیات بیشتر توجه کنم. 

بعد قصه امید با خودم قرار گذاشتم هر چیزی که باعث میشه تو لحظه کمتر حضور داشته باشم رو تا جای ممکن از زندگیم حذف کنم و بیشتر زندگی کنم. 

خیلی خب 

مثل همیشه 

آخر قصه اینجاست 

اما 

قصه آخرم این نیست. 

0 0 votes
امتیازدهی به مقاله
خروج از نسخه موبایل