وقتتون بخیر این قسمت سوم راویه و من آرش هستم
ما توی راوی قصه تعریف می‌کنیم. قصه زندگی آدم‌هایی که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه. داستان این قسمت داستان کسیه که با خودش یه قرار گذاشت و بعد اون، خستگی، ناتوانی، بی حوصلگی و حتی سرطان نتونستن جلوشو بگیرند.
بر عکس دو قسمت قبلی اسم واقعی پسر قصه ما محمدرضا است.
کسی که با سرچ کردن اسمش میتونید مصاحبه‌هاشو با خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی ببینید و بشونید اما اگه دوست دارید قصه زندگیش رو بدونید تا آخر این اپیزود با من همراه باشید.
در ضمن با اجازه خودش من توی این داستان رضا صداش می کنم.

مصاحبه محمد رضا براز با برنامه فرمول یک علی ضیا
موسیقی

آغار

رضا سال ۶۴ توی یه خانواده پرجمعیت از لحاظ امروزی ها به دنیا میاد. اون سه تا خواهر بزرگتر از خودش داره و دوتا خواهر کوچکتر از خودش، تک پسر خانواده براز. بابای رضا دوست داشته پسرش فامیلی خانوادگیشون رو زنده نگه داره و به حق این کار رو کرده.
رضا تو کودکی و نوجوانی یه پسر عادی مثل همه همسن و سالاش تو محله سبلان بوده. تو نوجوانیش یکی از دوستای صمیمی رضا مبتلا به سرطان میشه. وقتی رضا و دوستاش می‌فهمن که دوستشون سرطان گرفته میرن بازدیدش تا بهش روحیه بدن. دوستش توی یک محیط ایزوله بستری بوده که فقط میتونسته تا پنجره اون اتاق بیاد و از پشت پنجره با دوستاش صحبت کنه و زود برگرده. رضا یادشه روی دستبند کاغذی که به دست دوستش وصل کرده بودند با حروف انگلیسی نوشته بوده، ALL نمیدونست معنیش چیه و از این سوال تو ذهنش زود میگذره.

فقط میدونست دوستش خیلی درد می کشیده و یکی از سخت ترین سرطان های شناخته شده را تجربه می‌کرده. اگه کنجکاو شدید بدونید سرطان چیه و از کجا آمده ارجاعتون می‌دم به قسمت بیست و هفتم پادکست بی پلاس با اجرای فوق العاده علی بندری عزیز که توش در مورد اینکه سرطان چی هست، از کجا اومده، چه جوری درمان میشه و حتی اینکه ما چه‌جوری به هیتلر برای کشف درمان سرطان مدیونیم صحبت کرده، من که از شنیدنش واقعا لذت بردم و خیلی چیزا یاد گرفتم.

بعد از حدود یک ماه از وقتی که فهمید دوستش به سرطان مبتلا شده دوستش فوت میکنه و یه تصویر بد از اسم سرطان توی ذهن رضا شکل می گیره .

بروز مشکلات 

رضا به خاطر اینکه تک پسر خونواده بود بعد از اینکه دیپلمو گرفت سعی کرد معافیشو بگیره و چون شرایطشو نداشت مجبور میشه بره خدمت. بعد از خدمت، توی یه شرکت عمرانی مشغول می شه و همزمان با کار،ادامه تحصیل میده و مدرک فوق دیپلم شو میگیره و تو این مدت به وقت گذرونی با دوستاش و کار و این حرفا مشغول بوده.رضا با دوستاش گهگداری فوتبال بازی میکردن. تو فوتبال خیلی جدی و انتقامی بوده. یعنی اگه یکی به ناحق روش خطا میکرده حتما باید جوابشو پس میداده. بهمن ۸۹ یه شب که با دوستاش رفته بوده فوتبال وسط های بازی میکنه نفس کم میاره و نمی تونه خیلی قوی بازیشو ادامه بده اما بازی میکنه. بعد بازی حس میکنه سرماخورده و یه بدن درد خفیفی هم داره. چند روز میگذره و با دکتر رفتن و دوا و درمان و استراحت به جای اینکه بدن دردش خوب بشه حس میکرده استخوان هاش شروع کردن درد گرفتن. چند تا دکتر عمومی دیگه میره و اونا هم تشخیص آنفولانزا و سرماخوردگی میدن اما استخون دردش مدام بیشتر می‌شده.

درد رو تو ناحیه کمرش زیاد حس میکرده و چند تا کبودی هم روی بدنش ظاهر میشه.
هرچی دارو و آمپول مربوط به سرماخوردگی و عفونت بوده رو مصرف می کنه ولی بهتر نمیشه. خانوادش نگرانش شده بودن. یکی از دکترا تشخیص دیسک کمر میده. واسش کش کمر و پا و آب‌درمانی توصیه می‌کنه و رضا هم استفاده میکنه اما هیچ چیزی بهتر نمیشه. وقتی ازش خواستم بگه این استخوان درد چه جور دردیه گفت:
امیدوارم واست پیش نیاد ولی تا حسش نکنی متوجه نمیشی. درد دندون چیه ۵۰ برابر بیشترش کن و به جای یک نقطه روی کل بدن پخشش کن. واسه اینکه شبا ناله هاش کسی رو بیدار نکنه متکا رو گاز می گرفته. این قدر این درد زیاد بوده که بعضی شبا می‌رفته بیمارستان تا بهش مورفین بزنن و آروم بشه که یکی دو بار موفق شده بود و چند ساعتی دردش آروم شده بود. یه روز صبح که از خواب بیدار میشه تا بر سر کار حس می کنه نفسش بالا نمیاد و داره خفه میشه. تو آینه که خودشو میبینه رنگش سفید بوده ولی تحمل میکنه و راه میوفته میره محله کارش. حدود ساعت ۱۰ دیگه نمیتونه تحمل کنه مرخصی میگیره و میره خونه که دفترچه بیمه رو برداره. دفترچه رو که بر میداره از خونه با ماشین راه میوفته میره سمت نزدیکترین بیمارستان محل سکونتش که بیمارستان ‌رسالت بوده.
خیلی حالش بد بوده و کاملا داشته خفه میشده. با ماشین میره جلوی در بیمارستان و جوری که نگهبان بیمارستان ببینتش خودشو از ماشین پرت میکنه بیرون و میندازه رو زمین.

از شانس خوبش یکی از دکترهای که شیفتش تموم شده بوده و داشته بیمارستانو ترک می‌کرده جلو بیمارستان میبینتش و به کمک نگهبان بیمارستان سریع انتقالش می‌دن به اورژانس و رسیدگی های اولیه رو انجام می‌دن.
با وصل کردن اکسیژن حالش بهتر می‌شه و می‌تونسته صحبت کنه. تو این مدت دکتر قلب می بینتشو ازش چند تا سوال میپرسه و نمونه و آزمایش می گیره. رضا که حالش یه خورده سرجاش اومده بوده زنگ دامادشون میزنه که بیاد پیشش. دامادشون با خواهرش میان پیش رضا و اورژانس بیمارستان اونو ارجاع می‌دن به دکتر خون. دکتر خون بر اساس داستان رضا و رنگ پریدگی و کبودیها برای رضا آزمایش خون تجویز می کنه.

