۱۴-مرتضی مهرزاد

مرتضی مهرزاد

اینکه زندگیمون به کدوم سمت بره، بر میگرده به انتخاب هامون. خیلی ساده اگه بخوام بگم ما انتخاب هامونیم.

فرض کنید شما معلولید و دوتا انتخاب دارید.

انتخاب اول اینه که دکتر بهتون میگه میتونید یه عملی روی بدنتون انجام بدید و احتمال داره بتونید سلامتتون رو کامل به دست بیارید و به زندگی عادی بپردازید.

انتخاب دوم اینه که  معلول باشید و بتونید توی رشته ورزشی مختص معلولان ملی پوش باشید و برای کشورتون افتخار آفرینی کنید.

دوست دارم بدونم شما کدومو انتخاب میکنید.

این قصه، قصه کسیه که بین این دوتا انتخاب واقعا یکیو انتخاب کرد.

شروع داستان

وقتتون بخیر

این قسمت چهاردهم راویه و من آرش هستم. این اپیزود اواخر امرداد ماه و اوایل شهریور ماه ۹۹ تولید و ۷ام شهریور ماه ۹۹ منتشر شده.

توی پادکست راوی من قصه تعریف میکنم. قصه زندگی آدمایی که یک چالشی توی زندگیشون، باعث میشه قصه زندگیشون شنیدنی تر کرده.

۷ام به ۷ام هر ماه میتونید اپیزود جدید مارو از همه اپلیکیشن های پادگیر بشنوید

توی این اپیزود قصه پسری رو میشنوید که ۷ سال بخاطر شرایط جسمانیش خودشو از بقیه پنهوون کرد.منظورم از شرایط جسمانیش قد بلندش بوده. چیزی که کنترلی روش نداشته.

اسم واقعی پسر قصه ما مرتضی مهرزاد هستش.

مادر مرتضی اهل چالوس بوده و پدرش اهل شهرستان کلاچای گیلان. یه رابطه فامیلی دوری با همدیگه داشتن و چندباری که پدرش از کلاچای میومده چالوس مادر مرتضی رو میبینه و ازش خوشش میاد و ازدواج میکنن و میرن روستای کلاچای با هم زندگی میکنن.

پدر مرتضی راننده اتوبوس بوده و مادر مرتضی خانه دار.

مادر مرتضی اونو حامله میشه و ۲۶/۶/۶۶ یه بچه ۶ کیلویی به دنیا میاد. اگه تعجب نکردید لازمه بگم به صورت نرمال وزن نوزاد پسر موقع به دنیا اومدن بین ۳ تا ۳ونیم کیلوئه و تو سه ماهگی به ۶ کیلو میرسه.

جالبی داستان این که این موضوع اصلا عجیب نبوده و خیلی عادی برخورد کردن.

مادر و پدر مرتضی اول میخواستن اسمشو شهاب بزارن. وقتی اسم رو تو خونواده گفتن پدربزرگ پدریش اصلا نمیتونسته شهاب رو تلفظ کنه. به خاطر همین پیشنهاد داده که اسم بچه رو بزارن مرتضی. اونا هم قبول کردن.

مرتضی وقتی به دنیا اومد موهاش طلایی و بور بود. بخاطر رنگ موهاش تو بچگی همه فکر میکردن دختره و وقتی تو بقل مامانش جایی میرفته میگفتن آخی اسم اسم دخترتون چیه؟ مامانش هم با خنده میگفته مرتضی:دی

مرتضی یه خواهر و یه برادر کوچیکتر از خودش داره. اگه از لحاظ قد بخوام بگیم خیلی کوچیکتر از خودش داره.

تا ۱۰ – ۱۱ سالگی همه چیز عادی بود. شرایط مالی خونوادگیشون سخت بود ولی میگذشت و مثه خیلیای دیگه بود.

مرتضی از ۱۱سالگی به بعد شروع به فهمیدن یه سری چیزا کرد.

توی مدرسه از همسن و سالاش بلندتر بود و بخاطر این داستان همیشه ته کلاس میشست.

تا اینجا خیلی چیز سختی براش نبود.

قضیه از جایی براش سخت شد که بخاطر قدش با بچه هایی که از خودش بزرگتر بودن و یکی دو سالی رد شده بودن تو یه نیمکت کنار هم آخر کلاس میشستن.

بعضی از این بچه ها هیکلشون از مرتضی هم کوچیکتر بود و کل کلاس و معلما تو نگاه اول فکر میکردن که مرتضی هم توی درساش رد شده و دوباره داره اون سال تحصیلی رو میخونه.

با یه سری از اون بچه ها از اول دبستان همکلاس بود و با هم اومده بودن بالا ولی چون شر بودن هی به مرتضی میگفتن رفوضه و ردی و تجدیدی و این حرفا.

یه داستان دیگه مشکل مالی بود که داشتن. مادرش تعریف میکرد که یه بار رفته مدرسه مرتضی و دیده مرتضی بیرون کلاس وایساده و گریه میکنه. پرسیده چی شده. مرتضی گفته پول برگه امتحانی نداشتم بدم مدیر از کلاس انداختتم بیرون.

همزمانی این اتفاقا باعث شد مرتضی چندباری اومد خونه و نرسیده تو خونه کیفشو پرت کرد یه وری و گفت من دیگه نمیخوام برم مدرسه. مادرشم معمولا باهاش حرف میزد و دلداریش میداد و آرومش میکرد. خیلی هم جدی نبود بیشتر در حد حرف بود.

جدا از اون قد بلندش باعث شده بود خیلیا هم تو مدرسه ازش حساب ببرن و از این داستان لذت میبرد. این اتفاقارو به مادرش نمیگفت. به قول خودش فقط جنبه های بد داستان رو انتقال میداد.

مرتضی تو اون دوران عاشق کتاب درسی هایی بود که داستانی و تاریخی بودن و اونارو همون اول سال کامل میخوند و تموم میکرد.

خیلی دوست داشت بتونه برای خودش کتاب بخره و بخونه.

اولین کتابی که برای خودش خرید و خوند کتاب رابین هود بود که بعد یه مدت جمع کردن پول توجیبیش تونست اونو بخره و بخونه.

از مطالعه کردن لذت میبرد.

این داستانا گذشت و شرایط مالی خانوادش سال به سال بدتر میشد. خرجاشون در حال افزایش بود و پدرشم کمتر کار میکرد و وقتی هم مادرش گله میکرد پدرش میگفت همینه که هست. میتونی میسازی نمیتونی نمیسازی.

میگذره و سال اول راهنمایی مرتضی تموم میشه و برای تابستون مرتضی میره پیش خانواده خالش اینا که بچه هاشون هم سن و سال مرتضی بودن تا بازی کنن و خوش بگذرونن.

آخرای تابستون مامان مرتضی زنگ میزنه به خونه خواهرشو با مرتضی صحبت میکنه و میگه چه نشستی خوشحالی نمیکنی؟

مرتضی میگه واسه چی باید خوشحالی کنم.

