۱ – برزو

برزو

وقتتون بخیر

من آرش هستم و این صدایی که میشنوید پادکست راوی هستش

داستان های راوی

ما توی راوی به این اعتقاد داریم که آدما به قصه ها احتیاج دارن. قصه ها به ما میگن چجوری زندگی کنیم و چرا؟

ما توی راوی براتون قصه تعریف میکنیم اما نه قصه های قدیمی و کهنه- نه قصه هایی که از اولش معلومه تهشون چی میشه و نه قصه هایی که توی فیلم ها و کتاب هاست

ما راوی قصه زندگی آدمایی هستیم که یک چالشی توی زندگیشون باعث شده قصه زندگیشون شنیدنی تر بشه.

پای قصشون نشستیم، گوش دادیم و حالا میخوایم براتون تعریفش کنیم

نکات

قبل از شروع قصه لازمه چند تا نکته رو یادآوری کنم.

راوی رو میتونید از طریق همه نرم افزار های پادگیر از جمله اپل پادکست و کست باکس بشنوید. ممکنه الان مارو از هر جایی بشنوید. بهتون پیشنهاد میکنم برای گوش دادن به راوی از یه نرم افزار پادگیر حالا هرچی که دوست داشتید استفاده کنید اینجوری خیلی راحت ترید.

اگه از راوی خوشتون اومد اونو به دوستاتون معرفی کنین.

ما به اسم پادکست راوی توی توییتر و اینستاگرام هستیم. خوشحال میشیم اونجا هم باهاتون معاشرت کنیم

قصه ی امروزمون قصه ی پسری هستش که از وقتی متوجه شده که چه زمانی میمیره، زندگیش متحول شده.

(پخش آهنگ)

تولد برزو

برزو اسم مستعار پسر قصه ماست واسه به دنیا اومدنش یه کوچولو عجله داشت.

کیسه آب مادرشو توی ۸ ماهگی پاره میکنه و وقتی این اتفاق میوفته پدر و مادرش متوجه میشن خدا بهشون یه بچه سالم و شیطون رو هدیه داده. بچه ای که کلا واسه همه چی عجله داره.

چه واسه رسیدن به موفقیت های بزرگ.

چه واسه یادگیری دوباره ی همه ی تجربیاتش

و چه واسه رسیدن به آخرین لحظه زندگیش

آره این قصه یه فرقی با باقی قصه ها داره. برزوی قصه ما میدونه که نمیتونه مثل باقی هم سن و سالای خودش زندگی کنه. میدونه که زودتر از اونا قراره با این دنیا خدافظی کنه. اما این دونسته هاش باعث نشده لذت بردن از زندگی رو فراموش کنه.

بدون وقت تلف کردن بریم سراغ شروع قصه مون.

آغاز داستان

آخرین دوشنبه سالی که برزو چهارساله بود باید با مامانش میرفت تا واکسن بزنه

مامانش خیلی حساس بود روی این موضوع که به یک جای معتبر و خوب برن واکسن بزنن که مشکلی پیش نیاد. اونا توی مرکز شهر زندگی میکردن بخاطر همین مامانش بیمارستان نزدیک خونشون که بیمارستان بزرگی هم بود رو انتخاب میکنه و میرن اونجا و واکسن برزو رو میزنن.

توی راه برگشت به خونه هوا بارونی میشه و مامان برزو میگه، بودو بریم تا آخر سالی سرما نخوردیم. وقتی میرسن خونه دیگه عصر شده بوده و برزو شروع میکنه به دویدن و بازی کردن تا آخر شب که تقریبا بیحال میشه و مامانش دست میزاره روی پیشونی برزو و میبینه داره کم کم گرم میشه و میگه این بیحالی نتیجه واکسنی هستش که امروز زدی. واسه اینکه زود خوب بشی باید بخوابی و استراحت کنی تا حالت بهتر بشه.