با توجه به شرایط، رضا باید بستری شده اما اگه مادرش می فهمید حال اونم بد میشد و رضا و دامادشون تصمیم می‌گیرند به همه بگن به جز مادر رضا و به اون بگن رضا از طرف شرکتشون رفته ماموریت. سابقه ماموریت رفتن یهویی رو داشت و خیلی نگران فهمیدن مادرش نبود. بیچاره مادرش. نتیجه آزمایش خون میاد اما دکتر خون آزمایش رو تکرار می کنه و به جای یک نمونه دو نمونه میگیره و به دوتا آزمایشگاه مختلف می فرسته تا نتیجه رو بگن.
بعد از اینکه جواب هردو تا آزمایش میاد و دکتر میبینه که مثل قبلی هستن مشکوک به سرطان خون میشه و حدسشو به خانواده رضا میگه ولی به خود رضا نه.
به رضا میگه باید بستری بمونی تا ازت آزمایش مغز استخوان بگیریم. وقتی خونه نرفتن رضا طولانی میشه قصه رو به مامان رضا هم میگن اما توجیهش می کنند که نباید به رضا چیزی بگه توی این دو سه هفته به واسطه داروهایی که به رضا می زدند دردش قابل تحمل تر شده بود اما به قوت خودش هنوز باقی بود.
باتوجه به دردی که رضا تحمل کرده بوده و حدس دکتر، همه میگفتن رضا سرطان داره ولی هیچی به رضا نمی گفتن تا اون روحیه اش رو از دست نده. امیدوار بودن که دکتر اشتباه کنه و رضا مرخص بشه.
بالاخره بعد دو هفته بیست و چهارم اسفند قرار بود آزمایش رضا ساعت ۱۲ شب برسه به بیمارستان اما خانواده رضا با دکتر و نگهبان بیمارستان هماهنگ می کنند که رضا این داستان رو متوجه نشه و خانوادش اول جواب رو تحویل بگیرن و به دکتر نشون بدن.
از بد ماجرا شیفت نگهبانا عوض میشه و نگهبان جدید که در جریان نبوده زنگ میزنه به بخشی که رضا توش بستری بوده و اومدن جواب آزمایش مغز استخوان رضا را اطلاع میده و میگه که بیان جواب رو بگیرن.

در جست و جو آزمایش 

میبینتش نزدیک دو هفته بوده که رضا اونجا بوده و دیگه تقریبا همه پرستارا اونو می‌شناختن و با قدم زدناش تو راهرو بیمارستان آشنا بودن.
پرستار که نمیدونست جواب چه آزمایشی اومده به رضا میگه جواب آزمایشات اومده خودت میخوای بری بگیری حال و هواتم عوض شه. رضا تعجب میکنه ولی قبول می کنه و سوار آسانسور میشه که بره پایین جواب آزمایش رو بگیره. تو حال و هوای خودش بوده که وقتی در آسانسور باز میشه میبینه باباش با یه حالت انتظار دستاشو رو پشتش گرفته و داره راه میره.میره نزدیک باباش که ازش بپرشه چرا اینجاست میبینه دامادشونو خواهرشو و چندتا از دوستاش هم تو لابی بیمارستان. تا میاد ازشون بپرسه شما اینجا چه کار می‌کنید دامادشون میگه رضا تو اینجا چیکار می کنی؟ رضا بهشون میگه اینجا بیمارستانه و منم بستری‌ام. خودتون اینجا چیکار می کنید.
رضا بو میبره یه خبراییه. خانواده‌اش دورشو میگیرن و سعی میکنن یه جوری پس بفرستنش تو اتاقش اما رضا میگه: جواب آزمایشم اومده اومدم بگیرمش دامادشون که زودتر جواب آزمایش رو گرفته بود به رضا میگه ما گرفتیمش و میدیم به دکتر. تو برو بالا برو استراحت کن. هی رضا میگه هی دامادشون میگه تو این مدت هم پدر و مادر رضا خواهرش اشکشون لب مشکشون بوده بالاخره رضا قاطی میکنه با داد و بیداد جواب آزمایش رو میگیره و برمیگرده بالا.

فهمیده بوده جواب آزمایش خوب نبوده که همه این قدر ناراحت شده بودن وقتی میرسه تو بخش میره پیش پرستار و قسمش میده که بهش بگه تو این جواب آزمایش چی نوشته. پرستار جواب رو میبینه و چشاش گرد میشه ولی خیلی عادی بهش میگه اینا تخصصی هستند و من بلد نیستم بخونمشون. وایسا فردا صبح دکتر میاد خودش بهت میگه نتیجش چیه. رضا میره توی اتاقش و باباش با چشمای گریون میاد بالا که باهاش حرف بزنه ولی نمیتونه و برمیگرده.یکی از خواهراش میاد، باز نمی تونه به رضا بگه چی شده سه چهار نفری میان که به رضا بگن چه خبره و چه اتفاقی افتاده اما هیچ کدومشون نمیتونن و برمی‌گردن پایین. نزدیک ساعت ۱ صبح رضا خیلی اعصابش خورد بوده و میدونسته یه چیزی شده اما فکرشم نمیکرده چه خبره.
تصمیم‌ میگیره بره دوش بگیره و بعد اینکه بر میگرده تو اتاقش میبینه خواهر کوچکترش رو تختش نشسته. ازش میپرسه من چمه بیماریم چیه خواهرش جواب نمیده رضا دوباره میپرسه این بار خواهرش بهش میگه باید شیمی‌درمانی شی.
رضا جا میخوره و از خواهرش میپرسه یعنی من سرطان دارم. خواهرش میگه نه فقط باید شیمی درمانی شی، و میره از اتاق بیرون رضا منقلب شده بود احساس می‌کرد سرش داره گیج می ره به زور خودشو به تخت میرسونه و دراز میکشه یاد دوستش میوفته که چند سال پیش سرطان گرفته بود و فوت شده بود. حس میکرد مثه دوستش فقط یک ماه دیگه زنده میمونه. یاد فیلم های ایرانی افتاد که هر کسی توشون سرطان گرفته بود مرده بود.

تو همین فکرا بود که میشنید پرستار به دکتر میگه بله بهش بیماریش رو گفتند یهو حس میکنه حالش خوب نیست. میفهمه سمت چپ صورتش بی حس شده و کار نمیکنه بلند میشه میره آبی به دست و صورتش بزنه میبینه که نیمه سمت چپ لبشو نمیتونه جم بده.
فکر میکنه که سکته کرده و با عجله میره بیرون اتاقش رو به پرستار میگه من سکته کردم نمیتونم سمت چپ صورتم رو جم بدم پرستارم که میبینه واقعاً نمی تونه لباشو جم بده بهش میگه برگرد تو تخت و سریع پزشک کشیک رو خبر می کنه و با دستگاه اکو و باقی تجهیزات میرن بالا سرش وقتی ازش نوار قلب می گیرن می بینن هیچ نشانه ای از سکته نیست.
دکتر از پرستار می پرسه از کجا فهمیدی سکته کرده، پرستار میگه خودش گفت
از رضا می پرسه از کجا فهمیدی سکته کردی اونم میگه نمیتونم سمت چپ صورتمو جم بدم و به لبش اشاره می‌کنه که جم نمی خورده و به سختی صحبت می‌کرده دکتر که سر در گم شده بود ازش میپرسه کجا خوابیدی میگه رو تخت خودم.
میره داروهارو چک کنه وقتی میرسه نزدیک سرمش کاشف به عمل میاد پرستاری که رفته بوده مورفین توی سرم رضا تزریق کنه به اشتباه یه خورده داروی مورفین روی متکا ریخته و این باعث شده سمت چپ لب رضا بی حس بشه.