مامانش میگه بابات تورو مدرسه غیرانتفاعی ثبت نام کرده.

مرتضی که دیگه سر از شرایط اقتصادی خانوادش در میاورد به مامانش گفت مامان بابا پولشو از کجا میخواد بده ما تو خرجامون موندیم. مدرسه غیر انتفاعی خیلی گرونه.

مادرش میگه تو کاری به این موضوع نداشته باش.

مرتضی میدونست تامین هزینه مدرسه غیر انتفاعی واسه خانوادش خیلی سخته ولی چون شنیده بود مدرسه غیر انتفاعی کیلویی نمره میدن و اون دیگه لازم نیست خیلی درس بخونه خوشحال بود. با خودش میگفت میره مدرسه غیرانتفاعی و خیلی درس نمیخونه و بازی میکنه و نمرش رو هم میگیره.

حالا قضیه مدرسه غیرانتفاعی چی بوده؟

یکی از دوستای باباش به باباش گفته بیا بچتو بفرست این مدرسه غیر انتفاعی من آشنا دارم که ازتون شهریه نمیگیرن. شما فقط ثبت نامش کنید کارتونم نباشه.

البته بعد اینکه مرتضی رو تو اون مدرسه ثبت نام کردن اون آقا هیچ کاری از دستش بر نیومده و مجبور شدن هزینه ثبت نام رو قسط بندی کنن و ماهیانه پرداخت کنن.

ثلث اول مرتضی برخلاف اون چیزی که فکر میکرد ۴ تا درس رو تجدید میشه. (اونایی که نمیدونن ثلث چیه در این حد بگم که قبلا سیستم آموزشی دو قسمت نبود و سه تیکه بود که به هرکدوم از اینا ثلث میگفتن.

جور کردن هزینه مدرسه همینجوری هم واسه خانوادشون سخت بوده که بابای مرتضی یه تصادفی تو جاده میکنه و بخاطر اون داستان ۴ ماه میوفته زندان.

همزمانی این اتفاقا یعنی زندان رفتن باباش و هزینه مدرسه و هزینه خونه باعث میشه مرتضی تصمیم بگیره درس خوندن رو بیخیال بشه و از مدرسه بیاد بیرون بره سر کار.

خوانوادش بدجوری به مشکل مالی خورده بود و اگه مرتضی نمیرفت سر کار باید گشنگی میکشیدن.

سرکار رفتن مرتضی

یکی از آشناهای باباش کارگاه ساخت درو پنجره آلمینیومی داشت و مرتضی نزدیک یکماه رفت اونجا کار کرد ولی چون راهش دور بود و تصمیم گرفت یجایی نزدیکتر کارکنه.

از اونجا اومد بیرون و رفت نونوایی محلشون کار کنه.

درآمدش جوری بود که میتونست نیاز های خوانوادشو تامین کنه و واسه خودش هم یه پولی میموند و میتونست برای خودش کتاب و مجله بخره  و خوشحال بود از این موضوع.

دوماهیی میشد تو نونوایی کار میکرد که پدرش از زندان اومد بیرون ولی این اتفاق باعث نشد مرتضی برگرده به مدرسه. چون همچنان مرتضی خرج و مخارج خوانواده رو تامین میکرد.

مرتضی با خودش میگفت من که الان درس نمیخونم و تکلیف انجام نمیدم. فوتبالمم بازی میکنم و تفریحمم دارم. تازه به خوانوادمم کمک میکنم چرا برم مدرسه آخه؟ چی میخوام مگه از زندگیم؟

حواسش نبود که الان چیزی بیشتر نمیخواد. ولی اگه دیگه این شرایط نبود چی. اگه ورق برمیگشت و اون نمیدونست چه اتفاقی در پیشه چی؟ اگه سلامتش مثه اون روزا کامل نبود چی.  یه جورایی تصمیمشو بدون آینده نگری گرفت.

تقریبا ۸-۹ ماه نونوایی کار کرد. البته تفریح و شیطونیاشم داشت. تازه ۱۴ سالش شده بود و قد و هیکلش بزرگ بود. اونقدر توی نونوایی خوب کار میکرد که صاحب نونوایی با اعتماد کامل نونوایی رو به مرتضی میسپرد. یه کلید بهش داده بود و صبح به صبح مرتضی میرفت آرد رو خمیر میکرد و آماده میکرد برای نونوایی تا وقتی اوساش بیاد و کار رو شروع کنن.

لابلای این روزاش با دوستاش ماهیگیری میرفت فوتبال بازی میکرد و پر جنب و جوش بود.

چندوقتی بود که حس میکرد داره لنگ میزنه. سر کار واسه اینکه لنگ نزنه فقط یه دمپایی میپوشید. پاهاش جوری شده بودن که انگار با هم اختلاف سطح داشتن. توی زانوش احساس درد هم میکرد.

کم کم این اختلاف سطح بیشتر و بیشتر شد واسه بیرون رفتن از خونه هم فقط یه کفش پاش میکرد و تا سر کار میرفت. چیزی هم به خوانوادش نمیگفت.

دردی که تو زانوش بود روز به روز بیشتر شد و امونشو برید.

مرتضی ای که عاشق نونوایی بود و از کار نونوایی لذت میبرد بعضی روزا از شدت درد نمیرفت سر کار و بعد یه مدت صاب کارشم که دست تنها بود عذر مرتضی رو خواست و مرتضی از اونجا هم اومد بیرون.

بیرون اومدن مرتضی از نونوایی باعث شد وضع مالی خانوادشون دوباره قاراشمیش بشه و یه مدت کوتاه با وجود درد رفت چاه کنی کرد و دردش دیگه نزاشت کار کنه و خونه نشین شد.

یه مدت حتی پول اینکه مرتضی رو ببرن دکتر نداشتن. مامان مرتضی پول قرض میگیره و مرتضی رو میبرن دکتر. به امید این بودن دکتر یا یه دارویی بده که درد مرتضی کمتر بشه یا یه تشخیص درست بده.

مرتضی توضیح داد شرایطشو که چندوقتی انگار یه پاش از پای دیگش کوچیکتره و زیر زانوش هم درد شدیدی داره.

حدس میزنید دکتر چی تشخیص داده؟

دکتره گفته قدت بلنده نباید میرفتی سر کار باید استراحت کنی تا خوب بشه.

این بنده خدا ها میدونستن دکتره خوشحال بوده ولی پولی نداشتن که بخوان مرتضی رو جای دیگه ای ببرن.

یه بار که مامانش داشته با خالش درد و دل میکرده خانواده خالش متوجه میشن و میان مرتضی رو بر میدارن میبرنش چندتا دکتر.

ماشالا هزار ماشالا هرکدوم هم یه تشخیصی میدن.

یکی گفته چون ورزش نکردی اینجوری شدی.