برزو شب رو میخوابه و صبح که پا میشه باید میرفت مهد کودک. برزویی که عاشق این بود بره مهد کودک پیش دوستاش و بازی کنه، اونروز میگه نمیخوام برم مامان. مامانش با خودش فکر میکنه حتما این بیحالی عوارض واکسن هستش و میزاره برزو استراحت کنه. نزدیکای ظهر بود که برزو از جاش بلند میشه و میره پشت ارگ خونشون میشینه که دنگ و دونگ کنه. خیلی بلد نبوده ساز بزنه.

سقوط برزو

سرو صدا کردنش که تموم میشه و وقتی میخواد بلند شه بره پیش مامان باباش یهو چشش سیاهی میره و تعادلش بهم میخوره و میوفته زمین. هرچی تلاش میکنه بلند بشه میبینه نمیتونه. با ترس باباشو صدا میکنه و باباش که میاد میبینتش اولش جا میخوره ولی بعدش با خودش میگه حتما عوارض واکسن هستش و اگه یه مقدار استراحت بکنه برزو خوب میشه.

برزو رو میزارن توی تخت خوابش تا استراحت کنه. اون روز آخرین سه شنبه سال بوده یا به زبون خودمونی چهارشنبه سوری بوده. برزو از خیلی وقته پیش لحظه شماری میکرد که این روز برسه و بتونه بره پیش دوستاش و باهم از رو آتیش بپرن و اون روز رو با بازی و جشن بگذرونه.

اما

اما وقتی برزو بیدار میشه و با ذوق و شوق میخواد پتوش رو کنار بزنه و بره تو کوچه پیش دوستاش میبینه نمیتونه دستاش رو جم بده. برزو وحشت میکنه. وقتی داشت تعریف میکرد که چه اتفاقی افتاده میگفت با گریه شروع کردم داد زدن و کمک خواستن.نمیتونستم دست و پامو حرکت بدم و هیچ توانی واسه حرکت دادن بدنم نداشتم. وقتی مادر و پدرم اومدن و دیدن نمیتونم دست و پامو حرکت بدم اونا هم ترسیدن. و فهمیدن این علائم دیگه فقط عوارض معمول یه واکسن نیست و یه خبری هستش.

باباش برزو رو بغل میکنه و تو بهبهه خیابونا تو روز چهارشنبه سوری راه میوفتن تا به بیمارستان امام پیش دکتر خود برزو برن و ببینن مشکل چیه. وقتی میرسن پیش دکتر و آزمایش های مربوطه رو انجام میدن متوجه میشن برزو به خاطر تزریق واکسن تاریخ مصرف گذشته به بیماری گیلن باره مبتلا شده.

گیلن باره چیست؟

گیلن باره یه اختلالی توی بدن هستش که سیستم ایمنی بدن به اعصاب بدن حمله میکنه و خودش رو دشمن خودش میدونه. این خود تخریب گری تا جایی پیش میره که عضلات بدن فلج میشه .

احتمال ابتلا به بیماری گیلن باره یک به صد هزار نفر هستش. یعنی تو کل جامعه ۸۰ میلیونی امروز ایران حدود ۸۰۰ نفر به این بیماری مبتلا هستن. و برزو یکی از این ۸۰۰ نفر هستش.نمیدونم میتونیم حس پدر و مادر برزو رو درک کنیم یا نه. من وقتی خودمو جاشون میزارم دق میکنم. اما اونا خیلی قوی تر از من بودن.

برزو همون روز بستری میشه و پدرش مجبور میشه یه داروی خیلی گرون و کمیاب به اسم آی وی آی جی رو برای اینکه این بیماری بیشتر رشد نکنه، تا احتمال بهبودی برزو کم نشه رو تهیه کنه. از دردسر تهیه این دارو که بگذریم بالاخره این دارو به برزو تزریق میشه و جلوی رشد بیماری گرفته میشه و به اصطلاح درمان میشه.