هم دکتر هم پرستار هم خود رضا خندشون میگیره و این باعث میشه رضا یه خورده سرطان از ذهنش بیرون بره و با خندیدن شوخی کردنای بقیه حال و هواش اون شب عوض میشه و خوابش میبره.
صبح بیست و پنجم دکتر رضا میاد و بهش کامل شرایطش رو توضیح میده ولی میگه باید بره مسافرت و نمیتونه تا دوهفته کمکش کنه یه دکتر دیگه رو بهش معرفی می کنه و میگه میتونی برای درمانت تو این دو هفته بری پیش این دکتر که استاد من هستش و بعدش که من برگشتم اگه دوست داشتی بیای پیش خودم. به واسطه داروهایی که تو این مدت استفاده کرده بود حال جسمیش بهتر شده بود اما حال روحیش افتضاح بود از بیمارستان رسالت مرخص میشه و میره پیش استاد دکترش.
وقتی دکتر مدارکش رو میبینه میگه تشخیص درسته و باید از فردا شیمی درمانی رو شروع کنیم اما کمبود خون داری، امشب چند واحد خون واست می گیریم و فردا به امید خدا درمانو شروع میکنیم. رضا به دکتر میگه دکتر سیزده بدر میتونم برم پیش خانوادم باشم دکتر بهش میگه بهت قول نمیدم ولی اگه امکانش باشه همه تلاشمو می کنم پیششون باشی. خودش روحیه‌اش داغون بود و روحیه خانواده‌اش داغون تر. طبق اتفاقی که واسه دوستش افتاده بود و تو فیلما هم دیده بود. میدونست که برای شیمی درمانی باید بره توی اتاق ایزوله و ارتباطش با خانواده اش محدود میشه. اون شب بستری شد و از همون شب مدام بهش سرم وصل بود و پرستارا آمپولای مختلفی رو توی سرم می زدن ولی خبری از شیمی‌درمانی نبود .
روز اول و دوم و سوم به همین حالت میگذره وقتی دکتر میاد پیشش که ببینه حالش چطوریه رضا با عصبانیت به دکترش میگه پس چرا شروع نمی‌کنید شیمی‌درمانیو؟ من این همه وقت بستری شدم که بتونم سیزده به در پیش خانوادم باشم نکنه حالم خرابه قطع امید کردید؟
دکتر با تعجب نگاش می کنه و میگه ما سه روزه که شیمی درمانی رو شروع کردیم. همین داروهایی که پرستارا توی سرمت میریزن داروی شیمی درمانی هستش. رضا ازش میپرسه پس اون اتاق های مخصوص و شرایط خاص نگهداری چی؟ دکتر میگه اون واسه مواقعی هستش که بدن بیمار خیلی ضعیف شده باشه و چند تا موضوع با هم اتفاق افتاده باشه بیشتر بیماران سرطانی اصلا به این حالت نیاز پیدا نمی‌کنن.
رضا از یه نظر آروم میشه که نباید اون درمان سخت و شرایط فلاکت بار رو تحمل کنه، ولی از یه سمت دیگه ترس برش میداره که همین روزاست عوارض شیمی درمانی رو حس کنه. روز سوم می گذره روز چهارم کم کم بی حالی و خواب آلودگی سراغش میاد. تلقین این موضوعات حالشو بدتر میکنه اون شب ، شب عید بوده. از همه خونوادش میخواد که بیمارستان نمونن و برن خونه. خودش می گفت من ازشون خواستم ولی فکر نکنم این کار رو کرده باشن.اون شب خیلی حالش بد بوده پیش خودش با خدا صحبت می‌کرده و می‌گفته چرا من چه گناهی کردم من که نمازمو خوندم روزمو گرفتم توی هیئت ها کمک کردم آشپزی کردم، به این همه نیازمند کمک کردم و هزار تا حرف دیگه. رضا آدم معتقدی بود مخصوصا توی تاسوعا عاشورا همیشه توی هیئت محله شون کمک میکرده تا مراسم به بهترین نحو انجام بشه داشت میگفت من که سعی کردم آدم خوبی باشم چرا اینجوری شدم.

خانوم به اصطلاح امیدبخش

همون شب یه بیماری رو میارن که تصادف کرده بود و باید چند روزی بستری میشده. خانمش که به عنوان مراقب بیمار همراهش بوده سعی میکنه به رضا روحیه بده و بگه همه چی خوب میشه. رضا اینجاها داشته به زمین زمان بد و بیراه میگفته البته آروم. خانومه بهش میگه ناشکری نکن. خیلیا هستن وضعشون از تو بدتره. ببین ما شب عید بخاطر اینکه شوهرم تصادف کرده اومدیم بیمارستان. اما بلاخره خوب میشه. تو هم نباید روحیتو از دست بدی و یه عالمه از این حرفا. رضا که خیلی عصبانی بود به اون خانم میگه تو اصن میدونی من بیماریم چیه؟
اون خانم با آرامش و متانت میگه هرچی میخواد باشه بلاخره خوب میشی؟
رضا دوباره میگه میخوای بگم بیماریم چیه؟
خانمه دوباره میگه وقتی صحیح و سالم رو تختتی حتما حالت خوب میشه.
رضا که کفری شده بود از اینکه اون خانم بدون دونستن شرایطش فقط داشته حرفشو میزده و راه حل الکی میداده. بلاخره میپره وسط حرفشو میگه سرطان دارم. سرطان خون. واسه اینکه کاری کنه که خانمه دیگه خیلیم حرف نزنه قلو میکنه و میگه یک ماه دیگه هم بیشتر زنده نیستم تازه واگیرم داره.
خانمه چشاش ۴ تا میشه و از اتاق میره بیرون. چند دقیقه بعد با دوتا پرستار میاد و شوهرشو از اون اتاق با تختش میبرن بیرون. رضا خندش گرفته بود و با خودش میگفت چی شد تو میخواستی امیدواری و استقامت به من یاد بدی حالا خودت فرار کردی؟
با این اتفاق خندش میگیره و حال هواش عوض میشه. اون شب می‌خوابه و صبح پا میشه میره دستشویی دست و صورت رو میشوره و دست میکشه تو موهاش که حالتشونو درست کنه یهو شوکه میشه.
میبینه یه تعدادی از موهای سرش میاد تو دستش بر میگرده تو اتاقش میبینه روی بالش هم یه مقدار مو ریخته. لبخند تلخی میزنه و میفهمه عوارض شیمی درمانی شروع شده.

اون روز، ۱ فروردین و سال نو بوده. اقوام دوستان آشناها و همکارا همه میان به دیدنش. با دومادشون بحث ریزش موی سرش رو مطرح میکنه و اون بهش پیشنهاد میده که خودش قبل از این که موهاش خورد خورد بریزه کوتاهشون کنه .از دامادشون میخواد که براش موزر بیاره و روز بعد رضا خودش موهاشو کوتاه میکنه.
وقتی تو آیینه خودشو میبینه از ته دل ناراحت میشه چون فکر میکرده این کچلی تازه اول راهه و قرار خیلی اوضاع بدتر بشه.
هر روز ملاقاتی داشته و از اینکه دوست و آشناهاش هواشو داشتن خیلی خوشحال بود. بعضی از دوستاشم فقط تلفنی باهاش صحبت می کردن.
تو این مدت باقی عوارض شیمی درمانی هم سراغش اومده بودن.
حالت تهوع، سرگیجه، بی اشتها شدن و چند تا چیز دیگه.
یه روز صبح که باباش پیشش بوده وقتی بیدار میشه و مشغول مسواک زدن میشه از دور و اطراف لثش خون‌میاد پدرش با دست پاچگی میره دکتر رو میاره که بهش بگه چه اتفاقی افتاده.
اونجا دکتر بابای رضا رو میکشه بیرون و آب پاکی روی دستش میریزه و بهش میگه پسرتون درگیر بیماری سختی هست. راحتش بزارید شما بیشتر بهش استرس ندین و یه سری از این حرفا که رضا هم حرف هاشون رو میشنوه.

عمل

روز بعد پرستارا میان رضا رو آماده می کنن که ببرن اتاق عمل که رضا هاج و واج مونده بود که چه مشکلی به وجود آمده که من باید عمل شم. دکترش میاد پیشش و میگه اگه به تزریق دارو از طریق رگ های دستت ادامه بدیم ممکنه برای رگهای دستت مشکلی به وجود بیاد.
علاوه بر این واسه اینکه تاثیر دارو روی بدنت بهتر صورت بگیره می‌خواییم یه پورت مخصوص بالای سینت قرار بدیم که به شاهرگت وصل میشه. این پورت کمکمون میکنه سرعت پخش دارو بهتر بشه. اینجوری هم راحت تری هم نتیجه بهتری می‌گیریم.
رضا رو به اتاق عمل میبرن و کسی که باید پورت روتوی بدن رضا قرار میداد هم محله‌ای رضا از آب در میاد و بهش میگه ما بیهوشت نمی‌کنیم و فقط بی حست میکنیم تا این کارو انجام بدیم و عمل رو شروع کنیم. جراح هم محله ایشون میگه ما داریم بالای سینت رو به اندازه چند تا بخیه کوچک باز می کنیم تا این پورت رو توی بدنت قرار بدیم و به شاهرگ وصل کنیم.
به واسطه پارچه‌ای که بین صورت و سینه رضا بود. خوشبختانه خودش نمیتونست اون صحنه رو ببینه ولی هوشیار بود.
خیلی اذیت نمی شد استرس نداشت تا وقتی که دکتر خودش میاد و با عصبانیت میگه چرا انقدر باز کردید این پسر سرطان داره پلاکت خونش پایینه زود باشید ببندینش. اینجا بود که رضا میگفت قلبم از استرس توی دهنم بود و واقعاً ترسیده بودم.
بالاخره کارش انجام می‌شه و بعد از ظهر همون روز اولین تزریق از طریق اون پورت انجام میشه. یکی دو بار اول حس خوبی نداشته اما به مرور واسش راحت تر از تزریق از رگ دست بوده