یکی دیگه گفته تب مالت داری. هرکی یه نظری میداده

بعد چندتا دکتر خسته میشن از این تشخیصای بی منطق و بی فایده.

اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
ستاره

مادرش مرتضی رو میبره شهر رشت پیش یه دکتر متخصص.

مرتضی که از در وارد میشه دکتر میگه پسرم لگنت مشکل داره. مرتضی با خودش گفت بابا اینم مثله اون قبلیاست من زیر زانوم درد میکنه این میگه لگنت مشکل داره.

مرتضی به دکتر شرایطش رو توضیح میده و تاکید میکنه که زیر زانوش درد میکنه. دکتر میگه مشخصه که لگنت مشکل داره و احتمالا ضربه خورده ولی واسه اطمینان عکس بگیر بیا.

وقتی از لگن مرتضی عکس میگیرن مشخص میشه که بعله تشخیص این دکتر درسته و لگن مرتضی انگار ضربه خورده و مشکل داره.

دکتر بهش میگه باید عمل بشی تا مشکلت برطرف بشه.

ولی از اونجایی که مرتضی اینا آه نداشتن تا با ناله سودا کنن یه مدت بیخیال این موضوع میشن.

عمل کردن های مرتضی

تا یه روز پسر خالش میاد دنبالش و مرتضی رو میبرن پیش یه دکتر دیگه و اونجا عملش میکنن و بعد چند روز با شرایط خاص میفرستنش خونه.

توی خونه باید برای یک ماه پاش فیکس میموند و جم نمیخورد. استراحت مطلق بهش داده بودن تا کوچیکترین حرکتی نداشته باشه پاشم با وزنه آویزون کرده بودن و تاکید کرده بودن که نباید جم بوخوره.

اما مرتضی فقط از خونه بیرون نمیرفت. هر نوع ورجه وورجه میشد رو تو تخت انجام میداد. حتی تو رخت خوابش با داداشش کشتی میگرف و این شیطونیا باعث شد دوبار وزنه بیوفته و پاش بیوفته روی تخت.

دفعه اولی که رفت دکتر برای چکاپ دکتر گفت حرکتش دادی و دوباره باید عملت کنیم.

این اتفاق باعث شد مرتضی بفهمه که دکتر الکی بهش نگفته بود نباید جم بوخوره.

خانواده خالش دوباره هزینه عمل مرتضی رو میدن و دوباره مرتضی رو عمل میکنن و اینبار بیشتر تو بیمارستان نگهش میدارن تا کمتر بتونه بی قانونی کنه.

این سری که دکتر میخواسته مرخصش کنه بهش میگه که پسرم به هیچ عنوان نباید تا یکماه حرکت کنی.

بعد از یک ماه هم تا ۳ ماه فقط واسه دستشویی و حموم رفتن اونم با عصا میتونی راه بری وگرنه معلوم نیست بعدا چه مشکلاتی برات ایجاد میشه.

یکی دو هفته ای رعایت میکرد ولی از هفته سوم دیگه نتونست رعایت کنه. میدید داداشش میره تو محلشون و فوتبال بازی میکنه و اونم هوس میکرد بره.

اوایل با عصا فقط میرفت اونجا و میدید که بقیه دارن بازی میکنن. پاهاش هم اندازه شده بودن و دردی هم توی زانوش نداشت. اما بعد چندبار دیدن بازی بقیه اونم رفت قاطی بازیاشونو با عصا باهاشون فوتبال بازی میکرد. دیگه فقط تحرک زیاد نبود.

فقط هم فوتبال نبود دیگه

با داداشش کشتی میگرفت. ماهیگیری میرفتن و هر مدل کار پر تحرک دیگه

چند باری تو این جریانا زمین افتاد و هم به پاش هم به لگنش ضربه های محکمی خورد.

برای اینکه مشکلش حاد نشه دوباره باید میبردنش عمل کنه اما اینبار دیگه پولی نبود که بخواد عمل کنه و مجبور شد با این موضوع کنار بیاد.

هرچی بیشتر رشد میکرد اختلاف ارتفاع پاهاش هم بیشتر میشد. داستانش هم اینجوری بود که یه پاش رشد نمیکرد و یه پای دیگش متناسب با بدنش در حال رشد بود.

اینجاها ۱۵ سالش بود و تو اوج دوران قد کشیدن.

هنوز قدش خیلی بلند نشده بود و یه خورده از آدمایی که میشناخت بلند تر بود. اما از یه جایی به بعد خیلی بلندتر شد و این رشد خیلی شدید ادامه پیدا کرد.

تو فاصله یکی دو سال قشنگ به جایی رسید که دو سرو گردن از بلندقد ترین آدمایی که میشناخت بلندتر بود. تقریبا دومتر و ۱۰ سانت بود.

احتلاف ارتفاع پاهاش به ۱۰ سانت رسیده بود و مجبور بود هرجایی میخواد بره با عصا بره.

روش نمیشد دیگه بره تو محلشون و با دوستاش باشه.

همه یه جوری نگاهش میکردن. مرتضی سنگینی نگاهشونو وقتی از جلوشون رد میشد تا وقتی از جلوچشمشون بره کنار رو خودش حس میکرد.

وقتی جایی میرفت که آشنا نبودن یه سری با انگشت به همدیگه نشونش میدادن و میگفتن اون درازرو ببین انگار نردبون قورت داده.

البته همه اینجوری نبودن و خیلی ها هم واسه سلامتیش دعا میکردن و بابت قدش بهش تبریک میگفتن.

اما مرتضی چون واسه قدش مورد توجه بقیه بود حس خوبی نداشت.

اینجاها پدرش برگشته بود به شرایطی که بتونه خرج خوانوارو بده اما بازم خالش اینا کمکشون میکردن.

مرتضی اوایل ۱۶ سالگی تصمیم میگیره که دیگه از خونشون بیرون نیاد. اون حتی واسه دکتر رفتن هم بیرون نمیرفت و کل تفریحش تو خونه شده بود بازی کردن با سگایی که با جمع کردن عیدیاشون با داداشش خریده بودن.

تازه جالب تر هم این بود که هفته ای یه دونه دسته میشکوندن از بس غرق بازی میشدن. به قول خودش پول نداشتن ولخرجی هم میکردن. بابا بازیه، دسته رو نزن تو درودیوار.

مرتضی حتی واسه دکتر رفتن هم از خونشون بیرون نمیرفت. از اونور هم گوشش مدام عفونت میکرد و یه دکتر که دوست باباش بود میومد مداواش میکرد.

مشکل پیدا کردن چشم و غده هیپوفیز

بعد یه مدت زیادی که تو خونه بود چشماش ضعیف و ضعیف تر شدن. اول بهشون میگفتن بخاطر نگاه کردن تو تلویزیونه. ولی به طرز عجیبی داشت قدرت بیناییش روز به روز کمتر میشد.بلاخره این اتفاق مرتضی رو مجبور کرد از خونه بره بیرون.