اما به این راحتی تموم نشد. عضلات بدن برزو هیچ دستور پذیری ای از خود برزو نداشتن و برزو دوباره باید جم دادن دست و پاش و راه رفتن رو یاد میگرفت.

درست شنیدید

برزو از نو باید راه رفتن رو یاد میگرفت.

وسطای عید از بیمارستان با برنامه طولانی مدت فیزیو تراپی مثل اولین باری که اومد خونشون،‌ توی بقل پدر و مادرش برمیگرده خونه.

پروسه سنگین فیزیو تراپی شروع میشه تقریبا یکسال و هر روز ، بچه ی چهار ساله

وقتی داشت تعریف میکرد که چجور آدمایی رو از اون موقع یادشه واقعا غم وجودمو گرفت که چرا یه بچه تو اون سن باید این شرایط سخت رو میگذرونده.

برام تعریف کرد یه پسر بچه ای بوده که جمجمه سرش شکسته شده بود. وقتی پزشکا میخواستن جمجمه خرد شدرو از سر اون پسر بچه بیرون بیارن یه بخشی از مغزش به ناچار آسیب دیده بود.

بالاخره با سختی زیاد و تمرین های مداوم برزو شروع به کنترل اعضای بدنش میکنه و کم کم دست و پاش رو تکون میده.

دکترا به این حد از پیشرفت راضی میشن و به پدر و مادر برزو میگن خیلی پیشرفت خوبی حاصل شده و ما انتظار چیزی بیشتر از این رو نداریم و ادامه پروسه فیزیو تراپی با توجه به شرایط برزو بی فایدست.

اما نه برزو و نه پدر و مادرش به این سادگی راضی نشدن .

پسری که اکثر اوغات به جای راه رفتن میدویده الان حتی نمیتونست روی پاهاش وایسه.

دکتراش گفتن در خوش بینانه ترین حالت امیدواریم بتونه چهاردست و پا حرکت کنه و نیاز های خودش رو برآورده کنه.

اما قصه ی برزو ما الکی شنیدنی نشده.برزو توی اون یکسال حتی وقتی پدر و مادرش خواب بودن، خودش توی خونه تلاش میکرده و تمرین های فیزیوتراپی رو انجام میداده.

برزو میگفت: من طعم راه رفتن رو چشیده بودم. هیچ جوره به چهاردستا و پا راه رفتن قانع نبودم.

بعد از تلاش های زیاد برزو میتونست رو پاهاش وایسه اما زود میوفتاد. فیزیو تراپی رو ادامه دادن تا جایی که برزو میتونست راه بره اما خیلی زود خسته میشد و نمیتونست ادامه بده. انگار که اون بدن برای این کار توان نداشت.

بازگشت برزو

بعد از یکسال فیزیو تراپی و کاردرمانی، یعنی تو سن ۵ سالگی برزو بلاخره میتونه برگرده پیش دوستاش تو مهد کودک.

روزی که میخواست بعد از یکسال برگرده مهد کودک پیش دوستاش خیلی خوشحال بود اما وقتی دوستاشو میبینه دوستاش نمیشناختنش. بالاخره یک سال بود همدیگرو ندیده بودن.برزو نمیزاره ناراحتی بهش غلبه کنه و میره پیش دوستاش و به زور شروع میکنه باهاشون بازی کردن. بعد یکی دو روز دوباره همون صمیمیت قبل رو بدست میاره. حتی دوستاش وقتی میدیدن برزو نمیتونه مثل اونها بدوئه کمکش میکردن.

وقتی ازش پرسیدم بقیه باهات چجور بودن گفت دوستام عین قبل بودن ولی توی نگاه فامیلای نزدیکمون یه حس دیگه بود که دوسش نداشتم.