مرخصی رضا

روز به روز عوارض داروها در حال بیشتر شدن بودن که به فکرش می رسه چند تا بیمار مبتلا به سرطان که حالشون خوب شده رو پیدا کنه و ازشون راهنمایی بگیره.
سرچ میکنه و هر کسی که در مورد سرطان ALL صحبت کرده گفته این بیماران کمتر از یکسال می‌میرند و وضع خوبی نخواهند داشت و رضا با روحیه درب و داغون به شیمی درمانی ادامه میده تا دهم عید که دکتر رضا میاد و به رضا میگه به خواسته‌ات رسیدی.
بدنت خوب به شیمی درمانی جواب داده به خانوادت بگو بیان ببرنت خونه چهاردهم صبح بیا که شیمی درمانی را ادامه بدهیم با شنیدن این خبر بال در میاره.
زنگ میزنه خونه که بیاین با بیمارستان تسویه حساب کنید تا مرخص شم. خانوادش باورشون نمیشد. وقتی میان بیمارستان بابای رضا دکترو که میبینه بهش میگه دکتر شما اصن میدونید بیماری این پسر چیه. دکترش می‌خنده و میگه بله. شما با ضمانت من ببریدش ولی حواستون باشه داروهاشو به موقع مصرف کنه. وقتی تو راه برگشت به خونه بودن رضا خیلی خوشحال بود.
توی خونه همه هواشو داشتن. ترحم زیاد حالشو بد می کرد ترحم از خانواده تو کارهای مختلف ترحم از اقوام توی عید دیدنی و یا تو یه سری چیزای دیگه.
بالاخره روز مورد علاقه رضا یعنی سیزده بدر می‌رسه و اون به همراه خانوادش میرن پارک دارآباد. تو پارک واسه اینکه رضا زود به زود احتیاج به استراحت داشته یه چادر مسافرتی می‌زنن و هر موقع رضا خسته میشده میرفته توش استراحت می کرده. طرفای عصر بود که خواهر رضا میگه یه خورده اونورتر، ایستگاه سلامت زدن که فشار خون و قند و اینا اندازه می گیرن. میای بریم رضا؟ رضا به همراه خواهرش راه میفتن و میرن اونجا فشار و قند خون رضا و خواهرش رو اندازه می گیرن و همه چی رو چک میکنن و بهشون میگن که هر دو نرماله فقط اطلاعاتتون رو بدین برای اینکه ما باید ثبت کنیم.
پزشک از رضا میپرسه سابقه بیماری؟ رضا میگه ALL پزشک چند ثانیه هنگ میکنه و آروم سرشو میاره بالا از رضا میپرسه میدونی ALL چیه? میگه آره میدونم دکتر بهش میگه پس اینجا چیکار می کنی؟
رضا استرس میگیره و خواهرش میگه کجا چیکار کنه. آقای دکتر برادرم در حال درمانه و الان چند روز استراحت هستش. دکتره که خودش فهمیده بود چه استرسی به رضا وارد کرده بهش میگه آره خداروشکر فشار و قند خونت اندازست و مشکلی نداری ایشاله که درمانتم به خوبی انجام میشه و زود خوب میشی.
بعد از اینکه رضا پا میشه بره ،دکتر شروع میکنه با خواهر رضا پچ پچ کردن و عذرخواهی و این چیزا. ۱۳ بدرم می‌گذره و تموم میشه

بازگشت به دکتر قبلی

چهاردهم که برمیگرده بیمارستان برای ادامه درمانش متوجه میشه همون دکتر اولش تو بیمارستان‌رسالت برگشته ایران و به خاطر اینکه بیمارستان‌رسالت خیلی نزدیکتر به خونشون بوده و رضا میخواسته پیش دکتر اولش باشه، تصمیم میگیره برگرده پیش دکتر اولش. همون روز به دکتر فعلیش میگه اون هم مخالفتی نمی‌کنه و میگه که امروز شیمی درمانی تو انجام بده و از فردا برو پیش دکتر قبلیت. یه نامه مینویسه و کارهایی رو که انجام داده به دکتر قبلیش میگه.
چهاردهم آزمایش و شیمی درمانیش رو انجام می‌ده و برمیگرده خونه. پانزدهم صبح با خواهرش میره بیمارستان رسالت پیش دکتر خودش. خانم دکتر اول نمیشناستش چون قبل از پیدا شدن عوارض بیماری رضا رو دیده بود اما بالاخره یادش میاد و از پروسه درمان می‌پرسه رضا جواب میده.
گوشی خواهرش زنگ میخوره و از اتاق دکتر که میره‌بیرون رضا از میگه خانم دکتر بهم راستشو بگید من خوب میشم؟
خانم دکتر سرشو میندازه پایین و میگه: بودن که خوب شدن اما این خواستن و قوی بودن خودت رو می طلبه. رضا که از اتاق دکتر میاد بیرون یاد سرچ هاش می‌افته که هیچ کس خوب نشده بود.
پشت در مطب دکتر با خودش عهد می بنده که تمام تلاشش رو بکنه که درمان بشه و بشه کسی که وقتی افراد مبتلا به سرطان دیدنش ازش روحیه بگیرن و توی درمانشون با روحیه بهتری شیمی درمانی رو بگذرونن.
بشه کسی که وقتی سرچ می کنن آیا سرطان درمان دارد اسم و عکس رضا بیاد به عنوان کسی که خوب شده و بقیه روحیه بگیرن.
توی این مقطع ۵ روز به صورت مداوم داروهای شیمی درمانی رو بهش تزریق میکنن و بعد از اون دکتر بهش میگه ما باید هشت ماه هر ماه یک هفته تو را تحت نظر داشته باشیم و شیمی‌درمانی بشی که این یه هفته ۳ روز شیمی درمانی هستش و ۴ روز باید بستری بمونی تا ما عوارض داروها را کنترل کنیم ولی قبل از شروع این ۸ ماه باید پرتو درمانی برات انجام بدیم که عوارض زیادی داره و باید بستری بشی.
با شروع پرتو درمانی عوارض خیلی شدید تر میشه تا حدی که بعضی روزها هیچی نمیتونسته بخوره و مدام حالت تهوع داشته. اما رضا هدف داشته و با غذا نخوردن و این صحبت ها قرار نبود کوتاه بیاد.
اون واسه خودش نمی خواسته خوب شه اون وظیفه داشته به همه بیماران مبتلا به سرطان روحیه بده و این قراری بود که خودش گذاشته بود و نمی‌خواست زیرش بزنه.
دوران پرتودرمانی رضا میگذره و دوره اول درمان شروع میشه.
سه روز شیمی درمانی میشه و ۴ روز بعدشو بستری میمونه توی بیمارستان و سه هفته بعد رضا باید استراحت می‌کرده تا آماده شه واسه دوره های بعدی.