اول میرن پیش یه اپتومتر و اون آقا بهشون میگه که مشکل چشم مرتضی بخاطر چشمش نیست و این اتفاق یه چیز غیر عادی هستش و باید برن پیش یک متخصص چشم تا درست و کامل تشخیص بده. خدا خیرش بده که تشخیص الکی نداد.

مادر مرتضی با کمک همسایه ها مرتضی رو میبره رشت پیش متخصص چشم و اون دکتر تشخیص میده که غده هیپوفیز مرتضی دچار یه اختلالی شده و داره بیش از حد از خودش ترشح انجام میده. باید هرچه زودتر عمل بشه و غده رو از سر مرتضی خارج کنن وگرنه احتمالا زنده موندن مرتضی خیلی کم میشه.

دکتر با گفتن این حرف دنیارو رو سر مادر مرتضی خراب میکنه. شرایط زندگیشون خیلی سخت بود. شوهرش به سختی خرج و مخارج اولیه زندگی رو تامین میکرد و حالا هم بخاطر نداشتن پول داشت بچشو از دست میداد.

سر این داستان و یه سری مسائل دیگه مادر مرتضی با پدرش به مشکل میخورنو و مادرش بچه هاشو برمیداره و میره پیش خواهرش.

خانواده خاله مرتضی برای اونا یه خونه تو شهر چالوس میگیرن و کمکشون میکنن که زندگیشونو از نو بسازن.

مادر مرتضی برای اینکه بتونه خرج زندگیش رو در بیاره و بیشتر از این شرمنده خواهرش نشه میرفت خونه آدمای مختلف کار میکرد تا بتونه شیکم بچه هاشو سیر کنه.

بعد یه مدت هم از شوهرش طلاق گرفت.

مرتضی توی محل جدیدشونم همش تو خونه بود. چون دیگه آشنا نداشتن که دکتر بیاد تو خونه مجبور میشد واسه دکتر رفتن از خونه بیاد بیرون. تنها اتفاق دیگه ای هم که بخاطرش از خونه اومد بیرون رفتن به عروسی پسرخالش بود.

مرتضی ۵ سال به صورت مداوم دورترین جایی که میدید دیوار خونه روبروییشون بود.

یا اگه دیگه خیلی دلتنگی میکرد میرفت رو ایوون خونشون وایمیستاد و  بچه هایی که داشتن تو محلشون بازی میکردن رو میدید و حسرت میخورد.

خیلی سخته. فکر کنید یه لحظه. ۵ سال از خونتون بیرون نیاید. حتی همسایه هاتون و آدمای تو محل رو هم ندیده باشید و نشناسید. اونا هم اصلا ندونن یه اینجور آدمی اینجا زندگی میکنه. از مادرتون اسمتونو شنیده باشن ولی خودتون مثه یه شبح باشید. ندونید بقالی محلتون کجاست. بعد یه مدت کم کم قیافه خیابونا از یادتون میره و واستون خاطره میشه.

بخاطر بی پولیشون داداشش هم مجبور میشه از مدرسه بیاد بیرون و شروع به کارکردن کنه تا بتونن هزینه های زندگیشونو تامین کنن.

خالش اینا براشون نزدیک خونه خودشون یه زمین گرفتن و با همدیگه شروع کردن به ساختن خونه و بعد چندوقت اونا از اجاره نشینی دراومدن و رفتن توی روستا پیش خالش اینا.

مرتضی تو این ۵-۶ سالی که از ۱۶ سالگی تو خونه بود یه تفریح بزرگ داشت و اون این بود که مجله های مختلف بخونه.

مرتضی ماهی حداقل ۱۰ ۱۱ تا مجله مختلف میگرفت و میخوند. تو اون دوران هنوز اینترنت جون نگرفته بود و اکثر مردم اهل خرید مجله و روزنامه بودن و به واسطه درخواست مردم هم تولید این مجله ها خیلی زیاد بود.

انواع و اقسام هم داشتن دیگه. کلید واژه اصلیشونم یا خانواده بود یا زندگی.

خانواده. خانواده سبز. کانون خانواده. جوان خانواده. صبح زندگی. روزهای زندگی. راه زندگی و هر مدل کلمه ای که خانواده و زندگی توش بود.

اوج خلاقیت رو میشد تو انتخاب اسم این مجله ها دید.

همه مدل محتوایی هم توش بود دیگه. از جدول و میز و سودوکو گرفته تا اطلاعات علمی و مصاحبه و حواشی زندگی بازیگرا و هزارتا چیز دیگه.

یه ملغمه ای بودن از انواع اطلاعات مختلف که حتی نمیتونید فکرشو بکنید

تفریح مرتضی خوندن این مجله ها بودو حل کردن جداول مختلفشون.

جوری که کل ماه سرگرم این مجله ها میشد. اون مجله هارو با شرط بازگردانی سالم به بعضی از همسایه هاشون که به خونشون رفت و آمد داشتن هم میداد و بهشون میگفت من که میخرم این مجله هارو شما دیگه نخرید بیاید از من بگیرید بخونید فقط سالم پس بدید. امان از روزی که یه برگ مجله تا میخورد یا چیزی روش ریخته میشد. انگار به مقدساتش توهین کرده باشن. میزد به دعوا و خیلی ناراحت میشد.

اگه واستون سوال شده که پول خرید این مجله هارو از کجا میاورد باید بگم از داداشش که میرفت سر کار میگرفت یا از پسرخاله هاش میخواست که براش بخرن.

پخش شدن داستان زندگی مرتضی

تو همین رفت و آمد ها به خونشون یه خانومی که همسایه نزدیکشون بوده بهش میگه بابا تو با این قدت حیفی. تو این مجله ها مگه نمیبینی که هرکی یه مشخصه بدنی خاص داره کلی باهاش مصاحبه میکنن و جاهای مختلف دعوتش میکنن؟

از بس بیرون نرفتی هیچکی نمیشناستت بیا برو با چندتا از این روزنامه ها و مجله ها مصاحبه کن معروف و پولدار میشی و میتونی کارای درمانتو انجام بدی.

مرتضی هنوز مشکل غده هیپوفیزش که چشمش رو ضعیف کرده بود رو حل نکرده بود.

مرتضی خیلی جدی میگه نه من خجالت میکشم دوست ندارم این کارو بکنم.

این همسایشون حرف مرتضی رو جدی نگرفته و پیگیر چندتا خبرنگار محلی شد و داستان زندگی و شرایط مرتضی رو بهشون گفته و اونا هم علاقه مند شدن و هماهنگ کردن با مادر مرتضی که بیان باهاش مصاحبه کنن. مادرش میدونست که مرتضی دوست نداره با کسی مصاحبه کنه اما این تنها راهی بود که بهش امید داشت. همسایشون بهش گفته بود اگر خبر مشکل مرتضی رسانه ای بشه بلاخره یکی پیدا میشه که بهتون کمک کنه تا مشکلاتتونو رفع کنید و مرتضی رو عمل کنید.