چند روزی از مهد کودک میگذره تا پدر و مادر برزو متوجه لرزش دست برزو میشن و برزو رو دوباره میبرن دکتر. دکترا میگن مشکل خاصی نیست و این لرزش دست با کاردرمانی حل میشه. در کنار مهد کودک جلسات کار درمانی برزو رو شروع میکنن. شیطونی های برزو کار دستش میده درست تو زمانی که درگیر کاردرمانی برای بهبود لرزش دستش بودن دست چپ برزو میشکنه و اونا به ناچار کاردرمانی رو متوقف میکنن. دکتر و گچ از نو فیزیوتراپی. بعد اینکه بازه حرکتی دست برزو برمیگرده و میبینین هنوز لرزش دست وجود داره دوباره کاردرمانی رو شروع میکنن و هرچی پیش میرن این لرزش دست حل نمیشه.

با همین شرایط برزو وارد دبستان میشه.حتما حدس میزنید چه مشکلاتی پیش روش بوده.لرزش دست و ناخوانا بودن دست خط و معلم ها.

هر سال مادر برزو رو میخواستن و میگفتن ما متوجه لرزش دست برزو شدیم و میخوایم حمایتش کنیم. چه کاری از دست ما بر میاد. مادر برزو هم هر سال بهشون میگفت برزو هیچ فرقی با بقیه بچه ها نداره و هرچقدر به اونا سخت میگیرید به برزو سخت تر بگیرید.

توی دبستان ریاضیات برزو همیشه خوب بود اما امان از املا. نه اینکه نخونه، لرزش دستش آسیش کرده بود.

سالهای دبستان به همین منوال میگذره و برزو و خانوادش لرزش دستش رو به عنوان بخشی از وجودش میپذیزن. و کم کم داشت همه چی عادی میشد. این شرایط ادامه پیدا میکنه تا سال دوم راهنمایی و یه زنگ تفریح و یک شوخی همیشگی و یه پس گردنی از دوستش.

سقوط دوباره ؟!

اون روز رو شب میکنه و صبح که میخواد پاشه

دوباره حس میکنه دستاش جون ندارن

نمیخواد باور کنه، نمیخواد برگرده به دوران قدیم، به سختی هایی که واسه گذروندنش زجر کشیده بود.به هر زحمتی شده پتو رو کنار میزنه و به زور سعی میکنه خودشو بلند کنه و وایسه. اما همون تجربه ای که تو بچگی داشت از پشت ارگ بلند میشد بهش دست داد.تعادلش بهم میخوره و تو یک لحظه دنیاش سیاه میشه. یاد تمام سختی هایی که تجربه کرده میوفته

بیمارستان فیزیوتراپی کاردرمانی حتی آدمای توی کاردرمانی.

دوباره مجبور میشن که برن دکتر و ببینن مشکل چیه

دکتر ازشون میپرسه پسرتون رو کتک میزنید؟

پدر و مادرش میگن نه

از خود برزو میپرسه کسی زدتت این چند روز

میگه نه

دکتر میگه کسی به گردنت یا کمرت ضربه ای نزده؟

برزو یاد دوستش میوفته که روز قبل به شوخی به گردنش یه ضربه زده بود. ولی شوخی بود. خیلی دوستانه بود.یه پس گردنی ساده و تجربه ی دوباره همه ی اتفاقات تلخ. برزو دنیاش سیاه میشه.

خیلی ناامید شده بود وقتی یاد سختی هایی که گذرونده بود افتاد.

تو همین ناراحتی ها بود که دکتر گفت مشکل بزرگی نیست.

برزو منظور دکتر رو نفهمیده بود. پرسید یعنی چی مشکلی نیست؟؟؟

دکتر گفت این آسیب بخاطر مشکل گیلن باره نیست. این آسیبیه که ممکنه چند وقت با تو همراه باشه ولی به زودی خوب میشی. برزو خیلی خوشحال شده بود خوشحال از اینکه نباید همه ی اون اتفاقات رو دوباره تجربه کنه. و از همه مهم تر: نباید برای بار سوم راه رفتن رو یاد میگرفت.

اما این استراحت و درمان یکی دو روز نبود و حدود یکماه زندگیشون رو مختل کرده بود.