به دکترش میگه من می خوام برم سرکار حوصلم تو خونه سر میره اعصابم خورد میشه از ترحم خانوادم خسته شدم. دکتر بهش میگه بهتره تا دوره ششم سرکار نری ولی اگه فکر می کنی با کار حالت بهتره برو مشکلی نیست اما خیلی مراقب باش. روز بعدش رضا سرزده میره سر کار. همکاراش که میبیننش تعجب میکنن.
رئیسش که میبینتش میگه من بهت مرخصی با حقوق دادم برو درمان تو بگذرون بعد بیا هر موقع حالت خوب شد اون موقع بیا. اما رضا می که من می خوام بیام سر کار من دارم خوب میشم دلیلی نداره سر کار نیام خلاصه که با این داستان رضا برمیگرده سرکار.
قبل از شروع شیمی درمانی و تشخیص سرطان رضا حدود ۸۰ کیلو وزن داشت اما بعد از پروسه پرتودرمانی و دوره اول هشت ماهه رضا به نزدیک ۶۵ کیلو میرسد.
از دوره دوم رضا حتی برای گرفتن عوارض هم بیمارستان نمیمونه فقط همون ۳ روز شیمی درمانی رو بیمارستان میمونده.
شبایی که رضا برای شیمی درمانی بستری بود با بقیه بیمارا دور همدیگر جمع می‌شدن و به قول خودشون محفل داشتن و بهشون خوش می‌گذشت اما اونا مثل رضا باروحیه نبودن و اکثراً به خاطر روحیه رضا حالشون بهتر میشد.
زمان می گذشت و درد رضا خیلی کمتر شده بود و به واسطه کار و برگشتن به روال عادی زندگی اش روحیه اش عالی شده بود از دوره چهارم به بعد پرستارا هر بیمار مبتلا به سرطانی رو می‌دیدن می فرستادن پیش رضا. یه جورایی شده بود مشاور بیماران سرطانی.
محفل های شبانه دیگه علنی شده بود و بیمارایی که زمان بستری شدنشون با رضا یکی نبود اون شبا میمون بیمارستان تا حالو هواشون عوض بشه.
رضا هم بعضی وقتا دلتنگ بیمارا میشد و خودش می رفت بیمارستان تا پیششون باشه.
بعد از دوره ششم بازم درد رضا کمتر شده بود اما عوارض داروها مثل روز اول بود. همچنان رضا کچل می کرده همچنان میل به غذا خوردنش کم بود و همچنان خستگی زود سراغش می اومد ولی حال رضا خوب بود.

یه روز قبل اینکه دوره هفتم درمان شروع بشه به دکترش میگه: دکتر حالم خوبه و فکر می‌کنم میتونیم درمان را قطع کنیم دکتر چند دقیقه‌ای نگاش میکنه و میگه خدا را شکر که حالت بهتره ولی برای اینکه بیماری برنگرده باید دوره درمان را تا انتها بری.
رضا توی مدت زمان درمانش همش فکر این رو می کرد حالا که خوب میشه دیگه نمی خواد مثل قبل زندگی کنه میخواد ادامه تحصیل بده مسافرت های مختلف بره، با دوستای جدیدی که پیدا کرده بود معاشرت کنه و خیلی چیزای دیگه.
بعد از اینکه دوره هشتم درمانش تموم می شه می ره پیش دکترش. رضا ازش تشکر می کنه و یه جوری خداحافظی میکنه انگار که دیگه قرار نیست دکترش رو ببینه و کاملا خوب شده و میتونه به زندگی اش برسه دکترش میگه کجا میخوای بری؟تازه باید قرص درمانی رو شروع کنیم.
رضا هنگ میکنه. اون فکر میکرده بعد این پروسه درمان خوب میشه و میتونه به زندگی عادیش برگرده.
حواسمون باشه که رضا این مدت ۸ ماه از سخت ترین درمان های دنیا رو تجربه می کرده با بدترین عوارض و فکر میکرد بعد این روند درمانش تموم میشه.
وقتی رضا میفهمه تازه باید قرص درمانی رو شروع کنه چند روزی حالش بد میشه. وقتی میبینه عوارض داروهای شیمی درمانی کمتر میشه، وزنش بالا میاد و جسمی داره حالش بهتر میشه روحیشو به دست می‌آره و همزمان با درس خوندن برای کارشناسی به ورزش هم ادامه می‌ده.
تو این مدت با توجه به اینکه باید داروهاشو به موقع مصرف می کرد اما روزه میگرفت چون روزه آرامش خاصی بهش می داد و حس بهتری داشت.
بالاخره برای کارشناسی قبول میشه و میره سر کلاس در شرایطی که ابرو و موهاش ریخته بودن. برخورد باقی دانشجویان به نظرش خیلی جالب بود و باهاش حال میکردن که داره با بیماریش می جنگه و براشون یه الگو بوده بیمارای تو بیمارستان هم وقتی می فهمن رضا داره دانشگاه می‌ره و در حین سرطان ادامه تحصیل میده بیشتر روحیه می‌گرفتن و انگیزه ای میشد که اونا هم در برابر عوارض و دردی که داشتن مقاومت کنن تا به وضعیت رضا برسن.

مسافرت های رضا شروع شد 

رضا تو همین دوران تصمیم میگیره یه سفر بره کربلا تا حس معنوی خودش رو تقویت کنه.خانواده‌اش میترسن از اینکه تو اون شرایط بره کربلا و یه اتفاقی بیفته ولی رضا باهاشون صحبت میکنه و قانعشون میکنه و میره و صحیح و سالم بر می گرده.
این میشه آغازی واسه طبیعت گردی و مسافرتهای رضا. اینم بگم که به گفته خودش خیلی بی حوصله بود و با آدمایی هم که زیاد سفر می‌رفتند و کوه و طبیعت و می‌گشتن میونه ای نداشته. اما بعد بیماری انگار دنیا عوض شده بود. لذت زیادی از این قبیل کارها می برد و به قول خودش صبرش زیاد شده بود بعد از یک سال تقریباً تعداد افرادی که رضا بهشون مشاوره میداد از ۷۰ نفر گذشته بود و روز به روز هم بیشتر میشد.

این بیمارا که دیگه فقط بیمارای سرطان خون نبودن و از انواع و اقسام سرطان های مختلف بودند.میومدن تا از رضا انرژی بگیرند و روحیه شون عوض بشه اما برای رضا هم واقعاً سخت بود بعضی مواقع شرایط کار خستگی، اوضاع خانواده و خیلی چیزای دیگه که برای همه ما هم هست عاملی میشدن که خود رضا هم اوضاعش مساعد نباشه.
ولی تمام تلاشش رو می کرد که حالش خوب باشه و به بقیه هم روحیه بده. تو این دو سال و بعد شروع قرص درمانی مدام ورزش هم می کرد و به سلامت جسمیش خیلی اهمیت می داد. بعد دوسال دکتر رضا ازش آزمایش مغز استخوان می گیره. این آزمایش مشخص می کرده که وضعیت سلامت رضا چطوره و براشون مشخص میکرده ادامه روند درمانش چه جوری باید باشه.
خواهر رضا با دکترش صحبت میکنه که زمان جواب آزمایش رو به رضا اشتباه بگن، تا اول خانواده مطلع بشن و اگه جواب آزمایش رضا خوب نبود اونا کم‌کم رضا رو برای شنیدنش آماده کنن.
تاریخ ۱۲/ ۸/ ۹۲ ساعت یک ظهر که رضا از همه جا بی خبر سر کار بوده خواهر زنگش میزنه و با گریه و هق هق شروع میکنه صحبت کردن گریه ش اونقدر شدید بوده که رضا از توی حرفاش فقط میشنوه جواب آزمایش دکتر شیمی درمانی, بیمارستان رسالت و بعدشم گوشی خواهرش خاموش میشه.رضا یه حال عجیبی بهش دست میده. مثه وقتی که برای اولین بار بهش گفته بودن باید شیمی درمانی بشه. ترس برش میداره.