مادر مرتضی هم بخاطر اینکه پسرشواز مرگی که دکترا بهش گفته بودن نجات بده اینکار رو کرد و جواب هم داد.

اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
7-علی بالازاده

اول خبرنگار صدا و سیمای تبرستان و بعدشم مدیر مسئول یکی از نشریات محلیشون خبر مشکل مرتضی رو به همراه یه مصاحبه کوتاه منتشر کردن و خبر تو شهرشون پیچید.

مردم و شهر و محل و روستاشون تازه متوجه میشن ااا یه اینجور آدمی هم توی شهر هست و این مشکل رو داره. همه جا زمزمه میشه و خبر به گوش فرماندارو شورای شهر و رئیس شبکه بهداشت شهرشون میرسه.

فرماندار و رئیس شبکه بهداشت میان به مرتضی سر میزنن و قول پیگیری برای درمان مرتضی رو میدن.

وقتی پیگیری میکنن میبینن برای عمل باید بره تهران عمل کنه و به مرتضی و خانوادش میگن که هزینه عمل مرتضی رو اونا پرداخت میکنن و مرتضی باید بره تهران برای عمل غده هیپوفیزش که جلوی رشد بیش از حد مرتضی گرفته بشه و بیشتر از این به چشمش هم آسیب نرسه.

بلاخره دعاهای مامانش جواب میده و با مرتضی میان تهران و تو بیمارستان بستری میشه برای عمل و کارهای لازمه رو با موفقیت انجام میدن.

بعد عمل اون مدتی که توی بیمارستان بستری بود یه خبرنگاری از همشهری سر نخ میاد و باهاش مصاحبه میکنن و داستان مرتضی از روستا و استانشون خارج میشه و دیگه کل ایران میتونستن مطلع بشن.

اما خب روزنامه و مجله ها اونقدری که تلویزیون قدرت داره، قدرت ندارن.

مرتضی بعد از اینکه عملشو با موفقیت انجام میده و برمیگرده به شهرشون باز هم به روال قبلش که خونه نشینی بوده برمیگرده و از خونشون بیرون نمیرفته. بجز رفت و آمد های دکتر و اتفاق های خاص نزدیک ۷ سال میشد که خونه نشین بوده و واسه چیزی از خونه بیرون نمیرفته.

تقریبا ۳هفته بود که از تهران برگشته بود که تلفنشون زنگ میخوره و خودش تلفن رو جواب میده.

یه خانمی پشت تلفن بوده و خودش رو معرفی میکنه و میگه از برنامه ماه عسل تماس گرفتم میخواستم دعوتتون کنم که بیاید تو برنامه ماه عسل و مهمون ما باشید.

مرتضی حتی از مصاحبه با روزنامه ها هم فرار میکرد و خجالت میکشید. چه برسه به اینکه بخواد بره تو یه برنامه تلویزیونی. خیلی جدی به خانمه میگه نه ممنونم نمیخوام بیام.

اما اون خانم بیخیال نمیشه و چندبار دیگه هم باهاشون تماس میگیره و با خودش و مامانش و پسرخالش صحبت میکنه و بلاخره پسرخاله مرتضی اونو راضی میکنه که بره به برنامه ماه عسل.

خاله و شوهر خاله مرتضی اونو برمیدارنو راه میوفتن میرن سمت  جایی که از برنامه ماه عسل گفته بودن باید بیان اونجا و قبل برنامه یکبار با ریزترین جزئیات قصه زندگیشونو تعریف میکنن.

وقتی مادرش داشته از این موضوع که اون میرفته خونه مردم کار میکرده تا بتونه شکم بچه هاش رو سیر کنه صحبت میکرد مرتضی خجالت میکشید و از مامانش میخواست که این حرفارو نگه.

بعد این داستانا اونا راه میوفتن و میرن سمت استودیویی که قرار بوده برنامه اونجا ضبط بشه و میرن جلوی دوربین.

ویدیو اون برنامه رو میتونید تو سایت پادکست راوی ببینید.

بخاطر همین از اتفاقا و صحبت های برنامه میگذریم. فقط اینو بگم که آخر اون برنامه احسان علیخانی مجری برنامه از مرتضی میپرسه آرزوت چیه و دوست داری چه اتفاقایی تو زندگیت رخ بده. مرتضی هم میگه دوست دارم یه لپتاپ داشته باشم و علی کریمی رو ببینم.

علیخانی همونجا میگه من بهت قول میدم که علی کریمی رو امشب ببینی.

همون شب بعد برنامه میرن یه جایی و علی کریمی هم میره مرتضی رو ببینه و بهش قول میده که یه کامپیوتر براش بگیره. یه مقداری هم پول تو اون زمان بهشون کمک میکنه و اون شب میگذره و مرتضی و مامانش با خاله و شوهرخالش برمیگردن محل زندگیشون.

بعد پخش اون برنامه اسم و تصویر مرتضی به عنوان بلندقدترین مرد ایران تو همه جا میپیشه و خیلیا اسمشو میشنون. من خودم یادمه هرجا میرفتیم میگفتن اون پسر قد بلنده که اومده بود تو ماه عسل رو دیدی؟ ماشالا و ۲و نیم متر قدشه.

از مهمترین آدمایی که مرتضی رو تو برنامه ماه عسل دید و تاثیر زیادی تو روند زندگیش داشت یکی از کارمندای بهزیستی چالوس بود. این آقا که قد هیکل مرتضی رو دید با خودش گفت هیکل این پسر جون میده واسه والیبال نشسته.

با پرس و جو و از اینور اونور آمار مرتضی رو میگیره و زنگ مرتضی میزنه و شروع میکنه به دعوت کردنش واسه اینکه بیاد تو تیم والیبال نشسته شهرشون.

بهش این نوید رو میده که اگه بیای و بازی رو یاد بگیری و خوتو قوی کنی باهات قرارداد میبندن و میتونی درآمد داشته باشی.

مرتضی خیلی دوست داشت بتونه دوباره ورزش کنه و اینکه میتونست با این ورزش کردن درآمد هم داشته باشه خیلی والیبال رو واسش جذابتر میکرد.

تو همین هاگیرواگیرا بودن که یه بسته پستی بزرگ براشون میرسه و وقتی بازش میکنن میبینن کامپیوتری هستش که علی کریمی بهش قول داده بود و خیلی خوشحال میشن.

چندوقتی با کامپیوتر مشغول بازی و تفریح میشه تا به واسطه همون کارمند بهزیستی میره و تمرینای والیبال نشسته رو شروع میکنه.

ورود مرتضی به دنیای والیبال نشسته

قبلا همیشه رو ایوون خونشون  میشست و بچه های سالم رو میدید که دارن والیبال بازی میکنن و اون نمیتونه باهاشون بازی کنه. این که نمیتونست باهاشون همبازی بشه رو به کل زوایای زندگیش بسط میداد.