میگفت وقتی برگشتم مدرسه و اون دوستم که بهم پس گردنی زده بود رو دیدم هیچ خشمی نداشتم. با خودم میگفتم اون که از عمد نزده.نمیدونسته که اینجوری میشم و خیلی چیزای دیگه.

بخشیده بودمشو بهش هیچی نگفتم.حتی وقتی دیدتم ازم پرسید چرا این مدت نیومدی مدرسه؟

گفتم حالم خوب نبود.

چند روزی از برگشتنش به مدرسه نگذشته بود که متوجه شد اعضای بدنش کم کم دارن بی حس میشن. حتی نمیتونست درد و سوزش رو متوجه بشه. وقتی برای زدن آمپول به دکتر مراجعه کرده بود این موضوع رو فهمیده بود.

برزو اصلا سوزن آمپول رو حس نمیکرده. این بی حسی حتی به قدرت چشایی برزو هم رسیده بود و فقط تندی و شیرینی خیلی زیاد رو یه خورده حس میکرده.

بابت این موضوع دوباره میرن دکتر و بعد آزمایشات اون چیزی که نباید بشنون رو میشنون. ضربه ای که به نخاع برزو خورده بود باعث شده اعضای بدنش روز به روز ضعیفتر بشن و این ضعیفتر شدن تا جایی پیش میره که قلب برزو دیگه قدرت پمپاژ خون رو نداره و از کار می ایسته.

دکتر بهشون میگه با دارو میشه سرعت ضعیفتر شدن رو کند کرد ولی این موضوعی هستش که بی چون و چرا باید باهاش دست و پنجه نرم کنی. میگفت وقتی این رو شنیدن مامانش شروع به گریه کرده و برزو مامانشو دلداری میداده .

من ازش پرسیدم یعنی تو واقعا بعد شنیدن این موضوع ناراحت نشدی. نگفتی چرا من. مگه من چه گناهی کردن.

گفت نه. نمیدونم چرا ولی اصلا ناراحت نبودم. به هیچ عنوان. به خودم گفتم کارایی که قراره تو هفتاد سال بکنم رو تو ۴۰ سال میکنم.اصلا بعد از اون خبر بود که کلی اتفاقای باحال واسم افتاد.

بعد اون خبر برزو پای صحبت همه بزرگتر ها میشسته و از تجربیاتشون میپرسیده. ازش پرسیدم چرا

میگفت من میخواستم بدونم زندگی چجوری پیش میره. بدونم چه اتفاقای در انتظارمه. بدونم بقیه چجوری با اون اتفاقا برخورد کردن و من چیکار باید بکنم.

واسم جالب بود که از زندگیشون بشنوم. خیلی چیزا از صحبتاشون یاد گرفتم و سعی کردم اشتباهاتشونو تکرار نکنم.

بعد از اون قضیه برزو توی وقت خالیش کارای زیادی رو امتحان کرد.

شروع به یادگیری عکاسی کرد و بعد یاد گرفتنش واسه یه مجله ای عکاسی میکرد. برزو کلاسای فوق برنامه ی زیادی رفت و نتیجش شد ۲ تا ثبت اختراع به نام برزو تو ۱۶ سالگی.برزو کنار همه اینها توی کارهای اجتماعی هم فعال بوده و کارهای مختلفی انجام داده.

برزو هیچ وقت هیچ چیزی رو از خودش منع نکرده و خودشو یه پسر با بیماری که کمتر عمر میکنه ندید. برزو خودشو کسی دید که تو زندگیش همیشه به بهترین ها میرسه .

توی جلسه ای که پیش هم بودیم تا داستانش رو بشنوم و برای شما تعریفش کنم، خواستم بیسکوییتی که روی میز بود رو براش جلو ببرم تا بتونه راحت تر بیسکوییت رو برداره بخاطر لرزش دستش. خیلی جدی بهم گفت بزار همونجا باشه خودم برش میدارم.