دوباره بیمارستان ؟؟؟

خیلی سریع خودشو میرسونه بیمارستان و وقتی میره تو مطب دکتر میبینه خواهرش اونجا نشسته و داره گریه میکنه به دکتر میگه خواهرم چی میگه؟ سرطانم دوباره بدتر شده؟ دکتر بهش میگه باید داروتو قطع کنیم. میپرسه چرا قطع کنیم؟نکنه قطع امید کردید؟ دکتر میگه پسرم شیمی درمانی روی بدنت جواب داده و به خاطر تلاش و مقاومتی که داشتی درمان شدی و هیچ اثری از سرطان تو بدنت نیست و احتیاجی به دارو نداری. رضا که تا حالا نشنیده بود کسی بعد ابتلا به سرطان داروشو قطع کنه دوباره فکر میکنه دکتر داره میپیچونتش.بعد از اون۸ دوره سنگین درمان که دکتر گفته بود باید قرص درمانی بشی رضا فکرشم نمیکرد بتونه بدون داروها زنده بمونه فکر می کرد این بیماری همیشه باهاشه و به خاطر همین نمیتونست باور کنه که بدون دارو زنده میمونه. به دکتر میگه مطمئنید. میخواید یه مدت دیگه هم دارو مصرف کنم؟
کسی که توی دوره ششم میخواست داروهاش رو قطع کنه چون حس میکرد دیگه تاثیری روی سلامتیش ندارن الان داشت درخواست می‌کرد داروهاشو ادامه بده چون میترسید زنده موندنش به خاطر این داروها باشه دکتر باهاش صحبت میکنه و آرومش میکنه اما رضا باورش نمیشه از روز بعد رضا که شک کرده بود خوب شده صبح یه آزمایشگاه و عصر هم یه آزمایشگاه دیگه میرفت و آزمایش می داد که شاید یهو بیماری برگرده یا دکتر اشتباه تشخیص داده باشه .این آزمایش دادنا در حالی بعد از ۱۵ ۱۶ روز تموم شد که تقریبا آزمایشگاه ای نبود که رضا رو تو این چند روز نشناخته باشه.
کسایی که از رضا خون می‌گرفتن میدیدن دستاش جای سوزن تازه داره و میفهمیدن تازه آزمایش داده. واسه همین دیگه ازش آزمایش نمیگرفتن. اگه اونا این موضوع رو نمی فهمیدن شاید این روند خیلی بیشتر ادامه داشت. بعد از این مدت خبر به بیمارستان‌ها و بیمارا می‌رسید که رضا درمان شده و داروهاشو قطع کرده تا قبل خوب شدنش رضا به نزدیک ۲۰۰ نفر مشاوره می‌داد. بعد از این خبر در عرض دو سه روز این عدد به نزدیک ۴۰۰ نفر رسید تازه اینجا بود که رضا قصه ما باورش شده بود درمان شده و به هدفی که می‌خواست تقریباً رسیده بود. خانوادش خوشحال بودن. دوستاش بهش تبریک میکردن و میبردنش بیرون. همکاراش خیلی خوشحال شده بودن و یه عالمه اتفاق خوب دیگه.

قصه تازه شروع شد

قصه ها اینجا تموم میشن درسته؟ ولی قصه ما اینجا تموم نمیشه.
رضا درمان شده بود ولی هنوز وقتی کسی اسم سرطان رو سرچ می کرد ته سرطان مرگ بود هنوز همه فیلم های سینمایی که یک فرد مبتلا به سرطان روتوش نشون میداد آخرش اون نفر می مرد و هنوز نتونسته بود این باور رو تغییر بده افزون بر اینا همه میگفتن خوب گیریم که خوب شدیم دیگه همش باید مواظب باشیم که دوباره مبتلا نشیم هیچ‌جا بهمون کار نمیدن مردم ازمون فاصله می‌گیرن و و و و.
رضا خودش این احساس رو تجربه کرده بود ولی خودشم ثابت کرده بود که این حرف‌ها درست نیست. ولی کو گوش شنوا. فقط باید جای اون افراد باشید و تا بتونید این نا امیدی رو حس کنید. واسه همین رضا لازم داشت یه کاری بکنه که بتونه به بیماران مبتلا به سرطان بگه هیچ چیزی نیست که نتونید انجام بدید حتی میتونید کارهایی بکنید که تو عمرتون نکردید. به این فکر می کرد یه کاری رو به بخشی از زندگیش اضافه کنه که بتونه به کسایی که روحیه واسه درمان و بعد درمان ندارن کمک کنه.

آغاز زندگی یک کوهنورد

یادش میاد از قدیم واسش کوهنوری کردن خیلی سخت بوده. قدیما چندباری بعضی از دوستاش بهش گفته بودن که بیا بریم کوه. رضا که بدش نمی‌اومد بره کوه وقتی شرایطشون رو شنیده بود که باید صبح زود بیدار شن و شیش ساعت برن تا برسن اونجا و بعد دوباره ۶-۷ ساعت برگردن فقط مونده بود دوستی شو باهاشون بهم بزنه. اما الان به خاطر هدفش تصمیم گرفته بود این کارو بکنه. آره رضا تصمیم میگیره کوهنوردی کنه
از توی سایت های مختلف شروع میکنه چند تا باشگاه کوهنوردی رو پیدا می‌کنه و با تلفن به اولی زنگ میزنه آقای خیلی مودب و خوش اخلاقی تلفن رو جواب میده. خیلی خوب و خوش برخورد صحبت می‌کنه و توضیحاتش رو بهش میده. میگه اول باید عضو بشید چند تا کلاس آمادگی بیاید با کوه‌های سبک شروع میکنیم و خورد خورد صعودهای سخت تر تا دماوند و یه سری توضیحات دیگه.
رضا خیلی جذب میشه و میبینه شرایطشون واسش عالیه فقط واسه اینکه بعدا به مشکلی بر نخوره بهشون میگه من قبلا سرطان داشتم مشکلی نداره تو گروهتون باشم. حدود ۲۰ ثانیه آقای محترم پشت تلفن جواب نمیده بعد از اینکه رضا ۷ ۸ بار الو الو کرد آقاهه جواب میده میگه پسرم شما فعلا ادامه حیات بده وقتی چند سال از خوب شدنت گذشت تماس بگیر و تلفنو قطع میکنه. رضا بهش بر میخوره ولی اون آدمی بود که سرطان زبان نفهم رو تونسته بود شکست بده با این حرف ها کوتاه نمی اومد. رضا شروع میکنه زنگ زدن به بقیه باشگاه های کوهنوردی ولی هموشون تا میفهمن رضا سرطان داره یه جوری میپیچوننش و رضا میبینه هیچکس رو نمیتونه پیدا کنه که کمکس کنه واسه شروع کوه نوردی. بیخیال کوهنوردی میشه و تصمیم میگیره به طبیعت گردیش ادامه بده و با جاهای مختلفی که میره عکس بگیره تا همونارو به بقیه بیمارا نشون بده و بگه حتی میتونید جهانگرد بشید.
تو یکی از این تور های طبیعت گردی رضا با لیدر گروه خیلی گرم میگیره و صحبت میکنن. بعد یه عالمه صحبت کردن لیدر ازش میپرسه واسه چی کوه نوردی نمیکنی تو که بدنت خیلی خوبه. رضا که دل پری داشته شروع میکنه داستانش رو به لیدر گروه که باهاش دوست شده بود توضیح می‌ده. از شانس رضا لیدر اون تور طبیعت گردی خودش باشگاه کوهنوردی داشته و بهش میگه من کمکت می کنم که بتونی کوهنوردی رو شروع کنی. اتفاقا باعث افتخار تیم ما هم هست و خوشحال میشیم بتونیم تو هدفت کمک کنیم.

اولین صعود 

چند روز بعد لیدر زنگش میزنه که برنامه تو آماده کن سه روز دیگه می خوایم صعود کنیم. یه قله حدود ۴۰۰۰ متره که خیلی سخت نیست. رضا که هیچ تصوری از ۴۰۰۰ متر نداشته با آغوش باز قبول میکنه و اول از همه میره به خواهرش میگه که میخواد بره کوه.
که تو همون جا با مخالفت شدید خواهرش مواجه میشه و خواهرش بهش میگه واست خوب نیست و واسه اینکه رضا رو تهدید کنه میگه اگه بخوای بری به مامان بابا میگم. رضا که میدونست اونا هیچ جوره راضی به این کار نمیشن به خواهرش میگه باشه به اونا نگو منم نمیرم.
اما رضا سه روز بعد آماده بوده واسه رفتن به کوه اون روز هفته اول ماه رمضون بود. صبح زود بیدار میشه.سحریشو میخوره و روزشو میگیره خودشو میرسونه به گروه کوهنوردی.
لیدر تور طبیعت گردی که اینجا هم جز لیدرهای اصلی بود میاد پیش رضا تا چند تا نکته رو بگه بهش. میگه رضا من دوتا چیز ازت می خوام یک از بیماریت به کسی چیزی نگو دو هرکی پرسید قبلاً کوه رفتی یا نه بگو آره رفتم.
بالاخره همه جمع میشن و حدود ۳۰ نفر شروع می‌کنند به کوهنوردی برای صعود به قله. به خاطر اینکه لیدر میدونسته رضا ممکنه حالش بد بشه مدام می اومده پیشش حالشو میپرسیده و رضا خودشو رو پر انرژی نشون میداده از ظهر به بعد به خاطر فشار کوهنوردی و اینکه رضا روزه بوده بیشتر نفس کم می آورده و تو طول این مدت هم چندین بار براش خرما و گردو خوراکی مقوی دیگه میورده رضا می‌گرفته ولی نمی خورده چون از یه طرف نمی خواسته روزش رو بشکونه و از یه طرف هم نمی‌خواسته مسخره ش کنن به خاطر اینکه روزه گرفته.
حدود ۷۰ درصد راهو رو که میرن لیدر میگه خیلی ها خسته شدن. از اینجا دو گروه میشیم یه گروه بمونه استراحت کنه و گروه دیگه با من بیاد برای صعود تا قله. به رضا می‌گه تو بمون استراحت کن تا همینجا هم خیلی خوب اومدی و رکورد زدی.
رضا میگه می خوام بیام تا قله و صعود کنم.لیدر میگه حداقل حدود یک ساعت و نیم راه هستش ممکنه از اینجا به بعد واسط سخت باشه اما رضا میگه می خوام بیام و لیدر هم قبول میکنه. یک ساعت که میرن بالا رضا خسته میشه و سرگیجه و حالت تهوع هم بهش دست میدع لیدر گروه هم میاد پیشش و میگه من از اول راه بهت حواسم بوده چرا هیچی نمی خوری. رضا که دیگه نمی تونست لیدر رو بپیچونه بهش میگه روزم.
لیدر بهش میخنده و میگه نیم ساعت دیگه دووم بیاری رسیدیم بالا دووم بیار.
رضا بالاخره با سرگیجه و حالت تهوع صعود میکنه و وقتی میرسه اون بالا فقط یه گوشه میشینه تا شرایط عادی بشه. تو این مدت لیدر گروه بچه ها رو جمع می کنه و شروع میکنه حرف زدن میگه می خوام در مورد رضا که اون گوشه نشسته و داره نفس نفس میزنه و از حال میره صحبت کنم
شروع میکنه به تعریف کردن داستان همه انگشت به دهن میمونن و آخرش هم میگه. راستی رضا با تمام این شرایطی که گفتم روزه هم هست بعد از گفتن این حرفا همه میرن به رضا تبریک میگن.
اینقدر رضا از این حسی که بین اونها رد و بدل میشه انرژی میگیره که میگه من باقی قله هارم هرجا رفتن میرم. شروع می کنن پایین اومدن و تا ساعت نه شب که افطار بشه رضا روزشو نگه میداره. خودش میگه اخرای کار داشتم تلوتلو میخوردم و خدا باهام بود که سالم پایین رسیدم.
رضا برمیگرده خونه و همه چیزو به خانواده اش میگه پدر و مادرش اولش خیلی بد برخورد می‌کنند ولی وقتی می بینند رضا سالمه و چاره ی دیگه ای ندارن آروم میشن و کوهنوردی رضا را می‌پذیرن.

دماوند

رضا دو تا قله دیگر رو میره تا نوبت مرتفع ترین قله ایران، دماوند میرسه.
لیدر گروه به رضا میگه تو نمیخواد بیای. این قله سختی هستش و خیلی تجربه باید کسب کنی تا بتونی به اون صعود کنی اما رضا با همون اصرار همیشگی خودش لیدر رو راضی میکنه تا باهاشون بره دماوند. صعود به دماوند واقعاً کار راحتی نیست و حداقل باید ۷ تا ۸ تا قله سخت رو موفقیت‌آمیز صعود کنی. رفتن به دماوند شب مانی داره یعنی شب وسط کوه چادر استراحت می کنند و خیلی سختی های مختلف داره.لیدر بهش میگه خب قبل اینکه بیاید دماوند با بچه بورو تست سلامت جسمانی بده. یه آزمایش معمول بوده که کوهنوردا به گواهیش برای سعود به قله نیاز داشتن. رضا با دو سه نفر دیگه میرن پیش دکتر و دکتر به نوبت بهشون چند تا حرکت ورزشی رو میگه و سوال میپرسه تا نوبت رضا میرسه. به رضا حرکات ورزشی رو میگه و اونم خیلی عالی انجام میده و میگذره.
دکتره ازشون میپرسه بچه ها سابقه بیماری که ندارید الهی شکر؟
یکی از دوستای رضا میگه دکتر رضا سرطان داشته.
دکتر با لبخند نگاهشون میکنه و میگه بچه ها حتی به شوخی هم این حرفو نزنید.
رضا خندش میگیره و دوستش میگه آقای دکتر بخدا سرطان داشته.
دکتر میپرسه راست میگه . وقتی رضا تایید میکنه دکتر بهش میگه دفترچتو بده و یه عالمه آزمایش مختلف واسه رضا مینویسه.
رضا میگه آقای دکتر من درمان شدم و الان عادی دارم زندگی میکنم.
ولی دکتره میگه تا جواب آزمایشو نگیرم تایید نمیکنم.
بلاخره رضا آزمایش میده و یه تست ۲۵ هزار تومنی نزدیک ۳۰۰ هزار تومن براش آب میخوره و دکتره بلاخره برگه تاییدو بهش میده.
بعد از داستان برگه تایید سلامت جسمانی رضا آماده بوده واسه رفتن به دماوند. خدارو شکر دیگه رضا روزه نبوده و دو روز اول رو که شب مانی هم داشتن راحت می گذرونه. اما روز سوم که روز صعود بوده، از نزدیکی های ۳۰۰ متر مانده به نوک قله هوا گوگردی می‌شه تنفس واسه رضا سخت میشه رضا ۱۰۰ متری رو تحمل میکنه اما حول و حوش ۲۰۰ متری قله دیگه نمیتونه تحمل کنه و به لیدر گروه میگه من از اینجا به بعد نمیام.
یه نکته ای رو تو پرانتز بگم ۲۰۰ متر مونده به قله دماوند حداقل یک و نیم ساعت زمان می‌بره تا برسن به قله. رضا که این حرف‌ رو به لیدر گروه میزنه لیدر تیم رو نگه میداره و به رضا می گه اگه نیای بالا کل تیم رو برمی‌گردونم همه بهش نگاه می‌کنن و تیکه میندازن بهش که تحریک بشه و بلند شه.
رضا به سختی بلند میشه و حرکت می‌کننه بعضی جاها حتی هم‌تیمی‌هاش حمایتش می‌کردند و زیر بغلشو می گرفتن که رضا باهاشون بیاد بالا وقتی میرسن به قله لیدر همه گروه رو نگه میداره میگه اول رضا باید صعود کنه.
به زبان کوهنوردی این احترام زیادی هستش که گروه همراه برای یه کوهنورد میتونه قائل بشه. رضا نای راه رفتن نداشته اما این حرف بهش روحیه میده و خودشو بالای قله میرسونه و صعود میکنه و همونجا میافته زمین و گریه میکنه. تو این شرایط همه ی تیم بغلش می کنن و تبریک میگن.
رضا هم از صعود خودش خوشحال بود و هم از این که تونسته بود کاری رو بکنه که به دوستای سرطانیش روحیه بده رضا میگفت این حس رو هیچ جوری نمیتونم توصیفش کنم انگار دنیا زیر پاته فقط باید تجربه کنی تا بفهمی. بهترین حس کل زندگیم بود اما خبر نداشت این اتفاق به همین سادگی تموم نمیشد. خیلی حس های خوب دیگه ای رو قرار بود تجربه کنه.
وقتی برمی‌گردن رضا همون روز که میرسه خونه. لباس عوض میکنه و میره بیمارستان پیش بیماران مبتلا به سرطان که بهشون بگه و روحیه بده که همه شگفت زده میشه از رضا می‌پرسن ما هم میتونیم خوب شیم میتونیم مثل تو بریم کوه و به دماوند سعود کنیم واقعاً میشه ؟
یادمون نره صعود به دماوند واقعا کار هر کسی نیستش.برای سعود باید ورزشکار حرفه ای باشی. بدنت آماده باشه. بتونی سختی راه و شب مانی تو کوه رو تحمل کنی و خیلی چیزای دیگه.
اینکار باعث شده بود دیگه به این که میتونن خوب بشن و هرکاری بکنن ایمان بیارن. همون شب رضا با چند تا از دوستاش میره بیرون و یکی از دوستاش یه عکس می‌گیره و توی شبکه‌های اجتماعی با عنوان من و دوست کوهنورد قهرمان پخش می‌کنه.
روز بعد که سر کار بوده یکی از همکاراش براش روزنامه میاره و میگه رضا این تویی؟ تو روزنامه نوشته بود دماوند جلوی کوهنورد مبتلا به سرطان زانو زد. رضا خودشم باورش نمی شد که قصش چاپ شده و همه دارن میخوننش
از خوشحالی روزنامه رو با خودش میبره خونه و به خانوادش نشون میده اونام خیلی خوشحال میشن و یه جورایی براشون باعث افتخار بود. تو همین موقع ها روزنامه تو بیمارستان ها پخش میشه و دیگه دقیقه ای نبود که موبایلش زنگ نخوره از طرف بیماران سرطانی و از طرف باقی روزنامه ها و مجله های مختلف. دردسر تون ندم تو سه هفته بیشتر از ۳۰ تا مصاحبه باهاش می‌کنن. روزنامه مجله تلویزیون رادیو و حتی تلویزیون خارجی.
اون قدر این موضوع نادر بوده که همه رسانه ها می خواستن پوشش بدن داستان خوب شدن یک فرد سرطانی و کوهنوردیش رو.
رضا به قرار و عهدی که با خودش بسته بود عمل کرد و اون شد الگو. نه فقط برای مبتلایان سرطان اون شده بود الگو برای همه بیماری‌های سخت مثه تالاسمی ها معتادان مواد مخدر و خیلی دیگه از بیماری‌ها تعداد کسایی که توی بیمارستان می‌دید و باهاشون صحبت می‌کرد به ۸۰۰ نفر رسیده بود دو برابر قبل بود. رضا خوشحال بود از این که تونسته حتی برای بخش کوچکی تعریف سرطان، زندگی در حین سرطان و بعد از سرطان رو تغییر بده.
اتفاقای خوشحال کننده زیادی براش افتاد. به گفته خودش بیشتر از همه وقتی انرژی گرفت و خوشحال شد که رفت توی بیمارستان مفید تابه بچه های مبتلا به سرطان سر بزند و روحیه بده و دید یکی از بچه ها عکس رضا رو به دیوار اتاقش زده تا هر روز ببینتش و روحیه بگیره.

خیلی از دکترا به کمک رضا تونستن بیمارانشونو مجاب به شیمی درمانی بکنن. نمیخواستن شیمی درمانی کنن چون فکر میکردن حتی با شیمی درمانی میمیرن و میگفتن ما که میخوایم بمیریم چرا با درد بمیریم. اما وقتی رضارو میدیدن که همه ی سختی های شیمی درمانی رو کشیده و درمان شده راضی میشدن که شیمی درمانیشون رو شروع کنن.
ازش پرسیدم به بیمارای سرطانی چی میگه که امیدوار میشن و روحیه میگیرن. گفت من فقط باهاشون حرف میزنم و شوخی میکنم و به هیچ عنوان راجع به امیدواری و سرطان و این حرفا صحبت نمیکنم. من وقتی دارم باهاشون حرف میزنم خودشون میبینن من درمان شدم و تو فکر سرطان و این چیزا نیستم و اونا روحیه میگیرن.
میگفت یکی از بیمارا بوده که مادرش به رضا گفته این بچه با خودشم قهره من نمیفهمم چجوری با شما صحبت میکنه.
رضا از تجربش بهم گفت این که با کسی که امیدشو از دست داده نباید در مورد امید صحبت و نصیحت کرد. باید امید رو توی رفتارت ببینه. وقتی ببینه که تو امیدواری و روحیت خوبه اونم ناخودآگاه امیدوار میشه.
ازش خواستم مثال بزنه.

به وفور زن و شوهر ها و نامزد هایی رو دیده بوده که بعد ابتلا به سرطان وصلت رو بهم زده بودن و بیخیال رابطه شدن. تو این مدت حال بیمار هم روز به روز بدتر شده. میگفت امید دادن رو تو رفتار پسری دیدم که نامزدش رو که سرطان خون داشت توی اتاق بیمارستان عقد کرد. این یعنی هرچی بشه همراهتم. با این کار روحیه اون دختر خیلی خوب شد.
رضا یه خاطره تعریف کرد از مادری که بعد از اینکه پسرش نتونست با درمان ها خوب بشه با رضا تماس میگیره و ازش تشکر میکنه. میگه درسته پسرم الان پیشم نیست اما خوشحالم. چون با غم و قوصه از پیشم نرفت
پسر من ۳۵ سال زندگی کرد ولی فقط بعد سرطان زندگی کرد و مشوقش هم شما بودی.
یه لحظه تصور کنید چقدر میتونه این موضوع انرژی بخش باشه. اون خدایی که همه مارو میبینه چه قدر میتونه یه نفر رو قدرتمند خلق کنه که از همه چیزهایی که میتونه واسه خودش داشته باشه بگذره و هم و غمش بشه کمک به بقیه؟ زندگی رضا کاملاً با قبل بیماری فرق کرده از همه لحاظ. قدیم اگه که بهش میگفتن به جای ۸ ساعت ۷ ساعت بخواب پاشو بریم ورزش کنیم رغبتی واسه انجامش نداشت اما الان فقط سه ساعت میخوابه به خاطر اینکه هم بتونه کوهنوردی بکنه هم با ادم‌های بیشتری صحبت کنه و بهشون کمک کنه. میگفت بعضی از بیمارا فقط واسه اینکه یه لحظه ناامید میشن ساعت ۴ صبح زنگ میزنن که مطمئن باشن رضا زنده است ببینن کسی که الگو قرار دادن چی بهشون میگه و اون تو شرایط ناامیدی چیکار میکرده.

ازش پرسیدم سخت نیست این همه مشغولی اذیت نمیشی گفت میدونی کی اذیت میشم.
وقتی که میرم کوه و نمی تونم جوابشونو بدم عذاب وجدان میگیرم و کلا سعی می کنم جایی نرم که بیشتر از یه روز در دسترس نباشم.
به نظر من رضا معنی واقعی زندگی در زمان حال هستش.رضا میگفت: من واسه زنده موندن نجنگیدم من هدف داشتم و می خواستم زندگی کنم کاری که تا قبل سرطان نکرده بودم.
انگار مردم تا با گوشتو خونشون درک نکنن که میمیرن زندگی نمیکن. اتفاقی که واسه من افتاد.
کارمو داشتم پول در میاوردم ولی یک دهم مسافراتایی که الان رفتم رو نرفته بودم.
هیچ تجربه ای نداشتم که واسم لذت بخش باشه.
سرطان سکو پرتاب من بود. واسه من سرطان خیلی خوب بود نه فقط من همه دورو بری هام.صبر و استقامت رو بهمون یاد داد. بهم یاد داد چجوری دوست پیدا کنم.چطوری بقیه رو درک کنم. چطوری بهشون روحیه بدم و خیلی چیزای دیگه.
ازش پرسیدم این انرژی رو از کجا میاری. گفت من برای حال خودم این کارو میکنم. صحبت کردن با این بچه ها به من انگیزه و انرژی میده.
ازش پرسیدم در قبال این وقتی که برای بچه ها میزاری چی ازشون میخوای؟
گفت من فقط ازشون میخوام که وقتی خوب شدن همین کاری که من براشون انجام دادم رو برای بقیه انجام بدن.

۰ ۰ vote
Article Rating
اگه دوست دارید بیشتر یاد بگیرید این مقاله رو هم پیشنهاد میکنم:
وحید رجبلو
دنبال کردن
اطلاع از
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x