با خودش میگفت حتما چون نمیتونم والیبال بازی کنم نمیتونم مثه بقیه کار کنم. نمیتونم مثه بقیه لباس بپوشم. نمیتونم مثه بقیه پول در بیارم و یه عالمه نمیتونم های دیگه

اما وقتی برای اولین بار رفت تو سالن والیبال نشسته و دید چه آدمایی اونجان تازه فهمید چقدر پرت و پلا فکر میکرده.

ادمایی بودن که مثل اون معلول بودن ولی تو همون شهرشون کارخونه داشتن و خودشون با ماشین خودشون میومدن سر تمرین.

کسایی بودن که توی تیم ملی والیبال نشسته بازی میکردن و میتونستن واسه کشورشون افتخارآفرینی کنن.

آدمایی بودن که شرایط زندگیشون خیلی سخت تر از مرتضی بوده ولی با امید داشتن تلاش میکردن و به زندگیشون معنی میبخشیدن.

اونجا بود که یه تلنگری بهش خورد و به خودش اومد. وقتی رفت تو زمین با استقبال خیلی خوبی از طرف همه اون آدما مواجه شد و همه بهش امید و روحیه میدادن و براش آرزوی موفقیت میکردن.

فضای اونجا جوری مرتضی رو تحت تاثیر خودش قرار داد که از اون به بعد بخاطر هیچ اتفاقی تمرینات والیبال نشستشو بیخیال نمیشد.

مرتضی ای که ۷ سال بود از خونشون بیرون نرفته بود میرفت تمرین والیبال نشسته که به قول خودش پیش بچه ها باشه و حال و هواش عوض بشه.

البته هنوز از درآمد و این چیزا خبری نبود.

بیشتر واسه اینکه روحیش عوض بشه و با  دوستاش وقت بگذرونه میرفت والیبال نشسته.

این داستان یکی دوسالی ادامه داشت تا تو سال ۹۱ تلویزیون داشت مسابقات والیبال پاره المپیک لندن رو نشون میداد.

بلاخره رشته ای بود که مرتضی هم توش بازی میکرد و دوست داشت مسابقاتش رو ببینه.

همینجوری که داشت مسابقه رو میدید با خودش گفت خدایا چی میشه منم برم المپیک بازی کنم و یه بار هم مردم منو به چشم ورزشکار تو تلویزیون ببین.

چی میشه دیگه مردم منو به عنوان یه ورزش کار بشناسن نه اون پسر قدبلنده ی ماه عسل.

همینجوری که اینارو میگفت انگار خدا داشت هرچی میخواست رو یاداشت میکرد که براش عملی کنه.

از روز بعد یه اراده و انگیزه ای توش به وجود اومده بود که خیلی سخت تمرین میکرد. هدفشو گزاشته بود المپیک ریو که ۴ سال بعد قرار بود برگزار بشه.

شروع کرده بود با تیم چالوس تو مسابقات دسته یک شرکت میکرد اما همچنان هیچ درآمدی از والیبال نداشت.

سال ۹۳ مرتضی اولین دریافتیشو از تیم چالوس گرفت که بازم زیاد نبود. فقط در این حد بود که بتونه بگه تونسته از این رشته یه پولی در بیاره.

همون سال توی مرحله سوم مسابقات که توی مشهد بود شرکت کردن. مربی تیم ثامن الحجج که مربی تیم ملی هم بود توی اون مسابقات بودش.

بعد از مسابقات مربی تیم ثامن مرتضی رو دعوت کرد به به تیم ثامن و باهاش قرارداد بست که مرتضی بشه بازیکن تیم ثامن الحجج.

ثامن تیمی بود که برای سبزوار بود نو مرتضی با یه داستانی برای اون مسابقات و تمرین ها میرفت.

مرتضی خیلی دوست داشت به تیم ملی دعوت بشه و بتونه افتخار آفرینی کنه. دوست داشت بتونه خودشو به جایی برسونه که دیگه وقتی تو خیابون میبیننش نگن ااا این همون پسر قد بلنده ی ماه عسله. بکن این همون ورزشکارست. این همون قهرمانست. افتاده بود دنبال اینکه بتونه این طرز فکر رو تغییر بده و راهشم پیدا کرده بود و ایمان داشت.

دوراهی سخت زندگی

همه این قضایا به کنار. مادر مرتضی به واسه آدمایی که بعد از مصاحبه هایی که مرتضی انجام داد شناخته بود تونسته بود یه دکتر پیدا کنه که قبول کرده بود رایگان پای مرتضی رو عمل کنه و بتونه کاری بکنه تا به حالت عادی برگرده و بتونه بدون عصا راه بره و تعادل داشته باشه. اما این عمل خیلی سخت بوده و چیزی نبود که یک هفته ای انجام بشه و نزدیک یک سال و نیم باید یه سازه فلزی به پای مرتضی وصل میبود.

از توی این سازه قرار بود میله های به توی پای مرتضی بره و حالت پاشو نگه داره.

اگه این عمل رو انجام میداد ممکن بود بتونه بعد از اون عمل باقی عمرش رو روی دوتا پای خودش راه بره ولی از یه طرف دیگه مرتضی تازه والیبال رو پیدا کرده بود و کلی آرزو داشت. میدونست که اگه پاشو عمل کنه حداقل یک سال و نیم باید از والیبال و بیرون رفتن از خونه دوباره خدافظی کنه. همینجوریش کم عمرشو تو اتاقش نگذرونده بود.

گیر کرده بود بین یه دوراهی سخت. مادرش آرزوش بود که بچش رو دوباره سالم ببینه. همیشه مادرش پس ذهنش بود بخاطر اینکه مرتضی بتونه مخارج خوانواده رو تامین کنه به این حال افتاده و حاضر بود زندگیش رو بده تا مرتضی رو دوباره رو پاهای خودش ببینه. از اون طرف هم خود مرتضی نمیخواست چون معلوم نبود بتونه تحمل بکنه. معلوم نبود اگه پاهاشو عمل کنه بتونه به اون آرزوش که عوض کردن طرز فکر بقیه در مورد خودش بود برسه.

شاید دوباره هوس جنب و جوش به سرش اومد و مثه نوجوونیش اونقدر جم خورد که دوباره اوضاعش بدتر شد.

شما بودید چیکار میکردید؟

خیلی وقت بود که مامان مرتضی بهش میگفت زودتر تصمیم بگیره که چیکار میخواد بکنه و مرتضی هم انتخابش این بود که بتونه به تیم ملی معلولین بره.

وقتی که از ته قلبش تصمیمش رو گرفت، به تمرین کردنای سخت و حرفه ای ادامه داد تا بلاخره به تیم ملی دعوت شد.البته اما تیم ملی ب.

اون سال یه جامی توی اصفحان داشت برگزار میشد به اسم جام خواهر خوانده ها.

فلسفه این جام هم این بود که اصفهان با مسکو خواهر هستن. من که سرچ کردم نفهمیدم دقیقا چرا این اسم رو گزاشتن. از مرتضی هم که پرسیدم اونم نمیدونست قضیش چیه. شما اگه فهمیدید یا میدونید به ما هم بگید.

اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
۴ - هما

کلا ۸ تا تیم بودن. از کشورهای روسیه، عراق و چین هم شرکت کرده بودن.

تو اون مسابقات تیم ملی ب که مرتضی توش بود سوم شد و مرتضی هم خیلی خوب بازی کرد.

بعد این مسابقات مرتضی رفت جزو تیم ملی الف.

تیم ملی یه دوره مسابقات بین قاره ای در پیش داشت و به همین خاطر هم هر ماه اردو داشتن

حتی تو این شرایط هم اگه وضع زندگیشون بدتر نشده بود بهتر هم نشده بود.

مرتضی و تیم ملی آماده میشن برای رفتن به مسابقات بین قاره ای که قرار بود تو چین برگزار بشه و میرن به اونجا تا توی مسابقات شرکت کنن. اینکه تو اون مسابقات اول شدیم رو بزاریم کنار برگردیم عقب.

یه دقیقه نگاه کنید چه اتفاقی افتاد؟

مرتضی خودشو تو اتاقش حبس کرده بود و بیرون نمیومد.

به واسطه علاقش که مطالعه کردن بود با یکی همسایه هاشون آشنا شد. اون خانم به مرتضی پیشنهاد داد که مشکلش رو رسانه ای کنه ولی مرتضی گفت نه نمیخوام. اما اون اتفاق افتاد. بعد از اون مشکل چشم و غده هیپوفیزش حل شد و دعوت شد به برنامه ماه عسل. بازم گفت نمیخواد بره ولی اتفاقا یه جوری چیده شد که دوباره رفت به اون برنامه و اون کسی که باید مرتضی رو دید. کارمند اداره بهزیستی. دعوتش کرد به والیبال نشسته. تا اینجا همه چی مخالف میلش بود و یه جورایی مجبور شده بود. ولی از اینجا به بعد همون چیزی شد که میخواست.

کی فکرشو میکرد همه اینا از علاقه یه آدم به مطالعه و بخشندگی در اوج نداری به وجود بیاد.

مرتضی تو اوج نداری و شرایطی که واقعا وضع مالی خوبی نداشتن از برادرش و پسر خالش خواهش میکرد براش مجله بگیرن و با همدلی که با آدمای دوروبرش داشت بهشون میگفت من که دارم هزینه میکنم شما دیگه هزینه نکنید و مجله های منو بخونید.

کی فکرشو میکرد بین این آدما یکی باشه که با اصرار فراوون مرتضی رو تو مسیری بندازه که زندگیشو عوض کنه.

توی بخش بخش این قصه من قدرت خدارو حس میکنم. اینکه اگه خدا بخواد هیچ چیزی نمیتونه جلوشو بگیره. هرچقدر هم مخالفت کنی.

باید ایمان داشته باشیم که هر اتفاقی برامون بیوفته چه خوب یا چه بد خدا برای ما بهترین رو میخواد. مهم نیست چیه و چه تاثیری تو زندگی ما داشته. باعث شده سختی بکشیم یا باعث شده راحت و آسوده باشیم. باید باور کنیم که خدا برای ما بهترین رو میخواد و دنبال تعبیر کردن و حکمتش هم نباشیم. البته همه اینا در صورتیه که ما هم خوبی بقیه رو بخوایم و بهشون آسیب نرسونیم و تو فکر اذیت و آزارشون نباشیم.

مسابقات بین قاره ای

مرتضی با تیم ملی رفته بود چین تا توی مسابقات بین قاره ای شرکت کنه.

#صدای مرتضی

رفتیم چین مسابقات بین قاره ای….یه خانم چینی دید که عصا دستمه، خیلی خانم مهربونی بود. منو برد بیرون.. فکر کن یه صحنه سورئالی میشه واست. من یه جاده مستقیم روبه روم بود… داشتم جاده رو نگاه میکردم… دیدم خدایا من اینجا چی کار میکنم… حتما اشتباه اومدم…گفتم حتما یکی دیگه رو میخواستی بیاری اینجا منو آوردی. منی که دورترین جایی که میدیدم دیوار اتاقم بود و بچه های تو محلمون. الان تو چینم. اصن اینجا چی کار میکنم لعنتی.یعنی به خودم اونجا هی گفتم من اینجا چی کار میکنم.

مرتضی تو اون مسابقات بهترین اسپوکر میشه و تیم ملی ایران هم اول میشه.

مرتضی هدفش المپیک بود.

وقتی که از مسابقات بین قاره ای بر میگردن یک سال وقت داشتن که خودشونو برای المپیک ریو آماده کنن.

ماهی یک بار تو این یک سال اردو داشتن و هرچی به المپیک نزدیک میشدن فاصله اردوها کوتاه تر میشد و مدتش بیشتر.

حتی دوتا مسابقه دوستانه تمرینی تو آلمان و هلند هم رفتن که آماده بشن برای مسابقات  پاره المپیک

احتمالا میدونین ولی حالا اینو بگم که مسابقات پاره المپیک برای معلولین هستش و بعد از مسابقات المپیک اصلی برگزار میشه.

توی پاره المپیک ریو ما افتخار آفرینای زیادی رو داشتیم. سیامند عزیز که روحش شاد باشه. خانم زهرا نعمتی عزیز که فقط پاره المپیک شرکت نکردن و توی المپیک هم شرکت کردن و نشونه گیریاشون مثال زدنی هستش

غلامرضا رحیمی عزیز خانم ساره جوانمردی و یه تریلی اسم که توی پاره المپیک برای ایران افتخار آفرینی کردن.

مرتضی و تیم ملی والیبال معلولین کشورمون اعزام میشن به این مسابقات و مرتضی همون اول توی رژه با قد ۲ متر و ۴۴ سانتی متر به عنوان بلندقد ترین فرد شرکت کننده تو مسابقات پاره المپیک ریو شناخته میشه.

اون برای رژه اول المپیک با عصا راه میرفت و با وجود اینکه یه خمیدگی کمی برای استفاده از عصا داشت ولی باز هم اختلاف قدش با کل آدمای دیگه به وضوح مشهود بود.

مرتضی و تیمشون ۲۱ روز توی دهکده مسابقات بودن و طبق تعریف مرتضی از ۲۱ روز اون ۲۰ روز استرس داشت که نکنه ببازن و موفق به کسب مدال قهرمانی نشن. هر روزی که بازی داشتن مادرش دعاش و میکرد و بهش افتخار میکرد.

خوشحال بود از اینکه پسرش میتونه واسه کشورش افتخار آفرینی کنه و از همه چیز بیشتر از این خوشحال بود که خدا دعاهای پسرشو برآورده کرده.

یادتونه بهتون گفتم انگار خدا نشسته بود و خط به خط همه خواسته هاشو یاداشت میکرد دیگه. اینجوری محققش کرد. مرتضی جوری بازی کرد که کل تیم های مسابقات واقعا به اون احترام میزاشتن و بعد اینکه قهرمان رشته والیبال پاره المپیک شدن همه مردم دنیا دوست داشتن باهاش به عنوان یه ورزشکار حرفه ای عکس بگیرن نه به عنوان پسر قد بلند برنامه ماه عسل.

مرتضی تونست بهترین اسپکر مسابقات پاره المپیک هم بشه.

وقتی که از مسابقات پاره المپیک برگشت به کمک جاییزه ای که برده بود تونست اوضاع و شرایط زندگیشون و سر و سامون بده و از زیر بار قرض در بیان.

بعد از اینکه مرتضی از المپیک برگشت دوباره با مامانش به برنامه ماه عسل دعوت شدن و تو اون برنامه هم یه گپ و گفتی انجام دادن که اونم میتونید تو سایت راوی ببینید.

هم مرتضی هم مادرش خیلی خوش شانس بودن. مادر مرتضی بود و با چشمای خودش دید که مرتضی که سربلند شده. با چشمای خودش دید که پسرش به یه سری از آرزوهاش رسید. با چشمای خودش دید که مرتضی دیگه از پس زندگی خودش بر میاد و دیگه گوشه نشینی رو انتخاب نمیکنه و یه پسر اجتماعی شده. با چشمای خودش دید آینده پسرش خیلی روشن تر از اون چیزیه که تا حالا بوده و وقتی خیالش راحت شد چشماشو بست.

مادر مرتضی یک سال بعد از قهرمانی پسرش توی المپیک. پسری که دیگه خیالش راحت بود میتونه از پس سختی های زندگیش بر بیاد، از دنیا رفت. روحشون شاد.

آهنگ سلام آخر احسان

اگه به فیلمایی که از مرتضی جاهای مختلف بود نگاه کنید متوجه ارتباط نزدیکی که با مادرش داشت میشید. مرتضی هرجایی میخواست بره مادرش براش حکم همراه رو داشت. مادرش کنارش راه میرفت تا مرتضی بتونه با تکیه به مادرش حرکت کنه.

بعد از رفتن مادرش زندگیش سخت شد اما به هیچ عنوان کوتاه نیومد و نا امید نشد.

شروع کرد به درس خوندن و دیپلمش رو گرفت و الان دانشجو رشته حسابداریه.

شخصیت مرتضی خیلی شخصیت عجیب و دلنشینی بود.

تو نگاه اول فکر میکنی یه آدم زمخت و سفت رو میبینی و خیلی سخت میتونی باهاش ارتباط برقرار کنی. ولی فقط کافیه که باهاش سلام کنی تا ببینی با چه محبت و عشقی جوابتو میده. چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه تا تموم قضاوت هایی که در موردش کردید تو هوا دود شه.

مرتضی یه پسر شیطون و سرحاله که خیلی هم خوب میتونه شمارو مجبور به خندیدن کنه.وقتی بیشتر باهاش صحبت کردم متوجه شدم از اون دورانی که خودشو توی اتاق حبس میکرد تا قبل از فوت مادرش شعر میگفته. خیلی اصولی و آکادمیک نبوده و با دلش مینوشته. کامل نشستم به شنیدن شعرایی که نوشته بود و واقعا لذت بردم.

خوب تقریبا آخرشیم….

قبل از اینکه اپیزود رو جمع جور و تموم کنیم چندتا موضوع رو یادآوری میکنم.

 

پادکست راوی رایگانه، ولی اگه دوست دارید از ما حمایت کنید ۲ تا راه دارید.

روش اول اینه مارو به دوستاتون معرفی کنید. خیلیا نمیدونن پادکست چیه. بهشون توضیح بدید و در مورد دنیای پادکست بگید و گوشیشون رو بگیرید و یه نرم افزار پادگیر رو گوشیشون نصب کنید و راوی رو براشون سابسکرایب کنید. خلاصه بهشون یاد بدید چجوری پادکست گوش کنن.

من پیشنهاد میکنم با پیشنهاد دادن یک اپیزودی که فکر میکنید اون شخص خوشش میاد راوی رو بهشون پیشنهاد بدید. یه خورده در مورد داستان تعریف کنید و بگید اگه علاقه مند شدن کاملش رو خودشون بشنون.

روش دوم هم حمایت مالی هستش که هیچ الزام و اجباری درش نیست.

پادکست راوی رایگانه و تا عمر داره رایگان میمونه، اما خیلیا به ما گفتن که دوست دارن راهی داشته باشن تا حمایت مالی از پادکست انجام بدن و کمکمون کنن تیممون رو گسترش بدیم و زود به زود اپیزود منتشر کنیم. ما هم براشون این راه رو انتخاب کردیم.

برای اینکار کافیه وارد سایت ravipodcast.ir بشید و از بخش حمایت از راوی، مبلغ حمایتتون رو به حساب ما واریز کنید.

از سایت حامی باش هم میتونید مارو حمایت کنید. اگر خارج از ایران هم هستید امکان پرداخت ارزی هم توی حامی باش در نظر گرفته شده.

ما توی ایسنتاگرام و توییتر هم هستیم لطفا مارو دنبال کنید. اگه دوست دارید در مورد این قصه ها خبر های تکمیلی بخونید و در جریان عکس ها و خبر های مربوط به شخصیت های قصه های راوی باشید، حتما اینستاگرام مارو دنبال کنید.

قرارها

میرسیم به بخش پایانی اپیزود چهاردهم پادکست راوی

بعد از اینکه قصه مرتضی رو شنیدم چندتا قرار با خودم گزاشتم.

قرار اول

از تجربه مرتضی من یاد گرفتم بدون چشم داشت بخشنده بودن بیشترین دستاورد رو میتونه برای هر کسی داشته باشه. پس سعیمو میکنم از این به بعد بدون چشم داشت در حد توانم بخشنده باشم.

 

قرار دوم

اینو میدونستم اما بهم یادآوری شد که اگه تو مسیر علاقم قدم بردارم خدا درست همون جاهایی که نیازش دارم راهنماییم میکنه و اون چیز هایی که نیاز دارم رو از زمین و زمان برام هماهنگ میکنه. پس با قدرت توی مسیر علاقم جلو برم و نگران هیچ چیزی نباشم. خدایی که من میشناسم همیشه بهترینارو برای من میخواد

 

و قرار آخر

روزی هزار بار با خودم میگم. خدا برای من بهترین رو میخواد. هر اتفاقی بیوفته مطمئنم این بهترین اتفاقی بوده که میتونسته برای من رخ بده

 

و

مثل همیشه.

آخر قصه اینجاست

اما

قصه آخرم این نیست

۰ ۰ vote
Article Rating
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x