میگفت بیزارم از اینکه بهم ترحم بشه. خودم میتونم کارای خودمو بکنم. داشتیم راجع به سختی های شرایطش صحبت میکردیم. میگفت چیزی که خیلی منو اذیت میکنه اینه که منو کم ببینن.

آموزشگاه رانندگی

من رفته بودم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کرده بودم. مسئول ثبت نام گفت نمیتونی با این لرزش دستت قبول بشی.به زور تو آموزشگاه ثبت نام کردم.رفته بودم پیش دکتر واسه تست سلامت جسمانی دستامو چسبونده بودم به بدنم که لرزش دستمو نبینه شانس آوردم سرش تو گوشیش بود و تاییدم کرد. تئوری رو امتحان دادم قبول شدم رفتم عملی دور اول نتونستم قبول بشم. دنده هارو جوری عوض میکردم که مسئولش متوجه نمیشد دنده عوض کردم. اونقدر سریع دنده رو عوض میکردم که متوجه لرزش دستم نشن.

دور دوم افسر رانندگی به من گفتش که دندتو عوض نکردی بزن دنده دو. گفتم الان دنده دوئه. باور نکرد گفت کلاژ بگیر. کلاژ گرفتم وقتی خواست خودش دنده رو در بیاره متوجه شد اشتباه کرده گفت پیاده شو افتادی. هیچی نگفتم و اومدم بیرون.دور سوم بدون هیچ مشکلی امتحان رو قبول شدم و برگشتم آموزشگاه تا مدارکمو تحویل بدم. همون مسئولی که بهم گفته بود با این لرزش دست نمیتونی قبول بشی بهم گفت چجوری تورو قبول کردن. من افسرت بودم قبولت نمیکردم. گفتم شما که جای افسر امتحان نیستی. فقط باید مدارکمو تحویل بگیری و من برم.گواهینامم بفرستید دم خونمون.

بهش گفتم یعنی تنها مشکلی که تا حالا توی شهر داشتی همین بود. گفت آره همه چی اکیه.گفتم سختت نیست رانندگی تو این شلوغی و ترافیک. گفت نه خیلی راحته فقط ترافیک یه خورده اذیتم میکنه. تو فکرشم برم گواهینامه موتور بگیرم. گفتم تورو خدا اونو بیخیال شو کار دست خودت میدی.

میدونید بهم چی گفت: گفت تو این ترافیک موتور میچسبه.

به شخصه وقتی توی موضوعی یک مقدار منع دارم خودمو محدود میکنم و به خودم حق میدم. ولی برزو تو هیچ چیزی خودشو محدود و منع نمیکنه.

بزرگترین ناراحتی برزو اینه که کسی کم یا ناتوان حسابش کنه.میگفت من دست خودم نبوده که اینجوری شدم چرا اخلاقشونو با من عوض میکنن و فکر میکنن من نا توانم.

فقط بهم یه فرصت بدن.

وقتی تواناییمو ثابت کردم دیگه دهنشون بسته میشه.

صحبتای من که با برزو تموم شد و باهاش خدافظی کردم چندتا قرار با خودم گزاشتم.

یک. اینکه پای قصه زندگی آدمای مختلف بشینم و تجربیاتشون رو یاد بگیرم تا دوباره تجربشون نکنم.

دو با خودم قرار گزاشتم کسی رو بخاطر ضعف جسمانیش مسخره نکنم و دست کم نگیرم. و بهش فرصت بدم.شاید میتونست خیلی بهتر از اون چیزی که من میخوام باشه.

سه. قرار گزاشتم دیگه پس گردن کسی نزنم. چون نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته و از همینجا از همه اونایی که پس گردنشون زدم عذر میخوام.

و چهار قرار آخر

از این به بعد با هر کسی حرف زدم که درسای خوبی تو زندگیش بود توی راوی برای شما هم تعریفش میکنم.

پس اینجا آخر این قصه است اما قصه ی آخرم این نیست.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *